هر روزی که از شروع جنگ غزه گذشته و می گذرد، ابعاد شکست اسرائیل در این نبرد اشکارتر می شود و جالب اینجاست که مسئولیت این شکست روزافزون در درجهٔ اول متوجه خود اسرائیل است. روشن است که مقصود شکست سیاسی است نه نظامی، حتی با در نظر گرفتن این که ارتش اسرائیل به اهداف نظامی که برای خود تعیین کرده است، نرسیده و به احتمال بسیار قوی هرگز نخواهد رسید.

قدم اول این شکست غافلگیری مطلق در برابر حملهٔ حساب شدهٔ حماس بود که همه را حیرت زده کرد، ولی این فقط اول قدم بود و عاقلانه ترین واکنش در برابر آن مهار سریع و ختمش بود که کار مشکلی هم نبود ولی واقع نگشت چون عکس العمل اسرائیل که از این سیلی به خشم آمده بود، بیش از آن که عقلانی و منطبق با منطق جنگ باشد، عاطفی و انتقامجویانه بود. پس از گذشتن حدود یک ماه و نیم و اجبار پذیرش آتش بس که اسرائیل مطلقاً نمی خواست به آن تن بدهد، دامنهٔ شکست سیاسی که اصل است، بهتر بر همگان هویدا شده است.

بارزترین وجه این شکست سیاسی که کاملاً آشکار شده، وجه تبلیغاتی آن است. باقی وجوه نیز در پی این خواهد آمد و به مرور شاهد آنها خواهیم بود. تازه در آغاز افول قرار داریم.

در درجهُ اول، ترسیم چهره ای فاشیستی است از این کشور و رهبران و مردمش در انظار جهانی. گفتار و رفتار سیاستمداران و نظامیان اسرائیل کوچک ترین جایی برای شک در این ارزیابی نگذاشت. تمامی رشته ها تبلیغاتی هفتاد سالهٔ اسرائیل که با تکیه بر جنایات نازی ها برای موجودیت خود حقانیت خریده بود تا در عین رفتار وحشیانه با حریفان خویش، از خویش چهره ای مظلوم ترسیم نماید، پنبه شد. رفتاری که به کردار دژخیمان قوم یهود پهلو می زد، جایی برای مدعا های اخلاقی خارج از مقیاس دولت اسرائیل که نگذاشت، هیچ، خودش را به همان جایی فرستاد که جای نازی ها بود. داستان به امروز و این جنگ محدود نماند. رفتار امروز با فلسطینیان یادآور وقایع دوران تأسیس اسرائیل شد و مظالم مشابهی که در آن زمان متوجه به این قوم شده بود. مشروعیت اسرائیل از بن و ریشه آسیب جدی دید.

دولت اسرائیل برای خود سپری ساخته بود و به مرور بر قطر آن افزوده بود، تا این حد که هر انتقادی از خود را به حساب یهودستیزی بگذارد و با ابزار تبلیغاتی قدرتمندی که در اختیار دارد، هر شخص یا نهادی را که پا در این راه گذاشته، بکوبد. امروز صفت ضد صهیونیست، به کلی کارآیی خود را به عنوان بهانهٔ حمله و ابزار انتقاد، از دست داده چون این موضع رواج عام پیدا کرده و چنان که باید مترادف دفاع از مظلوم که فلسطینیان باشند، شده است. وقتی به واکنش هایی که از چپ و راست ابراز میشود، نگاه می کنید، می بینید که حتی ضدیت با یهود هم قبح خویش را از دست داده و از گوشه و کنار سرک می کشد. پس اندازی که کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم، اندوخته بود و به کار جلب همدردی می آمد، به کلی ته کشیده است.

تبلیغ روشن برای بایکوت اسرائیل و تولیداتش و حتی شرکت هایی که توسط پشتیبانان اسرائیل اداره م یشود، سکهٔ رایج شده و به کرات در رسانه های اجتماعی تبلیغ می شود و از این مهم تر، از نظر اقتصادی مؤثر افتاده است. بایکوت اقتصادی، آسان ترین روش مبارزه است، خون و خونریزی ندارد، هدف گیری دقیق دارد و در نهایت بسیار مؤثر است. اخبار تأثیرگذاری آنرا نیز هر روز میشنویم. به این ترتیب، مخالفان اسرائیل راهی بسیار کارآمد برای مبارزه با این دولت جسته اند که تازه در نقطهٔ شروع قرار دارد. راهنمایی هایی که هر روز در اینترنت میبینیم، این نوع مبارزه را به نهایت تسهیل کرده است.

فلسطینیان و طرفدارانشان، ابتکار عمل تبلیغاتی را به کلی از دست اسرائیل و هوادارانش که تا به حال یکه تاز میدان بودند، گرفتند. البته رسانه های بزرگ، در سطح جهان ـ بنا به رسم معهود ـ دروغ های دولت اسرائیل را که در این کار صاحب تجربه و مکتب است، با آب و تاب در همه جا پراکندند و هیچ مجالی هم به طرف مقابل ندادند. ولی این نوع دروغ پراکنی وسیع، با تمامی پرخاش جویی و انحصار گری، زود از نفس می افتد. در مورد جنگ عراق دیدیم که تمامی صحنه پردازی هالیوودی بیش از یک هفته یا حداکثر ده روز دوام نکرد و همین رسانه های بزرگ ناچار شدند از دروغ رسمی فاصله بگیرند و به حقیقت فرصت خودنمایی بدهند. حقیقت هم چنان که باید، در نهایت پردهٔ دروغ را درید و خود را به همه تحمیل کرد. این بار وزنهٔ رسانه های اجتماعی و امکانات خبررسانی آزاد در اینترنت فرآیند را بسیار تسریع کرد. از همان لحظهٔ اول دروغ های رسمی به چالش گرفته شد. این کار دروغگویی را متوقف نکرد، اما آتش به بساط دروغ زد.

این دروغ سوزی یک بخش از شکست تبلیغاتی اسرائیل بود. بخش دیگر کار از توانایی بی سابقهٔ فلسطینیان و طرفدارانشان در عرضهٔ روایت خود، منعکس کردن پشتیبانی هایی که می گرفتند، نشان دادن ابعاد جنایت به انواع طرق و تا حد امکان چهره بخشیدن به تک تک قربانیان نسل کشی اسرائیلیان بود تا در حد عدد و رقم نمانند. به این توان چندان اشاره ای نم یشود، ولی ارتقای آن دست کمی از قابلیت برنامه ریزی و عملیاتی که از سوی حماس بی سابقه بود، نداشت. حکومت اسرائیل مدت هاست که عاملانه و عامدانه کودک کشی می کند ـ نوعی مبارزه با نرخ رشد بالای جمعیت فلسطینیان… این دولت ظرف یکی دو سالهٔ اخیر حتی کوشیده بود صفت بچه کش را که به وی اطلاق می گردد، به یاری خدمتگزاران فارسی زبان خود، به حکومت ایران حواله بدهد که البته در میان قربانیانش کودک نیز یافت می شود، ولی اصولاً سیاست بچه کشی ندارد. صفت به جای اولش برگشت و طوری به ریش صهیونیست ها چسبید که کندنی نیست.

تعداد بسیار بالای یهودیانی که طرف فلسطینیان را گرفتند، در این پیروزی تبلیغاتی بسیار مؤثر بود. از خود اسرائیل تا آمریکا، در سراسر جهان صدای این افراد به پشتیبانی از ستمکشان فلسطینی بلند شد، از مورخ و روزنامه نگار تا روحانی. این ادعای نادرست که صهیونیسم مترادف یهودیت است و اسرائیل نمایندهٔ تمامی یهودیان روی زمین، به کلی تخریب شد. صهیونیسم برگشت سر جایش: ایدئولوژی مذهبی که هیچ گونه اعتبار الهیاتی ندارد و از بابت سیاسی یکی از شعبات نه چندان دلربای فاشیسم است. مخالفت با صهیونیسم که از سوی منادیان این ایدئولوژی عیب نمایانده میشد، مایهٔ اعتبار شد و وظیفهٔ اخلاقی.

وقتی به ترازنامهٔ نبردی که هنوز هم تمام نشده، نگاه می کنید، کمرشکن بودنش را برای اسرائیل می بینید. ببینیم چطور کار به این جا کشید. از وجوه ساختاری کار و سابقهٔ طولانی دعوای اعراب و اسرائیل که البته باید از دید تاریخی در نظر گرفت می گذرم، چون برای همه آشناست و مطلب را بیش از حد طولانی می کند. فقط میپردازم به جنگ اخیر که موضوع بحث است. چرا دولت یهود به این راه رفته است؟

نقطهٔ اول که بنیادی است و تعیین کننده، تحقیری است که اسرائیلیان نسبت به اعراب به طور اعم و از جمله فلسطینیان دارند ـ نگاه استعمارگر به بومیان مستعمره. تحقیری که از یک سو ریشه در ایدئولوژی مذهبی ـ نژادی صهیونیزم دارد و از سوی دیگر در پیروزی های آسانی که در سال های اولیهٔ تأسیس کشورشان در برابر اعراب به دست آوردند. دور بخش دوم سر آمده است، ولی نفرت نژاد پرستانه دیرپاست و جزئی از هویت مردم این کشور شده. این نگرش راه هر گونه واقع نگری و درک پیشرفت حریفانشان را بسته و هر قدر هم غافلگیری در پی بیاورد و مایهٔ ضرر و زیان گردد، به این راحتی از بین رفتنی به نظر نمیاید. تاوان تحقیر دشمن انحراف از عقلانیت جنگ است و از آن گزیری نیست.

نکتهٔ دوم تمایل به واکنشی که بیش از آنکه سیاسی و استراتژیک باشد، یعنی بر اساس تحلیل معقول موقعیت و اهداف، شکل گرفته باشد، عاطفی است و از نوع عکس العمل کسی که فرضاً در خیابان یا کافه مورد اهانت قرار گرفته و می خواهد درجا روی حریف را کم کند. اضافه کنم که فرهنگ استراتژیک اسرائیل اصولاً شعبه ایست از فرهنگ آمریکایی، بر برتری مادی متکی است و پیروزی نظامی را هدف اصلی می گیرد، تؤام با این توهم که پیروزی در میدان جنگ همهٔ مشکلات را حل می کند. وقتی سیاست به این ترتیب تحت الشعاع نظامیگری قرار بگیرد، نتیجه ای جز از همین نوع که شاهدیم بار نخواهد آورد. در حقیقت می توان گفت که اسرائیل استراتژی به معنای اخص ندارد، اهدافی دارد که هر بار می خواهد با زور به دست بیاورد و ارتباط اعمالش یا هدف نهایی فرضی که زیر نگین آوردن خاورمیانه و توسعهٔ بسیار وسیع مرزهایش است، چندان روشن نیست. به عبارت دقیق تر، اصلاً نقطهٔ نهایی کار که دورنمای استراتژی را می سازد، درست معلوم نیست ـ تحقق پذیر بودنش به جای خود. هر چه هست سودای پیشروی است.

این را نیز باید در نظر داشت که اسرائیل، به دلیل برخورداری از پشتیبانی وسیع و کمابیش بی قید و شرط آمریکا و کشور های اروپایی که نشانهٔ نفوذ هوادارانش در سراسر جهان است، به این عادت کرده که هر چه می خواهد به زور بگیرد و حسابی به هیچ کس و هیچ کجا پس ندهد. در این شرایط حساب تناسب بین هزینه و نتیجه، اگر هم بی موضوع نشود، به پس صحنه رانده می شود. طبیعی است که اطمینان از این پشتیبانی، توهم شکست ناپذیری را در پی میاورد و موجد این خیال می گردد که سیر جریانات هر چه بود، بود، در نهایت به اهدافمان خواهیم رسید. این هم نقطهٔ ضعف عظیمی در ترتیب و ادارهٔ استراژی است.

بعد از حملهٔ اولیهٔ حماس، تنها راه معقول، جمع و جور کردن وضعیت و احیاناً زدن چند ضربهٔ انتقامی بود و رفتن به راه مذاکره و مبادلهٔ اسرا و دیگر امتیازات و البته به فکر راه حل سیاسی دراز مدت افتادند که ظاهراً در اسرائیل خواستاری ندارد. نبرد به این ترتیب سریع ختم میشد و دامنهٔ شکست سیاسی که ما هر روز شاهد گسترشش بوده ایم، محدود می گشت. برخی از خونین ترین جنگ های تاریخ به دلیل لجاجت و احتراز از ختم آنها که بدون دادن و گرفتن امتیازات سنگین ممکن بوده است، به درازا کشیده و خسارت های سهمگین بر جا گذاشته. آشناترین و شاید گویا ترین مثال جنگ جهانی اول است که می توانست و به قول بعضی می بایست پس از به نتیجه نرسیدن حملهٔ آلمان و توقفش در مارن، ختم می گشت ولی دو طرف که به کمتر از پیروزی نهایی راضی نبودند، آنرا چهار سال ادامه دادند و میلیون ها قربانی دادند و گرفتند، با نتایجی که می دانیم.

هدفی که اسرائیل برای این جنگ معین کرده و هنوز بر آن پا می فشارد، نابود کردن حماس است، تؤام با این خیال که می توان با استفاده از فرصت مردم غزه را از خاکشان بیرون راند و این سرزمین را هم ضمیمهٔ اسرائیل کرد. دستیابی به هیچ کدام این دو هدف ممکن نیست و اگر اول هم می شد با سهل انگاری ممکنشان انگاشت، هر روز بهتر معلوم شد که نمی باید. مردم فلسطین دست از مقاومت برنمی دارند و حماس هم از بین بردنی نیست و اگر به فرض نابود هم شود جای خود را به گروه جدیدی خواهد داد. بیرون ریختن فلسطینیان نیز به نوبهٔ خود غیرممکن است چون هیچ کشوری حاضر به پذیرش آنها و کشیدن جور زمین دزدی اسرائیل نیست. وقتی هدفتان که فقط از سر کینه و خیال پروری معین کرده اید، ناممکن باشد، حاصلی جز ناکامی نخواهید برد، خودتان هر که باشید و طرفتان هرکس باشد. اسرائیل هم استثنأ نیست.

۲۶ نوامبر ۲۰۲۳، ۵ آذر ۱۴۰۲

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)