من به عنوان یک ایرانی مهاجر، بارها متوجه شدم که هنوز آداب و معاشرت را خوب بلد نیستم و خیلی جاها نمی فهمم که باید چه کار کنم و یا چه جوابی بدم. اینکه دلیل «بی‌ادبی» من چیه خیلی مهمه، ولی از اون مهمتر اینه که بدونم الان باید چه کار کنم. چون به اندازه هر «بی‌ادبی» در بهترین حالتش یه «عذرخواهی» بدهکار میشم و یه «شرمندگی» به لیست شرمندگیه‌ام اضافه میشه. خیلی هم طرفدار این ایده نیستم که هر کدوم از ما ایرونیا که میایم خارج، نماینده ملت ایرانیم اما از اون ور هم نمی شه گفت که «بی‌ادبی» من  به وجهه سایر هموطنام لطمه نمی‌زنه. واسه همین «با ادب» بودن واسم هم یه انتخاب شخصیه و هم یه مسئولیت اجتماعی. به خاطر همین هم یکی از موضوع هایی که خیلی علاقه دارم در موردش مطلب بخونم، مسئله «آداب و معاشرته». وبلاگ «نسوان»  هم  خیلی وقت‌ها، و نه همیشه، منو ناامید برنمیگردونه و معمولا یه مطالبی توش می‌شه پیدا کرد که یه تلنگری به این قضیه میزنه و با زبون قبل تحملی این بی‌ادبی‌ها رو رسوا میکنه و بعضی سوتی‌هایی که ما ایرونی‌ها میدیم، روبا مثال‌هایی که همیشه دوروبرمون دیدیم و نمی‌تونیم زیرش بزنیم، برملا میکنه. نوشته زیر رو کسی نوشته که خودش رو توی این وبلاگ «سیب به دست» معرفی میکنه. عنوان اصلی مطلب هم هست «فرهنگ گیج کننده ی ایرانی یا بی فرهنگی از نوع ایرانی؟»

من یک ایرانی ام، با این همه ایرانی ها از لحظه ی اولی که می بینمشان تا آخرین خداحافظی برایم اسرار آمیز و پر از تناقض هستند. من با ایرانی ها، گیجم. سر درگمم. بگذارید قبل از اینکه شما هم گیج بشوید چند مثال بزنم.

من در طول دوران دانشگاه با مژگان دوست بودم. مژگان دختری بود مثل همه ی ما. حجاب نداشت؛ نماز نمی خواند؛ اعتقادات مذهبی خاصی نداشت، اهل کتاب خوندن و مطالعه و تفکر بود. چند سال بعد، توی دوران طرح با هم همکار شدیم. یک روز، با یکی از اساتید آقا که تازه از خارج از ایران آمده بود جلسه ی دوستانه ای داشتیم. آن آقای دکتر که پیرمرد محترمی بود و چون سالها در فرنگ کار کرده بود خیلی آدم راحت و صمیمی بود، با همه ی ما دست داد تا به مژگان رسید؛ اما مژگان دستش را کشید عقب و گفت «ببخشید؛ من نمی تونم با شما دست بدم.» همه ی ما برای لحظه ای در جا خشک مان زد. هرطور که حساب کنی پس زدن دستی که به سمتت دراز می شود حرکت توهین آمیزی است. پیرمرد بیچاره رنگش مثل گچ سفید شد. کاری به این ندارم که بنا بر اداب معاشرت یک مرد نباید دستش را به سمت خانم دراز کند (اشتباه متعارفی که حتی در جلسات رسمی هم می شود). اما من هیچ وقت نفهمیدم درد مژگان چی بود. در دفاع از خودش چیزهایی گفت اما من باز هم نفهمیدم.

من با محسن پسر خاله ی الهام توی یک پارتی مختلط آشنا شدم. تیپ فشن می زد و موههای سیخ سیخی ژلناک و شلواری که به رسم آن روزها از باسنش داشت می افتاد. الک می زد و دختر باز بود و بسیار با مزه.  چند بار توی میهمانی های الهام دیدمش، یکی از همان بارها نزدیک محرم بود و یک نفر پیشنهاد داد که شب عاشورا بریم جایی که ناگهان رنگ محسن زرد شد و گفت که شب عاشورا وقت عیاشی نیست. طبیعتا همه ی ما اول فکر کردیم که باز هم مسخره بازی در میاورد که ما را بخنداند ولی محسن در حالیکه رگهای گردنش بیرون زده بود و قرمز شده بود توضیح داد که » امام حسین براش مقدس ترین چیز دنیاست و حتی با اینکه به خدا و اسلام اعتقاد ندارد، به امام حسین اعتقاد دارد!»  من همیشه سعی کرده ام به عقاید ادمها احترام بگذارم اما چطور کسی که کل ماجرا را مقدس نمی دید؛ می تونست اینجوری فکر کند؟ من که نفهمیدم.

آخرین مورد؛ خانم آنیتا است که باهاش اینجا آشنا شدم. آنیتا از هشت سالگی در امریکا بزرگ شده و فارسی را با لهجه صحبت می کند. خواهر و برادرهاش اصلا به فارسی حرف نمی زنند. نوع لباس پوشیدنش؛ رفتارش و همه ی سبک زندگی خودش و خانواده اش امریکایی است. آنیتا با ما توی میهمانی ها می مینوشد و شب ها به راحتی دوست پسرش را می برد خونه ی پدر و مادرش و شب هم نگه می دارد. ظاهرا هیچ کس هم هیچ مشکلی ندارد؛ خوب، تا اینجا خیلی هم عالی. چند وقت پیش توی یک کنسرت؛ انیتا و مادرش را با هم دیدم. دست من یک ابجو بود، دیدم که با حالتی عجیب به ابجوی من خیره شده، من هم بهش تعارف کردم که اگر میخواهد یک قلپ بزند که ناگهان آنچنان لبش را گاز گرفت و چشمهایش را به سمت مادرش چرخاند که من مجبور شدم حرف را برگردانم. بعد ها فهمیدم که آنیتا جلوی خانواده اش ابجو نمی خورد. اما هیچ وقت درک نکردم این چه خانواده ای است که توش شبها دوست پسرت را ببری اشکال ندارد اما یک قلپ ابجو بخوری گناه محسوب می شود؟ یعنی در مراتب مدرنیزه شدن این نباید قبل از آن باشد؟ من که نفهمیدم.

برگردیم، سر اصل مطلب، شما وقتی با یک نفر با یک پیشینه خاص از هر قومیتی آشنا می شوید؛ بعد از مدتی می توانید آن ها را بشناسید. بله؛ دنیا پر از آدمهای مختلف با فرهنگ های متفاوت است. یکی ممکن است سیک باشد و موههایش را کوتاه نکند؛ یکی گیاه خوار است پس همبرگر نمی خورد؛ یکی آتئیست است پس طبیعتا هر سال امام رضا نمی رود. به هر حال هرکس؛ هرچیزی که هست همان هست و پیچیدگی خاصی هم ندارد.با ایرانی جماعت ولی هیچ وقت نمی دانی که اعتقادات این آدمی که رو به رویت نشسته واقعا چیست. یکی مینی ژوپ پوشیده ولی حاجیه خانم است؛ یکی روسری سر کرده و یک تار مویش بیرون نیست ولی دارد آن وسط جاهلی می رقصد، یکی عرق خور است ولی ناگهان بعد از ده سال آشنایی از ته وجودش برات امام حسین و گلوی بریده ی علی اصغر را بیرون  می کشد و بیشتر بحث کنی ممکن است گلویت را بگذارد دم جوب و ببرد.

حالا این ها به کنار؛ این ها اعتقادات مردم است و شاید بفرمایید که به ما ربطی ندارد. چیزی که از همه بدتر است و واقعا گاهی باعث ابرو ریزی است  رفتار های اجتماعی ماست. مردم همه ی دنیا یک سری اصول اجتماعی را رعایت می کنند. بدیهی ترین اش این است که به هنگام سلام با هم دست می دهند و مثل آدمیزاد باز با هم دست می دهند و از هم خداحافظی می کنند. به همین سادگی! وقتی با ایرانی جماعت طرفی وقتی دستت را به سمت یک آدم دراز می کنی نمی توانی مطمئن باشی که چه اتفاقی خواهد افتاد. آیا معذب خواهد شد؟ آیا برعکس می پرد بغلت و فکر می کند حالا که باهاش دست دادی باید حامله ات هم بکند؟ آیا دست نمی دهد چون این کار را خلاف اعتقاداتش می داند؟ یا چون توی خانواده اش این کار رسم نبوده و عمه بلقیس هیچ وقت با کسی دست نمی داده؟ یا چون از ریخت تو خوشش نیامده دست نمی دهد؟ یا میخواهد متفاوت به نظر برسد؟ یا از انتقال میکرب از کف دست تو می ترسد؟ یا مثل آقای خاتمی می ترسد وقتی برگشت ایران روی زغال کبابش کنند؟ واقعا نمی دانی. گاهی حتی، خودش هم نمی داند. از آن بدتر اینکه نمی داند که این رفتارش تا چه حد زشت و از ادب به دوراست

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)