وقتی به عنوان یک زن ایرانی در کابل، افغانستان قدم گذاشتم، آغاز یک سفر غنی از تجربیات فردی و همچنین شاهد برخی از ظلمها و محدودیتهایی بودم که زنان افغان را به چالش کشانده بود. فرهنگ پربار این سرزمین به آرامی تحت تأثیر یک زهر مضر قرار گرفته بود که زنان را تنها به منظور زایمان محدود کرده و تبدیل به یک جامعهای شده بود که تنها وظیفه زنان آن، زایمان و تربیت فرزندان بود.
در حالی که به عنوان یک زن آزاد و متخصص در صنعت مخابرات، مشغول مأموریتهایم بودم، شاهد داستانهایی بسیار دلزده کننده و ناعادلانه شدم. یکی از رانندگان ما، یک معلم پیشین پرتلاش بود که حالا با چالش جدیدی روبرو بود: چگونه آینده تحصیلی دخترش را تضمین کند و همچنین از ازدواج اجباری او جلوگیری کند؟
با اندوه زیاد، به یاد میآورم که چگونه زنان افغان محدودیتهایی را که بر روی آنها تحمیل شده بود، قبول کرده بودند. در کنار آن، خودم به عنوان یک زن آزاد، متخصص و به طور فعال در صنعت مخابرات، با احساساتی مختلف از افغانستان خارج شده بودم. اما همواره درونم یک حس پرخاشگرانه شعله ور میشد، آیا این تغییرات و محدودیتها که به نظر میرسیدند مثل یک زهر کوچک ولی مرگبار، به کشور من نیز خواهند رسید؟
حال با دیدن چگونگی انتقال این سم آهسته و پنهان به جوانان کشورم، احساسات ترکیبی از ناراحتی و نگرانی درونم را فرا گرفته است. آن آوای ناگفته، که به تدریج به واقعیتهای ازدواج اجباری / کودک همسری و محدودیتهای حقوق زنان تبدیل میشد، به جرات مرا به یاد زندگیهایی انداخت که در سایه تاریکی این زهر زندگی میکردند.
حالا وظیفه من به عنوان یک شاهد و یک فعال در عرصه حقوق زنان و آزادیهای اجتماعی، این است که با استفاده از قدرت کلمات، داستانها و حقایق، افکار عمومی را آگاه کنم و به سوی تغییرات مثبت هدایت کنم. من اکنون با خود میپرسم: آیا ما همچنان میتوانیم این زهر را از جامعه خود دور کنیم؟ آیا میتوانیم با همکاری و ایجاد آگاهی، جلوی این محدودیتها و نگرانیها را بگیریم؟ چرا که تغییر یک فرهنگ آغاز میشود با هر فردی که به دلیل اعتقادات خود از زندگیای آزادتر و برابر استقبال میکند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.