بینا دانایی – امام سجاد (ع) در تبیین اهداف پدر خود (ع) که چیزی نبود جز ” اصلاح امت پیامبر(ص) از زشتیهای اخلاقی و سوق جامعه بسوی مکارم و فضیلتها ” ، آنجا که حضرتشان در وصیتنامه شان به برادرش محمد حنفیه  هنگام خروج از مدینه می نویسند :

“..و من از روى خودخواهى و یا براى خوشگذرانى و یا براى فساد و ستمگرى از مدینه خارج نمى گردم . همانا خروج کردم ، زیرا خواستار اصلاح در امت جدم بودم و امر به معروف و نهی از منکر را قصد نمودم. ” ۱

 و دنبال کردن راهی که پدر بزرگوارشان انتخاب کردند و آن چیزی نبود جز ” روشنگری و ارشاد مردم ، در کمال آرامش و متانت ، به دور از هرگونه ، تعصب و ترویج خشونت ” آنجا که امام حسین(ع) در نمازشان ، با لشکریان حر ( در هنگام جلوگیری از ورود ایشان به کوفه ) فرمودند :

” مردم ! سخنان من اتمام حجت است بر شماها و انجام وظیفه و رفع مسؤ ولیت در پیشگاه خدا، من به سوى شما حرکت ننمودم مگر آنگاه که دعوتنامه ها و پیکهاى شما به سوى من سرازیر گردید که ما امام و پیشوا نداریم دعوت ما را بپذیر و به سوى ما حرکت کن تا خداوند به وسیله تو ما را هدایت و رهبرى نماید . اگر بدین دعوتها وفادار و پایبند هستید اینک که من به سوى شما آمده ام باید با من پیمان محکم ببندید و در همکارى و همیارى با من از اطمینان بیشترى برخوردارم سازید و اگر از آمدن من ناراضى هستید حاضرم به محلى که از آنجا آمده ام مراجعت نمایم . ” ۲

در هر کجا که توانستند ، سخن آغاز کردند و در بیان اهداف و روشهای تربیتی و اصلاحی خود و پدر شان ، با مردم ، کلام گفتند .

در ادامه ، سخنان حضرت ایشان را در سه موقعیت حساس در مسیر اسارت کاروان ، به اختصار به عرض می رسانیم :

۱-      روشنگری امام سجاد(ع) در ابتدای کوفه

 اولین مو قعیت افشاگری برای امام سجاد(ع) و زینب(س) در دروازه کوفه بود . شهر را چراغانی کرده و مردم لباس نو پوشیده اند . در سطح شهر و در مساجد و نماز جمعه ها به امامت افرادی هم چون عبیدالله زیاد ، بر اساس فتوای ۳ قاضی بزرگ کوفه         ( شریح ) اعلان کرده اند که ، حسین(ع) و یارانش افرادی خارج از دین ، مرتد، آشوب گر و محارب می باشند! اکنون بازماندگان از این گروه محارب،  به اسارت گرفته شده و وارد کوفه می شوند!

جو غالب با فریب خوردگان دستگاه تبلیغی عبیدالله زیاد بود! قافله حسینى را پس از عاشورا به سوى کوفه آوردند و براى آنان در کنار شهر، خیمه زدند . خاندان حسین(ع ) را – که اکنون اسیران حکومت اموى شناخته مى شوند – در آن خیمه ها جا دادند. جارچیان حکومت ، کوفیان را فرا مى خوانند تا از اسیران جنگى خویش دیدار کنند!

کوفیان هم ، بى شرمانه آمدند . آمدند براى تماشا! تماشاى بزرگترین ستم تاریخ بر اهل بیت پیامبر (ص )، ستمى که کوفیان پایه هاى آن را بنیان نهاده بودند!

 على بن الحسین (ع ) از خیمه ها خارج مى شود ، وقتی هلهله و شادی و سنگ پرانی مردم را دید فرصت را غنیمت شمرد و به سخنرانی افشاگرانه خود پرداخت .

حذیم بن شریک اسدى روایت گر آن صحنه مى گوید : على بن الحسین (ع ) با اشاره از مردم خواست تا قدرى آرام شوند . همه آرام شدند . امام برجاى ایستاد ، سخنش را با ستایش پروردگار آغاز کرد و بر پیامبر اسلام (ص )درود فرستاد و سپس چنین فرمود:

« هان اى مردم! آن که مرا مى شناسد، سخنى با او ندارم ولى آن کس که مرا نمى شناسد، بداند که من على بن الحسین فرزند همان حسین هستم که در کنار رود فرات ، با کینه و عناد، سر مقدسش را از بدن جدا کردند بی آن که جرمى داشته باشد و حقى بر او داشته باشند! من فرزند کسى هستم که حریم او را حرمت ننهادند، آرامش او را ربودند، اموالش را به غارت بردند و خاندانش را به اسارت گرفتند . من فرزند اویم که دشمنان انبوه محاصره اش کردند و در تنهایى و بى یاورى –  بى آن که کسى را داشته باشد تا به یاریش برخیزد و محاصره دشمن را براى او بشکافد –  به شهادتش رساندند . و البته این گونه شهادت–  شهادت در اوج مظلومیت و حقانیت –  افتخار ماست !

هان، ای مردم! شما را به خدا سوگند، آیا به یاد دارید که نامه هایی را برای پدرم نوشتید و او را خدعه کردید؟ و [در نامه هایتان] با او عهد و پیمان بستید و با او بیعت کردید؟ سپس با او به جنگ برخاستید و دست از یاری او برداشتید. وای بر شما! از آنچه برای آخرت خویش تدارک دیده اید! چه زشت و ناروا اندیشیدید . به چه رویی به رسول (ص) خواهید نگریست؟ » ۴

  امام سجاد (ع ) در پایان این سخنان ، که آتش ندامت و حسرت را درجان کوفیان برافروخت و مهربى اعتبارى و بى وفایى را براى همیشه بر پیشانى آنان زد، اندوه عمیق خویش را با این شعرها اظهار کرد و بر التهاب قلب ها افزود :

« اگر حسین (ع ) کشته شد، چندان شگفت نیست . چرا که پدرش با همه آن ارزش ها و کرامت هاى برتر نیز ، قبل از او به شهادت رسید . اى کوفیان ! با آنچه نسبت به حسین روا داشتند، شادمان نباشید . واقعه اى عظیم صورت گرفت و آنچه گذشت رخدادى بزرگ بود! جانم فداى او باد که در کنار شط فرات ، سر بر بستر شهادت نهاد . آتش دوزخ جزاى کسانى است که او را به شهادت رساندند . در خواست و سفارش من درباره یارى خواستن از شما نیست . تنها مى خواهم که شما – شما کوفیان ! – نه عزم یارى ما کنید و نه به دشمنى و ستیز با ما برخیزید! » ۵

 سخنان آتشین و بیدارگرانه امام سجاد (ع ) چندان دیر آغاز نشد . با فاصله اى کوتاه از واقعه کربلا و على رغم همه دردهاى درونى و رنجهاى جسمى ، امام بر سکوى رهبرى ایستاد . از لابلاى توده هاى غم و درد، قد برافراشت و چنان با سخنان برنده اش ‍ فضاى تیره اتهام ها و تبلیغات مسموم امویان را شکافت که کورترین چشم ها، درخشش حقیقت را دیدند و سنگترین دل ها، لرزیدند و بر مظلومیت حیسن(ع) و خاندانش گریستند و بر آینده خویش بیمناک شدند.

 امام على بن الحسین(ع) در مدت اقامت خویش در کوفه ، دو بار به احتجاج برخاست ؛ یک بار روى سخنش با مردم پیمان شکن کوفه بود، و بار دیگر در « دارالاماره » و در برابر عبیدالله بن زیاد.

 امام سجاد (ع ) در مجلس عبیدالله بن زیاد

 اولین برخورد امام سجاد (ع) با ابن زیاد در کوفه ، هنگامی بود که عبیدالله در آنجا مجلسی را آراستند و اسرای کربلا را در آن مجلس وارد کردند . بعد از سخنانی که بین حضرت زینب (س) و ابن زیاد رد و بدل شد ، با توجه به این که امام سجاد (ع ) در جمع کاروانیان ، متمایز از دیگران بود، نخستین چیزى که نظر عبیدالله را جلب کرد وجود مرد جوانى در میان آن کاروان بود .

 عبیدالله به امام سجاد (ع) رو کرد و پرسید : نامت چیست؟ امام سجاد (ع) فرمود : علی بن الحسین . عبیدالله گفت : مگر خداوند علی ابن الحسین (ع) را در کربلا نکشت؟ علی ابن الحسین (ع) لحظه ای سکوت کرد . عبیدالله خطاب به امام (ع)گفت : چرا پاسخ نمی دهی؟

امام سجاد (ع) فرمود : «خداوند جان ها را به هنگام مرگ دریافت می کند.»۶  و «هیچ انسانی نمی میرد مگر به اذن الهی. » ۷

عبیدالله بن زیاد با مشاهده آن حضور ذهن و حاضر جوابی و پاسخ کوبنده جوانی که در زنجیر اسارت است، خشمگین شد و دستور داد تا علی بن الحسین (ع) را نیز به شهادت رسانند . ولی حضرت زینب کبری (س) فریاد برآورد :

« ای ابن زیاد! آن همه از خون های ما که ریخته ای، برایت کافی نیست؟ سوگند به خدا! اگر می خواهی او را بکشی، مرا هم با او بکش.» ۸

شرایط مجلس عبیدالله و سخنان افشاگر حضرت زینب (س) سبب شد تا ابن زیاد از کشتن امام زین العابدین (ع) منصرف شود . امام سجاد (ع ) که نیت و عزم عبیدالله را دریافته بود ، به عبیدالله فرمود : اگر به راستى عزم کشتن مرا دارید، شخص امینى را مامور کنید تا از زنان و کودکان سرپرستى کند .

عبیدالله با شنیدن این سخن ، از تصمیم خویش منصرف شد و گفت نه : تو خود همراه قافله خواهى بود . ۹

افشاگری امام سجاد(ع) در شام

 مهمتر از این همه ، افشاگری امام(ع) در مسجد جامع اموی بود ؛ آن هنگامی که مجلس برای بیان فتح و پیروزی یزید و دستگاه  ننگین اموی آراسته شده بود ، خطیب مزدور و مداح دستگاه اموی بر منبر رفته به تمجید از یزید و پدرش داد سخن داده و با بهره گیری بیجا از آیات قرآن به حسین بن علی(ع) و یارانش حمله واهانت کرد! دهان کثیفش را گشود و آنچه خود و سلطانش شایسته آن بودند ، به حسین بن علی و اهل بیت (ع) و یارانش نسبت داد.

 امام سجاد(ع) از جای برخاست و رو به خطیب کرده فرمود : خاموش باش! تو رضایت مخلوق خدا را بر رضایت خالق ترجیح داده ای که اینگونه سخن می گویی!

 سپس رو به یزید کرد و فرمود : به من اجازه می دهی بر این چوب ها بالا روم و سخنی بگویم که خدا و رسولش را خوش آید و برای مردم نافع باشد؟ یزید ترسید و اجازه نداد! مردم به صدا درآمده گفتند : یزید از یک جوان اسیر چه برآید ، به او اجازه ده تا سخن خود بگوید ! یزید ناگزیر شد و اجازه داد! امام(ع)  بر منبر ( ویا به فرموده خود بر چوبها) بالا رفت و چنین فرمود :

 بسم الله الرّحمن الرّحیم 

« اى مردم ! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است :

 به ما ارزانى داشت علم ، بردبارى ، سخاوت ، فصاحت ، شجاعت و محبت در قلوب مومنین را و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام(ص) و صدیق (امیر المومنین على ع) و جعفر طیار و  شیر خدا و شیر رسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه) و حسن و حسین (ع) دو فرزند بزرگوار رسول اکرم (ص) را از ما قرار داد .

 هر کس مرا شناخت که شناخت و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى شناسام.

 اى مردم ! من فرزند مکه و منایم ، من فرزند زمزم و صفایم ، من فرزند کسى هستم که حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود ، من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم ، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم ، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سیر کرد . من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدره المنتهى برد و به مقام ربوبى و نزدیکترین جایگاه مقام بارى تعالى رسید ، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحى کرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضایم ، من فرزند کسى هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند . من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه مى رزمید ، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد . و در بدر و حنین با کافران جنگید و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید . من فرزند صالح مومنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم ، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تایید و میکائیل او را یارى کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم ، من پسر اولین کس از مومنین هستم که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده ى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یارى کننده دین خدا و ولى امر او و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهى بود . او جوانمرد، سخاوتمند، نیکو چهره ، جامع خیر ها، سید ، بزرگوار ، ابطحى ، راضى به خواست خدا ، پیشگام در مشکلات ، شکیبا ، دائما روزه دار ، پاکیزه از هر آلودگى و بسیار نماز گزار بود . او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید . او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده محکم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شیرى شجاع که وقتى نیزه ها در جنگ به هم در مى آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده مى ساخت . او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است؛ که مکى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى است که در همه این صحنه ها حضور داشت . او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر و پدر دو فرزند : حسن و حسین (ع) . آرى او ، همان او ( که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست ) جدم على بن ابیطالب (ع) است . آنگاه گفت : من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم. »

 آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد ! یزید از این افشاگری  بیمناک شد و براى آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به موذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد (ع) را به این نیرنگ ساکت کند .

موذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت : الله اکبر ،

  امام سجاد (ع) فرمود : چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد .

 و چون گفت : اشهد ان لا اله الا الله ،

  امام (ع) فرمود :  موى و پوست و گوشت و خونم به یکتائى خدا گواهى مى دهد.

 چون موذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله ،

  امام سجاد (ع) عمامه خویش از سر برگرفت و به موذن گفت : تو را بحق این محمد که لحظه اى درنگ کن .

آنگاه روى به یزید کرد و گفت : اى یزید! این پیغمبر ، جد من است و یا جد تو ؟ اگر گویى جد تو است ، همه مى دانند که دروغ گفته ای و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم کشتى و مال او را تاراج کردى و اهل بیت او را به اسارت گرفتى ؟

این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت : بخدا سوگند اگر در جهان کسى باشد که جدش رسول خداست ، آن منم ، پس چرا این مرد ، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد ؟

 آنگاه فرمود : اى یزید! این جنایت را مرتکب شدى و باز مى گویى : محمد رسول خداست ؟ و روى به قبله مى ایستى ؟ واى بر تو ! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند .

 پس یزید فریاد زد که موذن اقامه بگوید ! در میان مردم هیاهویى برخاست ، بعضى نماز گذاردند و گروهى نماز نخوانده پراکنده شدند ! ۱۰

 پس از خطبه غراى حضرت سید الساجدین امام زین العابدین (ع)، و همچنین خطبه های  حضرت زینب کبرى (س) ،  مردم ماهیت یزید ستمکار را شناختند و شروع کردند به لعن و طعن یزید .

 یزید خود را بیچاره دید و فهمید که منفور جامعه است . با کمال بى شرمى و ندامت تمام ، این جنایات را به گردن امراى لشگر و بویژه عبیدالله زیاد ملعون  انداخت تا خود را تبرئه کند ، ولى این ننگ تا قیامت پاک شدنى نبود . بهمین منظور دستور داد تا با اهل بیت(ع) پس از آن با رافت و مهربانی بر خورد شود ، و برای کشته هایشان اقامه عزا کنند!

زیرنویسها :

۱-    .. وَاَنَّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِرا وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً  انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فی أمّه جدّی ارید اَن آمُر بالمعروف و انهی عن المنکر .- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹

۲-     اَیُّهَاالنّاسُ اِنَّها مَعْذِرَهٌ اِلَى اللّه وَاَلیْکُمْ وَانِّى لَمْ آتِکُمْ حتّى اَتَتْنى کُتبُکُمْ وَقَدِمَتْ بِها رُسُلْکُمْ اَنْ اَقْدِمْ عَلَیْنا فَاِنَّهُ لَیْسَ لَنا اِمامٌ وَلَعَلَّاللّه اَنْ یَجْمَعَنا بِکَ على الْهُدى فَاِنْ کُنْتُمْ عَلى ذلِکَ فَقَدْ جِئْتُکُمْ فَاعْطُونى ما اَطْمئنُّ بِهِ مِنْ عُهُودِکُمْ وَمواثِیقِکُمْ وَاِنْ کُنْتُمْ لِمَقْدَمى کارِهینَ اَنْصَرِفُ عَنْکُمْ اِلَى الْمَکانِ الَّذى جِئْتُ مِنْهُ اِلَیْکُمْطبرى ، ج ۷، ص ۲۹۷ و ۲۹۸

۳-     « شریح قاضی » ۲ که حاکم شرع و قاضی بزرگ کوفه بود ، حکم قتل امام حسین (ع ) را به جرم خروج و سرپیچی امام (ع) از فرمان حاکم وقت ( یزید ) صادر کرده بود !دایره المعارف تشیع ج ۹ ص ۵۷۰ و نیز فرهنگ عاشورا ص ۲۶۶ و ۲۶۷

۴-     « ایها الناس، من عرفنی فقد عرفنی! و من لم یعرفنی فانا علی بن الحسین المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا ترات، انا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، انا ابن من قتل صبرا فکفی بذلک فخرا.

      ایها الناس، ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الی ابی و خدعتموه، و اعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق و البیعه؟ ثم

         قاتلتموه و خذلتموه فتبا لکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرایکم، بایه عین تنظرون الی رسول الله (ص). »لهوف، ص ۶۶ و ۶۷.

۵-     لا غرو ان قتل الحسین و شیخه       قد کان خیرا من حسین و اکرما

فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذى       اصیب حسین کان ذلک اعظما

قتیل بشط النهر نفسى فداؤ ه          جزاء الذى اراده نار جهنما    لهوف، ص ۶۶ و ۶۷.

۶-     الله یتوفی الانفس حین موتها – سوره زمر/ ۴۲.

۷-     و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله – سوره آل عمران/ ۱۴۵

۸-     یا بن زیاد حسبک من دمائنا اسالک بالله ان قتلته الا قتلتنی معه …;

۹-     .تاریخ طبری، ج ۷، ص ۳۶۵;

۱۰- احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۳۱۰

منابع :

۱-     مقاله : امام سجاد الگوی افشاگری – هادی قابل

۲-    کتاب : سخنان حسین بن على (ع ) از مدینه تا کربلا محمّد صادق نجمى

۳-    تاریخ طبری – ترجمه ابوالقاسم پاینده – جلد ۷

۴-     امام سجاد علیه السلام از کربلا تا شهادت – http://www.hawzah.net

تحقیق : بینا دانایی 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)