من در سال ۱۹۹۲، ۱۰ ساله بودم که کابل توسط نیروهای متخاصم بمباران و زندگی به چرخه گرسنگی، ترس و وحشت تبدیل شد. در آن زمان نیز مانند اکنون، کودکان بار سنگین جنگ را متحمل شدند.
زرلشت حلیمزی نویسنده، مدافع و کارشناس روانی پناهجویان که خود آوارگی و اجبار به ترک خانه و وطن را از جنگ افغانستان تجربه کرده امروز با دیدن رویدادهای جنگ غزه از جمله کشتار و آوارگی هزاران کودک بار دیگر خاطرات و احساساتش بعنوان یک کودک بیگناه که هیچ درکی از سیاست و علت درگیری ها ندارد، زنده می شود و اثر پایدار این خشونت ها بر روح و روان یک خردسال برای سالیان حتی پس از فرار و زمانی که در مکانی امن زندگی می کند را در مقاله ای در روزنامه گاردین روایت می کند.
در سال ۱۹۹۲، زمانی که من ۱۰ ساله بودم، هزاران راکت به کابل شلیک شد. قبل از رستاخیز بهاری، زمانی که سال نو ایرانی را جشن می گرفتیم، شروع شد و تا زمستان ادامه یافت. محاصره خانواده ام را مجبور کرد از خانه خود فرار کنند و دیگر برنگردند. ما امیدوار بودیم که جنگ در افغانستان در سال ۱۹۸۹، پس از خروج نیروهای شوروی از تهاجم نافرجامشان، متوقف شود. اما امید ما ناپدید شد چرا که مجاهدین با بودجه ایالات متحده شروع به جنگ با یکدیگر کردند و کابل را در تلاش برای به دست گرفتن کنترل پایتخت بمباران کردند.

عکس از روزنامه گاردین
من با خانوادهام در شمال غربی شهر، در خانهای زندگی میکردم که دیوارهای بیرونی آن رنگ زردی بی روح داشتند و یک در آهنی قرمز رنگ با لولاهایی با صدای بلند به سمت دنیای بیرون باز می شد. من برای بازی با بچه های دیگر محله خود به خیابان می دویدم. اما محاصره همه چیز را تغییر داد. من این زمان را اینگونه به یاد میآورم، لحظه ای که تمام زمانی که می شناختم، از بین رفتند – زمانی که زمان خواب، زمان مدرسه، زمان بازی و زمان شام بودند، همه از میان رفتند.
ترس نشات گرفته ما از خشونت که هر روز احساس می کردیم اکنون به وحشت تبدیل شده بود. کابل ماه ها بی امان گلوله باران می شد. آب و غذا کمیاب شد. هر روز اخباری مبنی بر مرگ و میر بیشتری در میان خانواده، دوستان و همسایگانمان دریافت می کردیم. من در یک خانواده بزرگ متشکل از چندین دایی و خاله و مادربزرگم زندگی می کردم و این رسم خانوادگی ما شد که قبل از خوردن شام برای مرده دعا کنیم. مادربزرگم نماز می خواند. من و چهار خواهر و برادر کوچکم، ترسیده و گیج از مرگ، پیروی می کردیم. خاله باردار من بی حس به نظر می رسید، تمام احساسات از او تخلیه می شد، انگار نیاز به یادآوری داشت که بازو و دستش را حرکت دهد تا به غذای بشقاب مقابلش برسد.
مادرم که همیشه مضطرب بود، هیچ تلاشی برای پنهان کردن وحشتش نمی کرد. او در مورد سناریوهای مختلفی صحبت می کرد که در آن یک یا همه ما کشته می شدیم. او میپرسید چه کسی کودک مجروح را به بیمارستان میبرد? باید پدرم باشد یا اگر بماند و دایی ام برود احتیاط بیشتری می کند؟ اگر خانه ما به طور کامل ویران شود چه می کنیم؟ کجا بریم؟ اگر مجبور بودیم به پناهگاه دیگری بدویم، دایی ام را که معلول بود و نمیتوانست راه برود، چگونه حمل میکردیم؟ تدارکات در صورت مرگ به طور گسترده مورد بحث قرار می گرفت، نقش ها تعیین، برنامه ریزی می شد.
در این زمان بود که دوران کودکی ما تغییر کرد. آنچه قبلاً به ما گفته شده بود انجام ندهیم – وارد باغچه ها نشوید، از آن درخت بالا نروید و تکالیف خود را انجام دهید – به دستورالعمل هایی در مورد چگونگی جلوگیری از سقوط آوار و دوری از مکان هایی که ممکن است چیزها روی شما فرو بریزند ، تغییر کرد. ما دستورالعمل های خاص زیادی داشتیم که باید همیشه رعایت می شد از جمله نزدیک دیوارهای باغ راه رفتن ممنوع است. زیر سقفی که خانه را به آشپزخانه بیرونی متصل می کرد،ننشینیم، تحت هیچ شرایطی از خانه بیرون نروید. و فراموش نکنید که با شنیدن صدای موشک، شهادتین خود را بگویید. این دستورات بارها و بارها تکرارمی شد.

عکس از اینستاگرام زرلشت حلیمزی
به جای مطالعه، که دوست داشتم انجام دهم، درس های دیگری یاد گرفتم. مثل اینکه امید چقدر می تواند منحرف کننده باشد، وقتی در گوشه اتاق، چمبره زده و پناه گرفته اید و منتظر سقوط بمبی هستید که شما و خانواده تان را بکشد. امیدواری در آن لحظاتی که منتظر کشته شدن هستید، وحشتناک است. اعتقاد به بقای خودمان به قدری عمیق است که حتی در مواجهه با بمب، بخش کوچکی از وجود شما وجود دارد که همیشه فضا را برای امید نگه می دارد. اما شبیه یک شیاد، یک بازی رولت روسی است – این بار شما کشته نشدید، بلکه کسی که میشناختید، چرا. امید در آن لحظات سردرگمی را در بدن شما می بافد، به طوری که برای سال های آینده برای شما دشوار است که به هر چیزی اعتماد کنید – از جمله خودتان.
یادم میآید، در آن لحظاتی که موشکها شروع میشد، دیالوگی در ذهنم پخش میشد. صدای شلیک موشک می آید. آیا برای من خواهد آمد؟ آیا بدنم را تکه پاره می کند؟ آیا می توانم بدون پا یا دست زندگی کنم؟ اگر نتوانم از درخت بادام باغمان بالا بروم، آیا می خواهم؟ آیا کشتن خواهر یا برادرم را خواهم دید؟ امیدوارم اول بمیرم اگر انتخاب بین تماشای کسانی است که بیشتر دوستشان دارم در حال مرگ یا کشته شدن – دومی را انتخاب می کنم. این رحمت خواهد بود. وقتی معامله ام تمام می شد، نماز می خواندم. بدنم را به حالتی که فکر می کردم نشان دهنده احترام است می پیچم و دعا می کنم. مادربزرگم دعاهای مورد نیاز زمان های مختلف را به من یاد داده بود، مانند آیت الکرسی برای محافظت – من همه آن را نمی دانستم، فقط چند خط، و بارها و بارها می خواندم.
مادربزرگم به من یاد داد که لحظه قبل از مرگ شهادتین را بگویم تا بتوانیم کامل و مقدس به دنیای دیگر برویم. این را حداقل هفت بار می گویم. ما فارسی صحبت میکردیم و من عربی را نمیفهمیدم، بنابراین پس از خواندن نماز، از خدا میخواستم که ما را در امان نگه دارد.
من در آن لحظات از نگاه کردن به برخی از اعضای خانواده ام اجتناب می کردم. نمی توانستم به مادرم نگاه کنم زیرا وحشت محض در چهره او قلبم را می شکست. نمیتوانستم به خواهر کوچکم و برادر کوچکم نگاه کنم، زیرا به نوعی احساس شرمندگی میکردم که این دوران کودکی آنها بود. آنها بسیار کوچک بودند – پنج و هفت ساله – و همه چیزهایی که در مورد درست و غلط به من آموخته بودند باعث می شد از اینکه این دوران کودکی آنها بود، احساس شرمساری شدیدی در من ایجاد شود. من نمی توانستم به خواهر مادرم نگاه کنم زیرا او تنها کسی بود که احساسات همه ما را بیان کرد. با نزدیکتر شدن صداها مویه و گریه میکرد. تنها فرد امنی که میتوانستم به او نگاه کنم مادربزرگ بود که تا میتوانست بچهها را در آغوش میگرفت و با حوصله به قرآن استناد میکرد، اما هر از گاهی میایستاد تا از عمه ام التماس کند که گریه نکند.
موشک ها همان طور که شروع می شدند، ناگهان متوقف می شدند. مدتی منتظر می ماندیم تا مادربزرگ ما را از اتاق پشتی که در آن پنهان شده بودیم به اتاق نشیمن منتقل کند. وقتی هنوز میتوانستیم غذا بخریم، او یک شیشه عسل تولید میکرد و یک قاشق به ما بچهها می داد و سعی میکرد طعم وحشت را از دهانمان بیرون کند. وقتی عسل تمام می شد، او چای شیرین درست می کرد و همه آن را می نوشیدیم.
دایی ام شروع به حدس و گمان می کرد که موشک ها کجا می توانستند اصابت کنند. می گفت نزدیک به نظر می رسید. آیا ممکن است در کولولاپوشتا، چند مایلی جنوب، جایی که برادرش زندگی می کرد، باشد؟ او زنده بود؟ دخترانش زنده بودند؟ آن دایی پنج دختر داشت و این اواخر که آنها را می دیدیم همیشه وحشت داشتند. ما نگران آنها خواهیم بود، زیرا نحوه ساخت خانه آنها به معنای مرگ حتمی در صورت اصابت موشک بود. آنها هیچ جای امنی برای پنهان شدن نداشتند.
صبح خبر کشته شدگان می رسید. دایی ام با دوچرخه به بازار می رفت تا آب و غذا بیاورد. قبل از رفتن، با احتمال اینکه ممکن است در راه کشته شود، از همه ما خداحافظی می کرد. به دستور اسلام غسل می کرد تا اگر کشته شد برای آن آماده باشد. تا زمانی که بازمی گشت، مادربزرگ دعا می کرد. نماز می خواند و گاهی گریه می کرد. این گریههای دیوانه وار مثل گریههای عمهام نبود، فقط موجی از غم و اندوه بود که مثل اشک فرود آمد. وقتی گریه می کرد، او را از پشت بغل می کردم، زیرا نمی دانستم چه کار دیگری انجام دهم.
دایی ام به خیابانی که به مدرسه ای که مادرم در آن تدریس می کرد، که اکنون بسته شده بود، رفت. از مسجدی که خالی بود گذشت. و به گوشه ای پیچید که زمانی مغازه لوازم التحریر طارق در آن قرار داشت. مغازه متعلق به پسر عموی مادرم بود و اسم پسرش بود. قلم و دفترهایمان را از آنجا می خریدیم، اما چند ماه قبل مغازه را بسته بودند و از افغانستان فرار کرده بودند. او به بازاری رسیده بود که همین چند ماه قبل پر از گوشت، سبزیجات و میوه بود و سعی می کرد غذا پیدا کند. فقط چند فروشنده بی باک هنوز کار می کردند – بقیه بازار بسته شده بود زیرا راه های کابل بسته بود و بمب ها از آسمان می باریدند.
وقتی برگشت، آرامشی خسته در خانه ما وجود داشت. گاهی اوقات، او غذا می آورد که ما را برای چند روز تامین می کرد – سیب زمینی، مقداری شکر، چند سبزی. مواقع دیگر تنها با چند تربچه برمی گشت. این تنها زمانی بود که مادربزرگ ناامید می شد. غذای کمی برای ما وجود داشت و وظیفه او این بود که مطمئن شود از گرسنگی نمیمیریم. روال معمول پختن نان و درست کردن شام های خوشمزه از بین رفته بود. روزهای هاواسنا- به قول ما روزهایی که وعده های غذایی ویژه می خوردیم – دیگر وجود نداشت. این غذاها مراسمی داشتند که من آن را دوست داشتم. روز مورد علاقه من زمانی بود که او مانتو درست می کرد، کوفته گوشت چرخ کرده گوسفندی تند و لطیف که با ماست و نعنا سرو می شد. صبح زود شروع می کرد به درست کردن خمیر و چرخ کردن گوشت. تمام خانواده طول می کشید تا کوفته ها را پر کنند. ما دور یک میز چوبی بزرگ می نشستیم در حالی که عمه ام دایره های کوچکی را از ورقه خمیری که مادربزرگ حلقه کرده بود برش می داد، هر کدام را با گوشت پر می کرد و با دقت کامل به آن شکل می داد. من همیشه مال خودم را در بشقابم می شمردم تا مطمئن شوم تعداد آنها به اندازه کوفته های خواهر و برادرم است، و وقتی احساس مال من کمتر بود، مادربزرگ همیشه یکی دو تا از بشقابش به من می داد.
چند روز بعد زمانی که لحظهای آرامش بود، به دیدار همسایهمان رفتیم. خانه اش به شدت آسیب دیده بود. موشک یک طرف دیوار را ویران کرده بود و تمام شیشه ها را شکسته بود. خانه ساکت بود، که احساس عجیب و شومی داشت. معمولاً خانواده های افغانی پر سر و صدا و پر از پچ پچ بودند. خانواده مانند همه خانواده های افغان دور هم نشسته بودند و چای می خوردند و میوه های خشک می خوردند. پسر کوچک آنها با پوست و بانداژ زرد شده در گوشه اتاق نشیمن دراز کشیده بود. به نظر می رسید که در خیال پردازی است و چشمانش به سقف دوخته شده بود. حالت تهوع داشتم و علیرغم اینکه می خواستم با او بنشینم و با او بازی کنم، نمی توانستم. چیزی در اعماق بدن کوچک من می دانست که او در حال مرگ است. نمی خواستم نزدیکش باشم به این فکر کردم که آیا مرگ می تواند مسری باشد. اگر من او را لمس کنم، آیا من نفر بعدی هستم؟ وقتی فوت کرد، مراسم تشییع جنازه برگزار نکردند. مردم هنگام دفن مردگان خود در قبرستان کشته شدند. آنها او را در باغ خود در قبر کوچکی به شکل کودک دفن کردند.
یک ماه یا بیشتر قبل از اینکه ما بالاخره از خانه خود فرار کنیم، در یک روز در ماه اوت ۱۹۹۲، ۱۰۰۰ راکت به کابل، به سمت خانه های مردم عادی شلیک شد. من خاطره زیادی از این زمان ندارم، فقط آنچه در بدنم باقی مانده است – درد و تنش – و احساس وحشتی که گاهی گویی از هیچ جا برمی خیزد. من سکوت بین موشک های در حال سقوط را به یاد دارم. همه صداهای دیگر ناپدید شده بودند. من نمی توانستم هیچ پرنده ای را بشنوم، یا صدای پچ پچ در خیابان ها یا صدای باران را نمی شنیدم – فقط صدای شلیک موشک، صدای انفجار و سپس: سکوت.
هر بار که موشک اصابت می کرد، یک کودک کشته می شد. من در مورد مرگ همکلاسی هایم، همسایه ها – بچه هایی که می شناختیم، می شنیدم. بچههایی که زمانی در خیابان میدویدند و بادبادک میپراندند، قایم موشک بازی و لی لی (مورد علاقه من) بازی میکردند. اما لذت بالا رفتن از درخت، شیطنت، عصبانیت، درخواست چیپس در هر وعده غذایی – از بین رفته و اثری از عشق به رنگ آبی باقی نمانده است.
چون نمیتوانستم بفهمم چرا کسی میخواهد بچهها را بکشد، شروع کردم به داستانسازی در ذهنم. قبل از محاصره به زیارت عتبات عالیات می رفتیم تا برای مقدسین صوفی نذری بدهیم. همه شیرینی می آوردند و من و چهار خواهر و برادرم می دویدیم و سعی می کردیم تا جایی که ممکن است شیرینی بخوریم. عمه ام سعی می کرد جلوی ما را بگیرد و به ما هشدار داد که اگر قدیس را عصبانی کنیم، او به دنبال ما خواهد آمد.
چه می شد اگر بچه ها قدیسان را عصبانی می کردند و حالا ما تاوان گناهانمان را با گوشت خود می دادیم؟ چه توبه ای می تواند آن را متوقف کند؟ آیا به این دلیل بود که در مورد انجام تکالیفم دروغ گفتم؟ آیا به خاطر مسخره کردن خواهر کوچکم بود و او را به گریه انداختم؟ یا شاید به این دلیل بود که من شکلات هایی را که برای عید بود دزدیدم و مخفیانه خوردم؟ هر گناهی را بازگو می کردم و استغفار می کردم. نمیدانستم چه چیزی بر سر ما این مصیبت را آورده است، فقط میدانستم که میخواهم پایان یابد.
دیدن بچه های غزه در محاصره همه اینها را برمی گرداند. من تمام زندگی ام را صرف کنار آمدن با بزرگ شدن در خشونت کرده ام، زمانی که یاد گرفتم که بچه ها خوراک جنگ هستند – به گفته مردمی که بی وقفه در مورد جنگ در تلویزیون صحبت می کنند، “خسارت جانبی”. زندگی من جستجوی بی پایان برای انسانیتی بود که مادربزرگم تا آخر به آن اعتقاد داشت. مردانی که کودکان را می کشند چقدر وحشتناک و انتقام جو هستند؟ او آرام میگفت، انگار از خودش میپرسد. من امروز این سوال را می شنوم.
کودکان بار سنگین جنگ را تحمل می کنند. در سال ۲۰۱۴ زمانی که در قالب کمک های بشردوستانه در مرز سوریه کار می کردم، جراحات ناشی از بمب های بشکه ای را دیدم که روزانه بر روی غیرنظامیان پرتاب می شدند. بشکه ها پر از میخ، ترکش و نفت بود. جراحات وحشتناکی بود. کودکان با ترکش هایی که جمجمه آنها را سوراخ می کرد یا روغنی که آنها را زنده زنده می سوزاند کشته می شدند. بین سال های ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۱، به طور متوسط هر هشت ساعت یک کودک در سوریه کشته یا مجروح شده است. در عراق و اوکراین، بمبهای خوشهای که توسط ایالات متحده و روسیه پرتاب میشوند، مدتها پس از پرتاب یا شلیک ، باعث مرگ کودکان میشوند. این سلاحهای غیرقانونی توسط افرادی طراحی شدهاند که میخواهند بمبها تا زمانی که دوباره آماده کشتن شوند، خاموش بمانند و معمولاً کودکان هستند که در معرض آنها قرار می گیرند. اکنون می دانم که هیچ هیولایی در تاریکی وجود ندارد. فقط بزرگسالانی هستند که به اندازه کافی برای کشتن وحشت دارند.
این احساس که کسی می خواهد شما را بکشد، هرگز از بین نمی رود. در بدن شما به عنوان زنگ خطری زندگی می کند که به شما یادآوری می کند که جهان خطرناک و غیر دوستانه است. هر تعامل جدید را رنگ می کند – هنگام ورود به مکان جدید هوشیاری پزشکی قانونی گونه را یاد می گیرید. سوال – آیا این مرا خواهد کشت؟ – در ناخودآگاه شما روی یک حلقه بازی می کند، فقط گاهی اوقات روی سطح شناور می شود و شما را از وجود روزمره خود شوکه می کند.
جنگ، بدون توجه به اینکه در کجا به دنیا می آیند، همان تأثیر را بر کودکان دارد. بعد از اینکه معلم محبوبی که پدرش یکی از اولین سربازانی بود که آشویتس را آزاد کرد، دفتر خاطرات آنه فرانک (زن آلمانی – یهودی که خاطرات او توصیف کننده دو سالی است که او و خانوادهاش از بیم نازی ها در آمستردام بهطور مخفیانه زندگی میکردند.) را به من داد، متوجه این موضوع شدم. همان دیالوگ را در افکارش تشخیص دادم که از مردمی که مرگ او را می خواستند، پنهان می کرد. او هم مثل من متعجب بود که چه کسی و چرا چنین خشونت بی رحمانه ای را اعمال می کند. با خواندن نوشتههای او، از طریق چانهزنی و تلاش او برای معنا بخشیدن به دنیایی که برای زندگی کودکان ارزشی قائل نیست.

عکس از اینستاگرام زرلشت حلیمزی
من یک موسسه خیریه به نام آمنا (Amna ) در سال ۲۰۱۶ تأسیس کردم تا به کودکان کمک کنم تا از آسیب های ناشی از جنگ بهبود یابند. وقتی با کودکان پناهنده در یونان کار می کردم، همان وحشت و سردرگمی را دیدم که هنگام زندگی در جنگ احساس می کردم. من همیشه یک دختر کوچک کرد را در یکی از گروه های بازی که در اردوگاهی در شمال یونان اداره می کردم، به یاد دارم. او هفت یا هشت ساله بود – هم سن خواهرم زمانی که از کابل فرار کردیم. آنقدر ترسیده بود که لال شده بود. او از بچه های دیگر می ترسید. او از بزرگترهای اتاق می ترسید. حتی وقتی به او اسباببازی پیشنهاد میکردم، پشت مادرش پنهان میشد. او ماهها لال ماند، تا اینکه مراقبتهایی که در گروه درمانی دریافت کرد، باعث شد تا به اندازه کافی احساس امنیت کند که به دنبال یک اسباببازی برود. او که هنوز محتاط بود، همچنان ترس داشت، اسباب بازی نرم را با احتیاط از صورتش دور می کرد، گویی از دستورات خودش پیروی می کرد.
جنگ مردم را گیج می کند، به ویژه بزرگسالانی که آنها را به کار می گیرند. آنها در مسائل فنی و خودفریبی گم می شوند، میل به درستکاری در درد و قربانی بودن، صرف نظر از بهای آن. در کودکی برای من خیلی واضح بود که چه کاری باید انجام شود. بعد از هر بار تجربه پنهان شدن از موشک ها، عصبانی می شدم. آن موقع آن را نمی فهمیدم، اما هوشیاری در عصبانیت من وجود داشت. این به عنوان میل به انتقام یا نیاز به تبدیل من یا خانواده ام به قربانیانی که نمی توانستند زندگی یا انسانیت ما را بازیابی کنند، ظاهر نشد. این به عنوان یک خواسته قاطع مطرح شد که بارها و بارها در ذهن ۱۰ ساله من نقش بست و از آن زمان تکرار شده است: کشتن کودکان را متوقف کنید.
لینک اصلی مقاله در روزنامه گاردین:
https://www.theguardian.com/world/2023/oct/31/children-living-under-siege-kabul-afghanistan
مقاله های بیشتر از این نویسنده و مدافع پناهجویان در صفحه او در این روزنامه:
https://www.theguardian.com/profile/zarlasht-halaimzai
مترجم: صغری رحیمی

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.