۳ آبان بود. روز قبل چهلم ژینا که اعتراضات داخل دانشگاه ما شروع شد که بلافاصله با برخورد وحشیانه حراست مواجه شدیم. برخلاف ادعاها اعتراضات کاملا خودجوش بود  همه با هم بودیم ولیدری نداشتیم و از ۹ صبح حدودا  تا ساعت ۴ طول کشید تا بالاخره تونستن جمعیت و یکم متفرق کنن.

از در ساختمان‌های دانشکده‌های اطراف رفتم تو خیابون و قاطی جمعیت معترض تو خیابون شدم.

من تا امروز تا جایی که می‌تونستم در تمام فراخوان‌ها شرکت کردم و تا اون روز هم کلی  باتوم و گاز اشک‌آور و … خورده بودم اما هیچ شبی مثل ۳ آبان برام دردناک و زجرآور نبود…

تا حدود ساعت ۱۰و ۱۰.۳۰ اطراف خوابگاه و دانشگاه می‌چرخیدم که  شلوغی‌ها یکم آروم بشه و برگردم خوابگاه..

از زیرگذر خیابون … که خواستم رد بشم یگان ویژه جلوم رو گرفت و به هوای بازرسی بدنی شروع کرد به دست زدن به بدنم.

چون پیرسینگ داشتم با یه لبخند تحقیرآمیزی هولم دادن پشت اتوبوسی که پارک کرده بودن برای نیروهای سرکوبگر‌شون…

گوشیم و گرفتن و با اثر انگشتم بازش کردن و دو نفری شروع به گشتن تو گوشیم  کردن با اینکه حواسم به پاکسازی بود اما یه عکس از شکلات و برگه نوشته‌های زن‌زندگی‌ازادی (چالش) و کمی از چت‌های خصوصی با پارتنرم جا مونده بود…

 یکی از یگان پرسید گی‌ای؟ این چت‌ها چیه؟ پیرسینگم که داری پس حتما گی‌ای و منم تا خواستم جواب بدم پیرسینگ چه ربطی داره به گی‌بودن … شروع کردن به فحش دادن و کتک زدن…

«دستمالی کردن»، نگاه کردن زیر لباسام و زدن حرف‌های جنسی و تهدید به تجاوز …

هرجور خشونت کلامی و جنسی که می‌تونستن انجام دادن مخصوصا که از لهجه‌ام فهمیدن غریبم تو این شهر…

دست که از سرم برداشتن می‌گفتن باید  وایسی ماشین فنس‌دار بیاد اما خب می‌دونستم ماشینی در کار نیست چون کسایی که بازداشت میکردن رو با موتور به نزدیک ترین ون منتقل میکردن…

 ۲، ۳ ساعتی  همونجا نگهم داشتن و گفتن خوش‌شانسی امشب نمی‌‌بریمت اما دفعه بعد انقدر راحت ولت نمی‌کنیم…

به آرش که تو خوابگاه بود پیام دادم بیاد دم در …

آرش و که دیدم فقط گریه کردم برای خودم نه ها، برای بچه‌هایی که بازداشت می‌شن

 من بازداشت نشدم اینطوری باهام رفتار کردن فک کن چه بلایی سر بچه های بازداشتی میارن…

تنها چیزی که باعث می‌شد تو اون لحظه‌ها مقاومت کنم

 ایمانم به پیروزی انقلاب‌مون بود…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)