ای ماه!

ای غمگین ترین آه !

امشب، مرا برجانِ بیداران، بباران !.

تا صبحگاهم بشکفَد درچشم خورشید –

امیدِ فردای سپیدم را دلا!

درسینه، بنشان !.

بگذاربرما بگذرد این ابرِسنگین

شاید که فردا گل دهد این باغِ غمگین .

دیگرمرا در کوچه ، مهتابی نمانده ست.

انگاردیگر،جا ن ِبی تابی نمانده ست .

شب ، دررگم ، شب، برسرم ریخت.

اینک غمی ازدوردست ِ تلخ ِ تاریخ

بازآمد وُجان مرا تاریک تر کرد.

در این شب ِشوم

شعر ِشباهنگ ام درون ِسینه ، پژمُرد

آهنگ ِچنگ ِرودکی وارم ، فرومُرد.

بیداد ِاین باد

با خاطرات ِشاخه ی غمگینم آمیخت.

تا چشم بگشودم ، بناگه ،دیدم ای وای-

برگ ِمرا با هرچه مرگ ، نزدیک تر کرد.

پاییز، برپُشتم نشسته ست

جان مرا تا آن بهاردور، خسته ست.

این سوی من، رنج ِ بلند ِسوگواران

آن سوی من، آیینه وُآواز ِباران .

اینک من وُزخمِ دل وُ شورِ”دوتار” م .

تا ازجگر، باردگر، شعری برآرم.

“کابُل”، مراهرچند،گُلزارغزل بود

دیری، نپیچده ست درمن، بوی سنبُل.

“بیدل”*، کجا رفت؟

تا همصدا با “بامدادِ خسته” **، گوید:

ما را ببخشایید ای عشاق ! ای عشق !

گربا شما آوازرنگینی نخواندیم –

“کابِل”،عزادارغزل بود .

…………………

کلن ۲۰۰۲

بیدل دهلوی/*/  **احمد شاملو

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)