در اتفاقات و فجایع این روزها، از افغان‌ستیزی در اقبالیه گرفته تا مرئی‌‌شدن دوباره اشغال غزه، از سکوت در برابر جمعه‌های همچنان‌خونینِ زاهدان گرفته تا غوغا در واکنش به یک پایان‌نامه، یک معیار مشترک و تعیین‌کننده‌ وجود دارد، آن هم اینکه هر کدام از ما خودمان را در این جهان عضو چه می‌بینیم. عضو‌ یک خانواده و فامیل هم‌خون؟ یک دین؟ یک نژاد؟ یک منطقه؟ و یا بیشتر، عضو بشر؟ به‌نظرم یکی از خطوط اصلی دعوا حول اتفاقات این روزها میان دو ذهنیت است: یکی حس تعلق‌اش به یک قبیله، نژادی یا سیاسی، ختم می‌شود، و دیگری، چه با نتیجه‌گیری‌هایش موافق باشیم چه نه، ذهنیتی‌ست برآمده از تعلق به نوع بشر.

طرف اول فهم‌اش از حقوق بشر و عدالت عملا به خواسته‌هایی برای یک قبیله محدود است. طرف دوم می‌گوید این حرفهای زیبا را برای همه بزن. اما اولی از این کار ناتوان است: او بشری خارج از قبیله خود نمی‌بیند. بشر برای او یعنی قبیله خود. باقی بی‌صورت‌اند و نا‌انسان‌. (بحث «حقوق بشر» در دنیایی که همه بشر نیستند خطرناک‌ترین و محکمه‌پسندترین توجیه برای خون‌بارترین جنگ‌هاست.)

فکر می‌کنم در این جدال یک موضوع بسیار مهم این است: جهانی‌ترین ذهنیت‌ها در حاشیه‌ترین نقاط قرار دارند و قبیله‌ای‌ترین ذهنیت‌ها در ممتازترین نقاط جغرافیای سیاسی. در حاشیه که باشی باید برای بقا ذهنیت مرکز را دقیقا بشناسی، زبان صحبت و شیوه مکالمه مرکز را بدانی، و این یعنی شخص حاشیه، سوای سویه‌گیری سیاسی‌اش، معمولا دوذهنیتی‌ است. در مطالعات نژاد به این می‌گویند دوآگاهی (double consciousness). فرد سیاه از ریزوپیز ذهنیت سفید و جزییات معماری اندرونی این ذهن آگاه است، چون در جامعه و هنر و ادبیات و سیاستی می‌زید که از ذهنی غیر از خود او برآمده و خواهی‌نخواهی دو شیوه آگاهی نسبت به دنیای دوروبرش دارد.

پژوهشگران جنسیت هم از دوآگاهی اجباری زنان صحبت می‌کنند: زنی که بخواهد در فضای عمومی و مردانه حرف‌اش خریدار داشته باشد باید زبان و ذهن مردان را بشناسد. او کاملا قادر است میان دو ذهنیت و آگاهی متفاوت به نسبت موقعیت دنده عوض کند (code switching). اما مردان جامعه پدرسالار نسبت به جنسیت نیازی به آگاهی دوم ندارند. و سفیدان می‌توانند عمری کنار همسایه سیاه زندگی کنند بدون آنکه اطلاعی از دنیا و ذهنیت و فهم او از  جهان داشته باشند. بیشتر ما در یک موقعیت سیاسی در مرکز هستیم و در موقعیتی دیگر در حاشیه. در حاشیه‌ است که امکان شناخت دیگری را می‌یابیم.

هر چه فرد در حاشیه‌های دورتری قرار داشته باشد و در چرخه‌های متنوع‌تری از تبعیض واقع شده باشد، به‌ناچار چند‌آگاه‌تر است. همین چندچیز بودن، فرای فقط یک‌جور دیدن و یک‌جور بودن، می‌تواند مقدمه پذیرش تنوع فکری و ذهنی باشد؛ پیشگفتار فهم «دیگری»، وسعت‌بخشیدن به جهان ذهنی و شمول دیگران در انگاره‌ خود از «بشر».  

در زاهدان پوستری برای آرمیتا گراوند در تهران بالا می‌رود. معترض نمی‌گوید تهران همانجاست که برای سرکوب ما لشکر می‌فرستد. تهران برایش یک جغرافیایی یکدست و همگون نیست. تهران جایی‌ست چندپاره و چنددست. با صورت. با جزییات. در تهران اما صحبت از دو‌ نام آذربایجانی یک جنجال «هیستریک» به پا می‌کند. (آدم تک‌ذهنیتی و قبیله‌ای حساس هم است، گویی ته ذهن‌اش، جایی، از شکنندگی و ناممکنی وجود تنها یک تک‌جهان مطلع است.) آذربایجان چیزی‌ست یکدست و همگون و سراسر مترادف با تجزیه. حتی ادای احترام به آذربایجان می‌تواند گوینده را ناانسان کند. آنها که در مرکز هستند و تلاشی برای فهم مرکز بودنِ مرکز نمی‌کنند می‌توانند تمام عمر در یک دنیای ذهنی قبیله‌وار بمانند بدون نیاز به ورود به دنیاهای دیگر.  

اگر از مرز‌های ایران خارج شویم و بیاییم مرکز آمریکا این دید قبیله‌ای بسیار بیشتر به چشم می‌آید. در یک ایالت مرکزی و محافظه‌کار، فردی ممکن است صبح‌اش را با یوگا که از هندوییسم آمده شروع کند، شب‌ها در مسیر خانه غذای چینی بخورد، آخر هفته‌ها تانگوی آرژانتینی بر‌قصد، اما تمام این فعالیت‌ها در ذهنیت او در یک لنز آمریکایی بازتعریف شده‌اند، همه همگن و همگون‌اند و آمریکایی، و زیست به شیوه بالا در این مهدِ رفاه از نظر او خودبه‌خود معادل جهانی و جهان‌وطنی بودن است. در عین حال او با حمله آمریکا به عراق و کشته‌شدن هزاران شهروند عادی در عراق از نظر حقوق بشری هیچ مشکلی ندارد. غرض ریشه‌کن کردن تروریسم و برپایی صلح جهانی است و تلفات هزینه پروژه. کار آمریکا برای او ساختن آینده‌ای ایده‌ال است که در آن همه از جنس او هستند، همه خوب و «پاکیزه» و چندفرهنگی دقیقا در نسخه او، و از این بابت همه محقِ حقوق بشر. این به نظر من قبیله‌ای‌ترین و کوته‌فکرترین زیست سیاسی‌ است. و از امتیاز بی‌نیازی به فهم دیگری سرچشمه می‌گیرد.

اگر با چنین دیدی به اوضاع نگاه کنیم، فکر می‌کنم می‌شود گفت موضع برخی از ایرانی‌ها نسبت به مساله فلسطین درگیر یک جور پیوندزدن «میان‌قبیله‌ای‌»ست: قبیله «آریایی‌ها»، در مقیاس بسیار گسترده‌تری از قبل، مشغول پیوند خود به قبیله اسراییل‌ است (که البته که بهیوچه شامل همه اسراییلی‌ها و همه یهودیان نمی‌شود. یان پاپه، مورخ اسراییلی، یا نوام چامسکی، روشنفکر یهودی و امریکایی، مثلا در آن انگاره این‌ها از اسراییل هیچ‌جایی ندارند). با این پیوند فکر می‌کنند رشد کرده‌اند و حالا فرامرزی و منطقه‌ای می‌بینند.

این جهش در خیالواره‌ای از «بین‌الملل» اتفاق می‌افتد که ما خوب و مدرن و «تمیز» ایم و هم‌رای قبایل خوب و مدرن و «تمیز» دیگر. در این خیالواره مهاجر افغانستانی و شهروند اهل غزه، آنها که دقیقا به خاطر استثمار هم‌قبیله‌ای‌های جدید زیر خاک فقر و محرومیت به راحتی قابل دیده‌شدن نیستند، اضافات خارج از قبیله‌اند با‌ جان‌های بی‌بها. اعضای بشری که بشر نیست. این افتضاح نام‌اش شده حمایت از همسایگان در راستای دفاع از حقوق بشر.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)