ساده‌انگارانه است اگر «بیان» صرفا به بازگویی منویات، منظورات و یا احساسات گوینده تعبیر شود. سوای از اینکه بیان صرفا «بازنمود» فکر یا احساس درونی نیست و الزاما موضوعی است که باید توسط مخاطب فهمیده شود، نکته مهمتری در بن این بحث قرار دارد. بیان امری مربوط به اشخاص نیست که آزادی مربوط به آن نیز قابل تقلیل به آزادی اشخاص باشد. «بیان» ذاتا امری اجتماعی است و در نتیجه آزادی مربوط به آن نیز ربطی به آزادی اشخاص برای بیان منویات خود ندارد. «بیان» تماما موضوعی اجتماعی است و به این سبب است که بیان مرادف قدرت نیز هست. بیان هم شکل‌پذیرفته از محدودیت‌های اجتماعی (بازنمود قدرت) و هم بازتعریف کننده محدودیت‌هاست و به این جهت است که چنین با قدرت اجتماعی ارتباط پیدا می‌کند. اگر هر شخصی به تمامی آزاد باشد تا منویات خود را اظهار کند اما این منویات نتواند خود را در یک تقابل اجتماعی با منویات دیگران بازتعریف نماید، هیچ «معنایی» بر این اظهارات مترتب نیست زیرا معنا خود موضوعی تماما اجتماعی است. «بیان» موجودی زنده است که از لحظه پیدایش تاریخ پیدا می‌کند، رشد می‌کند و خود را در شبکه‌ای از بیان‌های دیگر جایگیر می‌کند و در این جایگیری و یافتن ارتباط با شبکه‌ای از بیان‌‌هاست که یک بیان معنا می‌یابد.

اما اهمیت این موضوع در چیست؟ نکته‌ای است که قبلاً پوپر در یکی از گفتگوهایش به آن اشاره کرده بود اما چندان مورد توجه فعالین سیاسی داخلی قرار نگرفت. دو رکن یک جامعه آزاد به قول وی، امکان تضارب آراء و همچنین تاثیر نتایج حاصل از این تضارب آراء در شکل دهی به وجدان عمومی است که خود را سپس به شکل قوانین حقوقی آشکار می‌کند. در اینجا نکات متعددی وجود دارد. تضارب آراء مستلزم یک «فضا» برای گفتگوست و در نتیجه ذاتا اجتماعی است. این فضا است که امکان لازم را برای «نقد» شدن منویات بالقوه فراهم می‌کند و از سوی دیگر، این فضا خود توسط گفتگویی که در داخل مرزهای این فضا جریان دارد، بازتعریف و تحدید می‌شود. گفتگو از فضا استفاده می‌کند تا چیزی تولید کند که در فضا قابل بیان نیست و این خود قدرتی را سبب می‌شود که فضا را به نفع در اختیار گرفتن امکان جدید برای بیان آن، گسترش می‌دهد. چنین گسترشی است که خود را سپس در وجدان اجتماعی و به میانجی آن در فرم قوانین حقوقی آشکار می‌کند.
به عنوان مثال اگر نظام سیاسی تمام امکانات بیان منویات شخصی را در اختیار آحاد جامعه قرار دهد و یا حداقل ممانعتی از اظهارات شخصی به عمل نیاورد، نمی‌توان نظام سیاسی را تامین کننده آزادی بیان دانست اگر این اظهارات نتواند یک فضای گفتگو را پدید آورد و از آن طریق وجدان اجتماعی را متاثر کند و سپس خود را در فرم قوانین حقوقی آشکار نماید. نقدهایی که چپ‌های نو بر نظام سرمایه‌داری جدید می‌گرفتند از همین زاویه بود، یعنی علی‌رغم آزادی در اظهارات شخصی، جامعه عملا نمی‌توانست فضایی برای گفتگو ایجاد کند. این ناتوانی می‌تواند معلول علل متعدد باشد. به نظر می‌رسد محتوم بودن این امر که نیروی تولید در نهایت بر از خودبیگانگی حاصل ازتقسیم کار غلبه می‌کند، چندان هم تضمینی نباشد و در جامعه‌ای که نیروی تولید از خود بیگانه شود، عملا شکل‌گیری یک فضای گفتگو، یک خودآگاهی که شرط برساخت یک «من» اجتماعی است، ناممکن می‌گردد. به عنوان مثال، تبلیغات یا فضای تبلیغاتی معطوف به مصرف که سازنده وجدان عمومی است می‌تواند عملا تلاش برای بازسازی هر فضایی برای گفتگو را با اخلال مواجه کند، و یا اینکه از خودبیگانگی حاصل از باور به یک دین یا ایدئولوژی، فضای گفتگو را مختل سازد.

بیان، امری وجودی است، اساسا بیان خود وجود است و یا وجود، خود بیان است. آنچه بیان در پی بیان آن است در ساحت ناموجود (نه معدوم) قرار دارد. به همین سبب نیز هست که بیان نه صرفا از وجه اجتماعی بلکه از وجه وجودشناختی برخوردار است. این بیان با اظهار منویات شخصی البته متفاوت است زیرا قدرتی را سبب نمی‌سود تا چیزی را به ساحت وجود درآورد. به عنوان مثال همین نوشته چیزی جز یک اظهار شخصی نیست زیرا تاثیر و تاثری برنمی‌انگیزد، نمی‌تواند فضایی برای تولید پدید آورد و اساسا ربطی بین ساحت ناوجود و وجود برقرار کند. حتی نوشته‌های افراد مطرح و سرشناس نیز علی‌رغم ایجاد تاثیر و تاثر، ناتوان از ایجاد یک فضای نقد است، فضایی که امکان دهد ایده‌هایی که در ساحت ناوجود قرار دارند، موجود گردند. در چنین وضعیتی سخن گفتن از وجود آزادی بیان یا عدم آن عملا بلاموضوع است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)