این یک رو مهمون من باش !
بازی کردن اش متعارف نیست و دائم به من ایراد می گیرد که چه قدر بازیرا جدیمیگیرم . درحین بازی سیگارش را بالذت دود میکند ، ودکایش را به شیوهی عرق خورهائی که توی فیلم های آبدوخیاری فردینی قبل از انقلاب نشان میدادند لاجرعه ته حلق اش میریزد، دائم جابجا میشود و زیرچشمی نگاهم می کند وبه طرزی شگفت انگیز تقلب میکند .
اهل کُرکُری خواندن نیست اما هر دفعه به نحوی متفاوت ازقبل تاس میریزد تا توجه ام را از تقلب هایش پرت کند . هرازگاهی گردن میکشد وبه اطرافمان بادقت نظر میاندازد .باتقلب های به غایت هوشمندانه ای که میکند ودائم درآن مسیر پیش میرود معلوم میشود ازقوانین، مقررات و حتی آنچه به عنوان عُرف پذیرفته شده نه تنها پیروینمیکند بلکه سرِعناد وناسازگاری دارد .
بالهجه غلیظ مشهدی حرف میزند ، ۶۵ ساله به نظرمی آید ولی می گوید ۵۰ سال دارد وزندگی اورا این قدر پیر وشکسته کرده است .
سیگارپشت سیگار دودمیکند وته استکان پشت ته استکان ودکای اسمیرنوف بالا میاندازد .سیگارهایش را دریک قوطی سیگار عتیقه ای نقره ای رنگ اصیل ردیف کرده ، همان ها که روی درب شان حکاکیشده ، استکان اش هم کریستال است درهمان قد وقامت استکان های کافه های لاله زاری . درحالیکه توجه اش بیشتر به اطراف است به من میگوید :
– تودیگه چه جورآدمی هستی ، این جا هم نه لبی به سیگاریمیزنی ونه دهنی به چیکه ای عرقی تر ! … ( بعد اضافه می کند ) غیر از کارتن آبزده … خیلی چیزا ترش خوبه !
گردنی فرازتر می کشد تاشعاع بیشتری ازمحیط اطرافمان را زیر نظربگیرد … به اندک صدائینظرش به آن سمت کشیده می شود اما به هیچ جا خیره نمی شود .
این جا پاتوق خلاف کارهاست ، پس دائم ماشین های پلیس بیسروصدا باسرعتیمورچه وار در رفت وآمدهستند واو هربارآشکار یا نهان باابروهای به هم گره خورده زیرلب انبوه فحش های چارواداری نثارشان میکند و میگوید :
– فلان فلان شده ها پلیس هاشون هم زن ومرد باهم اند … آقا با هم حال میکنن… حال !
…وباحرکت دستاش بر نحوه حال کردنشان تأکید میکند .
دارم با خودم فکرمیکنم سرنوشت راببین کسی که تحمل قوانین بازی را ندارد کجا گیرافتاده !
ازمن میپرسد :
– برای من یکی این قدرجانماز آب نکش ! اهل سکس هستی ؟ چه طورش ؟
ازواژه های سکس و چه طورش استفاده نمی کنه ، ولی من مروج فرهنگ او نیستم … راستش این جور می شنوم .ادامه می دهد :
– میبینم به اون خانومه – چشمکی می زند – خیلی … – زبانی روی لبهایش میکشد – نظر داری ؟ …- وفوری ادامه می دهد- شهید نظرمیکند به وجه الله !
زن مورد اشارت ایشان سولی نام دارد ، صومالیائی است ،لال است ، درراه رفتن کمی اشکال دارد ، با این که کمتراز ۴۰ سال دارد ، ولی کاملاً بی دندان است . اوامروزسرخوش است . مدت اعتبار اقامت اش تا ۵سال دیگر تمدیدشده است . دائم کارتش را که درجا صادرشده به دیگران نشان میدهد سر می جنباند و تنها اصواتی را که می تواند دراین مواقع غیرازجیغ زدن از حنجره اش بیرون بکشد یعنی “لا،لا،لا” را تکرار میکند ، بقیه آفریقائی ها او را خواهرانه درآغوش می کشند و به او تبریک می گویند … تا حالا هرچه سعی کرده ام به او دومینو یادبدهم موفق نشده ام ، او با اداهایش بازبان بی زبانی به من میگوید ازمن چه توقع ها داری ،تو فقط مرا دوست داشته باش !
حریف ام با مهارت خاصی تاس میگیرد و دائم از خوش شانسی هایش دربازی دم می زند . من اصلاً به روی خودم نمی آورم وهمین امر باعث شده او هردم بی پرواتر تقلب کند !
ازتوی کوله پشتی اش یک کیف پولی زنان درمیآوردبامهارت یک فروشنده یحرفه ای نازونوازشش میکند به حلقه توی انگشت ام اشاره می کند و میگوید:
– این رو ازمن بخر و امشب با مادر بچه ها بیشتر حال کن ! … بعضیا دورازجون شما … همه جوره خاک توسرن !
طعنه اش رانشنیده می گیرم با بی میلی به متاع اش نگاهی می اندازم ودردل می گویم چه قدر قشنگ است ! … بله سال ها خرید ازشنبه بازارها به من درس ها یاد داده !… میگم : چند ؟ میگه ۵ فرانک ، با انگشتان دستم ۲ را نشان اش می دهم ، درجا می گه جهنم ضرر ! باشه مال تو ! کیف را زیر ورو نکرده در جیب کاپشن ام می گذارم واصلاً هم به روی خودم نمیآورم . فوری میگه معامله نقدیه ، کیف رو ردش کن بیات ! با اکراه ۲ فرانک بهش می دهم . می گه :
– دشت سرشب برکته تا … حاجی نمازت قضا نشه !
باخودم فکر می کنم ، آن کوله پشتی جادوئی است . اما تیکه اخیرش را بی پاسخ نمی ذارم :
– اهل نماز و روزه نیستم … بذارخیالت رو راحت کنم …
در جا تاس می ریزد و می گوید شوخی کرده و ادامه می دهد :
– نه عرق می خوری ، نه سیگار می کشی ، حلقه ی تابلو کردی تو دستت ، اهل نماز وروزه هم که نیستی … پس اسمش رو نیار هستی !
می زند زیر خنده … حالا نخند که کی بخند … آفریقائی تبار ها اهل تخته نردبازی کردن نیستند ، به ما توجهی ندارند اما این خنده های مستانه … نظر اهالی حشیش و گراس و … را هم به خود جلب کرده است !
نکته عجیب در بازی کردنش این است که می تواند وانمود کند یک مهره را جابجا می کند ولی با تردستی خاص مهره ای دیگری را هم همراه مهره اول جابجا می کند .
بله او قطعاً صابون زندان به تن اش خورده ! “اسمش را نیار هستی”!
لبخند می زنم . می گه :
– من کلکسیونی ازقلم ها دارم !
جعبه چوبی کشورداری را ازکوله پشتیاش درمیآورد ، درش را باز می کند و مشتی خودنویس وقلم فرانسه جلو رویم پخش وپلا میکند .
من مشتری پروپاقرص همه شان هستم ! … اما اصلاً به روی خودم نمی آورم . می گه اما تک فروشی نمی کند ، عمده فروش است ! همش ۱۰ فرانک ! ۳ تا ازانگشت هایم رانشان اش می دهم . می گه ۵ . همه را درهم می خرم .بادقت پول خردهایم را می شمارم و ۵ فرانک را بهش میدهم.. می گه خدا بده برکت ! پلیس ها ازماشین پیاده شده اند و به یکی گیر داده اند ، ساک اش را زیر ورو می کنند . آنکه ساک را زیر ورو میکند پلیس زن بالابلندی است که دست کش دکترها را به دست کرده ! می گه :
– الکل وسیگار پدر دندون ها رو درمیآره !… اما می بینم چه دندون های ردیف وسفید ی داری!
دیگه تقلب را ازحد گذرانده ! … یکه ازمهره های اضافی(!) را که جابجا کرده سرجایش می گذارم .می گه ، انگشت کوچیکه اش بهش گیرکرده بوده وتصادفی جابجاشده ! می گه :
– آقا ! راسه که دکترا میگن ریشه سلامتی انسان ، بهداشت دهان و دندان است ؟
پلیس ها بدجوری به طرف گیر دادهاند ! سفره ایپهن کردهاند وکیف اش را حسابی می تکانند!
طوری رفتار می کنم که از تقلب اش حسابی دلخورم ، می گم :
– این آفریقائی ها رو می بینی ! … خوبیشون اینه که شرافتمندانه بازی می کنن !
بُراق می شود ! … اما … خودش را کنترل می کند ! از توی کوله پشتی اش این بار یک کیسه خش خشی در می آورد ، پرازخمیردندان و مسواک ودهان شوی و دو آینه دندان پزشکی ، می گه همش ۲۰ فرانک . درجا قبول می کنم . یک اسکناس ۲۰ فرانکی بهش میدم . نفس راحتی می کشد . پلیس ها تک تک لباس های طرف را ازتنش در می آورند و زیرورو می کنند. ازکفش وجواب اش هم نمی گذرند !
…دست ازتقلب برداشته ، حالا نوبت من است تا نشان دهم چند مرده حلاج ام .می پرسم استکان اضافی هم داری ؟ ازچراغ جادویش فوری یکی درمیآورد . میگوید ، داری به راه میآی ، بهش می گم دیگه تاس ها رو با این می ریزی ، … ، مهلت اش نمی دهم در جا مارس اش می کنم ! اصلاً سردرنمی آورد چه میکنم !
پلیس ها طرف را دست بسته با خود می برند !
با آسودگی خیال سیگاری میگیراند و ته بطری اش را در میآورد !بهم می گه :
” قماربازی؟ ”
بی محابا بهش میگم:
” همون قدر که تو دزدی و … این جا ازنوع دله اش !”
تخته نردم را جمع می کنم .
بهش می گم اگه ازمعامله های امشب ناراضی هستی همه اش را پس می دم ! بعد اضافه می کنم :
” I’m not a rich man , but از قدیم وندیم گفتن از گدا چه دوزاربگیری و چه دوزار بش بدی ، گدائی تکون نمی خوره !”
ازام می پرسد :” ازمن نمی ترسی ؟ “شمرده شمرده زمزمه میکنم :
-” در نوجوانی جائی خواندم ، دزدی را باید محکوم کرد ، اما دزد را نه !”
بازهم زد زیر خنده و نظر آفریقائی تبارها را به ما جلب کرد ، یکی از آن ها فریاد زد :
“?Masaaaod , is all the thing OK ”
…که باحرکت سر گفتم بله ، وبا حرکات دست ، خیالتان راحت باشد !
” مردم ، وقتی ما رو در حین کارمان می بینند ، از ما می ترسند ، ( توی دلم گفتم : نه این که شما حین کار پلیس ها ازشان نمی ترسید !) وقتی آپارتمان استیجاری مان را تحویل دادیم ، ازبیکاری ،فرصتی(!) پیش آمد و به آنجا سری زدم ، هیچ کدام از کلیدها عوض نشده بودند .تازه توی پارکینگ ، جای پرایدم ام یک ماشین شاسی بلند نونوار سیاه رنگ چپانده بودند ! (متوجه شدم که ادبیات دارد عوض می شود تا موضوع را بهتر درک کنم !)… شب جمعه زن وشوهری دیر وقت آمدند خانه ، دو ساعت بعد از آمدنشان رفتم و شروع کردم جمع آوری های ضروری (!) خونه پروپیمون بود، وارد اتاق خواب که شدم ، جواهراتی که روی میزتوالت ولو شده بودند نظرم را جلب کرد ، آرام داشتم همه شان را جمع می کردم ، مَرده خودش رو زده بود به خواب، زیر چشمی نگاهم می کرد و مثل بید سرجاش میلرزید … ”
بهش می گم بابت اش چه قدر می خوای ؟ می گه :
– “این یکی رو مهمون من ! ”
مسعود خوشابی بازل ۱۴۰۲/۷/۱۲
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.