شاید در نظر اول بی‌ربط باشد، اما نمی‌توان قورمه‌سبزی خواست بدون اینکه ایده خواست و یا حداقل تحقق این ایده در فرم اختیار برای خواست یا نه‌خواست قورمه‌سبزی برقرار باشد. اما انسان چگونه آگاه می‌شود که از این امکان یا اختیار برخوردار است؟ به عبارت دیگر، من چگونه آگاهی می‌یابد که صاحب این آزادی یا اختیار برای انتخاب قورمه‌سبزی است؟ اگرچه پاسخ به چنین پرسشی دشوار است، اما به زودی می‌توان دریافت که این پرسش آشکارا اشتباه است: «من»، آزادی است به این معنی که آگاهی «من» بر «من» مشروط بر آزادی «من» است. «من» در خودآگاهی ساخته می‌شود و خودآگاهی، امکان فرارفتن «من» از خود است. به این ترتیب است که «من» به ضرورت اینهمانی، آزادی است و به عبارت دیگر، من محکوم به آزادی است، زیرا در غیاب آزادی، «من» منحل است، «من» نیست. به این ترتیب در بن پرسش از آزادی «من»، فرض پیوستاری یا ضرورت اینهمانی «من» قرار دارد، فرضی که از پیش آزادی من را فرض کرده است و در نتیجه پرسش از آزادی «من» بلااعراب است.
اما از سوی دیگر، شرایط محیطی می‌تواند چنین باشد که خواست یا اختیار قورمه‌سبزی را از من بگیرد، به عبارت دیگر، «من» تحت شرایط «بیرونی» آزاد نباشد. اما همانگونه که در یکی از نوشته‌های پیش گفتم، طبیعت، دیگری شده «من» است، و این دیگری‌سازی طبیعت به این خاطر است که من خود را با کمک مرزی که بین خود و طبیعت برقرار می‌کند، بازشناسد و در این بازشناختن، «من» را برسازد. از آنجا که «من» آزادی است، این آزادی الزاما در برساخت یک مرز، مرزی که من را از طبیعت جدا می‌کند، من را از دیگرشده من جدا می‌کند، ممکن می‌شود، یعنی آزادی فقط در برساختن مرزهایی ممکن می‌شود که من سپس‌تر آنها را درمی‌نوردد تا خود را در بیرون خود توسعه دهد.
اما آزادی اجتماعی چگونه است؟ در غیاب من به مثابه «مردم»، خواست آزادی چگونه ممکن است؟ توهم خواست آزادی البته ممکن است، اما در غیاب «مردم»، در غیاب «من اجتماعی» خواست آزادی هم بلامحل است،‌ زیرا در غیاب مردم، «دولت» نیز منحل است و من اجتماعی یعنی «مردم» نمی‌تواند دیگری شده خود یعنی «دولت» را پدید آورد تا به این وسیله بر خود آگاه گردد، تا خود را به ساحت وجود درآورد.

هنگامی که شروع به نوشتن این نوشته کردم، اساسا موضوع دیگری در نظرم بود و آن اینکه چه نسبتی در میان ایرانیان بین خواست آزادی و خواست قورمه‌سبزی برقرار است؟ پرسش بسیار ساده است: چگونه می‌توان فهمید کسی در پی چیزی است یا چیزی را می‌خواهد، مثلا قورمه‌سبزی را می‌خواهد؟ مسلما اگر او هزینه و زمانی برای به دست آوردن آن خرج کند می‌توان فهمید که وی تا حدودی در پی آن است. آیا ایرانیان در پی آزادی هستند؟ ممکن است گفته شود «بیان» خواست آزادی در ایران هزینه بالایی دارد و این خواست اگرچه وجود دارد اما تحت شرایط خارجی قابل بیان نیست؟ آیا واقعا اینچنین است؟ احتمالا یک راه ارزیابی این داوری آن است که رفتار ایرانیان در خارج از کشور را مطالعه کنیم. متاسفانه باید گفت این بیان برای خواست آزادی بین ایرانیان خارج دیده نمی‌شود. ممکن است معدود تظاهرات بزرگ خارج را مثال آورد. مطالعات موردی اما نشان می‌دهد که این شرکت‌ها عموما مبتنی بر رفتار توده‌ای هستند، یعنی شرم از عدم شرکت، فشار بیرونی برای شرکت در بیان خواست آزادی اعمال کرده بدون اینکه در واقع ایرانیان در فردیت خود خواست چنین چیزی را دارا باشند.
اما خواست را می‌توان به وضعیت حداقلی تقلیل داد: بیان خواست توسط صندوق‌های رای و نه بیشتر. گمان نمی‌کنم در شرایط غیرتوده‌ای نیمی از ایرانیان هم این بیان را برتابند که آرای خود را در صندوق بیاندازند (در شرایط توده‌ای وضعیت فرق می‌کند). ریشه مسایل همان است که در مقدمه گفته شد، آزادی و خواست آن از آن «مردم» است و ما در ایران «مردم» نداریم. ما اما قهرمان داریم، نام‌های بلندی که روشنایی همسنگ خورشید دارند، آنانی که در غیاب مردم، «من» هستند، انسانند، دشوارترین وظیفه‌ای که بر دوش بشر است را بر دوش می‌کشند، انسان بودن در جامعه متلاشی، من بودن در جامعه «غیرمردم»، بلند است نامشان و بلندتر باد یادشان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)