معمول است که ناسیونالیزم را ایده‌ای برآمده از اسطوره ملت بشناسیم، و تقریبا همان فرایندی را که در دگردیسی اسطوره به حماسه و از حماسه به روایت تاریخی جریان دارد، در باره دگردیسی اسطوره ملت به ایده ناسیونالیزم هم جاری بدانیم. البته در چند نوشته پیش توضیح دادم چنین فرایندی صرفا در روایت بازتاب دارد، به این معنی که روایت به مثابه آینه، فرایند اصلی را دگرگونه می‌سازد، فرایند اصلی که در آن ایده در جامعه شکل می‌گیرد، در فرم حماسی تکامل می‌یابد و سپس به مثابه امر متعال، به اسطوره‌ای گیهانی بدل می‌شود، اما در روایت با معکوس کردن آن، ایده از فرم گیهانی به تعین تاریخی نزول می‌کند، مانند آنچه مثلاً در شاهنامه می‌یابیم. اما از این که بگذریم، به گمان من ایده ناسیونالیزم می‌تواند مبتنی بر یک اسطوره از ملت نیز نباشد. در واقع ناسیونالیزم می‌تواند بر اساس اسطوره رهبر فرهمند نیز شکل گیرد، یا بر اساس احساس دینی مشترک که پدید آورنده اسطوره امت است، یک توتم و یا هر چیز «بیرونی» دیگری که امکان داشته باشد تا افراد جامعه را از خود بیگانه کند، آنها را اسیر خود سازد و درون آنها را از اختیار تهی کند. در تمامی این موارد بافتاری شکل می‌گیرد که افراد جامعه را با یکدیگر همبند و همبسته می‌سازد با این تفاوت که در این وضعیت یک فرد خود را نه به میانجی دیگری، به میانجی اختیار دیگری و آزادی او در بازشناسی اختیار من به مثابه شرط آزادی خودش، به مثابه امکان آزادیش، بازمی‌شناسد بلکه به میانجی یک چیز بیرونی، یک ایده متعال که اختیار من را از من بازستانده و آزادی او مشروط به آزادی من نیست، بازمی‌شناسد. در اینجا فرایند برساخت من از من است که دچار اختلال می‌شود. من صرفا آزادی است، و آزادی من صرفا مبتنی بر بازشناسی من از من به مثابه امر آزاد است و اگر این بازشناسی به میانجی دیگری که او نیز آزادی خود را مشروط بر آزادی من بازمی‌شناسد نباشد، عملا آزادی من مختل می‌شود و در نتیجه من مختل می‌گردد. قبلا توضیح دادم در چنین وضعیتی «حق» نیز به محاق می‌رود و همچنین «ضرورت» زیرا افراد انسان‌ها در چنین وضعیتی صرفا به میانجی امر متعال ضروری هستند و با هر اختلالی در حضور این امر متعال در جامعه، افراد انسان به موجوداتی تصادفی و غیرضرور تقلیل می‌یابند، همچنانکه در دنیای جدید ریاضیات است که منبع این ضرورت را در غیاب امر متعال در طبیعت فراهم می‌کند (در اینجا آنچه برای امر متعال باقی می‌ماند صرفا به ضروری سازی ضرورت اینهمانی اشیاء تقلیل می‌یابد، زیرا قانون طبیعی که منشاء آن ریاضیات است، ضرورت اینهمانی را می‌پذیرد و این ضرورت را به امر عقلی محض فرو می‌کاهد با این استدلال که در غیاب ضرورت اینهمانی، پرسش از خود این ضرورت نیز بلااعراب می‌شود، استدلالی که باورمندان به امر متعال را چندان راضی نمی‌کند)
این مقدمه‌ای بود تا اشاره کنم جنبش زن در ایران برای شناختن یا بازشناختن ساحت زنانه در زندگی اجتماعی در بافتاری شکل گرفته است که مردم در آن غایب است و انسان به امری تصادفی و غیر ضرور تقلیل یافته است و علاوه بر آن خود بافتار نیز نیروی خود را برای همبند یا همبسته ساختن افراد از دست داده است. در غیاب ناسیونالیزمی که در آن انسان به این آگاهی دست می‌یابد که خود او تاریخ خودش است و به مثابه چیزی نیست که در تاریخ خود جریان داشته باشد، بلکه اوست که تاریخ خود و در نتیجه خود را برمی‌سازد، این بافتار یا همبند‌های بیگانه ساز است که احساس یا توهم نوسیونالیزم را برای او فراهم می‌کند. اما وضعیت کنونی ایران چنین نیز نیست زیرا با اختلال در حضور امر متعال بیگانه‌ساز، و در غیاب ناسیونالیزم حقیقی، حقیقتی که به مثابه قوسی از انسان شروع می‌شود و به او بازمی‌گردد، بافتار نیز به محاق رفته است و در چنین غروبی است که جنبش زن در ایران شکل گرفته است. به این سبب است که این جنبش باری بیش از ظرفیت ذاتی خود بر دوش خود می‌کشد، مسئولیتی مادرانه که بازسازی انسان به مثابه انسان آزاد و از آن طریق بازساخت جامعه انسانی را برای خود تعریف کرده و یا اینکه مردان چنین انتظاری از آن دارند. شاید جنبش زن آخرین شانس ما باشد و شاید هم نباشد و شانس‌های دیگری در انتظارمان باشد، اما نباید از یاد برد که با از دست دادن هر شانس تاریخی، بخشی از ظرفیت انسانی قابل تحقق خود را از دست می‌دهیم چنانکه هم‌اکنون نیز به موجوداتی بسیار کم ظرفیت تقلیل پیدا کرده‌ایم و تا حدود بسیار از ایده یا توهم ایده «انسان» فاصله گرفته‌ایم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)