by M. Saadat Noury
12-May-2011

Here is a part of a poem on Dialectical Materialism (DM) composed by the American poet Tony Hoagland

I was thinking about dialectical materialism at the supermarket
strolling among the Chilean tomatoes and the Filipino pineapples
admiring the Washington-state apples stacked in perfect pyramid displays
by the ebony man from Zimbabwe wearing the Chicago Bulls t-shirt

I was seeing the whole produce section
as a system of cross-referenced signifiers
in a textbook of historical economics
and the fine spray that misted the vegetables
was like the cool mist of style imposed on meaning

It was one of those days
when interpretation is brushing its varnish over everything
when even the birds are speaking complete sentences
and the sun is a brassy blond novelist of immense accomplishment
dictating her new blockbuster
to a stenographer who types at the speed of light
and publishes each page as fast as it is written

There was cornbread rising in the bakery department
and in its warm aroma I believed that I could smell
the exhaled breath of vanished Iroquois
their journey west and
delicate withdrawal into the forests
whereas by comparison
the coarse-grained wheat baguettes
seemed to irrepressibly exude
the sturdy sweat and labor of eighteenth-century Europe

 

 

The above verses presented on this page were recently translated by this author who also likes to translate some English poems into Persian just for fun. It should be noted though the translator may have some little knowledge in Poetry and Philosophy; the translation of DM does not necessarily mean that he either agrees with the Philosophy of DM or he supports the literary works published by Tony Hoagland, the poet of DM

Here is the Free Translation of the above verses in Persian

 

************

ماتریالیسم دیالکتیک
(ترجمه ی آزاد )

 

 

درون یک ابر بازار پرسه می زدم
داشتم به فلسفه می اندیشیدم
به فلسفه ی ماتریالیسم می اندیشیدم
و به ماتریالیسم دیالکتیک
در ابر بازاری پر و سرشار از فرآورده های گونا گون و رنگین
از گوجه فرنگی شیلی گرفته تا آناناس فیلیپین
و تحسین می کردم توده های هرمی شکل سیب ها را
سیب های محصول ایالت واشنگتن را
که فروشنده ی زیمبابوه ای روی پیشخوان دکه اش عرضه کرده بود
فروشنده ای که مثل آبنوس، تیره بود و پیرهن
تیم بسکتبال شیکاگو بولز را به تن داشت
و در آن ابر بازار بود که ناگهان دریافتم
من آنجا، میان ماتریالیسم دیالکتیک،
در کانون “جهان بینی مارکس” و مفهوم “تولید و کردار نظری”
قرار گرفته ام : شیلی ، فیلیپین، واشنگتن، زیمبابوه ، شیکاگو
فرآورده های گونا گون و آدم های رنگ و وارنگ
و من و آن ابر بازار : ” فرد و جامعه ی انتزاع ناپذیر” ….

در آن ابر بازار، همه ی فرآورده ها و تولیدات را بسان انبوه
منابع و مآخذ یک کتاب درسی مانند “کتاب اقتصاد در طول تاریخ” می دیدم
دسته دسته های سبزی را که روی آنها کمی آب پاشیده بودند
همچون هاله ی خنک و برافکنده به مفهوم برخی واژه ها،
مبهم و مه آلود مشاهده می کردم

آن روز ، یکی از آن روزها بود
از آن روزها که نقاش_ چیره دست_ تعبیر واژه ها
با قلمِ موی خود ، همه چیز را رنگ و روغن می بخشید و جلا می داد
از آن روزها که حتی پرندگان هم وقتی با یکدیگر حرف می زدند،
جملات ِ کامل بکار می بردند. آن روز ، یکی از آن روزها ی به تمام معنای کلمه بود
یک “روز تاریخی” بود …

از آن روز ها
که خورشید عالمتاب به مثابه ی یک داستان نویس گیسو طلائی واعجاز آفرین
به کمک پرتو های زرین گیسوانش، تازه ترین اثر هیجان انگیز خود را
برای یک تند نویس ، واژه به واژه و جمله به جمله می خواند
تند نویسی که نه به سرعت برق ، بلکه به سرعت نور ، آن ها را تایپ می کرد
و برگه های تایپ شده را بی درنگ و بلافاصله ، با سرعتی شگفت آور
چاپ و منتشرمی نمود …

در آن ابربازار، به چند نانوائی هم سر زدم
در مغازه ی تهیه و فروش نان ذرت ، دیدم هنگام پخت ، چگونه خمیر بالا می آمد
و در رایحه ی گرم و مطبوع نان ذرت بود که
صدای تپش قلب و نفس های برآمده از سینه ی افراد قبیله ی قدیمی
سرخپوستان آمریکائی ” ایروکوا ” را به گوش_ جان شنیدم
قبیله ای که هم اکنون در شمال شرقی آمریکا و کانادا ، کم و بیش پراکنده است
اما تعداد بیشماری از آنان در اواخر قرن شانزدهم میلادی
به سمت سرزمین ها و جنگل های غرب رفتند و در آنجا محو و نابود شدند …

به سوی دیگر آن ابربازار هم رفتم
و به مغازه هایی نگریستم که باگت یا نان تهیه شده از آرد گندم را می فروختند
آن باگت ها ، نقش درخشان “کار” و “کارگران” توانای
اروپای قرن هیجدهم میلادی را در لوح خاطرم زنده ساخت

چه سرنوشت متفاوتی ، سرخپوستان پراکنده و از میان رفته دراین سو
و “جامعه ی فعال” اروپایی در آن سو! چه “اختلاف طبقاتی”
و چه اختلاف پر دامنه ای ….

آن روز، در آن ابر بازار، به مارکس می اندیشیدم
و به فلسفه ی ماتریالیسم دیالکتیک ….

 

 

ترجمه ای از : دکتر منوچهر سعادت نوری

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)