:quality(70):focal(3089x2499:3099x2509)/cloudfront-eu-central-1.images.arcpublishing.com/liberation/GVI75QFM2NDBRCNXMIOKD5TVXE.jpg)
***
و اینک گفتگوی میشل ریو سارسه با هفته نامه ماریان(چاپ پاریس) را می خوانیم. این گفتگو در شماره ۲۹ مارس ۲۰۲۳ در آن هفته نامه منتشر شده است* :
به گفته ی شما، قرن بیستم، در پیچ وُ خم هایش، با پیروزی ایدئولوژی آغاز میشود و با سرکوب آرمانشهرهای خلاقانه ای که با انقلاب ۱۸۳۰ آغاز شده بود، ادامه می یابد، منظورتان از « ایدئولوژی» چیست؟
منظور من از این کلمه، تعاریف کلاسیکی است که از کارل مارکس و ژان پل سارتر وام گرفته شده است. و من زمانی از ایدئولوژی حرف میزنم که بازنمایی های واقعیت، جایگزین واقعیت عینی و ملموس می شوند. من بریک مشاهده ی آشکار در قرن بیستم اصرار میورزم : ایده ی رهایی بخش که از روح اتوپیایی و انقلابی ی سالهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸[جنبش های کارگری در فرانسه که از آنها به عنوان قیام بزرگ اجتماعی نام برده شده است. مترجم] الهام گرفته شده بود ،بعدها در بین طرفداران آزادی به عنوان یک ناجی قلمداد شد که هیچکس نمیتوانست تغییری در آن بوجود آورد. در حالی که در همان آغاز، اپوزیسیون ایجاد شده در میان مارکسیست های ارتدکس، چنان به یک دین اجتماعی تبدیل شد که از تجربه ی مردم ِ از پایین، بکلی غافل مانده بود. بنابراین، از این هنگام، ایده ی «رهایی»که به قوانین ِ تاریخ، فلسفه یا علم اعتبار می بخشد، به نفع یک جبرگرایی اجتماعی، محو می شود. همانگونه که برای ساختارگرایی آلتوسر «۹» در دهه ۱۹۶۰نیز اتفاق افتاده است.
*شما معتقدید دست اندرکاران سیاسی اشتباه میکنند که به نظریهها و مکتبها بیش از بازیگران آنها بهاء می دهند. آیا آنچه را که مطرح کرده اید، بنوعی خط ِ قرمز گذرگاه تاریخی شماست؟
ایدئولوگ ها و متخصصان سیاسی عملاً جهت گیری های انتزاعی را جایگزین کار دائمی و مبتنی بر تجربیات کرده اند.این جزم گرائی بر مبنای اصول و قواعدی بنا شدهاند که در شرایط مناسب، خود را چون واقعیتی اطمینان بخش و قابل پذیرش در موقعیت های گوناگون نشان می دهند. امروزه ما در حال کشف دوباره ی ارتباط این شکلهای خود سازماندهی شده هستیم.
با این حال، بازیگران تاریخ در یک دوره ای، با مداخله کردن، اکثراً خود را حول تجربیات دموکراتیک در قرن ۱۹ و ۲۰ سازماندهی می کنند، ولی تاریخ را نمی نویسند. اینگونه است که آنها همیشه توسط دیگران نوشته و توصیف شده اند.نمونه های آن را میتوان در اعتصابات ۱۹۰۵ در فرانسه، شورشیان اسپانیا در ۱۹۳۶ و شورشی های الجزایر در۱۹۶۱ پاریس مثال آورد.
* به گفته ی شما رهایی با اتوپیا پیوند خورده است. این به چه معنا ست؟
درواقع، من همیشه رهایی و مدینه فاضله را پیوند دادهام، زیرا می دانم که «آموزه های اتوپیایی»،آموزه های فوریه « ۶» Fourier، سن سیمون « ۷» saint -Simon و اوون « ۸» owen، سه اُتوپیست بزرگ قرن نوزدهم، توسط پرولتاریای نیمه اول این قرن بکار گرفته شده است. و آنها بنا به تعبیر و نیاز خود آنرا به تفسیر کشیدند و آنگونه که خواستند آن را پذیرفتند و خود را با آن تطبیق دادند. و چنین بود که در سالهای ۱۸۳۱، ۱۸۳۴ و ۱۸۴۸ آنها با ایجاد انجمنهای تولید و مصرف، بیآنکه استثمار انسان از انسان باشد را برنامهریزی کرده بودند. و این درست همان چیزی بود که سَن سیمون و طرفدارنش اساساً وجود این نوع استثمار را پایان یافته تصور می کردند. امروزه ما در حال کشف مجدد ارتباط اینگونه از « خود سازمان دهی» هستیم.
*شما تعجب میکنید که برنارد لا زار «۱۰» Bernard Lazare تنها کسی بود از جناح چپ که میگفت بعد از ماجرای دریفوس، یهود ستیزی از بین نخواهد رفت.
البته اوشاید تنها نبود، اما برنارد لازار پس از این گفته، به مدت زمان طولانی در انزوا بود. طرفداران دریفوس بیش از هر چیز به دفاع از ملت جمهوری خواه توجه داشتند و شاید میتوانم به جرأت بگویم به روش امیل زولا به دنبال حفظ آبروی آن بودند.بسیاری از آنها یهودی ستیزی گسترده را که در آن زمان در سراسر جمعیت، از جمله در میان طبقات کارگر- که تظاهرات خصمانه آنها نسبت به یهودیان، آثار تلخ ماندگاری به جا گذاشت – بیاهمیت جلوه دادند.
*در ۱۹۳۸، سارتر «تهوع» و هایدگر « متافیریک چیست؟» را منتشر کردند، شما چگونه این سال نزدیک به فاجعه را دیدید؟
مدتها پیش، تهوع سارتر برای من کتابی بدعت گذار بود. و حتی من خواستم روی این اثرِ بازخوانی شده، با پرسش های قویتری که برایم پیش آمده بود، بنشینم و کار بکنم.تهوع سارتر، هم شفاف و هم در عین حال، فلج شده به دلیل ناتوانی ، برداشتی خاص از آن دوره را منعکس می کند.احساس تهوع، پس از آن، توسط تعدادی از معاصران از جمله دالادیه Daladier [ سیاستمدار فرانسوی (۱۸۸۴-۱۹۷۰) و از چهرههای تاریخی در سومین دوره از جمهوری فرانسه و وزیر جنگ آن کشور. مترجم] که توافق مونیخ را امضاء کرد، پیش آمد. و بر اساس آن، فرانسه و انگلیس در مونیخ، چکسلواکی را مجبور به استقرار آلمان هیتلری در آن کشور کردند. و والتر بنیامین(۱۸۹۲-۱۹۴۰)، عمق فاجعه را از پیش احساس کرده بود که تمام توان خود را برای فهماندن حجم این فاجعه و آنچه را در انتظار بشریت بود، گذاشت…
*والتر بنیامین متفکری است که شما بیش از همه دوست می دارید. این برای چیست؟
شاید دوست داشتن اصطلاحی نباشد که من ممکن بود بکار ببرم. او متعلق به آن دسته از متفکران تاریخ است که شیوه ی تفکر تاریخ را در پیوندی نزدیک بین حال و گذشته متحول کرده اند. از آن زمان که به نوشتن کتاب «واقعیت آرمانشهر» پرداختم، سعی کردم ارتباط اندیشه ی بنیامین را با نوشتن وقایع ِ ناپیوسته ای که میتوانند مشخصه ی جنبشی را نشان دهند که هنوز ناشناخته مانده اند، بیان کنم. درواقع ایده ی شکستن و منفجر کردن تداوم تاریخی که او به ما می فهماند، نباید به سادگی از کنارش گذشت، بلکه او در تعریف گذشته ی تاریخی، انقلابی ایجاد کرده است.«مبارزات آزادیبخش، توسط احزابی که ایدئولوژی آنها با پیشرفت یک قیام قوت میگیرد، استوار می گردد، به تدریج از آن حمایت میشود و میتواند رهبری شود.» . تداوم همیشه پس از ساختِ یک ایده در جامعه بوجود میآید. و آنگاه، تضاد واقعی بین آنچه که اتفاق میافتد و پس از واقع شدن معنا پیدا می کند، پدیدار می گردد. ولی نباید فراموش کرد که در مسیر این تحولات، رخدادهایی نهفته اند که هر آن ممکن است چهره بنمایانند.با این حال، این رخدادهای نهفته و ناشناخته، گاهی دوباره در زمان حال و بطور غیر منتظره ظاهر میشوند و اینبار توسط بازیگران دیگری به اجراء درمی آیند که این تحولات را غالبا رهایی بخش ارزیابی می کنند. همانطور که آن را میتوان مثلاً در مورد رسیدن به آزادی نیز دید.
*فصل های کتاب شما در مورد استعمار فوق العاده غنی است. اما شما هر دو سر زنجیر را نگه میدارید. شما می نویسید : «استقلال کافی نبود. رهایی باید از آستانه ی آزادی بخشی عبور می کرد»
بله، قطعاً، از سالهای نخست رهایی ملی، چه در آفریقا و چه در آسیا،مبارزات آزادی بخش توسط احزاب حمایت و رهبری میشد و ایدئولوژی آنها با پیشرفت قیام،خود را مستحکم تر می دید.بوروکراسی با کمک ارتش، به زودی نظارت طولانی مدت توده ها را به دست گرفت و خیلی سریع، آنها جز ابزاری در دست بوروکرات ها، به حساب نمی آمدند.
*شما در این کتاب، گشت و گذارتان را در اوایل دهه ۱۹۷۰ به پایان می رسانید. این مرا شگفت زده کرد. در حالیکه مورخان میگویند قرن بیستم در سال ۱۹۸۹ با فروپاشی دیوار برلین به پایان رسید.
کاملاً به این دلیل که جنبش های ۱۹۶۸، به معنای وسیع، به عنوان ایجاد شکاف در جامعه و با اعتقاد به آرمانشهرها، ناسازگار بانظم موجود، در تاریخ ثبت شده اند.در حالی که ما فقط اکنون در یک پیوند ناپیوسته، در سالهای اخیر، ازبهار عربی تا اعتراضات در هنگ کنگ ،با گذر از جلیقه زرد ها را کشف کرده ایم.
پانوشتها :
[۱] میشل ریو- سارسه ، تاریخ نگار سیاسی، پروفسور ممتاز دانشگاه و ویژه کار انقلابهای قرن نوزدهم و جنبش فمینیستی که از آثار او میتوان دیکسیونر اُتوپی، تاریخ فمینیسم، و آخرین اثرش رهایی پابند زده را نام برد.
[۲] آدورنو Theodor W . Adoro، فیلسوف، موسیقی شناس، و جامعه شناس آلمانی ( ۱۹۰۳-۱۹۶۹).
[۳] والتر بنیامین Walter Benjamin، فیلسوف آلمانی، منقد ادبی و تاریخ نگار هنر(۱۸۹۲-۱۹۴۰) که از نامداران مکتب فرانکفورت است.
[۴] کلود لوی اشتراوس Claude Levi-Strauss، مردم شناس و قوم شناس نام دار فرانسوی که آثار مهمی در انسان شناسی از خود بجا گذاشت.(۱۹۰۸-۲۰۰۹).
[۵] آلتوسریسم یک اصطلاح عام است که طیف بسیار گسترده ای از متفکران، جریان های نظری و گرایش های سیاسی را که تحت تاثیر آلتوسر قرار گرفته اند، در بر می گیرد.
[۶] شارل فوریه Charles Fourier فیلسوف فرانسوی که کارل مارکس او را از چهرههای انتقادی سوسیالیسم-اُتوپیک می دانست.(۱۷۲۲-۱۸۳۷)
[۷] کلود هانری سن سیمون Claude-Henri de Saint-Simon اقتصاددان، فیلسوف فرانسوی، پایه گذار سن سیمونیسم (۱۷۶۰-۱۸۲۵)
[۸] روبرت اوونRobert Owen، فیلسوف انگلیسی که او را پدر سوسیالیسم انگلیس میخوانند و تز او به «سوسیالیسم اتوپیک» شهرت پیدا کرده است.( ۱۷۷۱-۱۸۵۸)
[۹] لوئی آلتوسر Louis Althusser، فیلسوف نامدار فرانسوی که در ۱۹۱۸ در الجزایر به دنیا آمد و ۱۹۹۰ در فرانسه درگذشت.عضو حزب کمونیست فرانسه بود و از پایه گذاران بازبینی افکارمارکس در چارچوب تفکر ساختارگرایی آلتوسریسم است.
[۱۰] برنارد لازار Bernard Lazare، نویسنده، روزنامهنگار آنارشیست فرانسوی که به نا خدا باوری شهرت دارد.(۱۸۶۵-۱۹۰۳)
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.