از زمانی که اندیشیدن به وجه فلسفی در یونان شایع شد و کم کم تلاش کرد خود را از وجه اندیشیدنی که والد او بود، یعنی تامل الهیاتی به ویژه از مسیر مصر باستان، و همچنین از مسیر غیر مستقیم ایران، رها کند، خود را مواجه با این پرسش بنیادین دید که «من چی هستم؟» این پرسش که از ذات بیقرار اندیشیدن فلسفی ناشی میشود (واژه «بیقرار» را در اینجا به وجه جهانشناختی آن به کار میبرم) این امکان را فراهم میکند تا تامل فلسفی، بنیادی را که بر آن قرار دارد، مورد پرسش قرار دهد اگرچه نتواند آن را تغییر دهد، امکانی که بنیاد رهایی است. دقیقا در این فرایند است که اولین پرسشی که عقل روبروی خود مییابد این است که چگونه باید خود را بشناسد. این پرسش بنیادین است که عقل را ناچار میکند تا صورتهایی را برسازد تا بتواند خود را در آن صورتها بازشناسد، صورتهایی که صورتهای تحقق تاریخی عقل است. این صورتهای تاریخی عقل از سوی دیگر با حقیقت پیوند میخورد تا بتواند توجیهی برای بازشناسی خود در صورتهایی که خود را در آنها بازمیشناسد فراهم آورد. در این فرایند است که عقل خود را فریب میدهد با این عنوان که تلاش دارد تا حقیقت را بازشناسد، در حالیکه آنچه در حال اتفاق افتادن است این است که عقل برای بازشناختن خود، خود را در بیرون از خود «توسعه» میدهد، و البته به این منظور ناچار است تا ایده فضای استعلایی را برای امکان توسعه خود برسازد. این توسعه یافتگی همان صورتهای تاریخی است که خود را در آنها باز میشناسد.
این مقدمهای بود تا وارد نکته اصلی این نوشته شوم و آن این پرسش است که آیا اساسا فلسفیدن در ایران کنونی امکان دارد؟ مارکس زمانی که نوشتههای خود در باره ایدئولوژی آلمانی را تهیه میکرد، بسیار به «امر واقع آلمان» ارجاع میداد و نقدی که به ویژه بر هگلیان جوان وارد میکرد این بود که این صنعتگران فلسفه به قول او، مفاهیم از جمله دولت و همچنین خودآگاهی را به دین تبدیل کرده بودند تا سپس بتوانند آن را به مثابه امر مستقل براندازند اما در این میان توجه نداشتند که در حال تبدیل مفاهیم و دین به مثابه ایده مستقل از واقعیت هستند، واقعیتی که مارکس آن را واقعیت آلمان مینامید. اگرچه هدف این نقد، همانگونه که فوئرباخ هم باور داشت، رهایی انسان از بندگی خدایی بود که خود آفریده بود، اما همینکه اینان توجه نداشتند نقد مفاهیم مستقل از واقعیت آلمان جز توهم نقد چیز دیگری نیست، تلاش آنان را بیثمر میساخت. چندان اطلاع ندارم، اما گمان میکنم نقدهای مارکس برهگلیان در آن زمان باید در نظر فیلسوفان حرفهای کودکانه تلقی میشد، زیرا مسئله مرکزی اساسا این بود که واقعیت آلمان و فراتر از آن خود واقعیت چیست، چیزی که در ابتداء به نظر میرسد مارکس آن را به عنوان چیز داده شده فرض کرده باشد. به ویژه آنکه او وقتی از واقعیت بیواسطه سخن میگفت اشاره به انسان آلمانی، شیوه زیست، شرایط و نیازهای مادی او میکرد. به نظر میرسد مارکس در ابتداء تقسیمبندی دکارتی جواهردوگانه را پذیرفته سپس سعی کرده آن را به طرز ویژه خود ویران سازد. اما افزوده مارکس در فرض جوهر مادی بر تحلیل او از تقسیم کار، شیوه تولید و تعارض بین نیروی کار و صاحب سرمایه مبتنی است.
با این وجود اما محتوای دعوای مارکس با هگلیان آنچنان مهم نیست در مقایسه با این امر که از خود مارکس وام بگیریم تا این پرسش را مطرح کنیم که کدام واقعیت آلمان مارکس را قادر کرد تا به قول خود چشمانداز جدیدی بنیاد گذارد که جهان را به اتکاء آن به گونه ویژهای تغییر دهد. این واقعیت هر چه باشد شاید آنچنان برای ما ایرانیان مهم نباشد که پرسش کنیم واقعیت ایران اکنون کدام است که ما را قادر سازد چشماندازی برای فلسفه ایرانی فراهم آوریم تا جهان ایرانی را تغییر دهد.
واقع این است که نظریهپردازی «ملت آلمانی» به عنوان واقعیت آلمان از دوره فیشته آغاز شده بود و هم جنبش رمانتیک و هم فلسفه هگل در پی پاسخ به پرسش ملیت آلمانی توسعه یافتند، بازتاب نوعی خودآگاهی آلمانی، تلاش عقل برای بازشناسی خود به مثابه عقل در فرم فلسفه آلمانی، فلسفهای که پرسش بنیادین آن این بود که خودآگاهی آلمانی چیست. اما به نظر نمیرسد ما اکنون صاحب چنین خودآگاهی در ایران باشیم زیرا اکنون تماما فاقد ملت ایرانی هستیم. این امکان را البته داریم که ملیت ایرانی را در قالب ملیت ایرانشهری تاریخی بازتعریف کنیم تا بنیادی برای خودآگاهی ملی پدید آید تا به میانجی آن اکنون ملیت ایرانی به خود به مثابه هویت متحقق بیاندیشد، یک مسیر ضد مارکسی تمام عیار. در چند نمونه از نوشتههای قبلی توضیح دادم چرا اساسا انقلاب ایران در سال ۵۷ اختلالی در تأسیس ملت بود، و چگونه هر اختلالی در تأسیس ملت، دولت را زایل میکند و نتیجه سرراست آن نیز امتناع سیاست میشود و یا در بهترین حالت تولد سیاستورزی اسطورهای، زیرا میدان عمل سیاست در این حالت نه امر واقع تجربی، یعنی واقعیت ایرانی، بلکه امر استعلایی یا ایدئولوژیک است.
با از دست رفتن واقعیت ایرانی، فلسفه ایرانی نیز نابود شد نابودی که تقریبا از بعد از ملاصدرا در ایران ادامه داشته است. جنبش مشروطه نیز به جهت التقاطی بودن نتوانست فلسفه ایرانی را احیاء کند و یا فلسفه نوی پدید آورد زیرا به جهت فقدان ملت، هنوز پرسش از ملیت ایرانی در کانون تامل فلسفی روشنفکران قرار نگرفته بود و یا اینکه عقل این امکان را نداشت تا به میانجی ملیت ایرانی، خود را در فرم فلسفی جدیدی بازشناسد. با این وجود، در این دوره با توسعه فرمهایی از هنر جدید مواجه هستیم و ریشهدارترین فرم هنری نزد ایرانیان نیز شعر است. ما در شعر و تا حدود کمتری نقاشی، به تجربههای جدیدی در دوره پیش و پس از مشروطه دست یافتیم و به ویژه بعد از استقرار دولت مدرن در پهلوی اول، و آغاز تأسیس ملت، تأملات هنری و فلسفی وارد دوره جدیدی شد. اما همانگونه که قبلاً هم نوشتم، بنا به اسباب مشخصی، این تأملات بسیار زود دچار عارضه رمانتیسم مخرب شد، رمانتیسمی که عملا به نفع نیروهای سنتگرایی تمام شد که سودای بازگشت به خویشی را داشتند که هیچگاه خویشیت متحقق ایرانی نبوده است. به این ترتیب بود که تلاش برای تأسیس ملت منجر به خودآگاهی ملی نشد اگرچه تلاشهای دانشگاهیان ایرانی برای آگاهی از تاریخ پیش از اسلام و دستیافتن به تعریفی از هویت ایرانی که بتواند با مبانی زیست مدرن و همچنین تولیدات تمدنی دوران اسلامی همزیستی داشته باشد، بسیار قابل توجه است و دستآوردهای روشنی نیز داشته است.
نگارنده آگاه است که نزد خوانندگان این مطلب و عموم ناخوانندگان آن، چنین مطالب از هم گسیخته و نامفهومی، قادر نیست هیچ مفهوم محصلی را در ذهن آنان ایجاد کند و صد البته نیز تماما حق با آنان است. در واقع از هم گسیختگی ملیت ایرانی اجازه شکلگیری هیچ بنیادی برای مفاهمه فلسفی و حتی تامل فلسفی نمیدهد. به این سبب است که هر تامل فلسفی وفادار به واقعیت از هم گسیخته ایرانی بالمآل از هم گسیخته و فاقد انسجام درونی به نظر میرسد. با این وجود، نمیتوان منتظر تغییر واقعیت ایرانی در فرم شیوه تولید یا حالت تملک محصول کار بود تا در باره ملیت یا واقعیت ایرانی به شیوه فلسفی تامل کرد. پرسش روبروی ما اکنون این است که در فقدان واقعیت ایرانی، فلسفه چه کمکی میتواند در تغییر چشماندازهای شناختی پدید آورد که منجر به تغییر وضعیت کنونی و شکلگیری مجدد واقعیت ایرانی شود.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.