در ابتدا باید ذکر کرد بازشناسی رسانه به عنوان یکی از سازوکارهای ایدئولوژیک سرمایه-دولت، و بت‌وارگی وانموده‌ها در نظم فعلی رسانه‌، پیش شرط ورود به بحث است.

رسانه‌ها و افراد وابسته به آن ادعا می‌کنند که بازنمایی کننده واقعیت در بیرون هستند. اما در عمل دیده‌ایم که هر کدام از این ابزارهای اطلاعاتی، واقعیت باب میل خود را تولید کرده و جایگزین امر واقع موجود می‌کنند.

این بازنمایی‌های پیشی گرفته از امر واقع، در معنای بودریاری‌اش همان وانموده‌ها هستند.

در فضای سیاسی که موضوع ما است، هر کدام از این وانموده‌ها به جنبش سیاسی و جریانات خاصی متصل هستند و قرار است آن‌ را تقویت کنند.

همان‌طور که جان. ای. ارلی می‌نویسد: «آشکار است که محتوای جریان ارتباطی بین‌المللی و جریان اخبار نمی‌تواند منتزع از منافع سیاسی یا اقتصادی رسانه خبری باشد. به همین طریق منافع صاحب رسانه هم نمی‌تواند از منافع طبقه قدرتمند جامعه فاصله داشته باشد.»

اگر بخواهیم در دوره معاصر جریانات سیاسی هژمون بر رسانه را برجسته کنیم، دهه ۷۰ تا ۹۰ عمدتا دوره سلطه رسانه‌ای جریان اصلاحات است.

در آن‌ سال‌ها این جریان سیاسی «جامعه مدنی» خود را ترتیب داد و خواست‌های آنان را به عنوان تنها خواست‌های کلیت اجتماع، از طریق روزنامه‌ها و مجلات جعل کرد.

با وجود شورش‌های متعدد و اعتصاب‌های فراوان در آن سال‌ها، به دلیل تضاد طبقاتی‌ای که این جریان با پایین داشت علاوه بر سرکوب آن‌ها، در سطح بازنمایی هم این وقایع را بایکوت می‌کرد یا گزارش‌های ناچیزی کار می‌شد؛ در کل مسائل کارگری و مشکلات معیشتی کم‌ترین اهمیت را برای

این رسانه‌ها داشتند و کم‌ترین ارتباط با فعالین و رهبران کارگری وجود داشت.

دوره بعدی که ما در آن سیر می‌کنیم از اواسط دهه ۹۰، با آغاز قیام‌های سراسری سرنگونی‌خواهانه مانند دی ۹۶ و شدت گرفتن مبارزات زنان* و کارگران شروع شد.

پس از این رخدادها، جریانات اپوزیسیون عمدتا راست کوشیدند تا از فرصت فراهم شده استفاده کنند و جنبش سیاسی خود را برجسته‌تر کنند و از چهره‌هایشان رهبرتراشی کنند.

به دلیل خصلت مرکززدوده‌ این خیزش‌ها که بدون رهبری حزب مشخص یا سازمان سیاسی‌ خاصی پیش می‌رفت، جریانات دارای پول و رسانه، سعی کردند قیام‌ها را به نام خود ثبت کنند.

 

کردار کَنه‌ای

 

«طریقه شکار کردن کنه، از زاغ سیاه چوب زدن طعمه‌ای پُر خون شروع می‌شود، با رسیدن لحظه‌ای مناسب یعنی رد شدن طعمه از عمدتا پایین دستِ کَنه ادامه پیدا می‌کند و با افتادن روی بدن آن جاندار از خون آن تغذیه می‌کند و شکار به سرانجام می‌رسد.»

اگر «کنه شدن» را خصلت اصلی بسیاری از فعالین حقوق بشر، رهبران خودخوانده و بعضی سازمان‌ها و احزاب بدانیم مثال‌های بیش‌تر، این ویژگی را برایمان نمایان‌تر می‌کند.

پس از آبان ۹۸ که ضربه مهلکی به رژیم بود تا امروز – یعنی دوران پسا قیام ژینا – بسیاری از چهره‌ها و سازمان‌ها با دوپینگ مالی-رسانه‌ای سعی در قالب کردن خود به جامعه را دارند.

در آبان ۹۸ که جمهوری اسلامی با امنیتی کردن فضا سعی در الصاق شورشی‌ها به سرویس‌های خارجی و سازمان‌های اپوزیسیون بود و در پی کوچک‌ترین نشانه‌هایی می‌گشت که روند سرکوب و حذف این افراد دستگیر شده را راحت‌تر پیش ببرد، در این بین

امیر اعتمادی به عنوان نماینده جریان سلطنت‌طلب مصاحبه‌ای انجام داد و در آن ذکر کرد که این حرکت رهبری ملی و میدانی داشته و طی دو تا سه سال برای آن برنامه‌ریزی و سازماندهی شده است. در نمونه دیگر سازمان مجاهدین خلق مدام در رسانه‌های خودشان به این که ما هم در این قیام دست داشتیم اشاره کردند و آن را نتیجهٔ فعالیت‌های «کانون‌های شورشی» وابسته به خود عنوان می‌کردند.

در طول خیزش ژینا و پس از هر بار قیام توسط مردمان، نوبت رسانه‌ها و جریانات پشت آن‌ها بود که از نیروی جمعی موجود ارتزاق کنند و هر کدام چهره‌سازی‌های خودشان را پیش ببرند.

از بیانیه موسوی و رپورتاژ آن توسط بی بی سی، کارزار وکالت می‌دهم توسط شبکه من و تو، پخش کنفرانس‌های مختلف جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان توسط ایران اینترنشنال تا رهبر خواندن مسیح علینژاد توسط نشریه امریکایی و «رهبر ارگانیک» دانستن نرگس محمدی توسط کمیته صلح نوبل.

در گرماگرم خیزش که به قول تونی نگری «رهبران با نقاب و مخفی»، کمیته‌های محلات، مجامع کارگری، فعالین صنفی مختلف و پزشکان و وکلای متعددی در حال مبارزه از داخل و کمک به راهبری جریان بودند، ناگهان غائله‌ی «جورج تاون» پیش آمد و با سایه سنگینش با شنل رسانه‌ای، تمرکز را از رخداد، به آنان که عمده‌شان سلبریتی-اکتیویست بودند هدایت کرد.

 

مخاطرات رهبرتراشی

همزمان با جورج تاون بسیاری از معلم‌ها درگیر اعتصاب و سازماندهی بودند، بازنشسته‌ها تجمع‌هایی برگزار می‌کردند و کارگران حوزه انرژی به خصوص صنعت نفت در حال آمادگی برای کمپین بعدی بودند. اما میزان توجه مدیا و به تبع آن افکار عمومی به این مبارزات و افراد در داخل را مقایسه کنید با پوشش خبری توییت فلان بازیگر یا فوتبالیست ابن الوقتی که کل عمر خود را به حکومت فعلی خدمت رسانده است و یک شبه برانداز شده است.

این جدا افتادگی رهبران انگلی و سلبریتی اکتیویست‌ها از بدنه اجتماع، فعالین، طبقه و افراد تحت ستم، در ابتدا هنگامی که محتاج اعتصابات و خروج کارگران بودند خود را نمایان کرد.

این چهره‌ها با وجود شناخته شده بودن و داشتن امکانات، در این چهار دهه ذره‌ای در متشکل کردن طبقه گام برنداشتند و به جای آن به دولت‌های غربی چشم دوخته بودند تا آن‌ها رژیم چنج را انجام، و کشور را تقدیمشان کنند یا از قِبَل قربانیان ج.ا سال‌ها ارتزاق کرده و «اپوزیسیون بودن» به پیشه و منبع درآمدشان تبدیل شده بود.

درخواست‌های آنان از کارگران هم مانند کارفرمایان تنها بر صندوق مالی تمرکز داشت نه تاسیس مجمع عمومی و تشکیلات، شورا و سندیکا. توگویی تنها نیاز کارگران پول است و با آن می‌شود کنش سیاسی‌شان را نیز «اجاره» کرد.

افق بورژوایی آن‌ها ترسان از متشکل شدن صفوف مختلف طبقه کارگر است زیرا تجربه ۵۷ نشان داد که یک طبقه منسجم، حتی پس از سرنگونی نیز

می‌تواند مقاومت را ادامه دهد و به راحتی استحاله نشود.

در نمونه دیگر، هنگامی که بسیاری از فعالین شناخته شده در فضاهای فمینیستی و کارگری در زندان بودند، اپوزیسیون خارج از کشور در حال لیست کردن وزیر و وکیل‌های آینده بود که به جز چند نفر، نام دیگری از جریانات متفاوت از افراد حاضر در زندان برده نمی‌شد.

در انتها و با افول موقتی تب و تاب قیام‌های اجتماعی هم کار به جایی رسیده که بسیاری از آنان خواهان حمله نظامی رژیمی اشغالگر شده‌اند و قرار است با بمب‌های سنگرشکن امریکایی دموکراسی و سکولاریسم مورد نظرشان را وارد کنند.

 

سخن نهایی

با به وجود آمدن این فضای سیاسی که هر فردی به جریانات راست ملی‌گرای سلطنت‌طلب یا طرفدار گذار نزدیک‌تر است، بیش‌تر دیده می‌شود و شاید

امتیازاتی به او برسد، بسیاری از افراد خط‌ سیاسی‌شان را تغییر دادند و چرخش به ملی‌گرایی و راست‌گرایی نیروهای چپ را احاطه کرد.

برندسازی‌‌های فردی و کنش‌های مقطعی هر روز بیش‌تر جای خود را به مبارزه مداوم اما بدون سر و صدای رسانه‌ای داد.

این یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مبارزه سیاسی در عصر نولیبرال است و اشتباه است اگر فکر کنیم فقط مختص به ماست.

اما جنبش‌های اجتماعی همان‌طور که از رهبرسازی یا به انحراف کشاندن رهبرهای ارگانیک ضربه‌های زیادی خورده‌اند باید پادتنی تولید کنند که در برابر این پیامدها کم‌تر آسیب ببینند.

برای مثال در جنبش‌های فمینیستی آمریکا، زمانی که روزنامه‌نگارها چند تن از فعالین جنبش را رهبر خواندند و آن فعالین مخالفتی نکردند، از سوی جنبش طرد یا تنبیه شدند. یا وقتی عبدالله مهتدی خود را نماینده به حاشیه رانده شده‌های کردستان و

بلوچستان خواند، بسیاری از فعالین منتسب به کرد و بلوچ از پیام او اعلام برائت کردند.

بنابراین تجربه کرده‌ایم که در طی این سال‌ها رسانه‌های جریان اصلی ضربه‌های زیادی وارد کرده‌اند و انحرافاتی را به وجود آورده‌اند. یک راه حل ایجاد یا گسترش رسانه‌های رادیکال و متکثر – هر چند با امکانات کم – است تا هر قدر هم که شده سدی سر راه کار آنان باشد.

 

نباید از رهبران کَنه‌‌ای ترسید و پا پس کشید، زیرا اصل مهم رفتارشناسی‌شان این است: «… کَنه‌ای که زیاد بخورد می‌ترکد.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)