در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!

 

قصیده‌ی کبوتران تاریک

بر شاخه‌هاى درخت غار
دو کبوتر ِ تاریک دیدم،
یکى خورشید بود
و آن دیگرى، ماه.
«- همسایه‌هاى کوچک! (با آنان چنین گفتم.)
گور من کجا خواهد بود؟»
«- در دنباله‌ى دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«- در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

و من که زمین را
بر گُرده‌ى خویش داشتم و پیش مى‌رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دخترى سراپا عریان
که یکى دیگرى بود
و دختر هیچ کس نبود.
«- عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟»

«- در دنباله‌ى دامن ِ من» چنین گفت خورشید.
«- در گلوگاه من» چنین گفت ماه.

بر شاخساران درخت غار
دو کبوتر عریان دیدم.
یکى دیگرى بود
و هر دو هیچ نبودند.

*****************

جبریل قدسی (سه ویل)

بچه‌ى زیباى جگنى نرم
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقره‌ى سوزان –
از خلوت ِ کوچه مى‌گذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقى‌اش
به آهنگ مضاعفى که
دردهاى موجز ِ بهشتى را مى‌سراید
کوکبى‌هاى یکدست را مى‌شکند.

بر سرتاسر ِ دریا کنار
یکى نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریارى بر اورنگ
نه ستاره‌یى تابان در گذر.
چندان که سر
بر سینه‌ى یَشم ِ خویش فرو افکند
شب به جست‌وجوى دشت‌ها برمى‌خیزد
تا در برابرش به زانو درآید.

تنها گیتارها به طنین درمى‌آیند
از براى جبریل، ملک مقرب،
خصم سوگند خورده‌ى بیدبُنان و
رام کننده‌ى قُمریکان.

هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر مى‌گرید.
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیده‌اند.

 

۲

 

سروش پادشاهان مجوس
ماه رخسار و مسکین جامه
بر ستاره‌یى که از کوچه‌ى تنگ فرا مى‌رسد
در فراز مى‌کند.
جبریل قدیس، مَلِک مقرب،
که آمیزه‌ى لبخنده و سوسن است
به دیدارش مى‌آید.
بر جلیقه‌ى گلبوته دوزى‌اش
زنجره‌هاى پنهان مى‌تپند
و ستاره‌گان شب
به خلخال‌ها مبدل مى‌شوند.

– جبریل قدیس
اینک، منم
زنى به سه میخ شادى
مجروح!
بر رخساره‌ى حیرت زده‌ام
یاسمن‌ها را به تابش درمى‌آورى.

– خدایت نگهدارد اى سروش
اى زاده‌ى اعجاز!
تو را پسرى خواهم داد
از ترکه‌هاى نسیم زیباتر.

– جبریلک ِ عمرم، اى
جبریل ِ نى‌نى ِ چشم‌هاى من!
تا تو را بَرنشانم
تختى از میخک‌هاى نو شکفته
به خواب خواهم دید.

– خدایت نگه‌دارد اى سروش
اى ماه رخساره و مسکین جامه!
پسرت را خالى خواهد بود و
سه زخم بر سینه.

– تو چه تابانى، جبریل!
جبریلک ِ عمر من!
در عمق پستان‌هایم
شیر گرمى را که فواره مى‌زند احساس مى‌کنم.

– خدات نگهدارد اى سروش
اى مادر ِ صد سلاله‌ى شاهى!
در چشم‌هاى عقیم‌ات
منظره‌ى سوارى
رنگ مى‌گیرد.

بر سینه‌ى هاتف ِ حیرت‌زده
آواز مى‌خواند کودک
و در صداى ظریف‌اش
سه مغز بادام سبز مى‌لرزد.

جبریل قدّیس از نردبانى
بر آسمان بالا مى‌رود
و ستاره‌گان شب
به جاودانه‌گان مبدل مى‌شوند.

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)