فلسفه تاکنون چند بار تمام شده است! یکی از جدی‌ترین آنها زمانی است که کانت اثر مهم خود در نقد عقل را منتشر کرد. بعد از او البته هگل نیز چنین داعیه‌ای در سر داشت و از پایان فلسفه گفت. کوژو، راوی روایت‌های هگل نیز توصیه او را به کار بست و بعد از یک دوره تدریس هگل، فلسفه را کنار گذاشت تا به کار اداری بپردازد. پایان فلسفه اما گویی برای برخی طنین پردامنه‌تری داشت و با پایان تاریخ گره خورد، عبارتی که اول بار خود هگل طرح کرده بود و سپس فیلسوف سیاسی دیگری در بسط آن کوشید اگرچه بسیار متواضعانه‌تر از هگل، زیرا فیلسوف سیاسی ما پایان تاریخ را صرفا در وجه انحلال تضادهای بنیادی دید که موتور محرکه تاریخ در تولید صورت‌های زیست اجتماعی آن هستند.

به هر روی، یکی از مصادیق این پایان یافتگی می‌تواند پایان یافتن پرسش از زندگی باشد،‌ پرسشی که نه پرسش در باره زندگی به مثابه چیزی بیرونی یا داده شده، بلکه پرسشی که خود زندگی را مسئله‌دار می‌کند. پرسش در باره سنگی که روبروی من است مسلما سنگ را مسئله‌دار نمی‌کند اما به محض پرسش از زندگی،‌ زندگی تغییر می‌کند، پرسش داخل آن می‌نشیند و زندگی خود تبدیل به مسئله می‌شود. زندگی اکنون می‌باید خود را از خود رها کند تا بتواند پاسخی به پرسش از خود بدهد.

این کار اما عملا ناشدنی است. هر پاسخی که زندگی به پرسش از خود بدهد، خود او را چنان تغییر می‌دهد که پرسش دیگری را روبروی خود بازمی‌یابد، یک وضعیت پارادوکسیکال تمام عیار. این پرسش‌ها عموما معطوف به طرح یک متافیزیک برای زندگی است، متافیزیکی که زندگی را واجد معنا می‌کند، به همانگونه که متافیزیک سنگ، یعنی سنگیت، سنگ روبروی من را واجد معنا می‌کند. اساسا هر چیز صرفا در پناه متافیزیک خود است که «وجود» پیدا می‌کند و «قرار» می‌یابد. سنگ روبروی من بدون متافیزیک خود اساسا فاقد وجود است، ناپایدار است، غیر ضرور است و هر لحظه در مرز تلاشی و نابودگی است. این متافیزیک سنگ است که آن را پایدار می‌سازد، هویت آن را به مثابه یک پیوستار تضمین می‌کند آنچنان که سنگ روبروی من همانی است که لحظه‌ای پیش بود و همانی است که لحظات آتی خواهد بود. در اینجا اساسا نظری بر تقدم و تاخر وجودشناختی بین فیزیک و متافیزیک و یا آنچنان که برخی علاقمندند، تقدم و تاخر روبنا و زیربنا ندارم و در نتیجه پرسش از چنین تقدم و تاخری در دستگاه نظری نگارنده این سطور بلاوجه است (از اساس هر آنچه معطوف به حقیقت است در دستگاه نظری نگارنده بلاوجه و مهمل است)

بر حسب روایت گفته شده در بالا،‌ پرسش از زندگی، خود زندگی را به وجه عقلانی پارادوکسیکال می‌کند، پارادوکسی که راه برون‌رفتی از آن وجود ندارد جز اینکه متوسل به پراتیک شویم و پراتیک یعنی «زندگی کردن». ما زندگی را تجربه می‌کنیم نه به مثابه تجربه چیزی بیرونی و داده شده مانند تجربه مواجهه با یک سنگ. تجربه زندگی، تجربه‌ای معطوف به درون است، تجربه کردن خود تجربه است، زیستن خود زیستن، زیستنی که زندگی را می‌زید. این فرارفتن از ساحت عقل که موجد پارادوکس است در ضمن گونه‌ای رهایی است که ترجمان آن در حوزه جامعه به صورت آزادی اجتماعی، آزادی از دولت یا سیطره دولت معنی شود.

این مقدمه‌ای بود تا توضیح دهم یکی از ویژگی‌های جنبش اعتراضی اخیر آحادی از مردم ایران به ویژه جوانان، برون رفت از گفتمان «زندگی به مثابه یک مسئله» و وارد شدن در گفتمان «زیستن زندگی» یا پراتیک زندگی است. به همین جهت نیز جنبش اعتراضی اخیر، جنبش اجتماعی «بدون فیلسوف» است و فراتر از آن جنبش اجتماعی «بدون فلسفه» است، گونه‌ای زیستن بدون فلسفه. چنین گرایشی البته در جوامع نئولیبرال غربی نیز دیده می‌شود زیرا شیوه‌های زیست اجتماعی کنونی فاصله زیادی با بنیان‌های فلسفی مدرنیته گرفته‌اند. اما وضعیت در ایران بدون اینکه ما اساسا فیلسوف روشنگری داشته باشیم و یا بنیان‌های فلسفه مدرن یا پست‌مدرن را توسعه داده باشیم، همراه با پیچیدگی است. فاصله‌ای که نسل قدیمی‌تر با جنبش اعتراضی جوانان در ایران گرفته‌ بودند نیز ناشی از همین ابهام در بنیان‌های تئوریک این جنبش است.

اما این جنبش بدون فلسفه، نتایج دیگری نیز همراه داشت. سرخوردگان از انقلاب ۵۷ و بیشتر دلبستگان به نظام سیاسی پیشین، گونه‌ای خصومت را با روشنفکران پیش از انقلاب آغاز کردند و تا آنجا پیش رفتند که این خصومت تبدیل به خصومت با روشنفکری و از اساس خصومت با عقلانیت سیاسی شد. این پیوندگاه این دسته از مردم با جنبش اعتراضی اخیر است، جنبشی که بدون فلسفه است: مخالفت با عقلانیت سیاسی در پیوند با رویکرد سلبی طرح پرسش‌ فلسفی از زندگی. در چنین وضعیتی دو گرایش تقویت می‌شود:‌آنارشیسم، و پوپولیزم و جالب است که در مقاطعی این دو به هم می‌پیوندند. آنارشیسم جنبشی است در تقابل با قدرت. صورت معقول‌تر آن، یعنی تقابل با قدرت سیاسی یا قدرت دولت، موجد آنارشیسم سیاسی است و صورت‌های رادیکال آن، یعنی تقابل با هر گونه روایت، هرگونه گفتمان، هر گونه قدرت، حتی قدرتی که از سوی جامعه به مثابه بستر تولید ارزش‌های اجتماعی شکل می‌گیرد، موجد آنارشیسم اجتماعی است. از بطن چنین وضعیت آنارشیکی است که نقطه مقابل آن، یعنی پوپولیزم نیز می‌تواند پدید آید، زیرا پیوندگاه هر دوی این رویکردها، کنار گذاشتن عقل است که ذاتا هویتی اجتماعی است.

اما مولفه دیگری نیز در جنبش اخیر وارد شد و آن مشارکت تقریبا قابل توجه دختران و زنان بود. این مشارکت عمدتا معطوف به رهایی از قدرت بود، و قدرت در اینجا هم متوجه قدرت نظام سیاسی در تحمیل ایدئولوژی مردسالارانه است و هم قدرت مناسبات سنتی که به نحو پیچیده‌ای با گفتمان نظام سیاسی مستقر پیوند خورده است. موضوع اما از آنجا با اهمیت‌تر می‌شود که مشارکت زنان در جنبش اعتراضی اخیر دارای دو منشاء تا حدودی مستقل بود: جنبش سازمان یافته زنان که از سال‌ها پیش در تلاش برای دست یافتن به گونه‌ای تشکیلات مدنی برای ترویج یک آلترناتیو گفتمانی در مورد حقوق زنان بود، و دیگری حضور دختران و زنانی که هدف اصلی آنان صرفا رهایی از قدرت بود بدون اینکه از هیچ سازمان‌یافتگی مدنی برخوردار بوده باشد. توجیهی که توسط برخی نویسندگان برای جبران این فقدان، یعنی فقدان آلترناتیو گفتمانی طرح شد، مدل «زندگی معمولی» بود، همان زندگی که جوانان دیگر عمدتا در جوامع پیشرفته از آن برخورداند. این دسته از نویسندگان البته فراموش می‌کنند این «زندگی معمولی» ثمره سالیان دراز رنج، فداکاری، تعهد کاری، شکست‌ها و بربادرفتن زندگی‌ها و تلاش‌های فکری و فلسفی انبوهی از بهترین متفکران و اندیشمندان آن سرزمین‌هاست و خوردن میوه این درخت بدون پرداخت هزینه آن (چیزی که متاسفانه ما سالهاست به آن عادت کردیم)عملا شدنی نیست.

آنچه در بالا گفته شد، روشن می‌کند که جنبش اعتراضی اخیر حاصل همگرایی چندین نیروی تا حدودی متعارض بود که پیوندگاه اصلی همگی رهایی از قدرت، چه قدرت سیاسی و چه قدرت گفتمانی مستقر بود، قدرتی که خود را چه در شکل مناسبات سیاسی و چه در صورت مناسبات اجتماعی پدیدار می‌کند و علاوه بر آن از توان بازتولید خود نیز برخوردار است، یعنی تغذیه مستمر نظام سیاسی از جانب لایه پائینی مناسبات اجتماعی که باعث بازتولید قدرت سیاسی در تحمیل ایدئولوژی مردسالارانه می‌شود.

اما توجه به موقعیت پوزیسیون و اپوزیسیون هم در این میان با اهمیت است. اما ابتداء باید منظور خود را از پوزیسیون و اپوزیسیون روشن کنیم. شاید تاسف‌آور باشد که هنوز تعریف روشنی از آنها در دست نداریم آنچنان که اپوزیسیون معمولا به نیروهای مخالف با نظم سیاسی مستقر تعریف می‌شود. در واقع اپوزیسیون چیزی فراتر از آن است و دقیقا به معنی نظم مستقر آلترناتیو است، برخلاف پوزیسیون که نظم مستقر تحقق یافته است. منظور من از تحقق یافتگی، تثبیت آن در لایه نظم سیاسی است. استقرار نظم آلترناتیو نیازمند مولفه‌هایی است که به باورمندان آن امکان می‌دهد واقعیت سیاسی و فراتر از آن واقعیت اجتماعی را به طریق دیگری، غیر از گفتمان مستقر متحقق «معنا» کنند و دقیقا به میانجی این نوع دیگر از معنا است که باورمندان به این نظم مستقر آلترناتیو، صاحب «هویتی» می‌شوند که در تقابل با هویت تحمیلی نظم سیاسی مستقر قرار می‌گیرد. دقیقا به میانجی این پلاریزاسیون است، پلاریزاسیونی که بین ترویج هویت حاکم با هویت آلترناتیو برقرار است، که یک تنش سیاسی شکل می‌گیرد و یا به عبارت بهتر این تنش سیاسی پدید آمده تعذیه می‌شود. از آنجا که نظم سیاسی آلترناتیو در لایه مناسبات اجتماعی خود را مستقر می‌کند، می‌تواند فشاری را به لایه بالایی، یعنی نظم سیاسی وارد آورد، فشاری که آنی و لحظه‌ای نیست بلکه مستمر است، فزاینده است و در لحظات انقلابی، باعث شکست ساخت قدرت یا نظم سیاسی مستقر می‌شود.

از همین زاویه نیز قابل درک است چرا نظام اسلامی به شدت از شکل‌گیری هر نظم مستقر آلترناتیو جلوگیری می‌کند، به عنوان مثال اجازه شکل‌گیری به سازمان‌های مردم‌نهاد را نمی‌دهد، با تشکل زنان برخورد می‌کند، حامیان و فعالان محیط زیست را زندانی می‌کند، و بسیار موارد دیگر از این دست. از سوی دیگر نظام سیاسی، سعی در آلترناتیوسازی در مقابل نظم آلترناتیو هم می‌کند، مانند ترویج سلبریتی‌های حکومتی به عنوان طبقه مرجع اجتماعی، تشکل‌های مردم‌نهاد دینی مانند هیات‌های مذهبی، برنامه‌های به ظاهر مفرح تلویزیونی که مجریان آن ظاهر حکومتی ندارند و مانند آن. به این ترتیب است که تلاش اپوزیسیون باید معطوف به ایجاد نظم مستقر آلترناتیو باشد و در این میان اختلاف میان نیروهای اپوزیسیون هم دیگر چندان با اهمیت نیست. بعد از ایجاد چنین نظم مستقری است که همگرایی بین اپوزیسیون می‌تواند شکل گیرد و علاوه بر آن رهبران اپوزیسیون می‌توانند در صدد متقاعد ساختن بخش وسیع‌تری از مردم برای گرویدن به نظم آلترناتیو برآیند. در چنین شرایطی است که آحاد مردم می‌توانند خود را به میانجی این نظم مستقر آلترناتیو، به عنوان یک واحد، یعنی «مردم» بازشناسند و در چنین بازشناسی است که آنها امکان یک عمل اجتماعی می‌یابند زیرا عمل اجتماعی، عملی است از جانب یک واحد و نه آحاد مردم. همچنین در چنین وضعیتی است که «گذار» دارای معنی می‌شود، زیرا گذار، عبور از نظم مستقر تحقق یافته است برای تحقق یک نظم مستقر آلترناتیو اما تحقق نیافته. آحاد مردم هیچ علاقه‌ای به عبور از یک نظم مستقر هرچند ظالمانه به سوی یک آنارشی ندارند، آنارشی که نمی‌تواند برای آنان واقعیت سیاسی و مهمتر از آن «جهان» را به طرز ویژه و متمایزی معنادار کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)