تأملی بر مقاله :” نقش پویائی خواست ها ” ، کمال خسروی
علمدار در بیراهه (۲)
نمی دانم چرا غالباً وقتی از خودم میپرسم از ۳۸ سال کار در ۱۵ محل اشتغال گوناگون و ۱۲ سال کار تشکیلاتی در ۲ سازمان سیاسی ، چه حرف حسابی برای گفتن داری ، فقط اشک هایم جاری می شوند !
۱۰-۱۲ سال پیش راه حل دومی که برای یکی از مسائل هندسهای که اولر (۱۷۰۷-۱۷۸۳) طرح کرده بود ، ازطریقی برای یکی از دانشگاه های معتبر سوئیس ارسال کردم ، بسیار مودبانه پاسخ آمد که ما مدت هاست روی این گونه از مسائل هم وطن مان کار نمی کنیم . بشر امروزی از دست آوردهای او در زمینه محاسبات نامتناهی و نظریه گراف ، توپولوژی و آنالیزعددی برخوردار میشود !
سال ۱۳۸۴،با حقوق ماهیانه ۷۰۰ هزارتومان در استخدام مجموعه ای قرارگرفتم که صاحب آن پیرمردی بود که ۱۰ سالی درناف اروپا به تجارت اشتغال داشته بود ، … یک سالی نگذشت که حقوق ام به ۴/۵ میلیون تومان ارتقاءپیداکرد ! … سوژه های اصلی را او مطرح می کرد که به فکرجن هم نمی رسید ، راه حل های وصول شان را کم وبیش من ، که این بار او ازتعجب شاخ درمی آورد .
روزی دچار توهّم شدم ، سوژه ای را من تعریف کردم ؛ نگاهم کرد وگفت :
روستائی مردی سَحَر قدری نان وکشک را بقچه میکرد و از کلبه می زد بیرون وشب هنگام خسته و وامانده بازمیگشت !چند روزی گذشت تا بالاخره طبق معمول ، همسرش زبان گشود و گفت کلبه از ارزاق تهی است ، بچه ها دائماً گرسنه اند ، چه درسرداری ، مردبا قیافه ای به غایت حق به جانب توضیح داد ، با چند نفر از عقلای ده هم پیمان شده ایم کارمان را مخفی نگاه داریم تا نتیجه نهائی که عنقریب حاصل آید . زن با بدبینی به او نظری انداخت و چیزی نگفت .چند روزی دیگر سپری شد . این بار زن سفت وسخت یقه ی شوهرش را گرفت که ازاین ادا اطوارهای برای من یکی درنیار ، دقیقاً بگو دارید چه غلطی می کنید ، مرد سپرانداخت وگفت ، روستا به آسیاب نیازدارد ، داریم آسیاب آبی می سازیم . زن بلافاصله پرسید :” کجا ؟” ، مرد پاسخ داد بالای تپه ، زن گفت ، آبش را ازکجا می آورید ، مرد سردرجیب تفکر فروبرد و گفت : فکرش را نکرده بودیم !
دائم ندائی در گوشم می پیچد ، ازیک آموزگار روستائی : ” آی نی زن که ترا آوای نی برده است دور از ره کجائی؟ ”
سال هاست اندیشه های دکتر محمد رضا نیکفر را تعقیب می کنم،در حد بضاعت اندک ام از او می آموزم . با آغاز خیزش از ۱۴۰۱/۶/۲۶ شاهد تلاش وی در نقش آفرینی و اثر گذاری بر آن روند پرهیاهو بودم . باتمام وجود وارد گود شده بود و ازترکیب وسعت نظری فلسفی اشراف اش به واقعیات جامعه و تجربه هایش، با شور و شوقی خستگی نا پذیر ایفای نقش می کرد تا خیزش از حداقل دستآوردهای واقعی وعینی تهی نباشد ، … امیدوارم تحسین ام از نوع تحسین جاهل نباشد !
… ودر خاتمه یاد روایتی افتادم منقول از عمربن خطاب ، خلیفه دوم راشدین : روزی از وی که فرزندش را می نواخت و درعین حال میگریست . سوال شد ، این چه حکایت است که خودمیزنی و خود اشک می ریزی ، جواب آمد : از مقام خلیفه تنبیه می کنم ، به عنوان پدر گریه .
تا تعابیر چه باشند !
روایت همچنان باقی است .
مسعود خوشابی ۱۴۰۲/۳/۲۹
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.