خرمشهر زیر میکروسکوپ
تابستان های مان زود ، خیلی زود و درواقع می توان گفت ازاوئل بهار فرامی‌رسید و خیلی آهسته و پاکشان ، تا پایان آبان ماه ادامه داشت ، تا بالاخره رخت می بست و ما را با هوائی معتدل و یکی دوماهی نسبتاً سرد تنها می گذاشت . جنگیدن و مقابله با این هوای همیشه گرم وشرجی ، حتی در کنارشط پرآب و خروشان و نخل های راست قامت و مغرور، بیشتر از الگوها وجنبه های سنتی برخورداربود تا ابتکاراتی که باحضور مدرنیسم واقعی یکی پس ازدیگری زاده می‌شوند .  امتحانات کلاس چهارم دبستان ام تمام شده‌بود که بطور اتفاقی چشمم به آگهی فروشی جلب شد که همراه با نقاشی بسیارساده ای از یک میکروسکوپ بود . به کمک برادران ام ازآن کشف الرمزکردم ،به زبان انگلیسی گفته بود اگر ۵۰ تومان به فلان حساب حواله کنید ، یک هفته بعد این میکروسکوپ دراختیارشما خواهد بود .توی برخی ازفیلم ها ئی که ازتلویزیون و سینما دیده بودم آنرا وسیله ی مهمی می دانستم که دانشمندها ازآن استفاده می کردند .درواقع یک ذره بین بزرگ بود ! در صندوقچه کوچک چوبین ام که همیشه قفل بود و کلیدش درجائی امن محفوظ،  ۶۰۰ تومان داشتم. طریقه ی پرداخت را به من یاددادند ، در واقع رفتم بانک ملی که پسر عمویم آنجا کار می کرد ، پول و آگهی را به او دادم ، ۱۰ دقیقه بعد ، کاغذی به دستم داد و گفت این هم گواه پرداخت حواله . به همین سادگی ، بعدش هم نه روزشماری داشتم ونه زمان انتظاری . شایدهم یادم رفت و مشغول کشف وشهود بلاانقطاع همیشگی‌ام بودم که از اداره پست تلفنی خبردادند ، بیائید که برای تان یک بسته آمده ، برادران ام  به من گفتند برو پست خانه ، سراغ فلانی رابگیر و موضوع را بگو ، بسته راتحویل بگیر و بیارخانه . راستش بدون شوق زدگی ، بسته را آوردم ، بسته را که باز کردم ، حاوی یک میکروسکوپ ۱۰-۱۵ سانتی متری ، تعداد قابل توجهی لام ولامل ،یک بسته کوچک حاوی لام ولامل هائی از نمونه هائی ازمواد مختلف که نام موادشان خیلی ریز به زبان انگلیسی نوشته شده بود ، یک نیشتر و یک انبرک کوچک بود .همه را به دقت بررسی کردم متوجه شدم که چهار عدسی شی‌ء ای دارد که اعداد ۵۰، ۱۵۰ ، ۲۵۰ و ۳۵۰ روی هرکدام حکاکی شده بودند . با کمی وَر رفتن با آن ، به نقش آینه ، بالا وپایین شدن لوله دربرگیرنده عدسی های چشمی وشیءای اش پی بردم . اولین نمونه را که با ۴ درشت نمائی عدسی های شیءای تماشاکردم ، ازحیرت داشت قلب ام می ایستاد . خدای من چه می بینم ! یک تابلو درخشان ، اوج نورافشانی هائی که تا آن موقع دیده بودم ، ویترین ۳-۴ دکان منحصربه فرد طلافروشی شهرمان بود و چراغانی هائی که به مناسبت عروسی ها و جشن نیمه شعبان زینت بخش جایگاه های مراسم بود ، اما آن چه از این ذره بین جادوئی دیده می شد ، باورنکردنی بود !به تجربه دریافتم هرچیزی که نورازآن قابل عبور کردن باشد، به کمک این وسیله تبدیل می شود به تابلوئی که از زیبائی در وصف هم نمی گنجید . دیگه کارم در آمده بود ازصبح تا شب ، انواع واقسام پوسته ها و شیره های گیاهان را در چهار روایت- بروزت ۱۴ روایت حافظ- می دیدم و برایم دریچه ای به دنیائی بازشده بود که هضم اش برای مغزم دشوار بود . غالب پوسته ها و شیره ها بی رنگ بودند ولی زیر میکروسکوپ به تفاوت های فاحش شان پی می بردی .دفتر و مدادرنگی ای به کارگرفتم تا کم وبیش این زیبائی را ثبت کنم .دیگر برایم گرمی هوا ، شرجی ، حتی حمله های هرازچندگاهی گرد و خاک ها هم اثری نداشتند .کم کم فهمیدم منبع تأمین نور حتماً نباید خورشید باشد ، چراغ های مطالعه ی با لامپ کم نور هم ، همین کار را می کنند . حتی چراغ قوه ای کوچک می‌تواند کارساز باشد، اگر جای مناسبی نصب شود .
پولک های ماهی ها ، که مادرم هنگام پاک کردنشان لب حوض جمعشان می کرد و دور می ریخت ، یک گنج به تمام معنا بودند ، ظاهر پولک ها ی ماهی ها به هم شبیه هستند ولی زیرمیکروسکوپ اصلاً شباهتی به هم نداشتند . باله های مگس ها . پشه ها ، مورچه های بالدار ، سنجاقک ها ، کفش دوزک ها ،… همه به هم شبیه هستند ولی این شباهت ها ظاهری است .
جالب این جا ست که هیچ کس با من کاری نداشت . حتماً فکرمی کردند ، خدا را شکر بالاخره چیزی پیدا شد که شرش را از سرهمه مان کم کرد . راستش دیگر حتی میلی به بازی های گروهی هم نداشتم . در پس این دنیا ، دنیای دیگری است ، پنهان زدیده ها و – شایدهم- همه ی دیده ها ز اوست . دیگر شب ها که روی پشت بام به ستاره ها ی پرشمار و چشمک زن نگاه می کردم با خودم می گفتم ، … درخت هندونه الله و اکبر !
خیره شدن را از استفاده ازاین وسیله یاد گرفتم ، اما هزارسال هم به برو رو و قدوبالای یک آدم نگاه کنی ، نمی توانی او را بشناسی ، چون وسیله اش را نداری ! معنی بزرگ کردن یک چیز حتی تا ۳۵۰ بار را فهمیده بودم که یکی از برادران ام گفت میکروسکوپ هائی هست که قدرت درشت نمائی شان هزاران برابر است ! … تعقیب این ایده ، جنون آمیز بود .او گفت و رفت ولی مدت ها فکر می کردم یعنی بال پشه ها ، چیزی بیشتر هم برای دیدن دارند ؟
ازپدرم می پرسیدم ، شما که امروز ازکنار شط عبور می کردید ، آب شط صاف بود، اگر می گفت بله ، فوری لوله ی آزمایش بدست با سه چرخه ی اهل بوق ام به آنجا می رفتم و قدری از آب شط را برای تحقیقات علمی ام (!) برداشت می کردم وبا آب حوض آن روز مقایسه می کردم .
تازه از خواهرم دستمالی ازابریشم خالص گرفته بودم که میکروسکوپ ام را دور آن می پیچیدم که کثیف نشود .
تابستان که تمام شدنی نبود ولی مدرسه ها شروع شدند و اوقات عزیزم را تلف می کردند .
ولی … ولی … حس می کردم بزرگتر شده ام .
پدرم برایم تعریف می کرد که درجوانی شغلی در تعیین هویت در شرکت نفت آبادان داشته است. می گفت : جل الخالق ! اثرانگشت هیچ دو آدمی مثل هم نیست ! … و من بادهان باز به تک تک انگشت های برادران وخواهرانم به دقت خیره می شدم ، ومی گفتم یعنی چه طور ممکن است !… اما حضور میکروسکوپ ام به تمام این تعاریف ،با استدلال نشان به این نشان !جنبه هائی ازحقیقت را نشان می‌داد .
ما در دبستان مان که پهلوی نامیده می شد و هزاران دانش آموزداشت ، میکروسکوپ نداشتیم . در دبیرستان بایندر ، در آزمایشگاهش یک میکروسکوپ بزرگ بود که رویش را پوشانده بودند . من از پنجره ی آزمایشگاه می دیدم که روی همه چیز را خاک پوشانده و اسکلتی همیشه ایستاده که آن فضا را رُعب آمیز کرده بود از آن ها حفاظت می کرد .حتی در دبیرستان ملی شهاب نه تنها آزمایشگاهی نداشتیم، بلکه جنبه هائی از آن مثلاً یک میکروسکوپ ، یا … چند تا لوله ی آزمایش و یک چراغ الکلی ساده ، چند تا آهن ربا ، یک دما سنج … هم نداشتیم .
نبود فضای واقعی علمی ، تدریجاً مرا به دنیای انتزاعی کشاند ، ریاضیات …و مادر آن یعنی
هندسه ! …‌که در کنار آن ها ادبیات قند مکرربودوخود روایات دیگری دارند … اما …اما … کو خواننده ی پرحوصله  ؟
مسعود خوشابی     ۱۴۰۲/۳/۱۸   Basel        

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)