آن سه تن، نزدیک به هزار روز است که به بیداد مبتلا شده اند، و اکنون نیز دخترانشان هتک حرمت می شوند…

رهبر مسلمانان که بر مسند خلافت نشسته بود، از درد به خود می پیچید، نه تعارف می کرد و نه تمارض. ناله اش از ژرفای عمیق ترین لایه های وجودش برخاسته بود. وجود نازنینش که از شمشیرها نمی هراسید و به مرگ مشتاق تر از طفل به پستان مادر بود، نه تعارف می کرد و نه تمارض.

مَرد را درد فراگرفته بود، آمد و خطبه خواند، فریاد دردآلودی زد تا خفتگان و بی تفاوتان تاریخ را نهیب زند. فریاد دردآلودش، فضای کوفه را لرزاند، و امواج صدایش، دردمندی یک رهبر فرهیخته را بر تارکِ پیشانی حافظه تاریخ حکّ کرد.

شنیده بود که «بر زنی ذمّی که در پناه و ذمّه اسلام بود هتک حرمت شده است، بر او تاخته اند و خلخال و دستنبد و گردنبند و گوشواره او را به یغما برده اند، و آن بینوا در برابر آن بیداگران راهی نداشته است جز اینکه از دیگران دلسوزى و همدلی بطلبد».

خبر برای آن رهبر «فاجعه» بود و «مصیبت». از درد به خود پیچید و دردمندانه فریاد برآورد «اگر بعد از این حادثه، مسلمانى از غصه بمیرد جاى سرزنش نیست، بلکه مرگ او در نظر مــن شــایستـه اســت» (خطبه 27 نهج البلاغه).

سی و اندی سال پیش وعده داده بودند که «هم دنیا را آباد می‏کنیم و هم آخرت را» و نوید به معنویات می دادند: «شما به معنویات احتیاج دارید. معنویات ما را بردند اینها. دلخوش نباشید که مسکن فقط می‏سازیم، آب و برق را مجانی می‏کنیم برای طبقۀ مستمند، اتوبوس را مجانی می‏کنیم برای طبقۀ مستمند، دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می‏دهیم، شما را به مقام انسانیت می‏رسانیم».

ما دلمان خوش بود که بناست مقام انسانیت زنده شود، خرسند بودیم که اکنون که مردانی از تبار آن «بزرگمرد» آمده اند، زنان یهودی قبیله مان امنیت خواهند داشت، دیگر کسی جرات نمی کند بر یهودیه های قبیله مان هتک حرمت کند، اگر هم ناجوانمرد و گستاخی پیدا شد و چنین کرد امام و رهبرمان فریاد بر خواهد آورد: «اگر بعد از این حادثه، مسلمانى از غصه بمیرد جاى سرزنش نیست».

در انتخابات اخیر ریاست جمهوری وعده داده شده بود که «باید دختران ما در خیابان ها احساس امنیت کنند». ای کاش وعده داده می شد که دختران نه تنها در خیابان، بلکه در خانه های امن ماموران حکومت نیز احساس امنیت کنند.

ما پوست هامان کلفت شده است از حادثه هتک حرمت و توهین به این دختران، بر خود نمی لرزیم، اینان که یهودی نیستند که نگران باشیم! ما پوست هامان آنقدر کلفت شده است که این خبرها حتی ارزش «صفحه حوادث» را ندارند.

ضرب و شتم و حتی مرگ پسرانمان توسط ماموران، چند دهه است که عادی شده است. در محاکمه ماموران قاتل جوان وبلاگ نویسمان هیچ شتابی نداریم. هتک حرمت دخترانمان را که پیش ترها ناجوانمردانه می پنداشتیم، اکنون عادی شده است، از مرگ آن دختر پزشک در زندان همدان تا مرگ آن خانم عکاس در اوین… از «گاز گرفته شدن» دست دخترانمان و هتک حرمت به فرزندان این مرز و بوم، بر خود نمی لرزیم. ما عادت کرده ایم و حساسیت هامان را از دست داده ایم. ما پوستمان کلفت شده است.

اگر این بار، خبر «تیتر» شده است ناشی از حساسیت ما بر این خبرها نیست، سالهاست که این خبرها ارزش «صفحه حوادث» را هم ندارند. هزار هزار، ناله هایی که در این دیار دفن شده است، هزار هزار بیداد و هتک حرمت انسانیت که به حراج گذاشته شده است، هزار هزار… که نه خبرنگاری بودند که ملیت کانادایی داشته باشند و نه پزشک همدانی که پدری پیگیر و دست اندرکار داشته باشد، و نه دختر اشخاص مشهور و نامدار بودند، هزار هزار، که اصلا «خبر» نشدند، تا چه رسد به این که «تیتر» شوند.

اگر این روزها مردی از تبار علی پیدا شود آیا خواهد گفت: «اگر بعد از این حادثه، مسلمانى از غصه بمیرد جاى سرزنش نیست»؟

ما آنقدر، اندک اندک، مُرفین بر رگهامان تزریق کرده اند که این خبرها برایمان عادی شده است. هزاران هزارستم و بیداد و بی عدالتی و بی قانونی که در این آب و خاک توسط سربازان گمنام و بدنام و بی نام و خوش نام این قبیله می شود، آنقدر برایمان عادی شده است که اصلا این خبرها را بازگو نمی کنیم تا چه رسد «رسانه ای» شود.
مُرفین ها سخت کِرفتمان کرده است. گاهی خیال می کنیم چون نخبگانی بر این دیار حکومت می کنند حتما خیر کار ملک و مملکت را بهتر از ما می فهمند. اگر هم کوچکترین اعتراضی بکنیم حتما «هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست» ورنه در این دیار نخبگانی حاکم هستند که هم عدالت دارند و هم فهم و شعور، و هر وقت لازم باشد هرکاری را بکنند، همان کار به صلاح است و نبایستی انتقادی کرد تا «دشمن» سوء استفاده کند. خیال می کنیم، همین شیوه ها، عادی هست و بایستی همینگونه باشد و «قِسمت» چنین بوده است که آنها که سوارند هرجا لازم دانستند مختارند که بتازند بر پیادگان:

«جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد»

آن سه تن، نزدیک به هزار روز است که به بیداد مبتلا شده اند، و اکنون نیز دخترانشان هتک حرمت می شوند… ما عادت کرده ایم به این خبرها.

اگر اکنون کسی فریادی بزند از هتک حرمت به یهودیه ای، ما سخت شگفت زده خواهیم شد و فریاد دردمندانه او برامان سخت غریب جلوه خواهد کرد، اصلا ناله های دردمندانه او را باورمان نمی شود، به افسانه می مانَد نه به یک واقعه تاریخی.

اما آن حکایت که به افسانه می ماند، یک روایت واقعی تاریخی هست. ما مصرف مُرفینمان، اندک اندک، خیلی بالا رفته است. آن مرد واقعا فریاد می زد و از درد به خود می پیچید.

کاش این دخترکان ذمّی بودند! کاش اینان یهودی بودند!
کاش همه دختران قبیله ما یهودی بودند!…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)