از آنجا که در ایران «مردم» نداریم در نتیجه میتوان گفت حاکمیت دو ستیزهجوی اصلی خواهد داشت: ۱) خود حاکمیت و ۲) اپوزیسیون.
از آنجا که اپوزیسیون دارای پایگاه اجتماعی گسترده نیست، امکان دست یافتن به یک خودآگاه جمعی را نیز ندارد و هرگونه همبستگی میان آنها بر زمین سخت عملگرایی جایی نخواهد داشت بلکه در آسمان آرمانگرایی بسیار شکننده شکل خواهد گرفت. از سوی دیگر، حاکمیت امکان خودآگاهی طبقاتی را دارد اگرچه از هیچ پایگاه اجتماعی گستردهای برخوردار نیست. در واقع خودآگاهی نیروهای حکومتی در ابتدای شکلگیری نظام اسلامی به میانجی خداوند و آموزههای شریعت ممکن شده است. مومنین با فدا کردن خود، عملا منیت خود را در راه خداوند قربانی میکردند تا بتوانند دوباره خود را در یک هیات جمعی بازیابند و به این جهت عملا خود را به مثابه یک طبقه مومنین بازشناسند. با از دست رفتن مبانی دینی، نیروهای وابسته به حکومت مجبور شدند تا منابع دیگری برای حصول این خودآگاهی جمعی جستجو کنند، و اکنون این منافع مشترک است که منبعی برای انسجام این نیروها فراهم آورده است دقیقا مانند وضعی که گروههای مافیایی درگیر آن هستند. با این وجود انسجام طبقاتی با منافع مشترک، ائتلافی شکننده است و اگرچه میتواند در قالب سازمانهای مافیایی به حیات خود ادامه دهد، قادر نیست در هیات یک نظام سیاسی که ابزار بقای آن تنها سرکوب است، از شانس درازمدتی برخوردار باشد. اگر به هر ترتیبی نظام سیاسی کنونی از هم بپاشد، افتخار آن به هیچ وجه متوجه نسل حاضر نخواهد بود بلکه صرفا فعل و انفعالات و دینامیک درونی نظام است که موجبات سقوط آن را فراهم آورده است. ملتی که حقارت و شکستهای بزرگ تاریخی را در کارنامه خود دارد، نمره منفی دیگری از شکست در قبال آنچه میتوانست سرنوشتش نباشد، دریافت خواهد کرد و این اصلا برای او گزنده نیست. از آنجا که ملتی وجود ندارد که وجدان عمومی داشته باشد، این شکستها نیز باری و رنجی بر وجدان نداشتهاش تحمیل نخواهد کرد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.