فرزاد کمانگر در سال ۱۳۸۸ اعدام شد؛ اما با نامه‌ای که خطاب به دانش آموزانش نوشت، درسی ماندگار به آنان داد

معلم آزاده کرد فرزاد کمانگر، در مردادماه سال ۱۳۸۵، زمانی که برای پیگیری درمان برادرش به تهران آمده بود، دستگیر و زندانی شد. او با ۱۲ سال سابقه تدریس، پس از دستگیری به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل گردید. فرزاد دلاور پس از شکنجه‌هایی که در ۲۰۹ اوین، اطلاعات سنندج و کرمانشاه متحمل گردید، پس از ۳۳ ماه سلول و انفرادی، در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹  اعدام گردید.

نامه‌ای ماندگار از فرزاد کمانگر به کودکان دبستانی‌اش

فرزاد کمانگر زمانی که به زندان رجایی‌شهر کرج منتقل شده بود، نامه‌ای خطاب به کودکان دانش آموزش نوشته است که بیانگر روح انقلابی و آزاده او می‌باشد. بازنشر نامه فرزاد بهترین شاهد از روح مردی بزرگ است که با غم و درد و اندوه مردمش زیست. کسی که با یاد آنها زیست در آرزوی روزی که مردم و کودکان دبستانی‌اش طلوع آزادی را شاهد باشند؛ اما در بر طناب دار بوسه زد.

نامه فرزاد کمانگر به دانش‌آموزانش

بچه ها سلام

«دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرین‌تان شعر زندگی می‌سرایم. هر روز به جای شما به خورشید روز بخیر می‌گویم. از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می‌شوم، با شما می‌خندم و با شما می‌خوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را می‌گیرد.

کاش می‌شد مانند گذشته، خسته از بازدید که آن را گردش علمی می‌نامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی می‌سپردیم، کاش می‌شد مثل گذشته گوش‌مان را به «صدای پای آب» و تن‌مان را به نوازش گل و گیاه می‌سپردیم. همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درس‌مان را تشکیل می‌دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات ‌آن، زیر سنگی می‌گذاشتیم. چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد، چه فرقی می‌کند عدد پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده؟

تغییری از جنس «عشق و معجزه»

درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می‌گذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه»، لکه‌های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می‌کردیم و منتظر تغییری می‌مانیدم که کورش همان همکلاسی پر شورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترک‌مان نکند. منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.»

زمزمه آرزوهای فرزاد کمانگر با دانش‌آموزان دبستانی‌اش

«کاش می‌شد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه، الفبای کردی‌مان را دوره می‌کردیم و برای هم با زبان مادری شعر می‌سرودیم و آواز می‌خواندیم. بعد دست در دست هم می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم.

کاش می‌شد باز در بین پسران کلاس اولی، همان دروازه‌بان می‌شدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلم‌تان گل می‌زدید و همدیگر را در آغوش می‌کشیدید. اما افسوس نمی‌دانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکس‌مان غبار فراموشی به خود می‌گیرد. کاش می‌شد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول می‌شدم. همان دخترانی که می‌دانم سال‌ها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی می‌نویسید کاش دختر به دنیا نمی‌آمدید.

می‌دانم بزرگ شده‌اید، شوهر می‌کنید؛ ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی‌آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده می‌شود. راستی چه کسی می‌داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمی‌کردید. یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش‌شده خدا» به دنیا نمی‌آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید.»

وصیت‌‌های فرزاد کمانگر خطاب به دختران سرزمین آفتاب و پسران طبیعت

«دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکی‌ها و شادی‌های دوران کودکی‌تان یاد کنید.

پسران طبیعت آفتاب، می‌دانم دیگر نمی‌توانید با همکلاسی‌هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید، چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته است. اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمین‌شان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند. به دست باد و آفتاب می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمین‌مان مترنم شوید.

 رفیق، همبازی و معلم دوران کودکی‌تان فرزاد کمانگر– زندان رجایی شهر کرج- ۹/۱۲/۱۳۸۶»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)