در این مقاله سعی می کنم تا حدودی[۱] به پاسخ سوالات زیر نزدیک شوم.

  1. تغییر کیفی یا انقلاب همه جانبه چیست؟
  2. چگونه می شود به این تغییر دست یافت و روش چیست؟

– برای تغییر کیفی یا انقلاب همه جانبه، مخالف حاکمیت در درجه ی اول بایستی در روش اندیشیدن اش با حاکم از اساس متفاوت باشد. یعنی مسیر رسیدن به یک نظر در مخالف با مسیر رسیدن نظر در حاکمیت بایستی تفاوت کیفی داشته باشد. اگر هر دو به یک شیوه بیاندیشند و از یک ابزار و یک روش برای یافتن اندیشه ای بهره ببرند، مخالفت نه برای تغییر ماهیت، که در حد تغییر شکل، معامله و چانه زنی متوقف می شود. آنهایی که به دنبال تغییرات بنیادین در همه ی امور جامعه می گردند ابتدا باید کشف کنند که ریشه ی اختلاف شان با حاکمیت در چیست. اختلاف اساسی در جنایت پیشه گی یا غارت و یا در نابودی سرزمین مادری نیست، بلکه مهمتر از آن، اختلاف بر سر نحوه ی اندیشیدنی است که تمامی این اعمال را مجاز می کند و اگر مخالف خود در نیابد که چگونه متفاوت از آنچه که جاری است بیاندیشد، هیچ تضمینی نیست که خود با طرح دلایل و اضطرار هایی در آینده چنین نکند. کدام انقلاب و کدام رهبران انقلابی را می شناسیم که توانستند خود را از گزند مصلحت اندیشی برای انقلاب در پوشش جذب توده ها و پوپولیسم و یا قهر انقلابی و اضطرار “حفظ انقلاب”، مصون بدارند. انقلاب ها هر چه به پیش رفتند، بیشتر به اضطرار های تعریف شده توسط حاکمان جدید تن دادند و بیشتر در نحوه ی اندیشیدن، شبیه نظام هایی شدند که خود سرنگون شان کرده بودند.

– سعی می کنم توضیح بیشتری بدهم. پاسخ به این سوالات بسیار پیچیده است. چرا اکثریتی تن می دهند و اقلیتی نه؟ چرا یکی می پرسد و دیگری نه؟ چرا بسیاری به سوالات پاسخ های کوتاه و ساده می دهند و کم اند کسانی که به دنبال کشف پیچیدگی هستند؟ چرا یکی خطر می کند و دیگری نه؟

– ما با حاکمیتی مواجه ایم که از انسان های پرسشگر می ترسد، از عمیق بودن می ترسد، از هوشمندی می ترسد. مردم را در اضطرار مدام معیشت، امنیت و قهر نگاه می دارد و با ترویج فرهنگ کاسبکارانه به آنها می آموزد که مصلحت شما در سکوت، تحمل و محافظه کاری است. روشی که خوش خیالانه در ما اندیشه ای را می سازد که می شود بدون نه گفتن به قدرت، بدون تلاشی عملی و بدون پرداخت هزینه، امید به تغییر داشت. در واقع در وجود تک تک ما مجمع تشخیص مصلحتی نهفته است که ما را راهبری می کند. اگر این نهاد در حاکمیت کارش تشخیص مصلحت نظام اسلامی و حفظ آن است، کارکردش در ما تشخیص مصلحت و حفظ منافع آنی است. انگار غیر قابل کنترل است و با سیستم پیچیده ای کار می کند. به طور خودکار ما را گول می زند، جلوی نقدمان را می گیرد، با کشف دلایلی خود خواسته راضی مان می کند و نهایتا قانع مان می سازد به عملی دست بزنیم که کمترین چالش نظری یا اخلاقی را برایمان در پی داشته باشد و منافع مان را تضمین کند.

این سیستم متاثر از تمایلات مادی، روحیه ی شخصی و نحوه ی پرورش مان در فرهنگی است که در آن تنفس می کنیم. از طرفی نحوه ی آموزش و نقش تولید و مناسبات تولیدی که از آن ارتزاق می کنیم بسیار تعیین کننده است و البته سابقه ی تاریخی و فرهنگی، نقش اقلیم و شیوه ی تولید آسیایی، استبداد شرقی و جایگاه سنت و دین همگی در آنچه که امروزیم دخیل است. یعنی انبوهی از مولفه های تاثیرگذار که فهم چرایی پاسخ به سوالات بالا را دشوار می کند. تمام تلاش حاکمیت از بیرون و تاثیر گذاری اش بر سیستم درونی ما، برای شبیه کردن کارکرد اندیشیدن ما با خودش است که برایش ماندگاری را رقم میزند. این که یک نظام سیاسی، اجتماعی می تواند چند دهه مستقر باقی بماند، فقط به خاطر بهره مندی از قدرت و قهر نیست بلکه بیشتر به خاطر شباهتی است که در نحوه ی اندیشیدن اش با توده هایش دارد. اکثریتی از ما هم هر جا که فرصت می یابیم مانند حکومت (البته در سطحی محدودتر ولی با همان کیفیت) دروغ می گوییم، حقی را ناحق می کنیم، کاسبکارانه به دنبال منافع مان اصول را زیر پا می گذاریم، خشونت می ورزیم، به محیط زیست آسیب می رسانیم و حوزه ی آزادی حتی نزدیکان مان را محدود می سازیم.

ولی ما مشاهدات دیگری نیز داشته ایم که از تیرگی تصاویر می کاهد. در این چند ماه و حتی قبل تر دیده ایم که:         

هر کس که از نظر سنی کمتر در فضای کاسبکارانه تنفس کرده بود و در ارتباط با جهانی وسیع تر قرار داشت مثل بخش بزرگی از جوانان. هرکس که نقش اندیشه ورزی و پرسش گری در او پررنگ تر بود مثل دانشجویان، روشنفکران و اندیشمندان. هر کس که از ستم مضاعفی در رنج بود و جایی برای تحمل برایش باقی نگذاشته بود مثل زنان و اقوام، توانست بر مصلحت اندیشی اش غلبه کند. اینان فقط به اخبار گوش نمی کنند بلکه به خیابان می آیند تا خود ببینند، واقعیت را خود کشف کنند تا باور کنند. اینان مدام به صدای درونشان، به آن مجمع تشخیص مصلحت درونی شان می گویند چرا؟ در واقع همه ی این رفتار به خاطر آن جمله ی طلایی است که می گوید قدرت ما در نه گفتنمان است. اینان باور دارند و شاید بسیاری شان حتی آن را هنوز در اندیشه شان تئوریزه هم نکرده باشند اما باور دارند قدرت نه گفتن به مجمع تشخیص مصلحت درونی و به تبع آن نه به قدرت گفتن، انسان ساز و جامعه ساز است. این باور با پرسیدن شروع، و با حضور عینی و عملی در اجتماع قوام می یابد زیرا نه گفتن به نظام رایج و مستقر، نه گفتن به قدرت و سرکوب و نه گفتن به فرهنگ کاسبکارانه، یک آرمان گرایی ایده آلیستی و شعاری اخلاق گرایانه نیست بلکه امری عینی، عملی و اجرایی است. برای تغییر به فرا انسان های شجاع و نترس نیازی نیست، بلکه به انسان هایی نیاز است که می ترسند ولی آن را می فهمند و باور دارند چاره ای جز عبور از ترس در تمام جنبه هایش ندارند و فقط آن هنگام است که می توان پرسید و ساخت.

– نظام ها توسط توده های ناراضی سرنگون می شوند اما تغییرات کیفی توسط اندیشمندان است که راهبری می شود. یعنی اگرچه زبان ملموس و قابل فهم توده ها، زبان هزینه و فایده است، اما از آنجا که عنصر آگاهی در برخی از اندیشمندان باعث عبور از مرزهای هزینه و فایده شده و ایشان با افق بازتری به فایده می نگرند لذا اینان هستند که با تکیه بر ارزش های فردی و اجتماعی خود انقلاب همه جانبه را به پیش می برند و بتدریج این ارزش ها را در سیستمی نظارتی بر جامعه حاکم می گردانند.[۲]

– تنها اصل ثابت در همه ی اعصار بشری برای تغییر، اصل پرسش است. پرسش یعنی شروع تغییر. هرگاه پرسش متوقف شود، حال به هر دلیل و اضطراری، تغییر کیفی متوقف شده و جامعه از حرکت بازمی ایستد و اندیشه تهی می شود. خدایان، حاکمان، پیامبران، رهبران سیاسی، حتی گاهی پدران، همگی با پذیرش بی قید و شرط این اصل مخالف اند. در واقع پذیرش این اصل یعنی نوع دیگری از اندیشیدن. به نسبت غرق شدن در پرسیدن، می توان آن را ریزتر نیز کرد مثلا:

  1. ابتدا اصل پرسیدن مدام را به عنوان اصلی غیرقابل تغییر بپذیریم.
  2. باور داشته باشیم که پاسخ همه چیز را نمی دانیم.
  3. بهترین سوالات را کشف کنیم.
  4. سوالات اساسی را به درستی به سوالات کوچکتر تقسیم کنیم.
  5. به سوالات پاسخ های جمعی، تیمی، و نهادی بدهیم.
  6. به اولین پاسخ ها به دیده ی شک بنگریم و برخی از پاسخ ها را برای مدت ها باز نگاه داریم.
  7. مراکز علمی و آموزشی، دانشگاه ها و نهادها وظیفه ی طرح سوالات و پاسخ گویی را به عهده بگیرند.
  8. پاسخ ها عامه فهم و قابل انتقال به توده ها باشند تا انها هم در پروسه ی پرسش دخیل شوند، یعنی در زمین آنها بازی شود.
  9. از همه مهمتر به سیستمی در اندیشیدن اندیشمندان و سپس توده ها بدل گردد.

– بدیهی است وقتی ملتی طی قرون، چه در حوزه ی آموزش و چه در عرصه ی پرورش به گونه ای آموزش دیده و در فضای فرهنگی غیر پرسش گری تربیت شده اند، به سختی بتوانند از شباهتشان با خدایان، حاکمان و رهبرانشان فاصله بگیرند. از اینرو شروع این فاصله گیری به صورت فردی و آن هم در بین کسانی است که توانسته اند با پرسش گری از سویی، از جنبه ی نظری استقلال خود را حفظ کنند، و از سوی دیگر با انتخاب عملی در شیوه ی زندگی و ارتزاق خود کمتر به روش های مادی نظام های حاکم وابسته باشند. این افراد طلایه داران تغییرات نظری جامعه اند و قطعا بار مضاعفی تا هنگامی که جامعه در مسیر تغییرات بنیادین قرار می گیرد را تحمل می کنند و هزینه های مادی فراوانی را برای این شیوه ی اندیشیدن و زندگی می پردازند. این شیوه ی اندیشه و زندگی با حفظ اصولی انسانی شکل می گیرد و مدام در طول زندگی به آزمون و پرسش گذارده شده و در صورت تایید مجدد ماندگار می شود. مثلا در حوزه ی اجتماعی مثل اصل “نه به شکنجه” یا “نه به اعدام”، یا “نه به قدرت” که بنا نیست با هیچ بهانه ای نقض شود و پایمردی در آنها جامعه ساز است و در حوزه ی فردی مثل حفظ اصول پایه ای همچون “وقتی در قدرتی ببخش، و وقتی در ضعفی بجنگ تا بر مصلحت اندیشی ات غلبه کنی” یا “نان قدرت را مخور و باحاکمان هم پیاله مشو”.

اگر مسیر اندیشیدن در حاکمیت عبور از همه ی اصول برای کسب منافع است و کاسبکارانه هر نوع مانوری در اندیشه را مجاز می داند و پایبندی نظری و اخلاقی برای خود متصور نیست و از همه مهمتر هیچ پرسشی را برنمی تابد، به خاطر آن نیست که بر اعتقادات مثلا دینی پای می فشارد، بلکه برعکس، این نظام هم مانند دیگر نظام های هرمی، دستورات را از جایی ماورای شعور انسان ها دریافت می کند و اصولا پرسیدن در آنها گناه است زیرا پاسخ ها از قبل مشخص است. این نظام همان قدر دینی است که استالین و خمرهای سرخ، و موسولینی و نازیسم دینی بوده اند. مسیر تقابل با آن اتفاقا داشتن اصول پایدار انسانی و غیرقابل عبور است که مدام با پرسش گری اندیشمندان و سپس توده ها به نقد کشیده می شود و تازه می گردد اما پایبندی به آنها اتفاقا اصلی است که در جامعه توسط قانون برای اعتلای جامعه، و در فرد به صورت آگاهی فردی و ضرورتی برای انسان سازی ممکن می شود. هرچه نهاد ها کار آموزشی و پرورشی منسجم تری طی سالها انجام دهند، به همان نسبت از حجم وظایف فردی کاسته شده و قوانین جای آنها را می گیرد.

– اگر بخواهیم تفاوتی کیفی بین روش اندیشیدن در حاکمیت فعلی و اکثریت جامعه ایجاد کنیم چاره ای نداریم جز:

  1. بر تنها اصل ثابت یعنی پرسیدن در همه جا و همه چیز و همه وقت اصرار کنیم.
  2. برخلاف حاکمیت که به چیزی جز حفظ و بقای خود پایبند نیست، به اصولی فردی، انسانی و نظری پایبند بمانیم.
  3. برخلاف حاکمیت که تنها قدرت را می شناسد و آن را می پرستد، آگاهانه به قدرت نه بگوییم و نگذاریم ما را در خود فرو بکشد.
  4. اصول بنیادین جامعه را، برخلاف حاکمیت نه از قدرت های ماورای بشری، نه از خدایان یا رهبران، بلکه از مردم و آن هم در زندگی اجتماعی کشف کنیم و بر خود حاکم گردانیم.
  5. کشف کنیم چگونه مجمع تشخیص مصلحت مان را در افق باز تری مدیریت کنیم و بر نقش مخرب فرهنگ کاسبکارانه ی جاری تاکید کنیم.
  6. سیستم نظارتی را بر خود و جامعه استوار کنیم که بیرون از ما و با مکانیزمی قابل آزمون اجتماعی اعمالمان را در حوزه های فردی و اجتماعی بسنجد و به نقد بکشد.
  7. این سیستم نظارتی نگاهی متکثر دارد و تضمین کننده ی پرسشگری مدام از فرد و جامعه است و در عین حال وظیفه ی مقاوم سازی نظری در مقابل قدرت را به عهده دارد.
  8. کار اندیشمندان جامعه در مراکز علمی و آموزشی و نهاد های مردمی (تشکل ها) است که بر پی ریزی چنین سیستمی تلاش کنند.
  9. …..

– حال خوب است نگاهی به همه ی جناح های مخالفین (اپوزیسیون) بیاندازیم و ببینیم چه نسبتی با توده ها دارند. چه نسبتی با روش اندیشیدن متفاوت از حاکمیت دارند و چه نسبتی با داشتن اصولی پایه برای تغییر کیفی و انقلابی همه جانبه اتخاذ کرده اند.

بهروز علی یاری

فروردین ۱۴۰۲

 

 

 

[1] . زیرا هرکس که بیاندیشد پاسخ ها را می داند یا به جواب های نهایی دست یافته، از همان ابتدا مسیر پرسشگری را بسته است و حتما به دام پاسخ های ناقص، ناکارآمد و بعضا خطرناک خواهد افتاد.

[۲] . نگاه کنید به مردم بومی کشورهایی که برای دفاع از حقوق مهاجران غیر بومی تظاهرات می کنند، کتک می خورند و با پلیس درگیر می شوند و به موضوع حفظ ارزش های بشری و هزینه و فایده به نحو دیگری می نگرند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)