چند روز پیش، ظاهرا نعیمه ی اشراقی، نوه ی آقای خمینی، جوکی را از زبان حضرت امام در صفحه ی فیسبوکشان مرقوم فرمودند، که با واکنش شدید بسیاری از ایرانیان (و حداقل یکی از روزنامه نگاران اصلاح طلب، که تمام تنش، مثل تن ظریف، درد گرفت!) رو به رو شد. کار به جایی رسید که خانم اشراقی ناچار شد پستش را حذف کند و مدعی شود افراد دیگری این مطلب را از طرف ایشان پست کرده اند.

در آن چه پیش آمد، سه مطلب، توجه نگارنده را به خود جلب کرد:

یک:
این دوستانی که به خانم اشراقی تاختند، کجا بودند وقتی که آقای رفسنجانی آنهمه خاطره از خودش در آورد (و هنوز هم در می آورد) و شعور ملتی را با همین خاطراتش به بازی گرفت (و هنوز هم میگیرد) و خلقی را با همین خاطراتش به خاک سیاه نشاند (و هنوز هم می نشاند)؟ آیا اینها تنشان از خاطرات رفسنجانی هم درد میگیرد، و آیا با همین شدت به خاطرات رفسنجانی واکنش نشان میدهند؟

دو:
چرا به “یادگار امام” فشار می آورید و مجبورش میکنید خودش را سانسور کند؟ گناه او چیست؟ ایشان دارد از تجربیات شخصی اش در کنار خمینی به ما گزارش میدهد – مطالبی که ممکن است در هیچ رسانه ای یافت نشود.
(اگر این گزارش درست باشد) نوه ی امام دارد به ما میگوید آن زمانی که فرزندان این مرز و بوم کشته میشدند و خلقی در عزای عزیزانشان ماتم گرفته بودند، حضرت امام درباره ی بیوه ی شهدا، لطیفه تعریف میکردند و لبخند میفرمودند!
به نظر من، ما باید از خانم اشراقی، که بخشهایی از آن “دوران طلایی” را از مرکز فرماندهی ی طلا در جماران گزارش میکند، تشکر کنیم، نه اینکه به او حمله کنیم و دهانش را ببندیم.

سه:
به نظر میرسد بسیاری از ما ایرانیان، هنوز با آزادی ی بیان مشکل داریم. از یکطرف، خودمان، قربانیان سانسوریم و از بدیهایش مینالیم، و از طرف دیگر، اگر دستمان برسد، دهان “گزارشگر”ی را که از گزارشهایش خوشمان نمی آید، خرد میکنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)