وقتی ما از دادخواهی صحبت می کنیم، نه قصد داریم طناب دار بر گردن کسی بیاندازیم، نه قصد داریم کسی را در برابر جوخه ی آتش قرار دهیم. نه می خواهیم کشت و کشتار را دامن بزنیم و نه خواهان انتقام جویی و افزودن به کینه ها هستیم. با این حال خواسته ی دادخواهی به طور مرتب از سوی گفتمان هایی که به فراموشی جنایت ۶۷ تمایل دارند به خشونت طلبی و افزودن به چرخه ی خشونت متهم می شود.
حق دادخواهی طبیعی ترین حقی است که حتی عقب مانده ترین نظام های حقوقی در جهان نیز بر آن صحه می گذرند. جنایتی اتفاق افتاده است و شاکیان خصوصی این جنایت حق دارند که بدانند این جنایت چگونه اتفاق افتاده، عزیزانشان به چه صورت کشته شده اند، کجا دفن شده اند، چه کسانی آن ها را کشته اند و خواهان محاکمه ی عادلانه ی عاملان این جنایات بشوند. این جنایت ها ابعادی بزرگ و ملی داشته است و بنابر این جامعه و افکار عمومی هم حق دادخواهی دارد. این حق و یا حقوق آن قدر بدیهی، طبیعی و اولیه است که اساسا بحث در اثبات آن ضروری به نظر نمی رسد.

در جامعه ی ایران ما با دو مانع اساسی برای دادخواهی نسبت به فاجعه ی کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت و دیگر کشتارهای سیاسی در سی و پنج ساله ی گذشته مواجه هستیم.
نخست حضور و وجود حکومت جمهوری اسلامی ایران است که اعدام های شصت و هفت را در زمره ی مناطق ممنوعه قرار داده و اجازه ی نزدیک شدن به آن را مطلقا به کسی نمی دهد. امسال بیست و پنجمین سالگرد این کشتارها، در ایران هیچ کس نتوانست آزادانه و بدون ترس از عواقب، یادی از این کشتار بکند و شمعی به یاد کشته شدگان روشن کند. خانواده ها و خاورانی ها باز زیر فشار و سرکوب و تهدید تنها ماندند. جنبش دادخواهی در ایران هر چند هدف های معینی را هم پیش خود داشته باشد، اما نمی تواند بدون نگاه به یک جنبش عمومی تر یعنی مبارزه برای دموکراسی و عدالت در کشور به نتیجه برسد.

مشکل دوم، یک جامعه ی خو گرفته به کشتارها و گفتمان های سیاسی ای است که با دامن زدن به این عادت، افکار عمومی را در تسلط خود گرفته اند. این گفتمان ها به دلیل آن که خود جزیی از حاکمیت و یا حاشیه ی آن هستند، در فراموشی فاجعه ی سال ۶۷ ذینفع اند. شعار «می بخشیم اما فراموش نمی کنیم»، در اساس متعلق به همین گفتمان هاست و همان طور که در ادامه اشاره خواهم کرد، زمینه های کاملا قوی نه تنها برای بخشش که برای فراموشی را هم در خود دارد.

این را در ابتدا بگویم که «می بخشیم» در این جا اساسا یک درخواست نامربوط و بی موقع است. ایا «بخشش» به معنای آن است که ما باید از پیگیری حقوقی این خواسته و تلاش برای تشکیل دادگاه های عادلانه دست برداریم؟ «بخشش» آیا به این معنی است که نباید بپرسیم و بدانیم خواهران و برادران، پدران و مادران و رفیقان ما برای چه و به چه جرمی کشته شده اند؟ چه کسی آن ها را کشته است؟ کجا دفنشان کرده اند؟ در شرایطی که این جنایت و همچنین دادخواهان آن اساسا انکار می شوند، ایا بی موقع تر از این «بخشش» مطالبه ی دیگری هم هست؟ اگر زمانی جنایت در جامعه ی ما به رسمیت شناخته شد و جنایتکاران در برابر دادگاه قرار گرفتند آن موقع می توان موضوع بخشش و یا عدم بخشش را مطرح کرد.

چند وقت پیش نمایندگانی از همین گفتمان از بازماندگان کشتارهای ۶۷ خواستند که «مادران خاوران» را منحل کنند، «خانواده ی جانباختکان» نباشند و به «مادران صلح» بپیوندند، زیرا وجود نهاد یا مفهومی به نام «مادران خاوران» خود به معنای دامن زدن به چرخه ی خشونت و حس انتفام در جامعه است.
این گفتمان که اصلاح طلبان و بخش عمده ی جریان ملی – مذهبی آن را نمایندگی می کند، اگر هم جایی سکوت خود را نسبت به اعدام ها می شکند و آن را محکوم می کند، هیچ گاه فراموش نمی کند به آن اضافه کند که البته خشونت قربانیان هم در ایحاد این فاجعه نقش داشته است، و آن گاه روی خود را به سوی بازماندگان کشته شدگان بگیرد و شرح بلندبالایی در باره ی لزوم پرهیز از خشونت و اعدام را تکرار کند.

ما و درخواست اعدام؟ ما که امروز در صف نخست مبارزه با اعدام ایستاده ایم. ما که صدای اعتراض به ۱۶۰ اعدام تنها در دو ماهه ی ریاست جمهوری آقای روحانی هستیم. واعظان پرهیز از خشونت در این مبارزه کجایند، در کنار مایند؟ آیآ صدای رسایی نسبت به موج اعدام ها در روزهای اخیر از آن ها می شنویم؟ آیا این اتفاقی است که درست در بیست و پنجمین سالگرد کشتارهای ۶۷، کمترین واکنش ها در رسانه ها و مطبوعات این طیف ها نسبت به اعدام های ۶۷ دیده می شود و دیگر شاهد حضور نمایندگان آن ها در چنین مراسمی نیستیم؟ چه اتفاقی افتاده است که فتیله ها بی سر و صدا پائین تر کشیده شده است؟

موضوع قتل های سیاسی سال ۶۷ متاسفانه در نزد برخی از نیروهای سیاسی کشور به وسیله ی بده بستان با حکومت تبدیل شده است. همان کسانی که در دوره ی احمدی نژاد امضا جمع می کردند و طرح می دادند تا جمهوری اسلامی ایران را به دلیل انجام آن جنایت به سازمان ملل متحد ببرند و به جرم جنایت علیه بشریت محکوم کنند، امروز سکوت پیشه کرده اند گاه حتی از حضور پورمحمدی ها در کابینه دفاع می کنند تا به ماه عسلشان با دولت تدبیر و امید صدمه ای وارد نیاید.

من در پایان می خواهم بحث خود را با یک مورد معین و بسیار هشدار دهنده جمع بندی کنم.
مصطفی پورمحمدی یک نماد است. او برجسته ترین نماد خشونت و قتل عام دولتی در سال ۶۷ به شمار می آید. امروز خبرها و زمزمه هایی است که در زمان این قتل عام چندهزار نفری در زندان های اسلامی، آقای خامنه ای از آن خبر نداشته است، آقای رفسنجانی خواب بوده است، آین مقام نمی دانسته است، آن یکی اطلاع نداشته است… اما آقای پورمحمدی که می دانسته است. او یکی از سه نفری بوده که در زندان ها حاضر می شده و حکم به مرگ چندهزار زندانی سیاسی می داده است.
آقای مصطفی پورمحمدی در حکومت تدبیر و امید به عنوان وزیر دادگستری انتخاب شده است. این انتخاب از سر ناآگاهی و بی اطلاعی صورت نگرفته است. این انتخاب حامل یک پیام روشن برای ما خانواده های قتل عام شدگان سال ۶۷ است. من این پیام را این طور می فهم: سهم ما خاورانی ها از دولت تدبیر و امید همین آقای جلاد است. اعتدال به دگراندیشان و مخالفین که می رسد، می شود مصطفی پورمحمدی. و من این جا به تاکید می گویم، انتخاب مصطفی پورمحمدی به عنوان وزیر دادگستری دولت یازدهم، تکرار جنایت سال ۶۷ در سال ۹۲ است. آن جنایت هنوز ادامه دارد، در انتخاب مصطفی پورمحمدی، در بستن درب خاوران، در سرکوب و تهدید دائمی مادران و بازماندگان…
و همه ی آن هایی که در برابر این انتخاب سکوت می کنند، همان هایی هستند که بیست و پنج سال است درباره ی خاوران سکوت کرده اند. اگر آن طور که عده ای می گویند روحانی چاره ای نداشته است و این انتخاب بر او تحمیل شده است، سکوت جامعه ی سیاسی ایران نسبت به این انتخاب را چطور می توان توضیح داد. آیا ما هم چاره ای به جز همین سکوتمان نداشته ایم؟
کشتار ۶۷ در زمینه ی همین سکوت ها و بی تفاوتی ها شروع شد و ادامه یافت.

و این فراموشی دردی است که به شصت و هفت و پیشتر از آن محدود نمی شود. ۶۷ کشتار چپ ها و مجاهدین بود، ٨٨ در اساس خود یک جنبش اصلاح طلبانه بود امروز ٨٨ هم در حال فراموشی است. نیروی بزرگی در این فراموشی ذینفع است تا بر زمینه ی آن آینده ی خود را تصمین کند. صدای تجلیل هایی را که از آقای خامنه ای از این سو و آن سو به تدریج در حال اوج گرفتن است نمی شنوید؟

من با این تحلیل نسبت به بی تفاوتی و بی اطلاعی نسل های متاخر نسبت به فاجعه ی قتل عام ۶۷ که در اینجا مطرح شد موافق هستم. اشاره کردم که دو عامل یعنی یک استبداد حکومت اسلامی و دوم نیرویی که افکار عمومی را هنوز در اختیار دارد و در فراموشی این فاجعه ذینفع است، در مجموع قدرتی را فراهم آورده اند که بر سال ۶۷ سایه ی سنگین و سیاهی را بگستراند. اما این را هم در پایان می خواهم تاکید کنم که: ما نسبت به بیست و پنج سال پیش پیش آمده ایم. حتی بسیار پیش آمده ایم. آن کشتارها را دیگر نمی شود انکار کرد. این موفقیتی است که در اساس بر دوش خانواده ها و جریانات سیاسی و اجتماعی چپ پیش رفته است. این دادخواهی قطعا روزی به بار خواهد نشست. همان طور که در آرژانیتن و شیلی و دیگر کشورهای آمریکای لاتین به بار نشسته است. ما برای دادخواهی احتیآج به کمی هوای آزاد و شرایطی مساعد برای حرف زدن داریم و این شرایط را به وجود خواهیم آورد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)