اگر چه‌ در این چند روز، این رویداد تلخ (مرگ سحرچوینی در خوابگاه‌ علوم پزشکی همدان)، اما و اگرهای بسیاری را در اذهان ها بوجود آورد و با رنگ عوض کردن لحظه‌ به‌ لحظه‌ ی شواهد از همان لحظات اولیه‌ ی حادثه‌ و سوق دادن آن به‌ سمت وسویی دیگر و اعتراض بویژه‌ دانشجویان به‌ آن، معلوم نیست که‌ اگر بیدادی صورت گرفته‌ است، چطور میتوان وجدان بیدادگر را آگاه‌ ساخت که‌ باید به‌ دور از هر طفره‌ رفتن و یا ترس از به‌ زیر سوال بردن مقام و مرتبه‌، ویا هر بازی دیگر، در پی احقاق حق باشد و شاید هم تسلی بر زخم عزیزان سحر.

 

(حیران…حیران است…این سحر است؛

این چشمان از حدقه‌ درآمده‌ سحر است،

این خزان قامت سحر است،

این دانه‌ گردنبند خوابهای سحر است،

این دست و پنجه‌ و این پستانهای به‌ جا مانده‌ سحر است

این جیغ روییده‌ سحر است،

این خاکستر خانه‌ پدر سحر است،

حیران، حیران است ،

امان، امان است…)

در این چند سال اخیر،  با وقوع چند رویداد در مریوان و بە ویژه‌ در اطراف مریوان، و بازتاب رسانه‌ای و گاها هم عامدانه‌، مریوان به‌ گونه‌ای تعبیر و تصویر شده‌ که‌ گویا به‌ دلایل فقر فکری، فرهنگی، اجتماعی و بعضآ هم با اشاره‌هایی کوچک به‌ مشکلات اقتصادی!، به‌ مراتب رفتارهای خشونت آمیز علیه‌ زنان آنجا صورت می پذیرد و همین، چهره‌ خاصی به‌ این شهر بخشیده‌ و رحم و عاطفه‌ رخت بربسته‌ است و والدین و بویژه‌ مردها دائما چاقو به‌ دست یا ساطور به‌ دست در پی کشتن دختران خود می باشند و یا اینکه‌ خود با خودسوزی یا حلق آویز کردن خود و یا هر طریق دیگر برای رهایی از تنگناها، از این امر خطیر “کشتن”  بهره‌ می برند!  نگارنده‌ی این متن در پی صحت و سقم این اخبارها وتعبیرها نیست و نه‌ اینکه‌ تا چه‌ حد واقعی و یا احتمال اغراق و بزرگنمایی در آن بازگویی ها و پروپاگنده‌ها! چرا که‌ نه هدف این نوشته‌ است و نه‌ اینکه‌ بحث خشونت علیه‌ زنان لوکالی یا منطقه‌ای و یا وابسته‌ به‌ فرهنگ و جامعه‌ خاصی است، یا ‌ اینکه‌ به‌ دلایل صرف انسانی و حقوقی آن (بویژه‌ در ایران )، مورد بحث و پیگیری است.

غرض از این اشاره‌ کوچک، این است که‌ اگر تمام تعبیرها و تصویرها را با توسل به‌ همان شنیده‌ها و تعابیر پیشین بپذیریم، شواهد بسیاری موجود است که‌ مرگ “سحر” از جنسی دگر است!

اگر چه‌ در این چند روز، این رویداد تلخ (مرگ سحرچوینی در خوابگاه‌ علوم پزشکی همدان)، اما و اگرهای بسیاری را در اذهان ها بوجود آورد و با رنگ عوض کردن لحظه‌ به‌ لحظه‌ ی شواهد از همان لحظات اولیه‌ ی حادثه‌ و سوق دادن آن به‌ سمت وسویی دیگر و اعتراض بویژه‌ دانشجویان به‌ آن، معلوم نیست که‌ اگر بیدادی صورت گرفته‌ است، چطور میتوان وجدان بیدادگر را آگاه‌ ساخت که‌ باید به‌ دور از هر طفره‌ رفتن و یا ترس از به‌ زیر سوال بردن مقام و مرتبه‌، ویا هر بازی دیگر، در پی احقاق حق باشد و شاید هم تسلی بر زخم عزیزان سحر.

با دوستان برای همدردی با پدرو مادرو دیگر عزیزان سحر، به‌ منزل سحر رفتیم. و جدا و فراتر از هر شنیده‌، از این و آن و دوستان خوابگاهی و به‌ تبع رسانه‌ ها، گوش سپردیم به‌ نجواهای دردآلود، اما مصمم مادر وخواهر و دیگر بستگان نزدیک سحر…

نمای خانه‌ حاکی از بافت قدیمی ولی دلنشین با حیاطی نه‌ چندان بزرگ، با پله‌های فلزی به‌ طبقه‌ی دوم  که‌ مجلس عذا در آنجا بود، رفتیم. کنار مادر و خواهرش برای تسلی دادن نشستیم، چشمان پر اشک مادر با چشمان پر از بغض من می ماسد و در حین  ادای این کلمات: خدا به‌ شما صبر بدهد! مادر با صدای حزین : دخترم فقط دعا کن، خونش پایمال نشود!

دوباره‌ از پله‌ ها پایین و به‌ اتاق سحر که‌ درواقع با حیاط همکف بود، می رویم. قبل از ورود، دختر خاله‌اش میگه‌ که‌ هنوز اتاق اش بوی سفر میدهد، وسیله‌های اتاق  (زمانیکه‌ سحر خود را برای ورود به‌ دانشگاه‌ آماده‌ میکرده‌ و وسایل ضروری خود را با خود برده‌)، جابجا شده‌ و منتظریم خودش برگرده‌ و آنها را مرتب کند! خواهرش با ضجه‌های دردآور و چشمان اشک آلود وارد اتاق می شود و ما هم دستپاچه‌ که‌ چطور باهاش همدردی کنیم! و شروع می کند به‌ توضیح دادن و از خصوصیات سحر گفتن و من هم هنگام توصیحات خواهرش، بیش از هر چیز، زیر انداز سبز اتاق اش، پوستری بزرگ به‌ سبک روزنامه‌ دیواری، که‌ به‌ سخنان و جملات نویسندگان و مشاهیر بزرگ آراسته‌ شده‌ بود( گوته‌، بتهوون، ادیسون…) و کنارش پوستری دیگر ازگرامر و مکالمات زبان انگلیسی، مجموعه‌ دست نوشته‌ برنامه‌ریزیها و آرزوها و مجموعه‌ جملات پر از امید و پر از رسالت انسانی و…که‌ بر روی دیوار با چسب و میخ، حک کرده‌ بود. یک تاقچه‌ تقریبا پر از کتاب (شعر و رمان و… )و قفسه‌ای که‌ همانطور بر روی زمین قرار گرفته‌ بود و بیشتر کتابهای درسی بود و همانطور که‌ دختر خاله‌ش گفته‌ بود کاملا مشخص بود که‌ اسباب کشی نه‌ به‌ صورت کلی بلکه‌ به‌ صورت برداشتن وسائلی از اینجا و آنجای اتاق، صورت گرفته‌ و مابقی همانطور رها شده‌ که‌ صاحبخانه‌ برگردد و سروسامانی به‌ آن بدهد! فضایی کوچک اما پر از زندگی که‌ با گلدان روی میز مطالعه‌اش ( که‌ سوره‌ توحید بر روی آن حک شده‌ بود!)و دو تای دیگر بر روی تاقچه‌ای دیگر، خود خبر از آن می داد… و خواهرش همچنان با گاه‌ مکث کردن و از ته‌ دل “سحر”ی گفتن، به‌ ویژگیهای سحر اشاره‌ می کرد: عاشق کتاب و مطالعه‌ و نوشتن بود، میدونی هم داستان می نوشت ، هم شعر می گفت، سهراب سپهری رو خیلی دوست داشت، هێمن و قانع و.. (شاعران کورد)، و همیشه‌ شعراشون و زمزمه‌ می کرد، {و اشاره‌ به‌ چند بیت کردند که‌ سحر آنقدر زمزمه‌ کرده‌ بود و آنها هم ( همراه‌ با خواهرش چند تن از فامیلان و دوستان همسن وسال سحرم در اتاق بودند.) آنهارو از بر کرده‌ بودند.}

: میدونی غیر ممکن که‌ سحر خودکشی کنه‌ چه‌ الان و چه‌ صدسال دیگر! سحر آدم معتقدی بوده و اگر خبر خودکشی می شنید بلافاصله‌ می گفت آخه‌ چه‌ طور دلشون اومده‌ اینکارو با خودشون بکنند! اصلآ به‌ قیامت فکر کرده‌اند که‌ چه‌ جوابی در قبال مسولیتی که‌ به‌ نگهداری از جسمشون داده‌ شده‌، میدن!

 در حین این گفته‌ها خواهر سحر از بس بی قراری و بی تابی می کرد که‌ اونو بردیم بیرون و با هم دوباره‌ به‌ مجلس عزا و پیش مادرش برگشتیم. ولی به‌ دلیل ورود دسته‌ دسته‌ مردم برای عرض تسلیت، مجبور شدیم به‌ اتاق دیگر بریم و مادرش همچنان زمزمه‌ میکرد” (ڕۆڵه‌ بێ گوناحه‌که‌م) فرزند معصومم خونت پایمال نشود” و همه‌ می گفتند: آمین!

یکی از دوستاش گفت آخه‌ چطور میشه‌ سحر خودکشی کرده‌ باشد؟! اون همون شب ساعت 10:30 در جواب اس مس یکی از دوستان مشترکمون که‌ دلش تنگ شده‌ بود و جملات ناامید کننده‌ برای سحر می فرسته‌، بعد کلی دلجویی و دلداری دادن بهش، طی چند تا پیام پشت سر هم، دست آخر براش مینویسه‌ که‌ یادت نره‌، توکل به‌ خدا! بعد خواهرش دوباره‌ با ادای ” وای سحرم، وای سحر جان، امید زندگیم …” شروع میکنه‌ که‌ آره‌ به‌ خدا ورد زبونش بود این” توکل به‌ خدا”!  بعد ناگاه‌ به‌ سرغ گوشیش میره‌ و میگه‌ آخه‌ شما چه‌ میدونی سحر چه‌ بود! و ناگاه‌ صدای دلنشین و گرم و بسیار زیبا به‌ گوشم آمد و به‌ حقیقت آنجا بود که‌ من به‌ شخصه‌ نتوانستم خودم و کنترل کنم و … نزدیک تر آمد و به‌ صورت تصویری، آرشیو خانگی رو بهمون نشون داد و آنگاه‌ فهمیدم چه‌ خانواده‌ی صمیمی و با اینکه‌ از اعتقاد خود و بویژه‌ سحر می گویند، نه‌ دوگمی یا رفتاری حاکی از رادیکال بودن در آنها دیده‌ نمی شود. سحر را می بینم که‌ در چمع فامیل چه‌ آوازی و چه‌ صدایی! و همه‌ زن و مرد و پیرو جوان، دورتا دور گوش سپردند به‌ صدایی که‌ متاسفانه‌ برای همیشه‌ خاموش گشت! یکی دیگر از دخترای فامیل میگه‌ آخه‌ توروخدا شما بگید حق سحر اینه‌  که‌ این صدا بره‌ زیر خاک؟، آخه‌ اصلآ سحر با چنین صدایی دلش می اومد…! … وقت نهار شد و به‌ زور مارو نگه‌ داشتند و اگرچه‌ هیچکدام نتوانستیم به‌ غذا لب بزنیم ولی فرصتی شد که‌ بیشتر کنارشان بمانیم. و گفتند و گفتند…  سحر خیلی شوخ و بذله‌ گو بود حتما یه‌ چیزی رو داشت برای اینکه‌ چمع به‌ وجد بیاره‌، …..یکی دو تا از دفترها و کتاب شعر سهراب آوردند و گفتند که‌ همیشه‌ موقع نوشتن این دفترها پیشش بوده‌ و اینکه‌ این کتاب شعر سهراب هم دوست داشته‌ که‌ همیشه‌ باهاش باشه‌. دفترارو نگاه‌ کردیم که‌ در ان داستان های کوتاه‌ و گاه‌ شعرهایی ه‌م در آن نوشته‌ شده‌ بود( که‌ خواهرش میگه‌ بزار همه‌ رو جمع کنم سحر گلم، بعد اگه‌ شد چاپش می کنم)، و ….: آی قوربونش برم که‌ همین 12مهر تولدش بود، تو شناسنامه‌ یک مهر ولی در واقع 12 مهر و من بهش زنگ زدم و تبریک گفتم و گفتم برگرد تا کادوی تولدتو بدم و گفت:  کادوی تولدم یه‌ سویشرت می خام که‌ با این مانتوی جدیدم ست بشه‌ …  راستی خواهر عزیزم تو هم باید از این مانتو بخری، آخه‌ نمی دونی چه‌ قدر تو تن قشنگه‌….

….

در لابه‌لای مابقی صحبت ها متوجه‌ شدیم که‌ سحر علاوه‌ بر سرزندگی و پویایی و سرشار از امید و زندگی چه‌ انسانی اخلاق گرا و مسولیت پذیر بوده‌ است. همیشه‌ مادرشو نوید میداده‌ که‌ من آدم موفقی میشم و … بعد از قبولیشم تو دانشگاه‌ این روزا همیشه‌ میگفته‌: که‌ رشته‌ام پرستاریه‌ و از ترم هفت به‌ بعد بهم حقوق و مزایا میدن، هم کمک حال پدر مهربونم میشم و هم سرکی هم به‌ آرزوهای تو هم می زنیم( شاید یکی از آرزوهای مادر، طواف کعبه‌…) و …از قصیده‌ خوانی سحر با آن صدای دلنشین همراه‌ پدرش در روزهای خاص میگن و اینکه‌ بیشتر وقتا به‌ خاطر اینکه‌ دل پدرش و شاد کنه‌ … چون پدرش دوست داست با اون هم صوت بشه‌ و … نکته‌ای که‌ نباید فراموش شود این است که‌ سحر در بیشتر مقاطع تحصیلی تا آن موقع، همواره‌ شاگرد ممتازی بوده‌ و در مدرسه‌ی شایستگان بوده‌ و معدل مقطع پایانیش(92/18)، بوده‌ و…

این نمونه‌ای از گفته‌ها و اظهارات و بهتر است بگویم درددل های خانواده‌ و بستگان و دوستای همسن و سالش بود،  دوستان هم دانشگاهی و خوابگاهی سحر هم در این مدت هر چند کوتاه‌ از آشنایی شان، به‌ خصوصیاتی اشاره‌ داشته‌اند که‌ صحه‌ای ست بر هر آنچه‌ شنیده‌ شد و گفته‌ شد.

اگر چه‌ بسیاری از شواهد و آثار مکان وقوع این حادثه‌ وبازجویی از خوابگاهیان و مسائل دیگر… حاکی از آن است که‌ مرگ سحر، خودکشی نبوده‌! ولی بازبا تعمق به‌ شخصیت سحر، به‌ یقین نمی تواند یک خودکشی ساده‌ باشد!!

خانواده‌ی سحر می گویند: “که‌ را قاضی کنیم و به‌ کدام بیدادگر پناه‌ ببریم  که‌ مرگ سحر خودکشی نبوده‌ و نمی تواند اینچنین باشد!” و ادامه‌ می دهند “که‌ ما همچنان به‌ قانون پناه‌ می بریم و معتقدیم که‌ اگر قانون از جان انسانها پاسداری و حفظ کرامت نکند، پس چه‌ نهاد یا ارگانی می تواند جای عظیم قانون را برای داغدیده‌گانی چون ما، پر میکند؟”

از طرف خانواده‌ی داغدار سحر و هر انسان حق جو، از مسؤلان و همه‌ی نهادهای ذیربط خواهشمندیم که‌ بیایید وجدانمان را قاضی کنیم و بدور از هر گونه‌ فرافکنی و حرف و حدیث های دیگر و خدای ناخواسته‌ امنیتی برخوردکردن با این قضیه‌ی دردآور و یا اینکه‌ ترس از دست دادن جایگاه‌ و مقام…! کمی شهامت داشته‌ باشیم و مسؤلانه‌ برخورد کنیم و این حادثه‌ را آنچنان که‌ رخ داده‌، رونمایی کنیم و تا خدای ناخواسته‌ خونی به‌ ناحق، پایمال نگردد و اگر جنایتی روی داده‌، مسببان آن به‌ جزای عمل خود برسند و خانواده‌ی سحر هم بویژه‌ پدرو مادرش شاید کمی به‌ تسلی خاطر برسند وقتی که‌ ثابت شود که‌ ”  سحر خود را چه‌ خوب شناخته‌اند!”.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)