حجاب برای من یادآور آخرین روزهای کودکیم است؛ یادآور پایانی ناخواسته و دگرگونی زودهنگام از دخترکی خوش خیال به زنی که سرنوشت جهان به گوشهی چادرش گره خورده بود.
چیزی آزاردهنده در تمام آن سالها در من رشد میکرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که میشناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطۀ پیچیدهای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه میکردم، برقرار کنم. هر چه بیشتر پدرم که فردی متعصب بود مرا توبیخ و سرزنش میکرد، کمتر قانع میشدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمیدانستم. از نظر من او پدری باسواد بود که خیلی چیزها میدانست ولی در مورد تجربههای شخصی و اجتماعی از حجاب هرگز هیچ. پس نمیتوانستم برای حرفهایش احترام زیادی قائل باشم.
او چه میدانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگی که هیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن میدانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن میمانست و نمیتوانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر که هیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمیشود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدها هم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که پدرم در مسألۀ حجاب از آنها یاد میکرد و من هرگز تا به امروز به آنها پینبردهام، حقیقت داشته باشند.
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیدهتری به خود گرفت. متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوهای بس ناموفق، یا برای آن بود که کمکم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زنبودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود.
چادر فقط یک پوشش نبوده و نیست. با چادر هزار نوع فاصلهگذاری، کدگذاری، همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیازدهی و امتیازگیری و … صورت میگرفت و میگیرد. من نیز باید میآموختم که چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید میآموختم چگونه علائم و نشانهها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. اما ثابت کردم که استعدادش را ندارم.
برای معقول بودن در جامعه اسلامی پوشیدن روسری و مانتو هم کافی نبود؛ همچنانکه وقتی برای نخستینبار یواشکی مانتو و روسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی میکردم. امروز میدانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامتگذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار بود که آشفته و پریشانم میکرد. پوشیدن مانتو و روسری با همۀ ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا بهدنبال بیبهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسیای که با حجاب و چادر همراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم و در نهایت با کشف حجاب، بیهویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.

تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب در هیچیک از کتابهای روحانیون حوزه که بارها و بارها هم تجدید چاپ شدهاند، یافت نمیشود. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی، تحقیرآمیزترین جملهای که در مورد حجاب شنیدهام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای مروارید!»
در این جمله توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بیآنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، میتوانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبردست بوده باشند. شما هم میتوانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم میشود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من میدانید.
مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذراندهاند و من در این میان تنها نیستم و میکوشم از خلال گشودن این تجربۀ شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمیتوان از آن به سکوت گذشت. مخصوصا در این روزها که مسأله، ابعادی تلخ به خود گرفته است. مگر میشود یک شبه همۀ مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شدهاند، نادیده گرفت! به گمان من این امر غیرممکن است. کتابهای تاریخی پر هستند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشتهاند
برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده و هست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بیحجاب بودن» از مؤثرترین حربهها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بیحجابی با ضدانقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب سال ۵۷ شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بیحجاب بودند.
از این هم نمیگویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بیحجاب را ضدانقلاب و مزدور خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شدهاند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر میآمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که فهمیدم که زنان خانهنشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شرکت جستند و بسیاری از نسلهای قدیمی محافظهکار، آنها که دیگر خود را صاحب بیچون و چرای انقلاب میدانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهرهها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند.
در خانۀ خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری برای خود و دخترانشان ننگ میدانستند و بارها شاهد مرافعههایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: «برای دختر این کارها عیب است.»
امروز شاهدیم که سران مملکت با رویه سرکوبگرانه، دولت اسلامی را تشویق میکنند که بر دختران به اصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع کشورمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان میآیند، «کیان خانوادهها به خطر میافتد». حق دارند! در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت مجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمدهاند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیاورند.
نسل من با تعجب تمام به همۀ این تغییرات مینگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چرا هست و این دعوا بر سر چیست؟، هیچ جوابی نمیجست و نجسته است. در سرزمینی که آموزههای دینی در بسیاری موارد دیگر بهراحتی نادیده گرفته میشوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع این همه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری میشود؟ آرزو میکردم یکبار کسی یافت شود و پاسخی قانعکننده داشته باشد.
به یاد می آورم در سفر زیارتی با مادرم، از یکی از روحانیون در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: « در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که از روحانیون مدرس دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویۀ خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنها هرگز عقیدۀ خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛ همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمیکنند. میدانیم که آن معدودی هم که شهامت داشتهاند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازاتهای دیگر شدهاند.
برای بسیاری از مایی که این دوران را گذراندهایم، بحث حجاب اجباری حتی اگر به شکرانۀ بودجههای هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگر هم چاپ شود، پاسخگوی پرسش سادۀ بالا نیست وباید به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمیتواند پاسخگوی نسل جدید باشد.
بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین میکند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده و هست و دلیل آن هم روشن است. در این بحران و آشفتگی واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است.
همانهایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب، بهنظر من بیجهت سپید کردهاند، میدانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالها همان حرفهای قدیمی است. هر آنچه باید گفته میشد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. از همه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در مورد حجاب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بیشمار پرسشهای نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بیپایان این مکررات سخت بهستوه آمده است. جا دارد این سؤال ساده پرسیده شود که چنانچه حکومتها میتوانند اتباع خود را به هر کاری ملزم کنند، در اینصورت خود پدیدۀ حکومت اسلامی که با عدم اطاعت از نظام شاهنشاهی و شوریدگی بر آن نظام سر برآورد، چگونه توجیه شدنی خواهد بود؟ این که خود نقض آشکار مشروعیت حکومت اسلامی است!
با بررسی روایات و آیات گوناگون بر این امر شاهد هستیم که «در آیات و روایات… هرگز نکتهای که دلالت بر الزام و اجبار حجاب و مجازات بدحجاب به صورت تعزیری داشته باشد، وجود ندارد… در هیچکدام از این منابع [ قرآن و حدیث] مطلبی در جهت الزام حجاب نیامده و هیچ حدیثی مبنی بر اینکه در حکومت پیامبر، امام علی، و حتی خلفا و حکام اسلامی، کسی را بر عدم رعایت حجاب مواخذه و مجازات کرده باشند، نقل نشده است.»
اما شاهد هستیم که در تبصره ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی در جرم انگاری بدحجابی» که بحث از دائمی شدن آن در بین است، چنین آمده است: «زنانی که بدون حجاب در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه یا به جزای نقدی محکوم خواهند شد.»
در ۴۴ سال گذشته جمهوری اسلامی با تاکتیک ها و کارزار های زن ستیزانه خود به جنگ خود علیه زنان به صورت همه جانبه ای ادامه داده اما زنان در مقابل حجاب و دیگر محدودیت ها بر ضد زنان، مبارزه و مقاومت کرده اند و رژیم هرگز قادر نشد هدف خود و اراده مرتجعانه خود علیه زنان را به کرسی بنشاند.
در واقع بر این اساس، نه در نظام اسلامی و نه در هیچ نظام دیگری حجاب نمیتواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمیتواند در این مسأله به زور متوسل شود. از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛ همچنانکه متخصصین امر اذعان میکنند.
اینها را هم سالیان سال است که میشنویم و میدانیم. بیشمار مطالب در این باب نوشته شدهاند که من از آن میان تنها برخی از نمونههای اخیر را گزینش کردم. و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع میشود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویۀ زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته میشود، کمتر نتیجه میدهد و کمتر قانعکننده میشود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد. از این هم نمیگوییم که در زمان یک رئیس جمهور سابق که خود را مهرپرور مینامید، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: «آیا همۀ مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیا در مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»
جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همۀ اینها را توجیه میکردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیدهاند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروز هر روز این صدا رساتر به گوش میرسد که به هر دلیل و با هر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمیخواهند هیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخدار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست.
همه خوب میدانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است.
اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را میطلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد. اکنون نظام جمهوری اسلامی، بخشهای مهمی از آن تهاجمیتر از همیشه با زنان برخورد میکنند؛ بهگونهای که تا کنون در هیچ حکومتی چنین رویۀ تهاجمیای را نمیتوان یافت. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بیشمار ابعاد آن را تشکیل میدهد، موجب شده است؟
حجاب و مأموریت دولت مقدس نظام اسلامی ما از هر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد، همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. از همان ابتدای سر کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران تصور میشد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزادسازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها میبایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامهنگاریهای آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن ظاهر شده است؛ هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و … دیگر کمتر قانع کننده است.
شاید هیچ دولتی در جهان از این حیث شبیه ما نبوده باشند که حضور خود را بر اریکۀ قدرت و در دست داشتن افسار تودهها را با سرکوب شدید مخالفین چنین مقدس بدانند که به خود جرأت دهند به هر اقدامی در ارتباط با شهروندان مبادرت کنند؛ بیآنکه نگران پیامدهای آن باشند حوادثی چون گشودن آتش بر نوجوانان معترض و گاها کودکان، بازداشت و شکنجه جسمی و روحی آنها و درنهایت اعدام وجز اینها
روشن است که بیش از هر چیز ،حجاب در واقع ابزاری برای رفع و رجوع بحران مشروعیت سیاسی دولتهایی بوده است که همواره با آن در داخل و خارج دست به گریبان بودهاند. جالب آنکه در واقع نظام اسلامی با غصب آنچه که در آموزههای شیعی توسط مهدی موعود باید به انجام برسد، برای خود جایگاه و شأنی مقدس را قائل شده است که کمتر مورد پرسش قرار گرفته است.
سوای بسیاری مسائل دیگر بسیاری از طرحهای امنیت اجتماعی، بگیر و ببند شهروندان، آزار و سرکوب فعالیتهای مدنی و اعمال رفتار خشونتآمیز و … را عمیقاً توجیه کرده و مشروعیت نظام اسلامی را دستکم به صورتی نیمبند و در کوتاه مدت تأمین کرده است.
جالب آن است که برای زن ایرانی و بیآنکه از او پرسیده باشند، نقشی در نظر گرفته شده است که مطلقاً و تنها، با پوشش اسلامی او به انجام خواهد رسید. وقتی جامعهمان میرود تا از همۀ دیگر مظاهر دین عاری شود، تنها یک چیز همچنان توجیهگر آن مأموریت جهانی خواهد بود و آنهم حجاب زنان است.
این مسأله در ایران شکل بحران اجتماعی را به خود گرفته است و درصورتیکه همان نسل جدیدی از زنان از کشورهای اسلامی، اگر بخواهند در خیابانهای تهران یا دیگر شهرهای ایران راه بروند، مورد توهین و تحقیر قرار خواهند گرفت و قطعاً توسط مأموران انتظامی به عنوان مصادیق بارز بدحجابی و بیحجابی دستگیر خواهند شد! در عین حال به نظر میرسد دستکم بخش مهمی از آن مأموریت مقدس که در تمام این سالها هرگز به درستی معلوم نشد که دقیقاً چیست و همچنان در هالهای از ابهام باقی ماند، آن است که زنان همۀ جهان را وادار کنیم تا پوشش مورد نظر ما را پذیرا شوند!
آنها خواستههای زنان و مردان ایرانی را یکسره کنار میگذارند و برای توجیه حجاب، پوشش زنان مسلمان و حتی غیر مسلمان در دیگر کشورها را به عنوان شاهدی بر صدق گفتار خود میآورند. باز هم زن ایرانی، خواستههای او و آنچه او میخواهد، کمترین اهمیتی ندارد. از دیگریِ غیر ایرانی دلیل و شاهد آوردن و از او به عنوان مرجع برای صدق سخن استفاده کردن در واقع همواره از ویژگیهای اصلی مورد بحث در باب حجاب بوده است.
موارد زیادی را شاهد بودهایم که در آنها زن غربیای که به تازگی مسلمان شده و حجاب را قبول کرده، به عنوان دلیلی برای اثبات حقانیت اسلام و حجاب او نیز به عنوان الگوی مناسبی برای زن ایرانی مورد ستایش و تمجید قرار گرفته است! در واقع این گفتار به اصطلاح غرب ستیزِ مدافع حجاب در نهایت سر از دامان همان غربی درمیآورد که در ظاهر مورد تنفر است و ادعا میشود زن ایرانی را مسخ کرده و او را کورکورانه و تقلیدوار به دنبال خود کشیده است!
مسأله حجاب اجباری در واقع به دلیل پیوند عمیق آن با بحران مشروعیت آشکارا با خشونت توأم است. بیدلیل نیست که وقتی کشورمان در آستانۀ همه نوع بحران اجتماعی و اقتصادی قرار دارد، طرحهای امنیت اجتماعی هر بار به شکلی تازه ظهور میکنند و از نو به خشونت دامن میزنند. البته کسی به این پرسش ساده نیز پاسخی نمیدهد که با در نظر گرفتن ابعاد وسیع نارضایتی داخلی، آن مأموریت مقدس جهانی چگونه قرار است به انجام برسد.
چرا به حجاب اجباری “نه” میگوییم؟
ما زنان سالهاست که حجاب اجباری از انواع گوناگون آن را با پوشیدهگویی و فاشگویی، با طعنه، اعتراض، استدلال، مقاومت مدنی و هزاران شکل دیگر نقد کرده و خواهیم کرد. امروز اما به نظر میرسد با در نظر گرفتن رویۀ تهاجمی نظام اسلامی باید از نو دربارۀ آن سخن گفت، باید به آن «نه» گفت. باید گفتاری دیگر را آغاز کرد. موضوع را نمیتوان به سادگی و با دستور این سردار و آن سردار، با دستگیری تعداد زیادی از زنان در خیابانها و شرکتهای خصوصی و بیرون کردن آنها از ادارات و غیره فیصله داد. به نظر من جدال اصلی در راه است. جدالی که بانیان «طرح امنیت اجتماعی» و «ارتقای عفت عمومی» مبتکر آن بودهاند.
این حجاب چیست؟ آیا آنگونه که ادعا میشود بازگشت به ارزشهای سنتی است؟
به گمان من نه
حجاب بر آمده از نظام اسلامی به هیچ رو به حجاب سنتی شباهت نداشت، از اینرو دقیقاً بر هم زنندۀ تعادل جهانیای بود که آن مأموریت مقدس قصد به انجام رساندنش را داشت. در این شرایط همه چیز به پوشش من زن وابسته بوده است. فرقی نمیکند تعادل باشد یا بینظمی و درهم ریختگی. من زن باید همواره با پوششم یا مدافع نظم مستقر یا بر عکس مدافع بینظمی میبودم.
پوششی که در هر حال ادعا میشود اسلامی است برای ما همواره به یکی از این دو مقصد و یا همزمان به هر دو ختم شده است. هم برقرار کنندۀ تعادل جامعه و هم مشروعیت بخش آن مأموریت مقدسی بوده است که قصد دارد جهان را تخریب و از نو بسازد. سر در گمی گفتار سیاسی در مورد حجاب نیز از همین دوگانگی و تضاد سرچشمه میگیرد و درست به همین دلیل برای زنانی همچون من پوشش اجباری مصداق بارزی از این قرار گرفتن در جایگاه نامعلوم و رفت و برگشتهای مداوم و بینهایت است. آنجا که پای خانواده و نظام اجتماعی در جامعۀ ما در میان است، من با پوششم تعادل و عفت را بنا میکنم و آنجا که پای آن مأموریت مقدس در میان است، برهم زنندۀ آن تعادلم. نظام اسلامی به پوشش من از همین رو محتاج است.
من به حجاب اجباری نه می گویم از آن رو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم.
نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیون ها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق، نه عفت و نه پاکی، و برعکس بی*حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد…
فرزانه بورونی
کنشگر حقوق زنان

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.