هموطنان محترم و ستم دیده و ارجمند دوستان گرامی، قرن هاست که ایران و ایرانی چنگ در چنگ هیولای سیاسی-فرهنگی دیکتاتوری و استبداد است تا سرنوشت خود و کشورش و فرزندانش و آینده اش را از دست این دیو و هیولای تاریخی رها کند.
شکست پشت شکست تجربه ۲۵۰۰ساله او بوده است، علیرغم این هیچ گاه از پای ننشسته است. تااینکه اولین بار، با و در جنبش مشروطه تلاش نیمه موفقی داشت. تا با قبولاندن حکومت سلطنتی مشروطه به مظفرالدین شاه حکومت دیکتاتوری سلطنتی شاه قاجار را از طریق قانون مشروطه (با تاسیس مجلس قانونگذار توسط نمایندگان مردم، قوه قضائیه مستقل و بازوی اجرایی دولت) به سلطنت مشروطه بدل کند.
مردم ایران اینگونه توانست سرنوشت خود را از دست هیولای تاریخی استبداد (حکومت یک شخص) خارج و بدست خود بگیرد. وبرای اولین بار در ایران، ایرانی بعنوان شهروند ایران و نه بعنوان کنیزان و نوکران و غلامان و برده ها و در یک کلام بعنوان “رعیت” شاه(ابزار انسانی همردیف بزها و گوسفندان و …)، بلکه به عنوان “مردم-ملت” ایران که مشروعیت و حقانیت و قدرت سیاسی و حاکمیت و… از آن(مردم) نشأت میگیرد به ثبت برساند.
اینگونه بعد از ۲۵۰۰سال حکومت “دولت-ملت” (حکومت مشروطه) بوجود آورد و به یک ایران نوین هویت ببخشد. این اولین پیروزی شگفت آورتاریخی ایرانیان بعد از قرنها عقب افتادگی سیاسی و سیستم حکومتی بود که، با شکستن سیکل معیوب سرنگونی یک دیکتاتوری و جانشینی آن با یک دیکتاتوری دیگر بدست آمد.
مهمترین و شگفت انگیزترین ویژگی تحول تاریخی ای بنام مشروطه آن بود که اتفاقا در آن اینبار سرنگونی صورت نمیگرفت. با وجود این حرکتی عظیم و رو به بالا و ترقی بصورت متحول کردن همان حکومتی که هزاران سال بود ایرانیان برای تغییرش مسیر سرنگونی را میشناختند بود. یعنی ایرانی برای اولین بار فقط با قتل و کشتار و جنگ و خونریزی به ظلم و ستم و قتل و کشتار پادشاهان مستبد پایان و پاسخ نمیداد، بلکه با طرحی نو در انداختن طوری تلاش کرد که اجازه ندهد که استبداد و قتل و کشتار و سرنگونی همراه با قتل و کشتار در یک سیکل باطل تکرار شود. آنچه عینا در سال ۱۶۸۸ میلادی در انگلستان بعنوان زادگاه دمکراسی صورت گرفته بود.
حکومت مشروطه این طرح نو، این درخت نونهال دمکراسی و آزادی متاسفانه بعد از ۱۵ سال تجربه و چنگ در چنگ شدن با بازمانده هیولای سیاسی-فرهنگی استبداد مرکب تحت حمایت و فشار استعمار و نبود بنیادهای ضروری دمکراسی در میهن نتوانست دوام آورد و با شکست مواجهه گردید. تا اتفاقا بکمک ایرانیان فرهیخته!! و دولتهای استعماری، رضا شاه در سال ۱۲۹۹ بر تخت دیکتاتوری نشست-نشانده شود. طوریکه در سال ۱۳۲۰ هنگام خلع ید وی از پادشاهی توسط استعمارانگلیس، دیکتاتوری او بسیار فراتر از دیکتاتوری شاهان قاجار رفته بود.
ناگفته نباید گذاشت که رضاخان که در ۱۲۹۹ بقدرت رسید چنین دیکتاتوری نبود، و نه تنها خدمات ارزنده ای در نجات کشور از فروپاشی و… انجام داد، بلکه این سیاستمداران، فرهیختگان و مذهبیون و علما و در انتها مردم ایران با تکیه به یک فرهنگ استبداد زده، دیکتاتور پرور و دیکتاتور پرست، چاپلوس و …دست بدست هم داده و رضا خان میرپنج، نه آنگونه که میخواست به “ریاست جمهوری” بلکه بر “تخت شاهی” نشاندند و او با تکیه به استعداد شگرف استبدادی نهفته در نهاد همه ما ایرانیان این استعداد را به علاء درجه بکارگرفت و از خود شاه دیکتاتوری خون ریز ساخت. وی دستآورد ۲۵۰۰ساله مردم ایران در مشروطه را که دستیابی به “دولت-ملت” بود را (با انحلال عملی مجلس و دولت و قوه قضائیه) بدارآویخت. ودوباره مردم ایران را به “رعیتِ” (بز و گوسفند و …) شاهنشاه، که هیچ حقی جز به بردگی و بندگی کشیده شدن و اطاعت و اجرای اوامر ملوکانه نداشتند، تبدیل کرد. با این تکیه کلام شاهانه:
“رعیت غلط میکنند در امور حکومتی دخالت میکنند“.
بدنبال برکناری این دیکتاتور”ایران دوست”! توسط استعمار انگلیس در جریان جنگ جهانی دوم و جانشین کردن فرزندش محمدرضا شاه بر تخت شاهی، کالبد بدارآویخته شده و ناتوان “دولت-ملت” از طناب دارِ رضا شاه رها شد و دوباره نیمه جانی بخود گرفت.
در ده سال اول حکومت شاه “دولت-ملت” افتان و خیزان با همه ضعف ها و کاستی هایش، لنگان لنکان دست به حرکت های تاریخی به رهبری مصدق زد که سرمشق جهانیان نیز شد.
اما دولت های استعماری غربی که امروزه بسیاری از خود باختگان از آنها استمداد می طلبند، همچون امروز، همین میزان از ایران مستقل و دمکراتیک و ملی را تحمل نکرده و در کودتای ۲۸مرداد بدست آمریکا وانگلیس حکومت ملی و دمکراتیک مصدق را سرنگون کردند و با پشتیبانی کامل از محمدرضا شاه، و بازهم با کمک درباریان و سیاستمداران و ایرانیان و اطرافیان و چاپلوسان و “روشنفکران و مذهبیون و علماء” فرزندِ رضا شاه را بر تخت شاهی نشاندند. حمایت آمریکا از شاه و فرهنگ استبداد پرور ایرانیان استعداد شگرف اورا نیز شکوفا! کرد و او را تبدیل به همان هیولای دیکتاتوری کرد که برای بار دیگر “دولت-ملت” را با کنارگذاشتن قانون اساسی و مجلس و قوه قضائیه و دولت، بدار آویخت.
نمی توان ناگفته گذاشت که به قطع و یقین محمدرضا شاه نیز سرمنشاء خدماتی به ایران بوده است.
چرا سرنگونی؟
مردم ایران در سال ۱۳۵۷ نه از روی شکم سیری، و بقصد نابودی خدمات شاهنشاه آریامهر!!! با ارتش پنجم جهان!- قدرت یکم منطقه! جزیره ثبات منطقه و… با سپاه دین سپاه دانش و بهداشت و کارخانجات اتومبیل سازی و… یا بقصد نابودی خدمات رضا شاه و بنیانگذار ایران نوین، را سرنگون نکردند، بلکه برای نجات “دولت-ملت” از طناب دار دیکتاتوری سلطنت شاهنشاهی بود که سرنگون کردند.[۱]
امروز نیز آنها که قدرتِ حکومت در مقابله با آمریکا و استکبار جهانی و استقلال از آمریکا و غرب، ساختن پهبادها و موشک ها و … را در مقابل اعتراضات جاری علم میکنند توجه ندارند که قیام ملت نه در اعتراض به استقلال از آمریکا و غرب، و قدرت نظامی و حتی صنعت هسته ای است، که باعث افتخار ملت است، بلکه در اعتراض به، بدار آویخته شدن دوباره “دولت-ملت“ است.
مردم ایران میخواهند برای همیشه “دارِ دولت – ملت” برچیده شود. استدلال سلطنت طلب ها و حکومتی ها و علم کردن “خدماتی”! که این حکومت ها کرده اند، آب در هاون کوبیدن و نادیده گرفتن دستگاه “دار دولت-ملت” و تداوم رعیت انگاری مردم است. بله آنها که میگویند مردم غلط کردند سلطنت را در سال ۵۷ سرنگون کردند، دقیقا با همان فرهنگ و منطق ظل اللهی دیکتاتوریهای قاجاری و شاهنشاهی و شیخی است که مردم را رعیت فرض میکنند، که:
“رعیت غلط کرده در حکومت دخالت کرده است“.
باید به همه آنها گفت، مردم ایران کم هوش و فکر و زکاوت و دانش و مدیریت و سیاست و علم و دانش و هنر و توان اختراع و… به صدر لیست تمامی انسانهای دارندگان این صفات در جهان اضافه نکرده است. اگراز اینگونه کیفیت ها اضافه نداشته باشد چیزی کم ندارد. امروزه هرگوشه جهان و سراسر ایران چه بسا در زندانها پر هستند از ایرانیانی که اگر “دارِ دولت-ملت” برچیده شود خود با ۸۲ میلیون ایرانی که ظرفیت هرکدام بیش از دیگری است میتوانند با تلاش خود و دیگر منابع عظیم کشور، ایران را با تصحیح فرهنگ استبداد پرور بجا مانده از ۲۵۰۰ سال سلطنت استبدادی به دروازه های تمدن برسانند.
پیام انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ این بود که:
مردم ایران نمیخواستند و نمی خواهند برده وار به بعنوان رعیت به “دروازه تمدن” و “قدرت جهانی” برسند.
کسانیکه به اشتباه بجای اینکه تحلیل های تاریخی، سیاسی واجتماعی را در بستر و جهت تکامل جامعه و نو کردن آن و ریختن طری نو صورت دهند، در واکنش به شرایط موجود در یک تاریک اندیشی سیاست زده و تحلیل ضد تاریخی صورت میدهند، و عملا به ورطه ارتجاع گذشته می افتند. یعنی به گذشته غلط مهر تائید میزنند. این امر جدای از این است که در یک بررسی تاریخی بگوئیم رضا شاه جدای از استبداش خدمات ارزنده ای نیز به ایران کرده است. بنیاد ایران نوین را ریخته است. یا محمد رضا شاه خدماتی برای ایران داشته است یا حکومت کنونی توانسته از زورگویی استعماری خود را خلاص کند و علیرغم تحریم های زورگویانه، قدرت نظامی بهم بزند که قابل کتمان نیست. اما این بدان معنا نیست که باید به عقب (راه اندازی و یا زمینه سازی دارِ دولت-ملت) بازگشت و یا مورد جاری آنرا مهر تائید زد. ضمن اینکه گذشته از عوامل بین المللی و منطقه ای موثر در شرایط و حکومت های حاکم بر ایران، چه رضا شاه چه محمدرضا شاه و چه رژیم اسلامی کنونی و حتی حکومت احتمالی آینده هرچه باشند نتیجه و محصول شرایط تاریخی سیاسی و فکری فرهنگی مردمی هستند که در ایران زمین زیست میکنند. مهمتر اینکه رژیم کنونی باز جدای از عوامل بین المللی، حاصل مستقیم حکومت رضا شاه و محمدرضا شاه است.
حکومت حاضر نیز دست پخت پهلوی است
در یک نگاه تاریخی حکومت پادشاهی ایران، استبداد مرکبی (متشکل از دو نهاد “حکومت+ روحانیت”) بوده است. حکومتهای پادشاهی پایه مذهبی-روحانیت خود را که صدها سال متحدش بوده، صدها سال عصای دستش بوده، صدها سال برایش عامل تحمیق مردم و آنها را زیر سلطله شاهان نگاه داشتن اش بوده است را در بطن خود پرورش داده بود. ایندو (شاه و شیخ) بکمک همدیگر زبان از حلقوم متفکرین و متعرضین بیرون کشیدند، روزنامه نگارانش را به آتش کشیدند، فاطمی هایش را کشتند و یا بدار آویختند و چه فجایع تاریخی که نیافریدند.
در نیمه دوم دهه ۵۰ شمسی زمانیکه حکومت شاه بدنبال سرکوبها و اعدام ها و شکنجه های مبارزین و متفکرین و هنرمندان و نویسندگان در اوج عدم مشروعیت و مورد نفرت مردم بود، بدنبال چند دهه اجرای پروژه فشرده مذهبی سازی ایران (کمربند سبز اسلامی درمقابل شوروی کمونیست)توسط شاه بدستور “سی آی اِ” برای مقابله با کمونیسم شوروی سابق با اختصاص هزینه های کلان بدان، که شخص شاه شخصا پشت اجرای آن بود. با تشکیل سپاه دین، بنیاد پهلوی، و حمایت کامل دستگاه امنیتی خودش با تزریق و تقویت ذهنیت مذهبی به مردم، از ایرانیان گوشت دم توپ و خاکریز انسانی-فرهنگی-مذهبی در مقابل نفوذ شوروی برای دفاع از منافع ایالات متحده می ساخت، پایه روحانیت حکومتش در اوج توانایی و قدر قدرتی با شبکه گسترده مساجد در اقصا نقاط کشور بود.
زمانیکه افکار مترقی یا کتب انتقادی حتی یک کتاب ضد روحانیت مسیحیت آمریکا نوشته جک لندن خواندنش زندان و شکنجه ساواک را بدنبال داشت، تمامی مساجد کشور آزادانه مملو میشد از مردمی که به کلام روحانیتی که ضمن ترویج دین و مذهب علیه شاه حرف میزدند و هیچ کس مانع آنها نمیشد.
توجه کنید که ایرانیان همان هستند که در مشروطه برای حفظ منافع ملی کشور یک آیت الله را بنام شیخ فضل الله نوری که مخالف مشروطه شده بود را حتی با تائید دیگر مراجع شیعه در تهران بدار آویختند.
اما شاهنشاه آریامهر از روحانیت ایران قطبی ظلم ستیز و ملجاء ستم دیدگان و محرومان در مقابل چپاول و استبداد حکومتیان و دیوانیان و ساواک ساخته بود. احزاب را تعطیل ملوکانه نمود و نگذاشت حزب و نهادهای اجتماعی و مدنی شکل بگیرد، و فرهیخته ها را زندان کرد و هر کتاب و فیلم ها و شعر و موسیقی اگر کمی محتوای اجتماعی و انتقادی و یا سیاسی با محتوای روشنگرانه داشت، ممنوع و شاعر و بازیگران و خوانندگانش را دستگیر کرد. اینگونه نسلی طی حکومتش تربیت کرد که گمشده خود را در ماه دیدند. بله در ماه دیدند. مارکسیست هایش هم به امام حسین قسم میخوردند. مسئولیت این فاجعه با شخص شاه است که گفت شما رعیت ها خفه شوید من خودم شما را به دروازه های تمدن میبرم!! همین محتوا را محترمانه به کورش نیز بیان کرد وقتی گفت: “کورش تو بخواب “من” بیدارم ” و [میدانم ایرانیان را چگونه به دورازه های تمدن برسانم!!]
بدنبال جنبش ضد استبدادی مردم علیه شاهنشاه، وی دوباره بدستور سی آی اِ همین مردمِ تا بن و استخوان و تک تک سلول ها معتاد کرده به مذهب و شیعه و مسجد و منبر را رها و این هیولای محار شده در بطن حکومت فاسد و استبدای سلطنتی خود را به جان مردم ایران انداخته و از کشور فرار کرد. تا اینگونه به خیال خود حکومت مذهبی (پایه دیگر استبداد مرکب) بجا مانده از حکومتش بتواند در ادامه طرحهای سی آی اِ خاکریزی جلوی شوروی کمونیست باشد!! و منافع اربابان آمریکایی را که اینگونه خودش را با تحقیر و ذلت و خواری از کشور رانده و حتی به کشورخود راه نداده بودند و بنا به گفته فرح پهلوی برای مداوا او را نه به بیمارستان که به تیمارستانی در آمریکا برده بودند، را تامین کند.
حالا پس مانده همین ها ازجمله خانم فرح پهلوی و … طلب کار مردم هستند که چرا شاه را سرنگون کردید؟ و مذهب را جای آن گذاشتید؟! و روزانه هزاران هزار پست تحقیر و توهین علیه مردم ایران و پنجاه و هفتی ها در رسانه های اجتماعی میگذارند که “خاک برسرتان که شاه را دادید و شیخ را گرفتید” ویا عجبا عجبا!!!!
اما واقعیت چیست؟ بله مردم ایران در فرایند تاریخی خود پای (دیوانی) استبداد مرکب (شاه و شیخ) را در سال پنجاه و هفت قطع کرده و سرنگون نمودند. آن دیو استبداد سلطنت هنگام سقوط، سقط جنین کرده و پایه مذهبی خود را که صدها سال در بطن خود پرورده و پروار کرده بود پس انداخت. مردم ایران حالا درگیر پای دیگر استبداد و هیولایی است که از سلطنتِ سرنگون شده، سِقط شده است.
اگر استبداد و دیکتاتوری ملوکانه شاهنشاه اجازه میداد و یک حاکم مستبد نبود که تصمیمات را یک تنه باب میل خودش بگیرد، اگر نوکر اجانب نبود و دستور آنها را اجرا نمیکرد و یک سیستم دمکراتیک وجود داشت، مجلس نیز نمایندگان مردم را درخود داشت تا عده ای بله قربان گو، قوه قضائیه مستقل بود و دولت در شخص شاه خلاصه نمیشد، احزاب تشکیل میشد، روزنامه های آزاد وجود داشت، نهادهای مدنی فعال بودند، حتما انسان فرهیخته ای پیدا میشد که بگوید نباید دنبال کسی در ماه گشت، مارکسیست های قهرمانی چون گلسرخی ها اساسا به دلیل پوچ دستگیر نمیشدند تا مجبور شوند به امام علی و امام حسین قسم بخورند، و همه اینها مورد نقد و بررسی قرار میگرفت و همه میفهمیدند هرکس چه کاره است.
ترویج جهل و رعیت انگاری مردم در توهین به مردم ایران، با محکوم کردن آنها بدلیل سرنگون کردن سلطنت پهلوی در سال ۱۳۵۷، خود را باز تولید میکند.
بله مردم ایران برای نابودی خدمات کسی انقلاب نکرد. بلکه برای بدست گرفتن سرنوشت خود بود. که کماکان بعد از پیمایش نیمی از راه در سال ۱۳۵۷ در گیر نیمه دیگر آن است.
داود ارشد
بهمن ۱۴۰۱
پانوشت: بعضی اقدامات دیگر شاه در همکاری و با روحانیت:
همکاری شاه با روحانیون سنتی و مخالف دخالت در سیاست که تا سال ۱۳۳۸ بهخوبی پیش رفت با نزدیکی رضاشاه به آیتالله حائری شبیه بود که نتایجی را برای هر دو طرف در پی داشت. در سال ۱۳۳۴ قمه زنی و زنجیرزنی از سوی برخی از مجتهدین منع گردید که نگرانی شاه را در مورد ریشخند روزنامههای خارجی از برگزاری مراسم مذهبی در کشور بر طرف میساخت. در برابر دولت اقدامات زیر را برای راضی نگهداشتن روحانیون انجام داد:
۱- در خرداد ۱۳۳۴، در دانشگاه تهران یک مسجد ساخته شد.
۲- دولت پذیرفت در دروس مدارس به مذهب بیشتر توجه شود.
۳- بهاییستیزی گسترش یافت و در ماه رمضان سال ۱۳۳۴ مرکز بابیان و بهاییان در تهران تخریب شد.
۴- در سال ۱۳۳۴ اعلام شد که دولت یک دبیرستان دینی تآسیس خواهد کرد که شاگردانش بتوانند در دانشکده الهیات درس بخوانند.
۵- در همان سال دولت اعلام کرد که تعلیمات دینی به دروس کلاسهای پنجم و ششم ابتدایی افزوده شده است.
۶- در تیر ماه سال ۱۳۳۴، کلیه مشروبفروشیها در ۱۵روزه اول ماه محرم تعطیل شد.
۷- شاه نظر آیتالله بروجردی در تعیین نمایندگان مجلس را نیز برآورده میساخت. «ایشان سعی میکرد حداقل نمایندگان قم، بروجرد، اراک، شاید هم خرمآباد و توابع آن حدود، همه را با نظر ایشان (آیتالله بروجردی) تعیین کند البته نه اینکه رسما و به طور صریح. به طور پیغام، مثلا (آیتالله بروجردی) به شاه یا به دولت پیغام میداد که فلان کس مورد نظر من است و بایستی که انتخاب شود.»[۱۷]
۸- بروجردی تحت حمایتهای شاه توانست شرایط فرهنگی شهر قم را نیز تغییر دهد. قم که در دوران رضا شاه شاهد تآسیس مدرسه سکولار رُشدیه بود، یک دهه بعد، تحت تسلط بروجردی بر حوزه، آموزش سکولار رشد چندانی در قم نیافت. این شهر به مرکز فعالیتهای دینی در آمد و مورد احترام دولت مرکزی قرار گرفت.
۹- در فاصله بین سالهای ۱۳۳۲-۳۷ فعالیت روحانیون مخالف دخالت در سیاست در مساجد و مدارس تمرکز داشت. در این مدت شمار طلبهها نیز افزایش چشمگیری یافت و از ۳۲۰۰ نفر در سال ۱۳۳۲ به ۵۰۰۰ نفر در سال ۱۳۳۷ رسید. در شهر مشهد نیز شاهد افزایش چشمگیر نهادهای دینی در سالهای سی و چهل هستیم. حاج میرزا احمد کفایی هدایت ۱۵ مدرسه دینی را در دست داشت. وی همچنین ۲۶۰ کمیته دینی برای مقابله با اشغال احتمالی شوروی در این استان تشکیل داده بود.
۱۰ – همبستگی روحانیت و شاه در پهنهی جنگ سرد با روی کار آمدن دولت قاسم در عراق بیشتر نمایان گردید. این دولت در سالهای ۱۳۳۷-۳۸ فعالیتهای حزب کمونیست عراق را تشویق میکرد که نگرانی روحانیون عراقی و تنش میان آنان و دولت را برانگیخت. آیتالله محمد حسین کاشف الغطاء ساکن نجف طی فتوایی نفرتش را از کمونیسم اعلام کرد. این فتوا مورد استقبال حکومت شاه قرار گرفت چرا که فعالیتهای حزب کمونیست عراق میتوانست به گسترش فعالیتهای حزب توده در ایران بیانجامد.[۱۸]
۱۱- به باور عباس میلانی، در سال ۱۳۳۷، در پی بازداشت قرنی رئیس رکن دو ارتش به جرم کودتا، و برملا شدن رابطه وی با برخی از روحانیون، شاه تصمیم گرفت عدهای از آنان را تبعید کند. آیت الله بروجردی برآشفت و تهدید کرد در صورت تبعید روحانیون، وی نیز از کشور خارج خواهد شد. شاه از تصمیم خود منصرف شد.[۱۹]


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.