اول نوشته  روشن کنم که من از اون ایرانی هایی نیستم که با دیدن ایرانی ها توی خیابان های ینگه دنیا راهشان را کج می کنند و دماغشان را می گیرند یا شروع به انگلیسی صحبت کردن می کنند و هدف این نوشته مطلقا نقد ایرانی های عزیز نیست. با همه ی اینها شما ممکن است لحن این نوشته را تا حدودی ناخوشایند بیابید و دلیلش این است که من الان به طور خاص این نوشته را در حال عصبانیت می نویسم. شاید بفرمایید که نوشتن و سخن گفتن در حال عصبانیت کار عاقلانه ای نیست. نگارنده هم صد در صد با شما موافق است ولی من فقط وقت هایی که عصبانی هستم  می توانم بنویسم و وقتی حالم خوش باشد اصلا نمی نویسم.  برای همین هم نوشته های من معمولا اعتراضی است و بله؛ من الان هم اعتراض دارم. پس تحملم کنید.

***

داستان  اینجوری است که من نه به قصد ولی برای مدتی خیلی از جامعه ی ایرانی ها جدا افتاده بودم. تعداد دوستان ایرانی من به کمتر از انگشتان دست محدود شده بود و من از این بابت نه خوشحال بودم و نه ناراحتی خاصی داشتم.  انکار نمی کنم که معاشرت با ایرانی ها صفای خاص خودش را دارد و با دوستان ایرانی چیزهایی را می شود به اشتراک گذاشت که خارجی ها در بهترین حالت هم درکی ازش ندارند. مثلا من هر قدر سعی می کنم به دوست فرانسویم توضیح بدم که پوشیدن جوراب رنگی و  حمل نوار کاست مایکل جکسون توی مدرسه ی ما جرم بود  حالیش نمی شود در حالیکه خنگ ترین ایرانی هم این را به راحتی می فهمد. پس اگر دنبال نوستالژی و نق نق و قرقره ی خاطرات هستید معاشرت با ایرانی ها به شدت توصیه می شود. از طرف دیگر برای خوشگذرانی هم ایرانی ها گزینه های بهتری هستند. مهمانی های ما گرم تر است، معمولا با رقص و پایکوبی همراه است و کلا بیشتر حال می دهد در حالیکه غربی ها کمی دست به عصا تر هستند و اگر خیلی مستشان نکنی زیاد حرکات موزون از توشون نمی شود بیرون کشید.

به هر حال من نه به اختیار ولی به جبر مدتها از این محیط های ایرانی دور بودم. دیشب یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و خواست که با هم جایی برویم و من قبول کردم که کاش نمی کردم. تا چشمش به من افتاد گفت «چاق شدی، ولی خوبی هنوز، یعنی بهت میاد». وقتی با تعجب نگاهش کردم گفت «احمق، دارم تعریفت رو می کنم». بعد نشستیم توی ماشین و بویی کشید و گقت این عطرت از دور خوشبوه ولی خیلی تنده ، سرم درد گرفت» و بدون اینکه اجازه بگیره شیشه ماشین رو داد پایین و بعد ادامه داد » میشه این موزیک رو قطع کنی؟ راستش من  این آشغالهایی که تو گوش میدی رو نمی تونم تحمل کنم» و بدون اینکه منتظر پاسخ من بماند پخش صوت را خاموش کرد و لبخند پهنی زد و گفت آخیش! وقتی به مقصد رسیدیم و ماشین را پارک کردم پیاده شد و بدون اینکه منتظر من بماند راهش را کشید و رفت و من مجبور شدم توی پیاده رو دنبالش بدوم تا بهش برسم.  وسط خیابان همین طور که راه می رفت چند بار با پشت دست محکم کوبید روی کتفم. وقتی ازش خواهش کردم که این کار را نکند چشمش رو چرخاند و گقت » اوف چه نازنازی شدی». و بعد از چند دقیقه دوباره با شدت هرچه بیشتر کوبید توی بازوم.  من هر در مقابل مجبور شدم با نهایت قدرتم هلش بدم عقب و مردم توی پیاده رو با تعجب ما رو نگاه کردند.

تمام مدتی که حرف می زد از کلمات تحقیر امیز و رکیک استفاده می کرد و با صدای بلند می خندید و دود سیگارش را توی صورت من فوت می کرد. چند جا هم که واقعا رنجیدم گفت » چی شده حالا؟ دارم شوخی می کنم. تو چقدر تازگی ها عن شدی». لبخند بی رمقی زدم و وقتی از ماشین پیاده شد نفسی کشیدم. از دیشب تا الان نشستم و لیستی نوشتم و دیدم که این دوست قدیمی من توی مدت دو ساعت حدودا 15 تا لتنرانی بار من کرد و باور کنید که کتفم هنوز  در جایی که محکم کوبانده شده درد می کند. شاید اگر دو سال پیش بود من حتی متوجه اش هم نمی شدم، شاید حتی به نظرم باحال هم می امد. این بار اما به نظرم رفتارش فقط دور از ادب و وحشیانه آمد.

راست می گفت من واقعا عن شده بودم. تازه یادم اومد که این رفتار بیشتر ما ایرانی هاست. بی ادبی؛ بی توجهی، با صدای بلند حرف زدن، رعایت نکردن اداب معاشرت؛ رنجاندن آدمها با کلام و اسمش را بامزگی گذاشتن… من سالها با این فرهنگ بزرگ شده بودم و هیچ مشکلی نداشتم اما فقط چند سال کافی بود که ازش دور بمانم. توی تمام این مدت؛ تمام دوستانی که از فرهنگ های دیگه ی دنیا داشتم هیچ کس چنین رفتارهای مبالغه امیز و خشنی نداشت. حالا که بعد از مدتی با یک هم وطن معاشرت می کردم متوجه این تضاد رفتاری می شدم. واقعیت اینه که  ما واقعا مردم» شدیدی» هستیم. خودمان دوست داریم اسمش را گرم بودن بگذاریم اما خط باریکی است بین گرما و صمیمیت و گستاخی و بیشتر ادمها این را درک نمی کنند. همه چیز ما با یک جور شدت و تندی و تا حدودی خشونت همراه است. منظورم واقعا سطحی از خشونت کلامی و فیزیکی است که بین ما جریان دارد و خودمان حتی بهش آگاه هم نیستیم. نگاه کنید حتی توی میهمانی ها، چطور دست هم را می کشیم که مثلا بیا وسط برقص، آیا واقعا این درجه از خشونت لازم است، چرا مچ دست هم را فشار می دیم؟  چه کسی به ما اجازه می دهد که با کف گیر به زور غذا توی ظرف مهمان بریزیم؟ باور کنید همه ی اینها بی ادبی و تجاوز به حریم طرف مقابل است. پرسیدن از خصوصی ترین مسایل مردم بدون کسب اجازه بی ادبی و تجاوز به حریم مردم است؛ مثلا ما بدون کسب اجازه حق نداریم از کسی بپرسیم که چقدر حقوق می گیری؟ چرا ازدواج نکردی؟ چرا جدا شدی؟ با صدای بلند حرف زدن حرکت وحشیانه ای است. چرا موقع حرف زدن با هم، توی راهرو یا حتی با تلفن انقدر داد می زنیم؟

چرا انقدر لا به لای حرفها راحت به هم نیش می زنیم؟ واقعا فایده ی گفتن حرفی که طرف مقابل را برنجاند چیست؟ واقعا حالا استفاده از کلمه های رکیک انقدر بامزه است؟  واقعا مثل یک گراز رفتار کردن اسمش باحال بودن است؟ ما واقعا ملت عجیبی هستیم. از یک طرف صاحب گنجینه ای از شعر و ادبیاتیم  و ادعای معنویت و ادب داریم و پر از تعارف و تکلفیم (موقع رد شدن از یک در ساعت ها به هم تعارف می کنیم ) از یک طرف این طور اسان وقتی با هم احساس نزدیکی می کنیم به هم صدمه ی روحی و حتی جسمی می زنیم و به طور کلی هیچ اداب رانندگی؛ زندگی؛ معاشرت پذیرفته شده و روشنی نداریم. شایدم آن دوست گرامی حق داشت؛ من واقعا تازگی ها خیلی عن شدم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)