مدرسه فمینیستی: چندی پیش مقاله ای تحت عنوان «جنبش های قومیتی و مطالبات زنان»[1] به قلم نوشین احمدی خراسانی در سایت «مدرسه فمینیستی» چاپ شد که خانم خراسانی می خواهد در آن مقاله رابطه فعالین زنان مرکز گرا را با فعالین زنان غیر فارس تبیین و فرموله کند که کاری است ضروری و باید از خانم احمدی خراسانی تشکر کرد که شجاعت بخرج داده و گفتگو درباره یکی از مهمترین مسائل اجتماعی را شروع کرده است اما متاسفانه در مقاله ایشان از ادبیات و اصطلاحاتی استفاده شده است که اصل مساله را تحت الشعاع قرار می دهند.

 

گفتنی است که رشد جنبش های ملی درایران  در دهه های اخیر که ناشی از گسترش شهر نشینی و بالا رفتن آگاهی ملی از یک طرف و تشدید ستم ملی توسط حکومت مرکزی از طرف دیگر است بسیاری از گروههای مرکزگرا را که خیال می کردند همه چیزاز تهران هدایت خواهد شد، نگران ساخته بویژه که جداشدن غیر فارس ها از تشکل های سراسری وایجاد تشکل های مستقل ملی بعضی ها را عصبانی کرده وبه چاره اندیشی واداشته است.

 

من با همه ارزش واحترامی که به فعالین زنان داخل کشور دارم و با درک شرایط سختی که فعالین جنبش های اجتماعی در داخل کشور دارند وهمچنین با توجه به تاثیری که نوشته خانم نوشین احمدی خراسانی می تواند روی افراد بی خبر از موضوع داشته باشد یادآوری چند نکته مهم درباره مقاله ایشان را ضروری می دانم تااشکالات مواضع خانم خراسانی هم برای خودشان و هم برای دیگران آشکار شود و درصورت تمایل به بازبینی نظریات خود بپردازند.

 

روشن است که خانم احمدی خراسانی حق دارد هر طور که دلش بخواهد فکر کند و اظهارنظر نماید و من البته با حرفی که ایشان می زنند مخالفم اما بقول ولتر تا پای جان ایستاده ام که ایشان بتوانند حرف خود را بزنند ولی خشونت کلامی در تمام جملات نوشته اش موج می زند که قومیت نامیدن ملل غیر فارس ساکن درایران وخرده فرهنگ گفتن به فرهنگ ملی آنان، جدائی طلب خطاب کردن به استقلال طلبان ملی، عدم تحمل اندیشه های دیگر و زیر پا گذاشتن پرنسیپ های دموکراسی با بکار بردن کلمات تحقیرآمیز نمونه هائی از خشونت کلامی ایشان است.

 

نداشتن تولرانس و درک نادرست از دموکراسی و آزادی عقیده و رواج خشونت که مصداق بارز آن تحقیرغیر فارس ها باساختن جوک های توهین آمیز می باشد، در ایران چنان رایج شده است که حتی مدعیان آزادیخواهی و برابری طلبی  نیز وقتی به مهمترین گسل اجتماعی ایران یعنی گسل مرکز و پیرامون و افزایش نیروی گریز از مرکز برخورد می کنند متاسفانه تا حد یک مدافع آپارتاید سقوط می کنند و از تمامیت ارضی و زبان فارسی تابو می سازند و باین ترتیب حقوق ملی و حقوق فرهنگی غیر فارس ها را انکار می نمایند. نباید از یاد برد که در دوران ما دولتهای توتالیتر با کنترل کامل رسانه ها عملا فرهنگ جامعه را کنترل و هدایت می کنند و آنگونه که برای بقای حاکمیت خود مفید تشخیص می دهند فرهنگ سازی کرده واز طریق سیستم آموزشی، فرهنگ عدم تحمل مخالف را به جامعه تلقین می کنند و چنین است که این دولت ها  کشورشان را اداره نمی کنند بلکه آنرا کنترل می کنند.

 

خانم نوشین احمدی خراسانی پیشگامی زنان غیر فارس را درمبارزه برای برابر حقوقی زنان با مردان بعنوان یک واقعیت می پذیرند و می خواهند ازاین پتانسیل واقعی برای ارتقاء جنبش زنان مرکز گرا (که ایشان آنرا جنبش زنان ایران می نامند) استفاده بکنند ولی بین آنان تمایز قا ئل می شوند و  درنظر نمی گیرند که درزندگی روزمره یک زن غیر فارس هویت جنسیتی با هویت ملی برهم منطبق شده است و زنان مبارز غیرفارس نمی توانند یکی از این دو هویت را فدای دیگری بکنند. برای من آذربایجانی که با معیارهای جهانی دموکراسی از نزدیک آشنا هستم و منشور جهانی حقوق بشر را مبنای فعالیت مدنی خود قرارداده ام دفاع ازهویت ملی ام همراه با دفاع از برابری و دموکراسی مهمترین انگیزهای مبارزاتی ام  می باشند و من تنها نیستم. بدینجهت تازمانی که زنان مرکزگرا هویت ملی زنان غیر فارس را برسمیت نشناسند نمی توانند آنان را تنها با طرح مسائل جنسیتی شان به جنبش زنان مرگز گرا نزدیک کنند.

 

در جنبش زنان طی دهه ها زنان غیرفارس در میان زنان مرکز گرا مستحیل و هویت باخته بودند و مطلقا به خواسته های فرهنگی و ملی آنان توجه نمی شد. در جلسات و گردهمائی های زنان از ستم ملی، از ستم فرهنگی و اقتصادی و سرکوبی در مناطق غیرفارس و از عقب نگاهداشتن برنامه ریزی شده ملل غیر فارس نه تنها صحبت نمی شد بلکه طرح این مسائل را تضعیف جنبش سراسری و بخطر انداختن تمامیت ارضی تلقی می کردند.

 

در این جلسات از قتل های ناموسی در خوزستان، خودسوزی زنان درکردستان، از سنگسار زنان در آذربایجان و… صحبت می شد بدون اینکه به تبعیض اقتصادی و فرهنگی در آن مناطق پرداخته شود و توضیح داده شود که عقب ماندگی مناطق ملی ناشی از سیاستی است که از نظر جامعه شناسی «استعمار داخلی» نامیده می شود. از کودکان خیابانی و ترک تحصیل کودکان بحث می شد بدون اشاره به هویت اتنیک این کودکان که عموما کودکان خانواده های مهاجر از مناطق غیرفارس به تهران هستند و الی آخر تا اینکه بخشی از زنان غیر فارس به این نتیجه رسیدند که باید مسائل خود را در دفاع از زبان مادری خود و از موضع هویت ملی خودشان پیگیری بکنند واین مستلزم فاصله گرفتن از مرکزگرا ها بود. خانم احمدی خراسانی در جستجوی راههای ارتباطی با آنهاست اما ظاهرا در محیطی که خانم خراسانی فعالیت دارند اوضاع خیلی آشفته است و شبح جدائی و جدائی طلب بالای سر همه پرواز می کند زیرا خانم خراسانی مجبور شده زنان مرکزگرا را که آنان را «غیر قومیتی» می نامند، نصیحت بکنند که به زنان «قومیتی» نزدیک بشوند و بین جدائی طلب ها و برابری خواهان فرق بگذارند و همه را با چوب جدائی طلبی نرانند.

 

سیاستی را که خانم احمدی خراسانی دررابطه با زنان غیر فارس به همفکرانش توصیه می کند تازگی ندارد. این خط فکری از سیاست شکست خورده گروههای سیاسی سراسری بعاریت گرفته شده است. این گروهها «کمیسیون مساله ملی» تشکیل می دهند که در اصل نه برای حل مساله ملی و برابر حقوق کردن غیر فارس ها با فارس ها بلکه دقیقا برای استفاده از نارضایتی های موجود در میان ملل غیر فارس و کانالیزه کردن آن نارضایتی ها در خدمت حکومت مرکزی وتلویحا فارس می باشد. البته بجای کلمه فارس از کلمه ایران استفاده می کنند زیرا بطور طبیعی فارس رابرابر با ایران می دانند.

 

برابر دانستن ایران با فارس چنان عادی شده است که سالهاست فریاد تاجیک ها و افغانها را بلند کرده که چرا ایرانیان شعرای فارسی گوی را ایرانی می نامند.

 

در اینجا مشکلی که مرکز گرا ها دارند به تعریف ایران وایرانیت بر می گردد. کشوری که از سال 1936 به بعد رسما در دنیاایران نام گرفته باقی مانده امپراطوری صفوی است وعلیرغم اینکه کشورهای متعددی از شمال و جنوب وشرق و غرب این امپراطوری جداشده اند اما ساختار امپراطوری آن همچنان باقی مانده است و می دانیم که همه امپراطوری ها از ملت های مختلف تشکیل می شوند. با روی کارآمدن رضا شاه درسال 1925 بخاطر منافعی که جهان خواران آنروز داشتند همین باقی مانده امپراطوری صفوی، دولت – ملت جدید نامیده شد و با رسمی شدن زبان فارسی، زبان اکثریت ساکنان این جغرافیا قدغن و مورد ستم واقع گردید. ازآن تاریخ ممالک محروسه قبلی به ایران آریائی تبدیل گردید و پان ایرانیسم بعنوان ایدئولوژی این دولت – ملت برگزیده شد و سیستم آموزشی وسیله رواج آن ایدئولوژی گردید بطوری که هر دانش آموزی اگرمطالعاتی غیرازمتون درسی نداشته باشد، با گرفتن دیپلم متوسطه ذهنیت پان ایرانیستی پیدا می کند، امری که همه شاهد آن هستیم.

 

این دولت – ملت سازی مصنوعی ازبقایای یک امپراطوری نتوانست یک هویت واقعی برای ایران وایرانی تولید کند و حفظ این دولت – ملت تا به امروز تنها با زورسرنیزه وسرکوب غیر فارس ها عملی شده است.

 

پان ایرانیسم که ایدئولوژی رژیم قبلی بود هرگز از دایره فارس ستایان و آسیمیله شده ها در فرهنگ فارسی فراتر نرفت و پس از انقلاب مشکل دوچندان گردید. کافی است پا را از ایران بیرون بگذارید تا ببینید که ایرانیان خود را چطور معرفی می کنند: عده ای خود را «پرس» معرفی می کنند، آذربایجانی ها خود را ترک آذربایجانی، کردها خودشان را کرد، عربها خود را عرب، بلوچ ها خود را بلوچ و ترکمن ها خودرا ترکمن معرفی می کنند.

 

خانم نوشین احمدی خراسانی متوجه این بحران هویت و درهم گوئی ناشی ازآن نیست بدینجهت زنان را به قومیتی وغیر قومیتی تقسیم می کند ولی توضیح نمی دهد چرا هشت میلیون نفر آذربایجانی درشمال رودخانه ارس بعنوان «ملت» برسمیت شناخته می شوند و عضو رسمی سازمان ملل متحد هستند ولی سی میلیون نفرازهمین آذربایجانی ها درجنوب رودخانه ارس با همان زبان، تاریخ وفرهنگ « قوم» خطاب می شوند؟

 

حکومتکران آگاهانه از اصطلاح «قوم» درباره ملل غیر فارس ساکن در ایران استفاده می کنند زیرا اگر ازکلمه «ملت» استفاده بکنند باید «حق تعیین سرنوشت ملل بدست خودشان» را که از اصول حقوق بین الملل است برسمیت بشناسند و چون حاضر نیستند این حق طبیعی را برسمیت بشناسند لذا کلمه تحقیر آمیز «قوم» را بکار می برند که زندگی ماقبل شهرنشینی را تداعی می کند و توضیح نمی دهند که در کجای دنیا قوم سی میلیون نفری وجود دارد و چرا آذربایجانی ها که از قرن نوزدهم تجدد و سیستم آموزشی مدرن رابه ایران آورده اند اکنون از تحصیل بزبان مادری خود محروم هستند و در قرن بیست یکم «قوم» نامیده می شوند؟

 

جوهر کلام خانم نوشین احمدی خراسانی درمقاله اش بصورت جملات زیر بیان می شود:

 

«…اما مسئله ای که در این میان وجود دارد آن است که جنبش برابری خواهانه زنان در ایران معاصر، علاوه بر جنبش های برابری خواهانه و مدنی قومیتی، زبانی و… با نوع دیگری ازجنبش قومیتی روبروست که خود را در چارچوب «جدائی طلبی» تعریف می کنند. طبعاَ هدفی که جنبش های جدایی طلبانه قومیتی، اعلام کرده اند معطوف به «برابری و تبعیض زدایی از قانون» نیست بلکه خواهان برپایی و تشکیل کشور دیگری حول قومیت واحد هستند. بی شک این نوع جنبش های جدایی طلب قومیتی در نهایت نمی توانند فصل مشترکی با جنبش برابری خواهانه زنان بیایند و از همین رو جنبش زنان در ایران ناگزیر است که میان دورویکرد «جدایی طلبانه» و« برابری خواهانه» قومیتی (که درسال های اخیر در میان اقلیت های مذهبی و قومیتی هم به شدت فعال شده) تمایز قائل شود و هم پیمانان خود را در میان جنبش های قومیتی زنان که قائل به برابری هستند شناسایی کند. اما متأسفانه گاه می بینیم که بخشی از فعالان جنبش زنان، هیچ تفاوتی میان این دو رویکرد قائل نمی شوند و بسیار پیش می آید که همه این جنبش ها را به یک چوب می رانند: با چوب «جدایی طلبی». روشن است که حاصل این نگاه تعمیم گرا و غیرمسئولانه چیزی نیست به جزناتوانی در ایجاد ارتباط با حرکت های حق خواهانه ی اقوام ایرانی، و بد فهمی از ماهیت جامعه چند فرهنگی ایران….»

 

متأسفانه خانم احمدی خراسانی در پاراگرافی که نقل شد درنقش یک رهبر حزبی ظاهر می شود و نه درنقش فعال برابر حقوقی زنان و با طرد زنانی که آنان را جدائی طلب می نامد عملا زنان را به خودی وغیر خودی تقسیم می کند و در پی ارتباط وجذب زنانی است که اندیشه سیاسی مشابه خانم خراسانی دارند یعنی نوعی عضوگیری حزبی  و ایدئولوژیک واین نقض آشکاراصول و معیارهای تشکل های مدنی است که داشتن دیدگاه سیاسی مستقل راحق هرفرد وجزئی از حقوق انسانی واولیه افراد میداند. مقصود  من در اینجا دفاع از این یا آن تفکر نیست بلکه نشان دادن تفکر طرد گرائی است که حقیقت را درانحصار خود می داند و مثل احزاب سیاسی، سیاست اتحاد و ائتلاف مشروط تعیین می کند.

 

اشکالات متدیک جدی نیز درمقاله خانم نوشین احمدی خراسانی وجود دارد مثلا خانم خراسانی زنان غیر فارس را به جدائی طلب و برابری خواه تقسیم می کند و جدائی طلب ها را طرد می کند. این نوع برخورد مکانیکی وساده کردن مساله به دورانداختن بچه با آب تشتی که بچه در آن شسته شده است شباهت دارد زیرا با این متد نه تنها نمی توان نیرو جذب کرد بلکه ارتباطات اندک موجود زنان فارس با زنان غیر فارس نیز که طیف گسترده ای را تشکیل می دهند  قطع می شود.

 

زنان غیر فارس دارای گرایشات سیاسی وایئولوک متعددی هستند و درعین حال همگی معتقد به فعالیت مدنی و دموکراتیک می باشند این زنان ضمن مبارزه برای برابرحقوقی زنان با مردان، برای حل مساله ملی راه حل های بسیار متفاوتی را مطرح می کنند. بطور خلاصه می توان گفت کلیه زنانی که به شکلی برای حقوق ملی و یا بخشی از حقوق ملی خود مبارزه می کنند «زنان هویت طلب» نامیده می شوند درمیان هویت طلبان اعم از زن یا مرد کسانی هستند که معتقدند اگر اصول 15، 19 و 48 قانون اساسی فعلی بدرستی اجرا شود مساله ملی در ایران حل می شود. عده ای هستند که صرفا روی مساله زبان و فرهنگ تاکید دارند و معتقدند اگرآموزش به زبان مادری انجام بگیرد مسائل حل می گردد اما اکثریت کسانی که صاحب نظر درمساله ملی هستند معتقدند که مساله ملی تنها با بدست آوردن «حق تعیین سرنوشت ملی» قابل حل است و حتی دموکراسی نیز قادر نیست مساله ملی را حل کند زیرا اگر دموکراسی مساله ملی راحل می کرد می بایست مساله ایرلند را در بریتانیا، که زادگاه دموکراسی است، حل بکند و یا دموکراسی فرانسه نتوانسته است مساله ملی کرس را حل کند و نمونه های دیگری از این نوع در کشورهای اروپائی زیاد است.

 

باید دانست که موضوع مساله ملی، رهائی (امانسیپاسیون) است و نه دموکراسی و کسانی که می گویند باید دموکراسی برقرار شود تا مساله ملی حل گردد موضوع را وارونه مطرح می کنند زیرا ملت سازی و دولت سازی مقدم برایجاد سیتم حکومتی دموکراتیک است و بدون حل مساله ملی نمی توان ازدموکراسی درکشورهای کثیرالملله حرف زد. حل مساله ملی مقدمه دموکراتیزاسیون جامعه است نه حاصل آن. سوسیالیسم طی هفتاد سال دراتحاد شوروی نتوانست مساله ملی را حل کند و با انحلال اتحاد شوروی، ناسیونالیسم درکشورهای تازه استقلال یافته  باردیگر با قدرت بمیدان آمد.

 

بلحاظ تئوریک مساله ملی شباهت زیادی به مساله زنان دارد موضوع مساله زنان نیز امانسیپاسیون است. تازمانی که زنها در یک جامعه رهائی پیدا نکنند، نمی توان ازآزادی و دموکراسی واقعی درآن جامعه حرف زد وحق طلاق درمساله زنان نیزدرست مانند حق تعیین سرنوشت درمساله ملی است.

 

 

طرفداران حق تعیین سرنوشت در میان فعالین ملی اشکال مختلفی را برای حل مساله ملی پیشنهاد می کنند عده ای طرفدار «خود مختاری» عده ای دیگر طرفدار «خودگردانی» بسیاری طرفدارفدرالیسم اتنیک و عده ای نیز طرفدار فدرالیسم استانی هستند. طرفداران کنفدرالیسم نظیر سوئیس هم زیاد است.

 

بخش رادیکال طرفداران حق تعیین سرنوشت از استقلال ملی دفاع می کنند. این عده معتقدند که در ایران نژاد پرستی و استعمار داخلی وجود دارد و تبعیض درحق ملل غیر فارس طی نودسال گذشته در مغز طبقه حاکمه مرکزگرا چنان رسوخ کرده است که حاضر نیستند حتی به تعهدات بین المللی خود که درسازمان ملل متحد قبول کرده و زیر آن تعهدات امضاء گذاشته اند، عمل بکنند لذاتنها با استقلا ل ملی می توان از این تبعیض ها خلاص شد.

 

لازم به تذکراست که درمیان فعالین ملل غیرفارس درایران، جدائی طلب وجود ندارد بلکه استقلال طلب وجود دارد. تجزیه طلبی در تقابل با تمامیت ارضی قرار دارد.کسانی که اصطلاح تجزیه را بکار می برند تمامیت ارضی را ازلی و ابدی فرض می کنند درصورتیکه مرزها درطول تاریخ بوجود آمده اند تا تغییربکنند.

 

در ایران تجزیه طلبی طبق قانون جرم است درحالی که استقلال طلبی در قوانین بین المللی، یک خواست مشروع و حق است. لذا وقتی کسی تجزیه طلب معرفی می شود عملا همچون یک مجرم درنظر گرفته می شود.

 

ازطرف دیگر گرایشات سیاسی گوناگون درجنبش های ملی، ثابت وابدی نیستند و فعالین ملی درجریان فعالیت خود مواضع خودرا تغییرمی دهند بقول معروف فقط مرده ها و احمق ها نظرشان تغییر نمی کند. باین ترتیب فعالین جنبش های ملی رانمی توان به دو دسته میانه رو وتند روتقسیم کرد و عده ای را جدائی طلب وعده دیگری را برابری خواه نامید و یکی را بردیگری ترجیح داد. با درنظر گرفتن تنوع گسترده عقاید درمساله ملی تقسیم بندی خانم احمدی خراسانی ذهنی وغیر قابل اجراست و بجای حل مشکل برمشکلات موجود می افزاید.

 

هنگامی که اتحادیه اروپا تشکیل شد بسیاری فکر می کردند مساله ملی با ازبین رفتن مرزها دراروپا برای همیشه حل شد درصورتیکه امروز می بینیم نه تنها حل نشده بلکه تشدید شده است و حل مساله ملی ربط چندانی به دموکراسی ومرزهای مصنوعی ندارد.هم اکنون دربریتانیا مساله اسکاتلند بمرحله نهائی رسیده است و پارلمان بریتانیا تصویب کرده است که درسال 2014 درمیان اهالی اسکاتلند رفراندوم صورت بگیرد تا معلوم گردد که می خواهند مستقل بشوند یا با بریتانیا بمانند.

 

حکومت خود مختار کاتالان دراسپانیا اعلام کرده است که سال آینده رفراندوم برگزارخواهد کرد تا ازاسپانیا جدا شود زیرا حکومت مرکزی مادرید، کاتالانیا را استثمار می کند. دربلژیک فلامان های هلندی زبان می خواهند ازوالون های فرانسه زبان جدا بشوند زیرا معتقدند که قرنهاست والون ها آنان را استثمار کرده اند. درایتالیا لامبارد ها درایالت ثروتمند شمال سودای جدائی از روم را در سر دارند. البته هنوزمعلوم نیست این رفراندوم ها منجر به جدائی گردد چنانکه ایالت فرانسه زبان کبک در کانادا تابحال دوبار رفراندوم برای استقلال انجام داده و در هر دو مورد رای نیاورده است و هم اکنون حزب استقلال طلب کبک حکومت محلی کبک را در دست دارد ولی ازکانادا جدا نشده است. در همسایگی ایران کردستان عراق عملا درپوشش فدرالیسم ازعراق جداشده است اما اسما جزئی ازعراق می باشد. دنیا حق استقلال ملتها را برسمیت شناخته و تنها در ایران و بعضی از کشورهای عقب مانده است که اموری ازاین قبیل هنوز تابو می باشند.

 

جنبش زنان دردنیا جزوجنبش های مدرن واومانیست محسوب می شود. گام اول دراومانیست بودن اعتقاد به اصالت انسان است بدون هیچگونه تبعیض وفرق گذاشتن بین انسان ها. خانم خراسانی خود را برابری طلب می نامند و حتما می خواهند که زنان از نظر حقوقی با مردان برابر باشند ولی با تعجب متوجه می شویم که ایشان زنان استقلال طلب را طرد می کنند واین یک تناقض آشکار میان اندیشه وعمل ایشان است.

 

علاوه بر موارد فوق خانم نوشین احمدی خراسانی درسیاستگزاری زنان استقلال اطلب را طرد می کند که اتفاقا اغلب ازفعال ترین ها درمیان همزبانان خود هستند این نوع سیاستگزاری  حق داشتن عقیده مستقل را از زنان غیرفارس صلب می کند و در عمل بطور غیرمستقیم از زنان غیر فارس می خواهد که از همزبانان خود جدا بشوند و به کسانی بپیوندند که هویت ملی و هویت فرهنگی آنان را انکار می کنند ولی زنان غیر فارس (که خانم خراسانی آنان را بصورت تحقیر آمیز زنان قومیتی می نامد) اعم از ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و غیره خوب می دانند که «چراغی که بخانه رواست به مسجد حرام است». زنان غیر فارس اگر امروز فعال و مطرح و درمیان همزبانان خود پذیرفته شده هستند دقیقا بخاطر فاصله گرفتن آنان از سیاستی است که خانم احمدی خراسانی پذیرش آن سیاست را تجویز می کند.

 

پانوشت:

 

 

 

[1] http://www.feministschool.com/spip.php?article7366

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)