۱. رابطه ی ما با مردگانمان چیست اگر به مرگ طبیعی جان از کف داده باشند؟ شاید طبق آن نظریه ی روانشناسی مشهور نخست انکار و بعد به تدریج چانه زدن و فرافکنی و خشم و غم و در نهایت پذیرش. نام این فرآیند را سوگواری گذاشته اند که با تجربه ی از دست دادن فرد عزیزی آغاز می شود، وقتی تکه ای از وجود آدمی کنده می شود و او باید ذره ذره این زخم را تحمل و تجربه کند تا دوباره به جهان واقعیت بازگردد. در این مسیر نام و خاطره ی عزیز از دست رفته در فضای درونی ما وارد می شود و ما آماده می شویم برای ادامه ی زندگی بدون او اما با حضور او در جان.
رابطه ی ما با مردگانمان چیست آنگاه که به ناحق جان از کف داده اند؟ بر اثر یک تصادف یا سهل انگاری؟ چنین زخمی البته همواره تا حدی ترمیم ناپذیر میماند و ردّی از خود به جای می گذارد؛ در قالب احساس گناه از خطایی که سهمی در مرگ عزیزمان داشته یا حس حسرت یا پوچی از اینکه چرخ روزگار تا چه حد بی وفا و بی رحم است.
رابطه ی ما با مردگانمان چیست آنگاه که خونشان به ناحق ریخته شده است؟ این سوگی است که هرگز به انجام نمی رسد. آنها که مظلومانه جانشان ستانده شده است همواره برمی گردند و ما این را پیش از هر ساحت دیگری از ادبیات جهان می دانیم: وقتی پدر هملت به خونخواهی خود بازمی گردد تا کار ناتماماش را در جهان به اتمام برساند. آن روح سرگردانی که کابوس قهرمان داستان می شود، چرا که حرمتش هتک شده، ناجوانمردانه به قتل رسیده و کارش هنوز با این جهان به پایان نرسیده است، بازمی گردد. بهرام بیضایی در «چریکه ی تارا» در شمایل «مرد تاریخی» همین مضمون را به تصویر کشیده است؛ مردی از تبار فراموش شده، از «سپاه چهل تن» که «نامی از آنها در تاریخ نیست» و حق آنها ادا نشده است، بازمیگردد تا وظیفه اش را به انجام برساند. مردگان برمی گردند تا از شرافت لگدمال شده شان پاسداری کنند و راهشان را ادامه دهند. ارواح مردگان جفادیده نامشان را در گوش زندگان زمزمه می کنند و در جستجوی رهایی اند و آرامش.
۲. نسبت ما با مردگانمان، با خونهای به ناحق ریخته نوعی سوگواری ناتمام است که تا زمان دادخواهی ادامه می یابد. اخلاق دادخواهی ریشه در نسبت ما با مردگانمان دارد. از نخستین روزهای جنبش «ژینا» از هر گوشه و کنار این سرزمین روایتی جمعی آغاز شد که در ظاهر دلایل پیوستن به این جنبش و حمایت از آن را بیان می کرد: «برای…». روایت جمعی «برای…» حکم احضار مردگان را دارد و هم حکم احضار همه ی لحظاتی را که در قتلگاه حکومت مرگ کشته شدند. در این میان کدام «برای…» ماندگار می شود؟ در یکی از این روایت ها فردی نوشته بود «برای حذف تصویر دختران از کتاب های درسی». چنین روایتی ماندگار نمی شود چرا که وسعت دادخواهی اش در چهارچوب دولت ابراهیم رییسی ـ عضو هیئت مرگ ـ نیز ممکن است. آن روایتی ماندگار می شود که نام مردگان را صدا می کند و : «برای مهسا امینی»، «برای محسن محمدپور»، «برای خدانور لجعی»، «برای محسن شکاری»، «برای نوید افکاری»، «برای فرزاد کمانگر»، «برای ندا آقاسلطان»، «برای محمد مختاری»، «برای اعدام شدگان دهه ی خونبار شصت»، «برای مادران خاوران»، «برای بیژن جزنی»، «برای میرزادهی عشقی»، « برای میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل». خاطره ی گذشته ناگهان بر ما آشکار می شود و در گوشمان صدایی می پیچد: مرا بخوان! مرا فریاد بزن! تاریخ این چنین بدل به روایت نام ها می شود، روایت ارواحی که کار ناتمامی در جهان دارند و حقی بر ما زندگان: حق دادخواهی.
۳. دادخواهی اما نگاهی رو به آینده نیز داد و تصویری از فردا را در ذهن ما ترسیم می کند. «برای» هم به معنای «به خاطر» فردی یا تجربه ای است و حکم وفاداری به یک دوست، به یک همراه و همرزم را دارد و هم حکم غایتی را دارد که «برای تحقق آن» می کوشیم. «برای آنکه دیگر این ظلم تکرار نشود»، «برای آنکه دیگر جان عزیزی گرفته نشود»، «برای زیستن در جهانی عادلانه تر و آزادتر». دادخواهی بدون تخیل آینده به تصویری از محاکمه ی قاتلان فروکاسته می شود. اما دادخواهی صرفاً محاکمه ی جانیان نیست، بلکه گام برداشتن در همان مسیری است که مردگان در راه آن جان عزیز خود را از کف داده اند. دادخواهی کل تاریخ را در لحظه ی اکنون فرامی خواند تا هم نام مردگان را فریاد بزند و هم از فردا بگوید.
۴. شاید یکی از وجوه تلخ هر انقلابی آن است که قربانی می طلبد: تا خونی ریخته نشود گویی روح انقلاب بال و پر نمی گیرد. اما آیا در این صورت انقلاب همان خون آشامی نیست که با آن می ستیزد؟ چرا که ماشین کشتار نیز از ویرانی و خونریزی و غارت و استثمار بدنها و زمین است که سیراب می شود. اما انقلاب نه از خون که از فریاد دادخواهی خون های به ناحق ریخته است که بر فراز سرزمینی بال میگسترد. چه بسیار خون های ریخته و جان های به ناحق گرفته شده که بدل به فریاد انقلاب نشد و به جای آن تنها ماشین کشتار را تقویت کرد. اما روح انقلاب ناگهان همه ی این ارواح سرگردان را به نام فرا می خواند. انقلاب سرجمع فریادهای دادخواهی است و سرجمع نام هایی که شاید حتی پیش از این هرگز نشنیده بودیم. و هر نامی که فراخوانده می شود گویی به محض ورود هدیه ای به انقلاب تقدیم میکند: یکی «نامش اسم رمز انقلاب می شود»، یکی رقصش را و تصویر ابدی دستان زنجیرشده به ستونش را پیشکش میکند و یکی «خدای رنگین کمان» را.
۵. نام مردگان از تصویرشان مهمتر است. تصویر البته گاهی رنگ و بویی به انقلاب میبخشد، اما این نام است که به یکسان میان همگان تقسیم می شود. انقلاب «ژینا» نباید تنها بازنمای صاحبان تصویری باشد که گاهی م یکوشند به لطف باز یهای تصویری و رسانه ای، نامشان بیشتر از سایرین شنیده شود. انقلاب «ژینا» باید انقلاب همه ی بی چهرگان، بی صدایان و در یک کلام همه ی آن هایی باشد که سایه اند. ارتشی از سایه ها که نه نامی از خود، بلکه نام همه ی مردگان را صدا میزنند. این تأکید بر نام ها چه بسا ما را از شرّی که از آغاز بیخ ریش این جنبش بوده است رهایی ببخشد؛ شرّ بازنمایی تصویر و تکثیر آن، شرّ بازنمایی شدن توسط آنهایی که چهره دارند؛ از آنجلینا جولی گرفته تا مجله ی تایمز تا انواع و اقسام سلبریتی های سیاسی و غیرسیاسی.
نسبت ما با جانهای به ناحق گرفته شده چیست؟ دادخواهی. ما سوگواریم، اما سوگی که هرگز رهایمان نمی کند. وفاداری به انقلاب چیزی نیست جز وفاداری به مردگان. مردگانی که تنها تیتر خبرها یا گزارشی از رقم بالای کشته شدگانی نیستند که قرار است مو به تنمان راست کند. مردگان نام هایی اند بر لبانمان، نداییاند در گوشمان و سایه هایی اند بالای سرمان.
۶. آیا ما داریم از وجدان معذبی سخن می گوییم که همواره پریشان است و عذاب وجدان رهایش نمی کند؟ نمی تواند به زندگی عادی بازگردد ولی نمی تواند نام مردگان را نیز از ذهن پاک کند؟ آیا دادخواهی یعنی تمدید احساس گناه تا اطلاع ثانوی؟ وجدان معذب جز احساس گناه چیزی تجربه نمی کند و این احساس گناه ذره ذره او را در خودفرو می بلعد و به تحقیر و سرانجام ویرانی خود منجر می شود. دادخواهی و سوگواری ناتمامی که از آن سخن می گوییم اما چیزی بیش از احساس گناه و پریشانی است. وجدان معذب باید از خود بپرسد که چگونه می توان به مردگان وفادار بود؟ اگر یکی با جانش، نام خود را به انقلاب تقدیم کرد و یکی خدایش را من میتوانم چه چیزی را با تقدیم کنم؟ سوژه ی دادخواه نام مردگان را فراموش نمی کند، فریاد می زند و قصه شان را روایت می کند. سوژه ی دادخواه همچنین آینده را تخیل می کند و آن تخیل را زیست می کند. بدون این دو، بدون این فریاد و این خیال چیزی به نام دادخواهی وجود نخواهد داشت. وجدان معذب باید به جای ماتم گرفتن و تحقیر خود دریابد که وفاداری «یک تمرین روزمره است» که شامل آفریدن می شود. او چگونه می تواند در این آفرینش جمعی مشارکت کند؛ اگر نمی تواند به ارتش سایه ها بپیوندد شاید بتواند «در سایه» نام مردگان را فریاد بزند، شاید بتواند در زندگی روزمره ی خود به اشکال ستمی که تجربه میکند «نه» بگوید. مسئله بر سر بازیابی خود در میانه ی میدانی است که در آن هم گذشته ای هست و مردگانی، هم آینده ای و تخیلی. مشارکت در انجام کار ناتمام مردگان تنها با وفاداری به این اصل ممکن است که ما نه فقط زخم خورده و داغدیده ایم که به واسطه ی این زخم اکنون در حال خلق و آفرینشیم. نه گناه بلکه زندگی.
نسبت ما با مردگانمان، با جانهای به ناحق ستانده شده چیست؟ وفاداری، دادخواهی و آفرینش.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.