“آدم در عشق­بازی تن خود را در تمامیتش حس می­کند. زیر دستان دیگری، تن با همۀ خودش، فراتر از هر اتوپیایی وجود می­یابد. زیر انگشتان دیگری که بر بدن آدم می­لغزند، تمام بخش­های نادیدنی تن شروع به بودن می­کنند. بر لبان دیگری، لب­های خود آدم احساس می­شوند. در دیدگان نیمه­بازش چهرۀ خود آدم قطعیت می­یابد. این جا نگاهی هست که پلک­های بستۀ آدم را می­بیند. پس معاشقه هم مثل مرگ و آینه اتوپیای تن را فرومی­نشاند، خاموشش می­کند، آرام­ش می­کند و در جعبه­ای جاش می­دهد که آن را در خود می­بندد و مُهر می­زند. هم از این روست که وهمِ آینه و تهدیدِ مرگ به هم می­مانند. و این که ما به رغم این دو چهرۀ هولناکی که بر عشق تنیده­اند باز هم مشتاقانه عشق­ می­ورزیم تنها یک دلیل دارد: در معاشقه، تن همین­جاست”.
پانوشت: متن بالا ترجمۀ بند پایانی مقالۀ “تن اتوپیایی” از میشل فوکوست که به شکل یک سخنرانی رادیویی در دسامبر سال ۱۹۶۶ ایراد شده است. تن از نظر فوکو بخش­هایی اتوپیایی دارد: مثلن پشت گردن آدم که برای خود او قابل مشاهده نیست؛ یا این که آدم بدنش را به عنوان یک تمامیّتِ واحد نمی­تواند ببیند. این “غیاب”، همان چیزی­ست که تن را به اتوپیا شبیه می­کند: اتوپیا هم غایب­ست؛ ناکجاست. تصور تن به عنوان یک “کلّ واحد” اول از طریق تجربۀ آینه حاصل می­شود. کودک توی آینه برای اولین بار می­بیند که تنِ تمام دارد. فوکو اضافه می­کند  که در یونانیِ زمان هومر واژه­ای برای دلالت بر “کلّ بدن” وجود نداشت. هومر کلمۀ یونانی دالّ بر “بدن” را برای اشاره به “لاشه” به کار گرفت، یعنی تنِ مُرده که در  وحدت و تمامیتش آن جاست. پس مرگ و آینه تن را به عنوان یک کلّ واحد قابل­تصور می­کنند و این یعنی از غیاب و اتوپیای تن می­کاهند. و حالا در متن کوتاهی که ترجمه شد حرف از این است که چطور در معاشقه هم جنبه­های غایب بدن وجود می­یابند و از قلمرو اتوپیا خارج می­شوند.
منبع متنِ ترجمه­شده:

Foucault, Michel, Die Heterotopien. Der utopische Körper, Zwei Radiovorträge, suhrkamp taschenbuch wissenschaft, 2013, S. 35-6.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)