اولین بار که جنازه دیدم هشت یا نه سالم بود
توی شهرک کوچیکمون که همه خونه هاش پای ریل قطار بود یکی از کارمندها خودکشی کرد
دم صبح بود به جای اینکه مثه باقی صبح های خیلی از سالهای عمرش صبحونه بخوره و از در جلویی خونه بره بیرون به سمت اداره، صبحونه نخورده از در پشتی رفت بیرون و نشست پای ریل ها
…یکی از همسایه ها دیدش ولی فقط تعجب کرد و به روی خودش نیاورد، فضول که نبود
ساعتی یه قطار از اونجا می گذشت
کمی نشست تا قطار از دور سرو کله اش پیدا شد
نزدیکتر که شد از جاش پاشد و پرید زیرش
همه اهالی جمع بودن پشت خونه پای ریلها
شهرک کوچیکمون پلیس ملیس نداشت
یه استواری بود از یکی از دهات اطراف اومده بود اسمش استوار حمومی بود
بیچاره خیلی تلاش می کرد که جمعیت رو از صحنه دور کنه و نذاره که ما بچه ها به تیکه پاره های جنازه نزدیک بشیم ولی قدش خیلی کوتاه بود و کسی ازش حساب نمی برد
زنگ زده بود که از شهر بیان کمکش ولی طول می کشید تا برسن
ما بچه ها اون دور و بر می پلکیدیم
چند تا از ریش سفیدای شهرک یه پارچه بزرگ آورنن و تیکه های پیدا
شده رو توش گذاشتن
ما از هر فرصتی استفاده می کردیم و به جنازه نزدیک می شدیم
شنیدیم که یکی از پیرمردها به اون یکی گفت انگشتاش نیست
این جمله توی ذهن ما بچه ها موند
انگشتاش نیست
بعد از صحنه دورمون کردن
از فرداش زندگی به روال عادی خودش برگشت ولی ما در هر فرصتی که گیر می اوردیم میرفتیم پای ریلها و دنبال انگشتاش می گشتیم
یه روز یکی از بچه ها یه تیکه استخون پیدا کرد
آورد نشون داد و گفت ایناهاش یکی از انگشتاشو پیدا کردم همین جا زیر تراورس افتاده بود
استخونو ازش دزدیدم و بردم به مامانم نشون دادم
مامان مامان این انگوشتشه که پیدا نمی شد
مامانم خیلی عصبانی شد رفت و با مدیر مدرسه ماجرا رو درمیون گذاشت فرداش جلسه اولیا و معلمین تشکیل شد و ساعتها مشورت کردن که چی کار کنن کخ ما بچه ها دیگه نریم پای ریلها
روز بعدش سر صف منو دوستامو صدا کردن و آوردن جلو
مدیر با یه تیکه ترکه انار اومد و کف دست هرکدوممون پنج ضربه زد
اگه یک بار دیگه برین پای ریلهاو دنبال انگشت مرده بگردین پوستتونو می کنم
این تنها راه حلی بود که به ذهن اون جماعت می رسید …بیچاره های مریض
از اون روز به بعد ما بچه ها باز هم پای ریل رفتیم و دنبال انگشت ها گشتیم ولی دیگه چیزهایی رو که پیدا می کردیم از هم نمی دزدیدیم وبه کسی نشون نمی دادیم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)