مولانا در مثنوی معنوی ابیاتی دارد؛
گر ببینی روی زشت آن هم تویی
گر ببینی عیسی و مریم تویی
او نه این است و نه آن، او ساده است
نقش تو در پیش تو بنهاده است
نگرش ما به خدا یا دین ورزی ما، متأثر از خلقیات ماست، مقتضای اندیشه و آرمان ها یا بی دانشی و فقدان آرمان های ماست. مقتضای ژنتیک و تولد و تربیت و آرزوها و عجز و ترس و ناتوانی و آرزو اندیشی، زندگی یا مرگ اندیشی، دیکتاتوری یا دموکرات منشی، زشت بینی یا زیبا نگری ماست. متأثر از فرهنگ، آداب و رسوم و سنن ماست. برآیند ذهنیات و تجلیگه درونیات ماست. متأثر از تمایلات نفسانی ماست. اگر روحیه و منش دیکتاتوری، خود شیفتگی و خودخواهی داشته باشیم، خدا را دیکتاتور، جبار و اهل انتقام، تلقی می کنیم. اگر روحیه دموکرات، متساهل و دگر پذیری داشته باشیم، خدا را مهربان و اهل گذشت و تساهل و مدارا خواهیم دید. اگر در خانواده و سنت مردسالار به دنیا بیاییم، خدا را مردسالار می دانیم و در تولید و باز تولید سنت قیم مآب و ولایت مدار می کوشیم. اگر جهان بینی سنت مدار و تکلف آمیز داشته باشیم، خدا را پر تکلف و سخت گیر تلقی و تصور می نماییم. و اگر انسان را حق مدار و آزاد بدانیم، خدا را به گونه ای می بینیم که حقوق حقه انسان ها را بسط می دهد و ظرفیت و استعدادهای او را در بستر جامعه حق محور و آزاد و برابر متحقق می کند.
به قول خیام،؛ زان روی که هست کس نمی داند گفت. هیچ انسانی بصورت خالص تصوری از خدا نمی تواند داشته باشد. همواره، این پیش فرض ها و مفروضات و مقبولات ما است که در تصورات از خدا نقش بازی می کند. وقتی اندیشه ها و ایدئولوژی ها و خیال ورزی ها و آرزوهای خود را در هیأت و شکل خدا، فرافکنی می کنیم، شاید برای خودمان اشکالی نداشته باشد. اگر چه این صور و خیال و ایده ها و مفاهیم و انگاره ها، باید در یک جامعه آزاد و برابر با به رسمیت شناختن تفاوت ها و تنوع و حق انتخاب در همه صور و اشکال آن، تنزیه یابد و اصلاح شود تا هر دم در مسیر تعالی و تکامل قرار گیرد. اما چنانچه بخواهیم آرزوها و خیال اندیشی، ذهنیت و دیدگاه و برداشت و ایده های خود را که دین یا خدا تلقی و تجسم کرده ایم، بر دیگران تحمیل کنیم، که خدا این است، نه غیر این. خواست خدا این است و لا غیر، تقدیر خدا این است و لا غیر. مشکل از همین جا آغاز می شود. تصادم، برخورد و جنگ و جدال از اینجا آغاز می شود. اینکه برای تصور و خیالی و در بهترین شرایط ایده و اندیشه ای، انسان ها را مقابل هم قرار دهیم، غیریت ایجاد کنیم، تحت این عنوان که اسلام ناب این است، حقیقت ناب این است، تنها نمایندگان راستین حقیقت ما هستیم. در این صورت، رویه و روالی خطرناک پایه گذاشته ایم و برای این تصور که ما وظیفه داریم مردم را به بهشت ببریم، دنیا و زندگی را به جهنم تبدیل نموده ایم.
مفهوم ثابتی از خدا یا دین وجود ندارد. مفهوم ثابت یعنی بت، بت پرستی. همواره چون علم بشر حدودی دارد، مفهوم خدا در آن حدود ظاهر می شود و ایده ما را شکل می دهد. خواست خدا چون تصور خدا در تغییر است. اسلام و دین و ایده ناب به گرفتن هوا در مشت می ماند. این خیال موهوم را باید کنار نهاد. تنها ایده و اندیشه ای به واقع نزدیکتر و سازنده تر است که روشنی و گرمی ایجاد کند و زندگی را امن تر و انسانی تر سازد.
تنها ایده ای به صورت و سیرت خدا نزدیک تر است، که رنج و درد و آلام آدمی را کاهش دهد، هر چه بیشتر آزادی و همبستگی انداموار ایجاد کند. حق تعیین سرنوشت و تنوع و تفاوت انسان ها را به رسمیت بشناسد. به رهایی از فقر و جهل و تبعیض و ظلم و ترس و ریا و استبداد و استثمار و استکبار و استحمار بینجامد. گشوده به مسیر حق و عدل باشد. جان انسان ها را صرفنظر از عقیده و جنسیت و دینداری یا بی دینی حرمت بنهد. صلح خواه و خیر خواه و روادار و پر تسامح باشد. و هیچ کس را کامل و معصوم و مقدس نداند.
آنچه حقیقت دارد، این است که انسان ناتمام است و همواره باید بیاموزد و ذهن و ضمیرش را هر دم از آلودگی های محیطی، نا اندیشیده و ژنتیک و ناشی از تولد و اتفاق و توهم پیراسته کند. نه تنها انسان را موجودی ناتمام بداند بلکه تصور خدا و تعبیر انسان از خواست خدا را ناتمام بداند. این تنها در جامعه دموکراتیک امکان دارد.
در مسیر زندگی، بیش از هر چیز دیگری باید دغدغه انسان و حقوق و آزادی ها و شکوفایی استعدادها و هنرهای او را داشت، نه ادیان یا مذاهب یا ایدئولوژی ها. زیرا ادیان و ایده ها برای انسانند، نه انسان برای دین و برده ی آن. چون ضعیف تر و آسیب پذیر تر از انسان وجود ندارد. خدا یا ایده ها مواظب خود هستند، ضمن اینکه متغیرند. این انسان است که درد و رنج و سختی و زجر را متحمل می شود نه خدا. خدا از نگاه ادیان خود را بی نیاز دانسته است. پس این انسان است که در سیاه چاله های استبداد و در ظلمت قرون وسطی، در جنگ و سرکوب و خشونت و خصومت، در دیکتاتوری و ارعاب و وحشت و حاکمیت جهل و جنون، رنجور و دردمند می شود، بیمار می شود، می گرید، پریشان می شود، زجر و سختی می کشد و می میرد. چنانچه تصور از خدا یا دین ورزی ما هر دلیلی عوض شود آیا آن انسان هم با تغییر تصورات ما زنده خواهد شد؟ آیا انسانی که شکنجه شده و یا در زندان های تنگ و تاریک و مخوف زندانی شده و یا از حق و حقوق انسانی اش بدلیل دین یا مذهب یا عقیده یا جنسیت و عدم همخوانی با تصورات ما محروم یا کودک خردسالی که به کودک همسری گرفته شده و … با تغییر تصورات و عقاید، به حالت قبل بر خواهد گشت؟ وقتی چنین است چرا باید بجای ایده ها و تصورات و عقاید و مذاهب و ادیان و غیره، دغدغه انسان را نداشته باشیم؟
هر دین یا ایده و مرام و مسلکی در ابتدای راه برای این به وجود آمده تا دردی از دردها را دوا و مشکلی از مشکلات را کم کند. راهی به رهایی باشد، امید و معنی و شادی بیافریند، سختی های زندگی را قابل تحمل کند و افق های نو بگشاید. اما در ادامه مسیر ، خود به بخشی از مشکلات تبدیل شده است. به این دلیل که فراموش می کند که ایده ها و تصورات و اندیشه ها برای رشد و شکوفایی و بهبودی و تعالی زندگی انسان ها شکل گرفته اند، نه چیز دیگری. به این دلیل که ایده و تصور خود از خدا و اندیشه را مقدس و کامل می پندارد. به این دلیل که، چون زمانی این ایده رهگشا بود و نافع، پس همیشه این گونه است.
ایده ها و ادیان و مذاهب اگر مهم هستند، بخاطر رشد و شکوفایی انسان ها و پاسداشت مقام و منزلت و حفظ حرمت و حریت و کرامت انسان هاست که مهمند. دین، مذهب و سایر اندیشه ها و ایده ها، از جان شیفته و جویای کمال انسان ها برآمدند تا تعالی بخش زندگی انسان ها باشند. چنانچه ایده ها و تصورات بطور فزاینده، به آگاهی و آزادی و برابری و صلح و عدالت اجتماعی و همبستگی و امنیت فیزیکی و روانی و رواداری و محبت و شفقت و رهایی از فقر و جهل و ترس و ظلم و آزادی از استبداد دینی و غیر دینی منتهی نشوند. در این صورت یا به اصلاح آنها باید همت گماشت یا آنرا کنار نهاد. زیرا ادامه آن مسیر به قربانی شدن انسان ها می انجامد. همان که در ابتدای راه برای نجات و تعالی و پاسداشت مقام او آمده بود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.