که عشق آسان نمود مشکل ها
نویسنده : رخش رستم
اپیزود اول :
صبح زود بلند شدم تا باقی کارهای باقی مانده و تمیزکاری خونه شب قبل را تکمیل کنم. چون باید صبح میرفتم سرکار و برای شب مهمون داشتم. اونم مهمونی که برای بار اول داشت میومد و هیچ شناختی ازش نداشتم. تو دلم دعا میکردم کاش بعد از یه گشت تو شهر و گپ با هم برود هتل و نیاید تو اپارتمان کوچک و حقیر من و صبح باز باهمدیگر ملاقات کنیم. چون علی رغم تعارفی که کرده بودم که من یک کلبه درویشی دارم و اورا دعوت کرده بودم از ظاهر خودم و آپارتمان خجالت میکشیدم.بالاخره طبق روال هرروز رفتم سر کار . طول روز فکر چطور پذیرایی کردن از مهمونم بودم که هم خوب و مرتب باشه هم جواب چمدان هدیه اش تا حدی باشه و هم خیلی تو خرج نیوفتم جون تازه بیکار شده بودم و حاضرم نبود م به کسی هم رو بندازم پولی قرض کنم.
راستش دوهفته قبلش در یک مراسم سخنرانی برای اولین بار همدگررا بعد از حدود یکسال آشنائی مجازی در واتشاپ دیده بودیم. او یکی از مشهورترین استادان حرفه من بشمار می رفت و من تصادفی یکسال قبل یک ایمیل بهش زده بودم و تولدش را تبریک گفته بودم و با کمال تعجب دیدم جوابم را داد و سپاسگزاری کرد. پررو شده بودم دوباره ایمیل زدم استاد جان من چطور می توانم مثل شما معروف و پولدارشوم. پاسخ داده بود که پولدار که نیستم ولی برای شهرت و اعتبارحرفه ای بایددانش و شعورت را خیلی بالاببری
دوباره نوشتم ایا حاضرید کمک کنید تا بالا بیایم . با محبت جواب داده بود خیلی وقت ندارم و کلی راهنمائیم کرده بود . من دیگر ول کن نبودم و به مناسبت های مختلف باو ایمیل می زدم .
___________________________________________________________
اپیزوددوم-
مدتی بعد از طریق آگهی های حرفه ای که در شهر انجام شده بود فهمیدم استاد در آذرماه برای یک سخنرانی به شهر ما خواهد امد. مهمان شهرمان خودش با ایمیل من را دعوت به سخنرانی کرد. بال و پر درآورده بودم که شخصا من را دعوت کرده است و کلی جلوی دوستان و همکلاسی های دانشگاه پز می دادم.
آنروز تو اون مراسم که با کلی دروغ توانسته بودم از سرکار در بروم برای اولین بار اورا دیدم .مهمان ما مردی سن و سال دار شیک پوش و خوش سخن که همه می خواستند خودرا باو نزدیک کنند.اولین باری بود که اورا می دیدم آنهم به دعوت خود مهمان که کلی برایم حس خوب داشت. آن روز سخنرانی از در سالن سخنرانی که وارد شدم تصادفا او هم همان زمان وارد شده بود. نمی دانم چطورشد ناخوداگاه دست بلندکردم تا مرا بشناسد. اوهم دستش را تکان داد.موقع ورود به جلسه من را دعوت به نشستن در ردیف جلو که مخصوص مهمانان ویژه بود کرد و مرا بغل دست خودش نشاند. اول احساس شرم و خجالت داشتم . جالب انکه موقع ناهار هم از میزبانان درخواست کرد من و همکارم سرمیز ناهار با او باشیم. حسابی خرکیف شده بودم چون قبلش به خیلی از دوستانم که پز می دادم با استاد مراوده ایمیلی دارم مرا مسخره می کردند و باورنداشتند! دوازده سال از طلاقم می گذشت و تا آن روز با هیچ مردی وارد رابطه عاطفی نشده بودم و چون از زیبائی هم بهره مند بودم مرتبا از طرف کفتاران حریص در معرض طعمه بودم جوری که از مردان گریزان شده بودم ولی نمیدانم آن روز چرا بی اراده شده بودم . بعد از سخنرانی همه مدعوین در پارک مجاور سالن سخنرانی قدم میزدند من هم باو نزدیک شدم و گرم گرفتم . اورا به صرف چای در چای خانه کردم و او بامهربانی اجازه پرداخت صورتجساب را بمن نداد. وقتی عازم فرودگاه بود اجازه خواستم با یکی از همکارانم اورا تا فرودگاه همراهی کنم . موقع خداحافطی ان چنان دستانش را فشردم گویا چندین سال است اورا می شناسم. بعد از خداحافظی یک حس مطبوع و خوشی سراسر وجودم را فراگرفته بود زیراکه کسی که همه برای دیدنش سرو دست می شکستند مرا شخصا به سخنرانی دعوت کرده بود و بعد هم مرا کنار خودش نشاند و بعد هم در پارک کلی خوش وبش کردیم ویک عکس یادگاری هم در کنارش گرفتم که هرگاه بی حوصله میشوم و می خواهم خاطراتم را مرور کنم به آن عکس نگاه می کنم. تازه تلگرام راه افتاده بودو ما در تلگرام چت می کردیم. در یکی از چت ها پرسید مجردم یا متاهل و من جواب دام مجرد ولی اگر یکروزی دیدمتان مفصل می گویم. نمیخواستم موصوع ازدواج و طلاقم را تلفنی بازگو کنم که خودش داستان پراز دردی بود .
_______________________________________________________________
اپیزودسوم-
تصادفا یک هفته بعد برای گذرانیدن یکی از امتحانات تخصصی عازم تهران شدم و موضوع را باو تلفنی اطلاع دادم .گفت امدی یک سر بیا دفترشرکت ببینمت. من که از خدا می خواستم به محض ورود به تهران بهش زنگ زدم. گفت ناهار جائی نرو رستوران رزو کرده ام! وقتی به اتاق کارش وارد شدم موقع دست دادن مرا به آرامی درآغوش گرفت وگونه هایم را بوسید ومنهم بی اختیار گونه هایش را بوسیدم . اصلا انتظارش را نداشتم تحویلم بگیرد. مرا بیکی ازرستوران های معروف و دنج تهران برد و بعد ناهار تا محل امتحان همراهیم کرد . بعد از امتحان هم منتظرم ماند و مرا تا خانه خاله ام همراهی کرد و موقع پیاده شدن یک جمدان کوچک به رسم هدیه بمن داد. در خانه خاله ام جرئت بازکردن چمدان را نداشتم وقتی به شهرستان برگشتم و چمدان را گشودم انگشت حیرت بدندان فشردم. با سلیقه کلی کادو شامل شورت ، کرست و لباس خواب و چندتا پیرهن شیک؟!
طبیعت زن با زرنگی و توجه خاص همراه است لذا با دیدن هدایا که با سلیقه عالی بسته بندی شده بودند یک احساس رمانتیک بهم دست داد.آیا او هم مثل من شده بود؟! هدایا حرف های بسیاری با خودش داشت که فقط من از کنه آن با خبربودم. دربرگشت بهش تلفن زدم بابت پذیرائی و هدایا تشکرکردم و گفتم اگرروزی بشهرستان من امدید یک کلبه درویشی هست مرا سرافراز کنید. در واقع لاف علی گلاب آمده بودم جون اصلا تصور آمدن مجدداورا نداشتم. ولی رعد و برق زده شد در اواخر بهمن ماه چون یکباره زنگ زد و گفت برای ماموریتی فردا عازم شهر ما است.
برای استقبال ازمردی که ناخوداگاه در قلبم رخنه کرده بود بدون توجه به اختلاف سنی بیش از ۲۵ سال با یک دسته گل کوچک بفرودگاه رفتم . استقبال خیلی عادی و ساده گذشت و با هم بیکی از مال های بزرگ شهر رفتیم . اولش قهوه و کیک و گپ و گفتگویی که شاید خیلی از حرفها را نمی شنیدم چون توی ذهنم خیلی چیزا رو مرور میکردم. خیلی خیلی ! بعد از مال گردی مرا بیک رستوران برای شام دعوت کرد و بعد شام احساس کردم راست راستی می خواهد بیاد خانه من. خدائیش من دعوت خودم را جدی نگرفته بودم .بالاخره علی رغم ترسی که وجودم را فراگرفته بود نگران رفتن به آپارتمان محقرم هم بودم و دلهره از همه چیز تا رسیدن خونه حالا ترس از خیلی چیزایی که تو کافی شاپ بود تموم شده بود جاش کلی خجالت و گرمای شرمساری وجودم گرفته بود چون حتی یه دونه میوه برای پذیرایی هم در یخچال نداشتم . بالاخره با همه استرس و خجالت و فکر به سمت خونه با تاکسی رفتیم. دیگر اخرشب شده بود .دم درب خونه خواهش کردم آرام بالا بیاید چون صاحبخانه فضول دارم. تاآن روز هیچ مردی را بخانه دعوت نکرده بودم جزپدر و برادرم و صاحبخانه هم می دانست مجردم. با کلی ترس وارد آپارتمان شدیم. وارد خونه که شدیم مرادرآغوش گرفت ولی طوری رفتارکردم که نتواند لب هایم را ببوسد. بعد سری به اتاقم زد و کمدهای لباس را نگاه کرد . فکرکردم عمدا اینکارراکرد تا اگر لباس مردانه ای در کمد نباشد مطمئن شود مجردم و مرد دیگری در زندگیم نیست. مجددا یک ساک کوچک برایم هدیه اورده بود.. بعد از طلاقم هیج رابطه ای با مرد نداشتم و مدتی بود که واژنم هم دچار عفونت شده بود و بعلت بی پولی حوصله دکتررفتن نداشتم . کمی صحبت کردیم . ساک را باز کردم مجددا پر کادوی زنانه و چندتا کتاب رمان بود. گفت لباس ها را بپوشم . از ترس لباس درآوردن خواهش کردم دفعه بعد بپوشم . کفت دلش می خواد مرا با لباس خواب ببیند ولی طفره رفتم. موقع خواب لحافی روی زمین پهن کردم تا او بخوابد و خودم بروم در اتاق خواب به تنهائی بخوابم. جمله ای گفت که هنوز هروقت تکرارش می کنیم می خندیم. گفت پس من را دعوت کرده ای دعای کمیل بخوانیم ؟ دستم را گرفت و مرا درآغوشش کشید و کونه هایم را بوسید و گفت بیا اینجا کنارم بخواب خیالت راحت کاری ندارم. آن چنان این جمله را با اطمینان گفت که ناخوداگاه در کنارش آرمیدم.این شب رویائی در خاطرات ما به « شب اول» مرسوم شده است. خدائیش من هروقت این شب را باشب اول ازدواجم مقایسه می کنم بخودم و شانسم نفرین می فرستم که آ« شب ازدواج دمادم صبح با نفرت صرفا از ترس آبرو خودم را تسلیم مردی کردم که عذابم داده بود.
_______________________________________________________
اپیزود جهارم-
بغل هم خوابیده بودیم کنار بخاری و گرمای بخاری و گرمای تن مان قاطی شده بود. دستان جادوئیش در یک آن زیر تی شرت روی اندامم می رقصید و با یک مهارت خاصی کرست و تی شرت را از تنم درآورد. مقاومت بی فایده بود چون تنم گرگر گرفته بود. زنی ریبا که دوازده سال تنهائی و مرارت و بی کسی راتجربه و یکباره خودرا درآغوش مردی می دید که بدون شناخت قبلی صرفا با دانسته های عمومی یکنوع علاقه خاص بهش پیدا کرده بودم. سرم را روی سینه هایش گزاردم و داستان زندگیم و این که در جامعه کفتارانی هستند که فقط بدنبال تن و بدنم هستند و با چه بدبختی امرار معیشت می کنم و علاقه دارم تحصیلاتم را ادامه دهم و خلاصه سیر تا پیاز زندگیم را گفتم. یک نوع حس اعتماد و اطمینان خاص به او در من پیدا شده بود. مشکل واژن را هم گفتم که فعلا قادر به انجام عمل جنسی نیستم. فکر کنم اولش ترسید نکند من مرض مقاربتی داشته باشم. در عشق بازی مهارت خاصی داشت که در دلم می گفتم حقا که راست می گویند استاد بی نظیری است کاری کرد که بناگهان دیوانه ارگاسم شدم بدون این که خودش دچار شهوت جنسی شود. از این که مراعات مرا می کرد و دخول انجام نداد لذت بردم. اولش فکر می کردم این هم یکی مثل سایرمردها آمده بکند و برود! اما او ثابت کرد هستند مردانی که زن را صرفا برای اندام و تن و سکس نمی خواهند. او دنبال تسخیر من بود بود نه تصرف. بمن اطمینان داد تا روزی که خودم امادگی نداشته باشم دخول انجام نخواهددادووقتی اینکاررا خواهدکرد که من با میل آمده تسخیر باشم ؟! .
ان شب تا سخرگاهان همه اندامم و سینه هایم را لمس و نوازش کرد بطوری که احساس لذت همه وجودم را فراگرفته بود.
صبح زود از ترس صاحبخانه از خانه بیرون زدیم و همچون یک تاره عروس و داماددست همدیگررا گرفته بودیم و رفتیم به همان پارکی که اولین باراورا انجا دیدم.بعد ازصبحانه تا عصرش با یک تاکسی دربست مرا به کلیسیای سن پیتر برد و در انجا بود که در گوشه خلوت کلیسیا برای اولین بار لبان همدیگررا بوسیدیم . برایتان جالب است زن و مردی شب در آقوش هم نوعی سکس را بدون بوسیدن تجربه کنند. من ازترس این که او تحریک شود تا صبح از بوسیدنش خودداری کردم علیرغم ک خودم به ارگاسم کامل رسیده بودم . تنها کاری که کرد آلت تناسلیش را بدستم داد و من با تعجب از اینکه هیج نعوظی ندارد فکرکردم چرا این قدر کوچک است .شب دوم بود که فهمیدم جه اشتباهی کرده ام و رستم من دارای گرزی وزین است
__________________________________________________________________________________________
اپیزود پنجم-
عصر انروز استاد به تهران بازگشت وسه روز بعد در یک عمل غیرمنتطره مبلغ قابل توجهی به حسابم پول واریرکرد . گفت برو با ودیعه کردن این پول یک آپارتمان کوچک برای خودت اجاره کن تا اگر آمدم آنجا تب و لرز صاحیخانه نداشته باشیم . بال درآورده بودم بفاصله دوهفته یک آپارتمان یکخوابه مناسب تهیه کردم. استاد ساکن ایران نبود و بین ایران و امریکا در مسافرت . قرار بود شب عید برود امریکا .حالا دیگر وجودم اورا می طلبید .اصرارداشتم قبل از رفتن مسافرت بیاید خانه وکاشانه ام را ببیند . درست دوشب قبل ازعید و مسافرت با کلی تاخیر هواپیما که تا ساعت دوشب طول کشید به خانه جدیدم امد. قبلش همان لباس خواب زیبائی که برایم هدیه اورده بود پوشیده و منتظر رستم خودم بودم تا همچون رخش به او رکاب بدهم. از در که وارد شد گفت جل الخالق ! زن تو چقدر زیبا و خوش اندام مثل رخش شده ای و چنان مرادرآغوش گرفت انگار صد سال است در انتطارم بوده است. اسم مرا رخش گذاشته بود و من هم اورا رستم خطاب می کردم. آن شب که در خاطرات ما به« شب دوم» معروف است علیرغم عدم دخول بعلت بیماری من و مردانگی او ، که کمال دقت را داشت با من همراه شود ما تا صبحگاهان بارها سکس و معاشقه و مغازله و معانقه کردیم . لذتی که هنوز که هنوز است تکرار می کنیم . من آن روزها بعلت درک سنتی از سکس چیز خاصی جز مدل زنانه ایرانی نمی دانستم ولی او چنان آموزسی بمن داد که رسما به عنوان سرسپرده جنسی او درآمدم. برخلاف گفته های دوستانم تنها مردی بود که تا من را به اوج نمی رسانید خودش را خلاص نمی کرد. او لذت لیسیدن و چشیدن و بوسیدن و هماغوشی مستانه را با شراب به من یادداد که یاداوری آن مرا به سکرات فرومی برد.او من شب دوم زندگیم را دقیقا مثل یک تازه عروس با من جنان رفتارکرد که هرگاه بیادمی آورم میخواهم هرشب عروس شوم !
_________________________________________________________________________________________
اپیزود ششم – نتیجه گیری
بعد اون شب بود که روزگارم خیلی خوب گذشت. بهمن آغاز یک دوستی عاشقانه و قشنگ شده بود. البته از نطر او که بسیار محتاط بود این رابطه علنی و افشا نشود همیشه یک نگرانی هائی بوجود می امد. اما من زن تنهای تنها که مشکلات معیشتی هم مرا داغان کرده بود. با تشویق و استخدام من در یک شرکت معتبر مرا بجائی رسانید که توانستم دکترای خودم را بگیرم و ان چنان شادی در چشمانم بدرخشد که زیبائیم را صد جندان نماید. همه دوستانم رشک می برند که زن پیر می شوی برو ازدواج کن یا دوست پسر بگیر حالشو ببر. غافل از این که من رستمی دارم که اگر انها بدانند درصدد قاپیدنش برمی آیند. زیباترین خاطرات عشقی و سکسی را برایم فراهم آورد. بلافاصله بعد از دومین شب هماغوشی ترتیب عمل جراحی بیماریم را داد و واژنم بعد مدتی آماده تسخیر او شد تا بعد از مدتها زن یودن و سکس و عشق را تجربه کنم. تنها نگرانیم تاهل او و رابطه طلاق عاطقی او با همسرش است که برای من مهم نیست ولی او به آن حساس است. بعضی موقع با همکاران متاهلم صحبت می کنیم همه از رابطه سکسی و رفتارمردشان می نالند و یکی از همکارانم میگه مدتهاست درآرزوی یک شاجه گل از طرف شوهرش است غافل از این که رستم من هربار که به دبینم میاد با یک دسته گل زیبا گلچین به سلیقه من میاد . یکبار روز تولدم یک دسته گل گرانقیمت زیبا را که از بهترین گل فروشی شهرمان سفارش داده بود به شرکت آوردند تا مدتها همه همکارانم می پرسیدند ناقلا بگو کی فرستاده و منهم می گفتم برادرم فرستاده است ؟!
مرد یک غار تنهائی دارد که اگر زن زرنگ بتواند به آن غار وارد شود مرد را شکارکرده و می توانداحساس مشترک را در زندگی و سکس به نمایش بگذارند. من نیز در این مدت کوشش کردم به پاس محبت های مردی که دوستش دارم خودم ، تن و اندامم و روح وجسمم را بیدریغ دراختیارش بگذارم و بر خلاف قصه های خاله زنکی تا امروز او این اخلاص من را ببازی نگرفته بویژه در رابطه جنسی و سکسی همه زوایای جسم و روح مرا شناسائی و به آن پاسخ می دهد.
رستم من برای زنی که به علت نداری یک مسافرت عادی برایش مثل یک رویا بود کاری کرد که تولدم را روی عرشه کشتی تفریحی استانبول و لذت سالگرد آشنائی مان را در هتل سربفلک کشیده دوبی برگزارکرد و رخش آن دوشب تمام وجودش را با شراب دراختیاررستم بود و اجازه دادتا رستم معبد رخش را از هر دری بازگشاید و لذت تمام رخش را نصیب رستمش نماید زیرا رخش فهمیده که زن و زندگی صرفا در مرد وآبادی معنی دارد. امروز که این روایت را می نویسم رخش خانم پا جای پای استادش گذاشته و سخنرانی و کلاس برگزار می کند و بعد سخنرانی که او بمن زنگ می زند و نکته های خاص و یا اشکال من را برایم بازگو می کند وجودم غرق اخساس و تعلق باو می شود جون او باعت فروریختن ترس و دادن شجاعت بمن شد. همیشه می گوید زن نترس .نترس و شجاع باشد هرجاهم گیرکردی رستم پشتت است.
الهی من قربون قدوبالای رستمم بروم

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.