«دشمن اصلی در خانه است»
کارل لیبکنشت
اکنون بیش از یک ماه است که از بزرگترین بحران سیاسی حاکمانی که انقلاب اجتماعی سال ۵۷ مردم را مصادره کرده و بر گرده آنها سوار شدند میگذرد. خیزش سراسری جاری درست موقعی اتفاق افتاده که رژیم رویای تبدیل شدن به یکی از بازیگران جهانی را در سر میپروراند. علیرغم هیاهوی دستگاه تبلیغاتی رژیم و همدستان ایرانی دستگاه تبلیغاتی مسکو در غرب برای توطئه نشان دادن این خیزش و وصل کردن آن به این و آن کشور و پرونده سازی برای مردم به خیابان آمده، گستردگی و استمرار و پویایی خیزش کنونی ثابت کرده است که این جنبشی است که ریشهای عمیق و تاریخی در مطالبات دموکراتیک مردم ایران دارد. مطالباتی که نه ایدئولوژی و زبان «معتدل» اصلاحطلبان در سال ۸۸ قادر به پاسخگویی به آن بود نه گردانهای آدمکش سپاه و بسیج امروز قادر به خاموش کردن آن خواهند بود. قتل مهسا امینی توسط رژیم جرقهای بود که منجر شد به انفجار انبار تضادهای درونی انباشته شده رژیم فاشیستی[۱] حاکم با آتش خشم تلمبار شده تودهها برای تحقق مطالبات دموکراتیک و ضداستبدادی خود. این سطح از بربریّت رژیمی که با ادوات نظامی به مدارس حمله میکند و دانش آموزان و دانشجویان را میرباید و زندانیان را به آتش میکشد فقط و فقط نشانه آن است که دستگاه رسانهای و فرهنگی و تبلیغاتی رژیم کاملاً ورشکسته شده و به این خاطر بنا دارد با سرکوب حداکثری و گرفتن همه کس و بستن همه راهّهای ارتباطی صرفاً از این بحران عبور کند.
اول اینکه عصیان زنان در ایران و تودهای شدن آن، در میانه حاشیه امنیتی که قدرتهای استبدادی منطقهای در سایه جنگ جاری در اوکراین برای رژیم حاکم ساختهاند، به یکباره چرت رهبر بیمار را آشفته کرده و بحران جانشینی رژیم را به بحران بقاء رژیم پیوند داده است. آنچه در این مرحله از خیزش در وهله اول به چشم میآید خشم پایان ناپذیر تودههاست نسبت به تحقیر و سرکوب سازمانیافته زنان در ایران. پیام زنان روشن است: اجازه طالبانی شدن ایران را نمیدهیم! رژیم مستبد و متجاوز و شکنجهگر باید سرنگون شود! اتحاد و شجاعت بینظیر زنان در ایران و همبستگی زنان تحت ستم در افغانستان از مبارزه زنان ایران به روشنی نشان میدهد که پیکار زنان برای زندگی و آزادی این قدرت را دارد که آغازگر موجی از تحولات دموکراتیک در منطقه شود.
خیزش متحدانه و گسترده ملل تحت ستم از کردستان و آذربایجان تا بلوچستان همصدا با سایر مناطق ایران به روشنی بیانگر شکست پروژههای پر هزینه تفرقه افکنانه و تجزیه طلبانه دستگاه تبلیغاتی رژیم و نا آگاهی جنگ سردی هایی است که با خوش رقصی حول ترانه «امنیت ملی» در واقع به دنبال صلح طبقاتی هستند.
دوم اینکه نباید از یاد ببریم که موج جدید حضور تودهها در خیابان در بستر بحران اقتصادی شدیدی اتفاق میافتد. رژیم سرمایهداری ملوکالطوایفی حاکم بر ایران دچار ورشکستگی است و بورژوازی راهزن مسلط بر شریانهای اقتصادی کشور میخواهد به سیاق هیات حاکمه با زور و چماق از اردوی کار بیگاری بکشد و حاصل کار آن را به غارت ببرد. همانطور که شورشها و خیزشها و موج اعتصابات چند سال اخیر نشان داده اند چنین وضعی نمیتواند بدون مقاومت ادامه یابد. رژیم حاکم بر ایران دیگر نه در میان تودهها مقبولیتی دارد و نه قادر است اطمینان خاطر متحدان طبقاتی خود را تامین کند. حاصل چنین وضعی وحشیتر شدن دستگاه تضمین نظم فاشیستی است. به عبارت دیگر رژیم حاکم بجز سرکوب و ارعاب هیچ برنامه دیگری برای گذر از بحران کنونی ندارد. اما از طرف دیگر در جنبش نیز اینبار خصلتی تهاجمی پیدا کرده است. تنبیه سرکوبگران توسط تودهها و حمله به مراکز اعمال قهر همچون فرمانداریها و پایگاههای پلیس و مساجد و حوزهّای علمیه نشان دهنده آن است که آنچه در جریان است کم از جنگ داخلی ندارد. فارغ از اینکه در تئوری و تصورات خود مدافع یا مخالف چنین وضعی باشیم نمیتوان عینیت آنرا انکار کنیم. خصلت تهاجمی جنبش و تداوم و گستره آن به معنی آن است که دیگر وضعیت به یک ماه قبل باز نخواهد گشت. امروز وارد مرحله جدیدی شدهایم که در آن توالی و شدت اعتراضات از آنچه در چند سال گذشته دیدیم بیشتر خواهد شد. در جنگی فرسایشی به سر میبریم که در آن حاکم قادر به حکومت نیست و محکوم حکومت حاکم را نمیخواهد.
نکته سوم فقدان اپوزیسیون یا رهبری مقبول سیاسی است. در حال حاضر خشم تودهّها علیه تمامیت رژیم فاشیستی آنقدر هست که آنها را برای به عقب نشاندن و تنبیه و در نهایت فروپاشاندن آن با یکدیگر متحد کند. به عبارت دیگر رژیم حاکم آنقدر منفور و زبون است که مبارزه ضداستبدادی علیه آن به خودی خود توانسته تودهّای جان به لب رسیده را متحد کند. اما در عین حال همه میدانیم که در پس این امید به رهایی از چکمهّهای استبداد حاکم نگرانی عمیقی نیز وجود دارد: این که قدرت به دست چه کسی خواهد افتاد؟ این سوال بجایی است بخصوص در شرایطی که فرصت طلبان راست و چپ از همین حالا خواب و خیال بازگشت و فریفتن تودهّها را در سر میپرورانند. این روزها میبینم که چطور رسانه دولتی بی بی سی فارسی، که از یاد نبریم با مشارکتش در کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ یکی از عوامل خفقان و بن بست سیاسی در سالهای ۳۰ و ۴۰ و از این رو هموار کننده راه عقبماندهترین و ارتجاعیترین بخشهای جامعه برای تسخیر قدرت در انقلاب ۵۷ بود، اکنون با علم کردن شاهزاده فراری و سانسور سیستماتیک شعارهای ضدسلطنت و ضداستبدادی، همراه و همدست رسانههای ارتجاعی دیگر مشغول رهبرسازی است. بگذریم از مجاهدین تروریست که روسری بر سر در خیال خود میخواهند رهبر جنبشی باشند که جرقهاش علیه ستم بر زنان زده شده است! رسانههایی مثل بی بی سی فارسی بخوبی از پیوند میان رسانه و رهبری جنبشهای اجتماعی آگاهند. همانطور که میدانیم استفاده از امکانات تکنولوژیهای رسانهای جدید مهمترین ابزار سازماندهی اعتراضات تودهها در ایران از جنبش سبز به این سو بوده است. رژیم پس از تحکیم قدرت سیاسی خود در سالهای آغازین دهه ۶۰، در مواجه با تکنولوژیهای رسانهای جدید همواره سیاستی دو جانبه داشته است که میتوان آن را سیاست سانسور و کنترل نامید. از ماهواره گرفته تا اینترنت، سیاست فرهنگی رژیم همیشه مبنتی بر این بوده که در آغاز، وقتی هنوز ابزار و قدرت کنترل آن را ندارد، جلوی استفاده از آن را بگیرد تا در مرحله بعدی بتواند تمام امکانات آن را به نفع سیاست فرهنگی خود استفاده کند. سانسور ماهواره و در مرحله بعد ساختن شبکههای ماهوارهای بینالمللی، سانسور اینترنت و سپس تلاش برای توسعه اکوسیستم محلی اینترنت(که نقطه اوج آن ساختن شبکه ملی اینترنت است) نمونههایی از این سیاستند. آنجایی هم که سیاست کنترل جوابگو نیست، آنطور که در آبان و دی دیدیم و در جنبش کنونی شاهد آنیم، رژیم ارتباط کشور را با شبکه جهانی اینترنت قطع کرده تا هم جلوی پیشرفت جنبش را بگیرد و هم دور از چشم دنیا به قتل عام معترضان دست بزند. چنین سیاستی حاکی از اهمیت استراتژیک رسانههای ارتباط جمعی و بطور ویژه اینترنت در رشد و پویش جنبشهای اجتماعی در ایران است. در میان رسانههای ارتجاعی بیگانه نیز سیاست مشخص خود را دارند. اینها با قدرت مالی و رسانهای خود در عین پوشش دستچین شده، با برجسته کردن روایت «کارشناسان» خود سعی میکنند روایت خود را از واقعیت ارائه داده و شعارها و مسیر رویدادها را نیز در جهت منافع سیاسی مشخص خود هدایت کنند. از این منظر، سیاست رسانهای رژیم و سیاست رسانههای بیگانه مکمل یکدیگرند. ارتجاع داخل با هدف گرفتن و برجسته کردن دروغها و سیاستهای امپریالیستی رسانهّای بیگانه تلاش میکند جنایات خود را مخفی کرده و روایت خود را از رویدادها ارائه دهد، و در این مسیر نه تنها از «کارشناسان» خود بلکه از کمک کسانی که بلدند با زبان ضداستعماری/ضدامپریالیستی حرف بزنند تا جای ممکن استفاده میکند. نمونه روشن آن سکوت یا همسویی جریانهای چپ ارتجاعی پرو روسیه با جنایات رژیم و همدستی چپ حزب اللهی محور مقاومتی داخل و خارج از ایران در سرکوب جنبش ضداستبدادی در ایران. اینها که عمدتاً از دستگاه پروپاگاند تاریکخانه امپراتوری تزار نو تغذیه میشوند تلاش میکنند با ادبیاتی شبهضدامپریالیستی و به سینه زدن سنگ «محرومان» و «کارگران» و کشورهای «جنوب» و الفاظی از این دست، هرگونه جنبش اجتماعی که نظم فاشیستی حاکم را به مخاطره بیاندازد مرعوب کرده و گفتمان سرکوب رژیم را با ادبیاتی ضدامپریالیستی توجیه کنند. دیدن دست امپریالیزم در هر پدیدهای و ساختن روایتهای ضدامپریالیستی عامهپسند با چاشنی انواع و اقسام تئوریهای توطئه یکی از هنرهایی است که دستگاه رسانهای روسیه به دستگاه امنیتی- رسانهای رژیم حاکم بر ایران آموخته است.
چهارم، علیرغم اینکه خیزشهای چند سال اخیر هر چه بیشتر محل اعتراض تودههای به جان آمده از ستم طبقاتی بوده است و گواه آن را میتوان در گسترش آن در مناطق محروم مشاهده کرد، اما این جنبش هنوز سازماندهی طبقاتی ندارد. بعبارت دیگر، طبقه کارگر که در کنار زنان و ملل تحت ستم در چند دهه گذشته هدف بیرحمانهترین سیاستهای نولیبرالی رژیم بوده و بیش از همه بار تحریمهای اقتصادی بیناللملی را به دوش کشیده، هنوز نتوانسته خود را در قالب سازمانی منطقهای یا سراسری/ملی متشکل کند. البته این به معنی آن نیست که کارگران و معلمان در جنبش کنونی مشارکت ندارند یا با آن همراه نیستند. دو علت اصلی غیاب سازمانیافته کارگران عبارتند از سرکوب سیستماتیک و پیشگیرانه رژیم و ناتوانسازی نولیبرالی نیروی کار و توان چانهزنی آن که منجر به تکه تکه شدن آن حتی در یک واحد تولیدی میشود. علیرغم این موانع اما تلاشهای فعالان کارگری و اعتصابهای پراکنده در همراهی با جنبش نشان از میل بخش پیشگام طبقه به همراه شدن با جنبش اعتراضی دارد. حرکت شجاعانه بخشی از کارگران پروژهای صنایع پتروشیمی عسلویه چنان جلوتر از مجموع طبقه کارگر بود که رژیم توانست با بازداشت و آزار و اذیت بیش از ۲۵۰ نفر موقتاً آن را متوقف کند. در شرایط ایدهآل، اگر شبکهای سراسری در ابعادی ملی از فعالان کارگری وجود میداشت، حمله نیروهای امنیتی رژیم به کارگران پروژهای با پاسخ کارگران مناطق و صنایع دیگر مواجه میشد، و این، ضربه و فشار سرکوب را کمتر میکرد. امروز ضرورت به میدان آمدن کارگران برای پیروزی جنبش حتی از دهان رسانههایی مثل ایران اینترنشنال که دشمن طبقاتی کارگراناند نیز شنیده میشود. اما باید به این نکته ظریف دقت کرد که نیروهای ارتجاعی به هیچ عنوان نمیخواهند که کارگران با تشکلها و سازمانهایی که خودشان در جریان مبارزه ساختهاند و میسازند وارد میدان شوند. برای ارتجاع شیخ و شاه، کارگران سیاهی لشکرانیاند که پس از انجام ماموریت باید به محل کار خود بازگردند. شاید به این خاطر است که هنوز طبقه کارگر بطور گسترده وارد میدان مبارزه سیاسی نشده است. یعنی اینکه بخشهای پیشگام طبقه کارگر تا وقتی از نیرویی که میتوانند بسیج کنند و قدرت سیاسی خود مطمئن نباشند نمیخواهند آلت دست سیاسی این و آن شخص و جریان سیاسی قرار بگیرند. علاوه بر این، نیاز به اعتصاب سراسری طبقه کارگر برای پیروزی جنبش مسئله دیگری را نیز به میان میگذارد و آن ضرورت پیوند کمیتهّهای اعتصاب در ابعادی سراسری است.
از طرف دیگر، نیروهای چپ بازمانده از قرن بیستم که در اصل باید دستکم حامل سنتز تجربه و درسهای جنبش کارگری و سوسیالیستی در جهان و بخصوص در ایران باشند مثل همیشه از رویدادها غافلگیر شده و در بهترین حالت به دنبال جنبش به راه افتادهاند بی آنکه قادر باشند نقشی بیشتر از همراهی ایفاء کنند. ناتوانی چپ ایران را البته باید در بستر جهانی زوال و انحطاط احزاب کمونیست و سوسیالیستی که روزگاری به عنوان اپوزیسیون اصلی تسخیر قدرت سیاسی شناخته میشدند در نظر گرفت.
پنجم آنکه امروز دیگر نه برای جنبش ضداستبدادی، نه برای رژیم و نه برای نیروهای سیاسی درگیر در این جنگ داخلی راه بازگشتی وجود ندارد: تودهها امکان ادامه حیات اقتصادی و سیاسی خود را در چارچوب فعلی نمیبینند. رژیم نیز خوب میداند که کوچکترین عقبنشینی در برابر تودهّها عامل فروپاشیاش خواهد بود. این جنگی است که در آن یکی باید پیروز شود. اما این جنگ در خلاء اتفاق نمیافتد و بازیگران منطقهای و فرامنطقهای از تمامی جهات با لشکر «کارشناسان» رسانهای و سربازان دیجیتالی خود در تلاشند تا جای ممکن روایت خود را از این جنگ بسازند و منافع خود را دنبال کنند. نه برای ایالات متحده، نه برای روسیه، نه برای عربستان سعودی و اسرائیل و نه برای اروپا هیچ اهمیتی ندارد که مسئله انقلاب ایران در وهله اول تحقق تکالیف دموکراتیکی است که از انقلاب مشروطه تا به امروز بر دوش تمامی نیروهای پیشرو این سرزمین سنگینی میکند. از این منظر، اگر چه رویدادهای جاری «امروز» و در بستری منطقهای و جهانی اتفاق میافتند، اما نیروی پیش برنده آنها عمق تاریخی خیلی وسیعتری دارد. تعیین تکلیف با رژیم فاشیستی مذهبی و از میان برداشتن آن به معنی تعیین تکلیف با تمام شکستهای پیشین از انقلاب مشروطه به این طرف است. از این منظر، انقلاب ایران باید یک قدم از همه انقلابهای پیشین جامعه ایران جلوتر رود. از انقلاب ۵۷ آموختیم که بدون تنگ کردن شریانهای اصلی اقتصاد با اعتصابهای سراسری نمیتوان رژیم حاکم را سرنگون کرد. آموختیم که معیار انقلاب رهایی زنان و به دست آمدن حق تعیین سرنوشت برای ملل تحت ستم است. همچنین آموختیم که طبقه کارگر باید تشکیلات مستقل خود را داشته باشد و نباید آلت دست این و آن جناح سیاسی شود و نباید دستاوردهای سیاسی که بدست میآورد را به کسی تفویض کند. آموختیم که حکومت آینده نه از طریق رفراندوم بلکه باید از طریق مجلس موسسانی که نمایندگان واقعی مردم را در بر میگیرد تعیین شود. آموختیم که حق آزادی بیان و تشکل حیاتیترین حقوق دموکراتیکند و به هیچ عنوان نباید قربانی مصالح سیاسی و اقتصادی گردند.
ششم، مسئله رهبری است. نباید از این موضوع الزاماً رهبری یک فرد یا حتی یک حزب را تلقی کرد. لحظهای به این فکر کنیم که آیا امکان آن وجود ندارد که جبههای متشکل از چند تشکل مختلف که بخشهای مختف اردوی کار را نمایندگی میکنند حول پلاتفرمی واحد به عنوان اپوزیسیون سیاسی وارد میدان شده و دستکم تا تشکیل مجلس موسسان در قالب یک جبهه به مبارزه ادامه دهند؟ آیا همین راه حل در خارج از ایران برای نیروهای دموکراتیک قابل اجرا نیست؟ آیا همین راه حل برای دانشجویان و دانشآموزان قابل دفاع نیست؟ آیا زمان تشکیل کمیتههای محلی همکاری/کمک/مبارزه و پیوند آنها در ابعادی سراسری نرسیده است؟ آیا فقط به این طریق نیست که میتوان جلوی انحراف شعار و مطالبات جنبش و خرابکاری نیروهای ارتجاعی در داخل و خارج از ایران را گرفت؟
هفتم، تجربه تمامی انقلابهای دوران مدرن نشان داده که بدون مشارکت اقشار و طبفات وسیعی از تودهها هیچ انقلابی پیروز نمیشود. اما در شرایطی که جنبش نیروی رهبری کنندهای ندارد چطور میتوان تودههای وسیع را حول مطالبات سیاسی مشخصی متحد کرد؟ عقل سلیم میگوید با به پیش نهادن منشوری از مطالبات حداقلی تودههای درگیر در جنبش. اما این مطالبات و چنین منشوری قرار نیست از تئوری و کله این و آن بیرون بیاید، بلکه باید با مطالبات واقعاً موجود اردوی کار در کلیت خود همخوانی داشته باشد. تنها در این صورت است که قادر خواهد بود بخشهای بزرگی از اردوی کار را با خود همراه خود. در طول سالهای اخیر مطالبات مختلفی از دل مبارزات کارگران و معلمان بیرون آمده است. بخش قال توجهی از این مطالبات خصلتی سراسری دارد یعنی برای بخشهای بزرگی از اردوی کار موضوعیت دارد. اما این مطالبات را چه نیرویی میتواند نمایندگی کند؟ پاسخ این است: سازمان/جنبش/شبکهای از نمایندگان بخشهای مختلف اردوی کار. موضوع سازمان سراسری طبقه کارگر موضوع تازهای نیست. این صدا سالهاست که از درون جنبش کارگری به شکلهای مختلف مطرح شده و ضرورت آن هر بار در بزنگاههای سیاسی بیشتر احساس شده است. این راه حل در برابر بن بستی که در راه ایجاد تشکلهای سندیکایی محلی در ایران وجود دارد مطرح شد. تجربه جنبش سراسری معلمان درستی این راه حل را اثبات کرد. این که قدرت سرکوب رژیم در برابر یک جنبش متکثر ولی متحد کارایی چندانی ندارد. چنین جنبشی میتواند حول مخرج مشترک مطالبات طبقه (که با مطالبات عمومی اردوی کار همخوانی دارند) در ابعادی ملی(سراسری) خود را سازماندهی کرده و برای بسیج سایر بخشهای اردوی کار تلاش کند. حق آزادی بیان و تشکل، حق آموزش و درمان رایگان، حق دستمزد حداقل متناسب با هزینههای زندگی، رفع هرگونه تبعیض ملى٬ جنسى و عقیدتى و … از جمه مطالباتیاند که اردوی کار سالها بطرق مختلف برای آنها مبارزه کرده و هزینه داده است. اکنون که تمام «اقتدار» و تمام قوای رژیم فاشیستی اسلامی به دستگاه سرکوب و آدمربایی و آدمکشی فروکاسته شده است، اکنون که جنبش «زن، زندگی، آزادی» برای شکست دشمن اصلی به پا خاسته است، وقت آن است که فعالان جنبشهای اجتماعی متحدانه در سراسر کشور پا به میدان گذاشته ترکیبی از مطالبات عمومی و اساسی اردوی کار را در پیوند با مطالبه رفع ستم جنسی و ملی بعنوان منشور جنبش «زن، زندگی، آزادی»در برابر تودهها قرار دهند. وجود چنین سازمان/جنبش/شبکهای، امکان سوءاستفاده جریانهای فرصت طلب راست و چپ و دخالت امپریالیستی در جنبش را به حداقل میرساند. علاوه بر این، چنین منشوری امکان عروج به مرحله عالیتری از تحول دموکراتیک را ایجاد خواهد کرد؛ دورهای که در آن تودهها رهبران واقعی خود را از دل مبارزه طبقاتی پیدا خواهند کرد.
تنها مبارزه متحدانه تمام ستمدیدگان اردوی کار است که میتواند رژیم فاشیستی حاکم بر ایران را شکست دهد.
eftekhaar@protonmail.com
[۱] فاشیستی به این خاطر که رژیم ضدانقلابی بر آمده از انقلاب اجتماعی ۵۷ از همان آغاز پایههای مشروعیت خود را بر سرکوب سیستماتیک طبقه کارگر و احزاب و نیروهای وابسته به آن و بسیج گسترده لومپن پرولتاریا و خرده بورژوازی برای حذف نیروهای دموکراتیک و مترقی استوار کرد. علاوه بر این، بورژوازی ایران طبقهای است متکی بر سرمایه مالی و دلالان جنگ و تحریم با روابطی تو در تو با سرمایه مالی بینالمللی. حکومت جمهوری اسلامی از همان آغاز حیات خود برای غلبه بر بحرانهای سیاسی و اجتماعی که با آن مواجه بوده از ترور و حذف فیزیکی مخالفان استفاده کرده است. رژیم حاکم برای حفظ انسجام خود، تحت لوای ایدئولوژی اسلامی نه تنها تمام ارکان دموکراسی بورژوایی را در جامعه ایران تخریب کرده است بلکه تلاش کرده فراتر از تمام طبقات جامعه در هیات حکومت متمرکزی که بر کنترل و سرکوب ملل تحت ستم استوار است حکومت کند. این رژیم فاشیستی حاصل ازدواج امپریالیزم با ارتجاعیترین بخش نیروهای سیاسی یعنی روحانیت است. اختلاف آن با «استکبار» هم نه بخاطر مخالفت با سرمایهداری بلکه بخاطر مخالفت با نظامهایی است که حداقلی از آزادی بیان را تضمین میکنند و حداقلی از حق تشکل و تحزب را به رسمیت میشناسند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.