- فیل کُشی
شخص حقیقی یک ترم حقوقی مختص انسان ها ست. این ترم شامل حیوانات نمی شود، به این خاطر هم از آنان، بر خلاف یک شخص حقیقی، انتظار پاسخگوئی در مقابل قانون وجود ندارد. این پاسخگوئی در طبیعت آزاد بدون معنی ست، در رابطه با حیوانات خانگی بر دوش نگهدارندگان آنان ست، از این رو طرف صحبت قانون، اگر حادثه ای رخ دهد، نگهدارندگان خواهند بود. با این همه گاهی بنظر می رسد، که یک حیوان به یک شخص حقیقی تبدیل شده و روی نیمکت متهمان جای گرفته باشد. مشهور ترین مثال در این رابطه زندانی شماره ۹۱۴۰۹۵ در یک زندان ویژه در ایالت نیوجرسی در امریکا بود، سگی بنام “تارو”، که در کریسمس سال ۱۹۹۰/۱۹۹۱ صورت دختر کوچکی را گاز گرفته بود و باعث جراحتی در صورت این کودک شده بود. یک دادگاه او را به این خاطر بطور رسمی به مرگ محکوم کرد و دستور مرگ زودرس او را صادر نمود. ماجرا در آنزمان در محافل بین المللی سر و صدای زیادی بپا کرد. حکم مرگ او پس از سه سال حبس در سلول مخصوص کاندیداهای مرگ براساس رای دادگاه استیناف در سال ۱۹۹۳لغو شد، در سال ۱۹۹۴ مورد عفو قرار گرفت، اجازه بازگشت به نزد صاحبش را اما پیدا نکرد، بلکه به یک خانه حیوانات در نزدیکی های نیویورک تحویل داده شد وهمانجا هم در سال ۱۹۹۹ درگذشت.
اوج دوران محاکمه و مجازات حیوانات درقرن وسطی ، قبل از همه اما بین قرون سیزدهم تا قرن هفده هم است ، با وجود اینکه حیوانات در قوانین قرون وسطی هم اشخاص حقیقی محسوب نمی شدند. دو نمونه سرشناس از نمونه های بیشمار در این دوران: در سال ۱۴۵۷ در شهر کوچکی در سوئیس یک خوک را بجرم اینکه بچه ای را خورده بود، پس از محاکمه بدار می آویزند. همدستان او را، که بچه های او باشند، بعلت سن کم شان تبرئه می کنند. در سال ۱۴۷۴ در شهر لوزان سوئیس چنین بلائی بر سر یک خروس می آید. او را پس از محاکمه برتلی از آتش می سوزانند. جرم او این بود، که یک تخم گذاشته بود.
پیشتاز بررسی پدیده ای بنام مجازات و محاکمه حیوانات حقوق دان و مورخ آلمانی کارل فون آمیرا ست. کتاب او با عنوان “مجازات حیوانات و محاکمه حیوانات” که در سال ۱۸۹۱ منتشر شد، هنوز هم در این زمینه بعنوان اثر مرجع تلقی می شود. برای اینکه تصوری از آن داشته باشیم، که فوون آمیرا تا چه حد به اعماق ماجرا رخنه کرده بود، بد نیست به تفسیر او از علت سوزاندن خروس تخم گذار در شهر لوزان نگاهی بیندازیم. می نویسد:
“همه آنانی که در مورد ماجرای این خروس نوشته اند، در این مورد با هم هم عقیده اند، که ماجرا بر سر یک مورد حاد و شدید اعدام ست. بنظر می رسد که اختلاف آنها فقط بر سر این باشد، که کار این خروس را چه باید نامید: جادوگری یا ارتداد؟ در حالی که قضیه ساده تر از آن ست: بر اساس باور عمومی و خرافات در قرون وسطی و یا حتی درعصر جدید، تخم خطرناک بازیلیکا از سوی یک خروس گذاشته می شود. مسلم ست، که چنین خروسی را باید از سر راه برداشت” (فون آمیرا، ۱۸۹۱، صفحه ۱۴).
“تخم بازیلیکا” اما چیست؟ در یک دایرهالمعارف خرافات و اوهام در این رابطه می خوانیم: “اگر خروسی که ۷ یا ۹ یا ۱۴ یا ۲۰ سال از عمرش گذاشته باشد، تخمی نهد، یک وزغ و یا یک مار آن را کرچ کند، حاصل چنین تخم بدون زرده ای جانور غریبی خواهد بود با شمایل خروس، بال اژدها، دماغی مانند دماغ عقاب و دمی مانند سوسمار، که بر سر او تاج بسیار کوچکی هم قرار دارد…محل زندگی او در زیرزمین ها، در سنگلاخ و چاه های عمیق ست. نفس زهرآگینی دارد، که علف را می سوزاند و سنگ را می شکافد. خطرناک ترین خاصیت او اما نگاه اوست، که موجب هلاک انسان و حیوانات می شود…برای مقابله با او باید با یک آینه به او نزدیک شد. در آینه خود را می بیند و می میرد” (بچتولد – اشتوبی، ۱۹۸۷، صفحات ۹۳۵- ۹۳۶).
از آنجا که گذاردن چنین تخمی تنها از یک خروس برمی آید. طبیعی ست، که سرنوشت او چه خواهد بود، اگر مچ او را در حین کار و یا بعد از آن بگیرند.
فوون آمیرا درهمین رابطه، یعنی در رابطه با مجازات حیوانات، در جای دیگری از کتابش به گفتگوئی بین زرتشت و اهورا مزدا از دفتر ششم اوستا، وندیداد اشاره می کند:
“در وندیداد زرتشت از اهورامزدا می پرسد، که چه بر سر یک سگ هار، که یک آدم یا یک حیوان را گاز گرفته باشد، می آید؟ این سئوال برای زرتشت بخاطر مقدس بودن سگ در نزد فارس ها اهمیت زیادی داشت. بر اساس جواب اهورامزدا باید صاحب سگ، اگر در این مورد کوتاهی کرده باشد، طوری مجازات شود که گویا دست به قتل عمد زده است. در رابطه با خود سگ بار اول گوش راست، بار دوم گوش چپ و در صورت تکرار ابتدا پای چپ و سپس دم او بریده می شوند” (همانجا، صفحه ۳۱).
اما در مورد دو نمونه ای که می آیند، ماجرا نه بر سر شخص حقیقی، نه بر سر پاسخگوئی و مجازات، و نه بر سر خرافات، بلکه اولا: بر سرطبیعت است، طبیعتی که قادر به دفاع از خود نیست. با او آنچه می کنند، که می خواهند. دوما: هر دو مورد حامل عناصری هستند، که دوبور در “جامعه نمایش” بطور مفصل به آنها پرداخته است. سوما: درهر دو مورد آخرین امکان و آخرین شانس زایش بهره توسط ابزار تولید (فرهنگ توده ای) در نابودی آنهاست (تبدیل ماجرا به “نمایش” و کالا).
نام کاندیدای مورد اول “تاپسی” Topsy بود، فیل پا به سن گذاشته ای، که وزن او به شش تن می رسید و بین سال های ۱۹۰۰ و ۱۹۰۱ سه تن از کارکنان سیرکی را که در آن به برده گی مشغول بود، بقتل رسانده بود. صاحبان سیرک Forepaugh Circus در Coney Island به این نتیجه می رسند، که باید از دست او خلاص شوند. از آنجا که ایده به دار آویختن این فیل به مشکلاتی بر می خورد، تصمیم می گیرند، او را بر صندلی الکتریکی بنشانند. برای این کاریک صفحه بزرگ از مس تهیه می کنند، که به آن تعدای الکترود متصل شده اند. او را در روز سوم ژانویه سال ۱۹۰۳روی این صفحه مسی قرار می دهند و با برق ۶۰۰۰ هزار ولت می کشند. مرگ او گویا یک دقیقه بیشتر طول نکشید. قبل از قراردادن او روی صفحه مسی به او هویج می خورانند. در هر هویج سی گرم سیانور جاگذاری شده بود .(https://de.m.wikipedia.org/wiki/Topsy -Elefant)برق مورد نیاز برای اعدام او را از طریق شرکتی تهیه می کنند، که مسئولیت تولید انرژی الکتریکی شهر نیویورک هم برعهده او بود: The New York Edison Company. ۱۵۰۰ تماشاچی در این مراسم شرکت داشتند. ماجرا از قبل اعلام شروع شده بود. بلیط هم فروخته بودند.
کاندیدای دوم نامش “مری” Mary و جرم او کشتن کسی بود، که مسئولیت تیمار او را در سیرک بعهده داشت. این ماجرا باعث شد، که فعالیت این سیرک از سوی مقامات محلی متوقف شود. صاحب سیرک برای جبران خسارت مالی بفکر ایده ای افتاد (https://de.m.wikipedia.org/wiki/Mary –Elefant). این ایده بر برپائی یک نمایش عمومی از طریق بدارآویختن این فیل قرار گرفت. او را از شهری که این سیرک در آن توقف کرده بود، به شهر دیگری در ایالت تنسی امریکا منتقل کردند و در روز ۱۳ سپتامبر سال ۱۹۱۶ دار زدند. ۲۵۰۰ تماشاچی شاهد ماجرا بودند. تلاش اول برای بدار کشیدن مری موفق نبود. یکی از زنجیرهای طناب دار پاره شد. مری به زمین افتاد، لگن خاصره اش شکست. تلاش دوم به فرجام رسید.
- کیف چرمی والتر بنیامین
به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، نه از طریق کودتا و نه از طریق شورش، طوری که آنرا از ماجرای “مارش بسوی رم” موسولینی می شناسیم، بلکه از طریق انتخابات آزاد، زنگ خطر را برای همه یهودیان، در درجه اول اما برای روشنفکران یهودی به صدا درآورد. بر آنان روشن بود، که از اولین مشغولیت های مورد علاقه توتالیتاریسم، فرقی نمی کند در کدام حریم جغرافیائی ظاهر شود، یکی هم نسل کشی روشنفکران مخالف اوست. تصمیم بر مهاجرت و تبعید قرارگرفت. مهاجرت اما به معنی چک سفید تامین امنیت شخصی نبود. رودولف هیلفردینگ، که از او یک تئوری برجسته را در مورد امپریالیسم می شناسیم، بعد از اینکه از او سلب تابیعت شد، به فرانسه گریخت. بعد از اشغال فرانسه توسط ارتش رژیم نازی، مقامات فرانسوی او را دستگیر و به گشتاپو تحویل دادند. گشتاپو او رادر اوائل سال ۱۹۴۱ در زندانی در پاریس بقتل رساند.
راه گریز برای روشنفکران چپ یهودی و غیر یهودی به سوی شوروی زمان استالین هم بعد از امضای قرارداد بین آلمان نازی و شوروی سابق در سال ۱۹۳۹، و تا قبل از حمله ارتش نازی به شوروی سابق تقریبا بسته است. از این گذشته اگر حتی بتوان خود را به آنجا رساند، هیچ تضمینی برای هیچ چیز وجود ندارد: هاینز نوی مان، عضو هیئت سیاسی حزب کمونیست آلمان در آنزمان، نماینده این حزب در کمینترن و همسرش مارگارت در سال ۱۹۳۵ از سوئیس اخراج و به شوروی فرستاده شدند. هاینز نوی مان خود در بحبوهه تصفیه های استالینی در سال ۱۹۳۷ بقتل رسید. همسر او به پنج سال حبس در یک اردوگاه کار اجباری محکوم و سرانجام در سال ۱۹۴۰ به نازی ها تحویل داده شد و تا پایان جنگ دوم پنج سال در اردوگاه مرگ راونزبروک بسر می برد.
والتر بنیامین خود از دوستداران انقلاب اکتبر بود. سفری هم در سال ۱۹۲۶ به شوروی انجام داد، که حاصل آن یک دفترچه خاطرات در مورد این سفر بود. البته می دانیم، که در ماجرای سفر او به شوروی پای زنی هم در میان بود، باری. بنیامین در سال ۱۹۳۳ بعد از بقدرت رسیدن نازی ها به پاریس رفت و در این شهر مشغول زندگی شد و به مطالعات و تحقیقاتش ادامه داد. بعد از تسخیر فرانسه توسط ارتش نازی تصمیم به فرار از فرانسه گرفت. به کوشش مارکس هورک هایمر برای او یک ویزا به مقصد امریکا صادر شده بود. در کنسول گری امریکا در مارسی علاوه بر ویزا برای امریکا، یک ویزای سفر ترانزیت برای اسپانیا و یک ویزای سفر ترانزیت برای پرتقال برای او صادر نمودند. تنها چیزی که بنیامین آنرا در اختیار نداشت، ویزای خروج از فرانسه بود، به این خاطر باید فرانسه را به مقصد امریکا (از طریق اسپانیا و پرتقال) غیرقانونی ترک می کرد. بنیامین همراه گروهی از میان کوهستان های پیرنه خود را در روز ۲۶ سپتامبر سال ۱۹۴۰ به یک دهکده مرزی در اسپانیا رساند. در این دهکده مقامات اسپانیائی به بنیامین و گروه همراه او می گویند، که دولت اسپانیا مرز را بر روی کسانی که فرانسه را بدون ویزای خروجی ترک کرده اند، بسته است، علاوه بر آن ویزای ترانزیت عبور آنها دیگر اعتبار ندارد و بنیامین و گروه همراه او فردای آن روز به فرانسه باز گردانده می شوند. بنیامین و دیگر اعضای گروه فراریان را برای یک شب در هتلی در این دهکده اسکان دادند، تا روز بعد آنها را به فرانسه بفرستند. در شب بین ۲۶ و ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۴۰ بنیامین خود را در این هتل با مورفین کشت و نوشته ای از خود بر جا گذارد، که در آن خواهش می کند، خبر مرگ او را به “آقای آدورنو” برسانند.
لیزا فیتکو، که ترتیب فرار بنیامین و گروه همراه او را از میان کوهستان های پیرنه داده و راهنمای گروه بود، بعد ها در مورد تجارب خود در رابطه با کمک به فراریان آلمانی کتابی نوشت. فصل هفتم این کتاب به بنیامین اختصاص دارد. فیتکو می گوید، که در بین راه هنگام عبور از میان کوهستان می بیند، که بنیامین یک کیف چرمی مخصوص حمل اوراق و اسناد با خود حمل می کند، که بنظر می رسید، سنگین هم باشد. از او می پرسد، ماجرای کیف چیست؟ بنیامین جواب می دهد، در این کیف نسخه دست نویس تازه ترین اثر من است. فیتکو می پرسد، اما چرا این کیف و این نسخه را همراه تان آورده اید؟ بنیامین جواب می دهد:”می دانید، این کیف مهم ترین چیز برایم محسوب می شود. این نسخه دست نویس باید نجات پیدا کند. اهمیت آن از اهمیت جان من بیشتر است” (فیتکو، ۲۰۱۵، صفحه ۱۴۳). فیتکو می گوید، که بعد از مرگ بنیامین کیف چرمی و نسخه دست نویس داخل آن بدون اینکه ردپائی از خود بجا بگذارند، ناپدید می شوند و هرگز اثری از آنها یافت نمی شود. تنها در لیست اموال بنیامین، که بعد از مرگ او توسط مقامات مسئول محلی اسپانیائی تهیه شده بود، به این کیف اشاره می شود : “یک کیف چرمی با یک سری کاغذ با محتوای ناشناس”.
راهی که بنیامین و گروه او از طریق آن خود را به دهکده مرزی در اسپانیا رسانده بودند، امروز این نام را حمل می کند: Chamin Walter Banjamin، “راه والتر بنیامین”.
یک روز بعد از مرگ بنیامین، مقامات اسپانیائی به اعضای گروه همراه بنیامین می گویند، که بر اساس دستور مقامات بالا محدویت های مربوط به سفر غیر قانونی از فرانسه به اسپانیا برداشته شده اند، ویزای ترانزیت آنها دارای اعتبار ست و آنان به فرانسه بازگردانده نمی شوند، یک روز، تنها یک روز بعد از مرگ او.
- یک خواب آدورنو
آدورنو هم تبعید را انتخاب کرد. در سال ۱۹۳۴ به انگلیس گریخت و چند سال بعد به امریکا عزیمت نمود و آنجا به هورک هایمر پیوست. در زمان اقامت آدورنو در آمریکا، توماس مان هم آنجا بود و بر روی نگارش رمان “دکتر فاستوس” کار می کرد. اینطور که بنظر می رسد گویا در رابطه با درک نهائی “موسیقی دوازده ضربی”، که تئوری موسیقی این رمان ست، دچار اشکال شده بود. از اطرافیان خود می پرسد، که آیا کسی را می شناسند، که بتواند به او در این رابطه کمک کند. آنها آدورنو را به او معرفی می کنند. در مورد آدورنو از این و آن می پرسد. زنی، که خواننده اپرا ست، به توماس مان در مورد آدورنو می گوید، “یک آدم باور نکردنی نیست. هر نت موسیقی عالم را که بخواهید، می شناسد” (توماس مان، ۱۹۹۵، صفحه ۳۲). توماس مان خود در مورد رمانش می گوید، که آنچه که او در این رمان در مورد “موسیقی دوازده ضربی” نوشته است، کاملا بر أساس تحلیل های آدورنو ست (همانجا، صفحه ۳۳). این اما تمام ماجرا نیست. توماس مان در رمان “دکتر فاستوس” یک چهره این رمان را هم به آدورنو اختصاص داد: شیطان. در مکاتبات بین آدورنو و توماس مان، آدورنو نامه خود بتاریخ دوم ژانویه سال ۱۹۵۲ را اینگونه امضاء می کند: …شیطان پیر شما” (مکاتبات، ۲۰۰۲، صفحه ۹۴).
آدورنو مانند بنیامین عادت به یاداشت خواب های خود داشت. خواب دومی که آدورنو در انگلیس در آکسفورد یادداشت می کند، مربوط بتاریخ نهم ژون سال ۱۹۳۶ است. خواهر مادر او، آگاته، که آدورنو در کودکی رابطه بسیار صمیمانه ای با او داشت، به خواب او می آید:
“خواب: آگاته در خوابم ظاهر شد و در نهایت غمگینی گفت: سابقا، عزیزم، همیشه بتو می گفتم، که می دانم، که ما بعد از مرگ یکدیگر را دوباره خواهیم دید. امروز فقط می توانم بگویم، که نمی دانم” (آدورنو، ۲۰۰۵، صفحه ۷).
تعبیر این خواب چندان دشوار نیست. بر آدورنو تا سال ۱۹۳۶ بعنوان یهودی و آلمانی داستان کم نگذشته بود. بعد از اعلام “ابلاغیه رئیس جمهور رایش بمنظور حفاظت از خلق و کشور” در روز بیست و هشتم فوریه سال ۱۹۳۳، که در حقیقت خود چیزی بجز از تعلیق قانون و برقراری رسمی آنچه، که آگامبن به آن “وضعیت استثنائی” می گوید، نیست، ماشین تولید قوانین ضد یهودی با تمام قدرت شروع بکار می کند:
بر اساس قانون مصوب هفتم آپریل سال ۱۹۳۳ یهودیان حق اشتغال بعنوان کارمند دولت را دیگر ندارند و همه کارمندان یهودی دولت فورا بازنشست می شوند. قانونی در ۲۲ آپریل همین سال پزشکان یهودی را از طبابت در بیمه های درمانی محروم می کند. از روز پانزده سپتامبر سال ۱۹۳۵ ، یعنی بعد از تصویب و اعلان “قوانین نورنبرگ” ازدواج و رابطه جنسی بین یهودیان آلمانی و آلمانی های غیر یهودی ممنوع ست. قانونی در روز سی ام سپتامبر سال ۱۹۳۵ همه قضات و وکلای یهودی را از کار بر کنار می کند. این اما تمام ماجرا نیست. نمونه های شگفت انگیز میکروسکوپیک بسیار زیاد دیگری هم در این رابطه وجود دارند. ساول فریدلندر، که یکی از بهترین آثار تحقیقی را در مورد آنچه که بر یهودیان در آلمان بین سال های ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵ گذشت، مدیون او هستیم (جایزه پولیتزر برای این کتاب در سال ۲۰۰۸) به نمونه های این چنینی بسیاری اشاره می کند، در میان آنها:
در سال ۱۹۳۴ اجرای نمایشنامه های شیلر، در سال ۱۹۳۶، اجرای نمایشنامه های گوته توسط هنرمندان یهودی در تئاتر ممنوع شد (فرید لندر، ۲۰۰۸، صفحه ۸۰). از نویسندگان غیر آلمانی اجازه اجرای نمایشنامه های شکسپیر وجود داشت، اجرای مونولوگ “بودن یا نبودن” هملت ممنوع بود (همانجا، صفحه ۸۰). در سال ۱۹۳۹ وزارت پروپاگاندای تحت هدایت گوبلز این سئوال را مطرح می کند، که آیا نباید، ورود یهودیان به جنگل ها را ممنوع کرد؟ این سئوال گورینگ را به فکر پیشنهادی می اندازد. می گوید، “قسمتی از جنگل ها را می توانیم به یهودیان اختصاص دهیم و در آن حیواناتی را رها کنیم، که شبیه یهودیان هستند، بعنوان مثال گوزن شمالی، که او هم مثل یهودیان یک دماغ خمیده دارد” (همانجا، صفحه ۳۰۴). در روز بیست و نهم نوامبر همین سال نگهداری از “کبوترهای نامه رسان” برای یهودیان ممنوع می شود (همانجا، ۳۰۸).
آدورنو در زمان اقامت خود در لندن از چنین جوی می آید. رایش سوم قدم به قدم، روز به روز، لحظه به لحظه حلقه محاصره را بر یهودیان تنگ تر می کند. آنانی که می توانند، می گریزند، آنانی که نمی توانند، سالیانی بعد به اردوگاه های مرگ روانه می شوند. اشتفان تسوایگ، از برجسته ترین روشنفکران یهودی اطریش و اروپا، مترجم آثار رومن رولان به زبان آلمانی، و کسی که در روز خاکسپاری زیگموند فروید خطابه تدفین او را ایراد نمود، از مقابل بربریت فاشیسم به برزیل گریخت. در برزیل در اوائل سال ۱۹۴۲ خودش را کشت، قبل از مرگش اما کتابی با عنوان “جهان دیروز” منتشر نمود. تسوایگ در آغاز این کتاب از روزگار یهودیان در اروپا قبل از بقدرت رسیدن فاشیسم در آلمان با عنوان “عصر طلائی امنیت” یاد می کند (تسوایگ، ۱۹۷۰، صفحه ۱۵). این عصر طلائی در زمان اقامت آدورنو در لندن مدت ها بود، که بپایان رسیده بود.
از این گذشته تجربه عمومی در اروپا تا سال ۱۹۳۶ بر این قرار داشت، که گویا هیچ چیز و هیچ کس جلودار فاشیسم نیست. رژیم نازی در این زمان، از آنجا که در حال آماده نمودن مقدمات است، هنوز از نظر نظامی دست خود را رو نکرده است، با این وجود همه می دانند، که آپوکالیپس در راه ست. خواب آدورنو کابوس همین آپوکالیپس ست: جهان و همه چیز و همه کس در حفره سیاهی، بدون فرصت دیدار مجدد با هیچ کس و هیچ چیز، ناپدید می شوند، بدون اینکه اثری از هیچ کس و هیچ چیز بر جا بماند.
این آپوکالیپس سالیان اندکی بعد از کابوس آدورنو از سال ۱۹۳۶ به ظهوررسید و در پایان کار به قیمت جان هشتاد میلیون انسان تمام شد.
- حمله عصبی نیچه در شهر تورین
حمله عصبی نیچه در شهر تورین در سال ۱۸۸۹ کار او را ساخت و باعث شد، که او پس از این حمله تا مرگش در سال ۱۹۰۰ دیگر به حالت عادی باز نگردد. نگاهی به بیمارهای ذکر شده در پرونده پزشکی او نشان می دهد، که این حمله از آسمان نازل نشده بود: اسکیزوفرنی، مانیا، صرع، پیش فاز زوال عقل (دمانس)، افسردگی ((Depression و سرانجام سفلیس در مرحله پیشرفته آن. درمقابل هم آوائی این بیماری ها طبیعی ست، که شانسی نداشت. با این همه علت مشخص این حمله عصبی در شهر تورین در پرونده پزشکی او وجود ندارد.
آدورنو در متن تحریر شده یک گفتگوی رادیوئی بین او، هورک هایمر و گادامار از سال ۱۹۵۰ بمناسبت پنجاهمین سال مرگ نیچه، که در جلد سیزدهم آثار منتخب هورک هایمر موجود ست، به این حمله اشاره می کند: “اولین حمله بیماری عصبی نیچه آنطور که معروف است در تورین رخ داد، وقتی که دید، که چطور یگ گاری چی یک اسب بیگناه را کتک می زند. نیچه تحمل این ماجرا را نداشت و به این خاطر اولین حمله عصبی تمام عیار به او دست داد” (هورک هایمر، ۱۹۸۹، صفحه ۱۱۴).
روایت ماجرا با ذکر برخی جزئیات از منبعی دیگر: “در روز سوم ژانویه سال ۱۸۸۹ نیچه منزل خود را ترک می کند. در میدان کارلو آلبرتو می بیند، که یک درشکه چی اسبش را کتک می زند. نیچه در حالی که اشک می ریزد، گردن اسب را در آغوش می گیرد، تا از او محافظت کند. پس از آن از فرط همدردی با اسب بهم می ریزد و نقش زمین می شود” (زافرانسکی، ۲۰۰۳، صفحه ۳۳۰).
همه فلسفه نیچه را می توان شورش برعلیه اخلاق دانست. ماجرای این شورش مفصل است. با این همه باید گفت، که کسی که با مشاهده کتک زدن یک اسب حمله عصبی به او دست می دهد، نمی تواند، علیرغم همه شورش او در برابر اخلاق، آدمی چندان غیر اخلاقی باشد.
- موسیقی و گله سگ های نگهبان
خاستگاه طبقاتی شوپنهاور در صفوف مقدم بورژوازی تجاری بود. بهره ماهیانه آنچه که پیشینیان او برای او بر جا نهاده بودند، کافی بود، تا مجبور نباشد، خود را مشغول پدیده ای بنام “غم نان” کند. نمونه هائی از اینگونه در تاریخ اندیشه بیشمارند. در مورد پرآوازه ترین این نمونه ها، یعنی افلاطون می دانیم، که در تمام عمر پر بار خود دست به سیاه و سفید نزد. امکان تولید اندیشه و فرهنگ گویا با امکان بهره کشی از حاصل کار دیگران کاملا بیگانه نیست. شاید “فراغت از أمور دنیا”، که از پیش شرط های حیاتی تولید فرهنگی ست، راه دیگری پیش پا نمی گذارد. با این همه این ماجرا خیابان یکطرفه هم نیست. کافکا کارمند شرکت “بیمه جنرالی” بود. عمری مثل “بچه آدم” صبح ها به محل کار خود می رفت و عصرها به خانه باز می گشت. اینکه حاصل کار او بدون فراغت ناشی از بهره کشی از حاصل کار دیگران چگونه شد، امری ست که نیاز به بازگوئی مجدد ندارد.
تقاضای شوپنهاور برای اشتغال بعنوان مدرس در دانشگاه برلین در پایان سال ۱۸۱۹ را نباید از زاویه مادی و اقتصادی قضیه دید. بر أساس محاسبات او امکان تدریس در دانشگاه برلین مجال درجه اولی محسوب می شد، تا طنین و آوای فلسفه او از برلین به گوش عالم برسد. در محاسبات خود اما دچار اشتباه شد. أولا زمان تاریخی فلسفه او هنوز فرا نرسیده بود. دوما اشتغال او در دانشگاه برلین همزمان با حضور هگل در این دانشگاه بود و اینطور که بنظر می رسید، هیج کس و هیچ چیز یارائی مقابله با سیستم همه فن حریف هگلی را نداشت. مخاطبان فلسفه هگل، که همه باختر زمین را در برمی گرفت، از خود علاقه چندانی به آنچه که سیستم های فلسفی رقیب برای گفتن داشتند، نشان نمی دادند. باور عمومی بر این قرار داشت، که طرف فلسفه را بپایان رسانده است. چاره ای بجز از قبول شکست و واگذار نمودن بازی به حریف نبود. در این میان تنها پیروزی بسیار کوچک شوپنهاور در برابر حریف قدر قدرت او در جریان یک بحث رقم می خورد. مطابق رسم متداول آنزمان هیئت علمی دانشگاه برلین قبل از تصمیم نهایی در مورد تقاضای اشتغال شوپنهاور با او وارد یک بحث می شود. از سوی دانشگاه برلین در این بحث هگل و کس دیگری با نام مارتین کارل هاینریش لیشتن اشتاین، که آنزمان رئیس دانشگاه برلین بود، حضور داشتند. هگل که گویا رساله دکترای شوپنهاور را با دقت خوانده بود، سئوالی در رابطه با پاراگراف شماره بیست رساله مطرح می کند. شوپنهاور در بخشی از این پاراگراف به ظهور علیت در طبیعت پرداخته و از سه نوع شکل بروز علیت در این رابطه نام برده بود: علیت مکانیکی، که در مورد طبیعت بی جان صادق است. جاذبه یا کشش بعنوان علیت، که مختص جهان نباتات است و سرانجام علیت بعنوان انگیزه، که محل ظهور او دنیای جانوران ست ( شوپنهاور، ۱۹۸۸، صفحه ۵۹). در قسمتی از بحث بین این دو، از آنجا که کار نزدیک بود به جای باریک بکشد، لیشتن اشتاین به جانبداری از شوپنهاور وارد بحث می شود و ماجرا به سود شوپنهاور ختم می شود (سیمر، ۲۰۱۲، صفحات ۱۴۶- ۱۴۷).
شوپنهاور بدون آنکه غم نان عرصه را بر او ترک کند، به جهان پرداخت و برای اثر خود نام بامسمائی هم برگزید: “جهان بمثابه اراده و تصور”.
سلسله مراتب در تیتر اثر اوتصادفی نیست. اول اراده و بعد تصور، نه بر عکس.
در تئوری شناخت کانت عنصری است بنام “شیء فی نفسه” Das Ding an sich. شوپنهاور این عنصر را از کانت بعاریت می گیرد و به آن نام “اراده” می دهد. این شروع ماجرای اصلی فلسفه اوست و مونیسم فلسفه او بر همین اصل قرار دارد، زیرا اراده برای او در رابطه با آنچه که به آن جهان می گوئیم، همه کاره است. جهان، هر آنچه که هست، هر آنچه که در آن بوجود می آید و رخ می دهد، چیزی بجز از حاصل کار اراده نیست. همه زایش، در عین حال اما همه مصائب، همه فجایع و همه شوربختی های بشری، حال در عرصه زندگی فردی یا در عرصه زندگی جمعی (تاریخ)، ازاو می آیند و همگان، که ما باشیم، عروسک های خیمه شب بازی أراده بیش نیستیم، که با ما آنچه می کند که نه ما، بلکه خود می خواهد. در عصری که شوپنهاور می زیست، گنوسیسم دیری بود که بپایان رسیده بود. تقصیر آنچه را که أراده با جهان می کند، دیگر نمی شد بر أساس پرنسیپ دوآلیستی گنوسیستی توضیح داد و تمام مصیبت را بپای کسی نوشت، که آنسوی جهان اقامت دارد، بلکه فاعل ماجرای عالم باید از درون خود عالم می آمد. شوپنهاور أراده را بعنوان این فاعل برگزید. تکلیف اما در برابر این أراده چیست؟ اگر ما عروسک های خیمه شب بازی او هستیم، پس هیچ مقاومتی در برابر او امکان پذیر نیست و هر تلاشی برای دست و پنجه نرم کردن با او بی فایده خواهد بود، زیرا او فرمان می دهد و ما اطاعت می کنیم. شوپنهاور، که قرآن را هم خوانده بود و در مورد آن نظر خاص خودش را داشت (شوپنهاور، ۱۹۸۸، جلد دوم، صفحه ۱۸۷ )، با هوش تر از آن بود، که متوجه این دترمینیسم نشود. راه حل او: مقاومت در برابر أراده و نفی آن.
در میان اشکالی که شوپنهاور برای مقاومت در برابر اراده از آنها نام می برد، هنر، قبل از همه اما موسیقی جایگاه بسیار ویژه ای دارند (شوپنهاور ۱۹۸۸، جلد اول، صفحات ۳۵۳- ۳۳۸) . اراده در موسیقی اگرچه نفی نمی شود، ولی قدرت خود را از دست می دهد. شاید بتوان گفت، که برای لحظه ای مهار و رام می شود. فیلسوف و محقق آلمانی رودیگر زفرانسکی، که یک مونوگرافی بسیار با ارزش در مورد شوپنهاور نوشت، در رابطه با دوران کودکی شوپنهاور به یک ماجرا اشاره می کند، که شاید منشاء تصور شوپنهاور در رابطه با قدرت رام کردن أراده توسط موسیقی باشد:
شوپنهاور در دانزیگ بدنیا آمد. دانزیگ در زمانی که شوپنهاور در آن پا به جهان گذاشت، شهر تجاری و بازرگانی مهمی بود و موفق شده بود با اتکا به حمایت قدرت سلطنتی در لهستان استقلال خود را علیرغم فشار دولت پروس و قدرت هایی اینگونه حفظ کند. در وسط این شهر جزیره ای بود، که در حقیقت نقش انبار کالاهای صادراتی را بازی می کرد. همه کالاهای اینگونه به این جزیره حمل می شدند، تا از آنجا با کشتی عازم سفر شوند. برای محافظت شبانه از کالاها در این جزیره هر شب یک گله از سگ های نگهبان درنده را در این جزیره رها می نمودند. مادر شوپنهاور در زمانی کودکی شوپنهاور گویا داستانی برای او در مورد این جزیره تعریف می کند. ماجرای این داستان این ست، که روزی یک نوازنده سرشناس ویونسل بعد از صرف مشروب در یکی از کافه های دانزیگ ساز خود را بر می دارد و در تاریکی عازم این جزیره می شود. به مجرد اینکه وارد آن می شود، سگ های نگهبان بسوی او حمله ور می شوند. او آرشه سازش را بدست می گیرد، با آن سازش را نوازش می کند و ناگهان می بیند، که گله سگ های نگهبان از حرکت می ایستد. این عکس العمل برای او انگیزه ای می شود، تا به نواختن ادامه دهد، طوری که در پایان کار سگ های نگهبان دور او در نیم حلقه ای بر زمین می نشینند و به آنچه که می نوازد گوش می دهند (زافرانسکی، ۲۰۰۴، صفحه ۳۲).
البته می دانیم، که کار به این آسانی نیست. همچنین می دانیم، که نیت پداگوژیک روایت این داستان آشنا نمودن جان و روان یک کودک با هنر و با هنر و با موسیقی بود. مادر شوپنهاور خود نویسنده بود و یک دوستی بسیار نزدیک او را با گوته پیوند می داد. با این همه ردپای سه عنصر اصلی این روایت از دوران کودکی او را: اراده در تجسم آن بعنوان سگ های نگهبان، موسیقی و قبل از همه نقشی را که موسیقی در رابطه با مهار اراده بازی می کند، در فلسفه شوپنهاور می یابیم.
آنچه که به سلیقه خود شوپنهاوردر موسیقی برمی گردد، باید گفت، که سلیقه او چندان تعریفی نداشت: روسینی و موتزارت.
- دسته گلی بمناسبت بیست و پنجمین سالروز ازدواج
رئیس آیشمن، کسی بنام هاینریش مولر، که از زمره بزرگ ترین جنایتکاران بر علیه بشریت در جنگ دوم محسوب می شود، بعد از کاپیتولاسیون آلمان در برابر متفقین ناپدید شد و هرگز هم هیچ اثری از چگونگی فرار او و اینکه به کجا متواری شد و چه بر او گذشت، بدست نیامد. شایعاتی در مورد ادامه زندگی او در سوریه، مصر و آلبانی وجود داشتند، که همواره شایعه ماندند. آیشمن خود از طریق تشکیلات “اودسا” به آرژانتین گریخت. مدتی بعد از فرار او به آرژانتین همسر و فرزندان او نیز به او پیوستند. تشکیلات اودسا که مخفف “سازمان اعضای سابق اس اس” است، بعد از تسلیم آلمان تشکیل شد و وظیفه آن یاری رساندن به اعضای سابق اس اس، در وهله اول اما ترتیب فرار چهره های شناخته شده اس اس به امریکای جنوبی بود، جائی که بعد از جنگ دوم دست کسی به آنها نمی رسید.
آیشمن سال ها در آرژانتین تحت نام مستعار “ریکاردو کلمنس” زندگی می کرد و در نمایندگی مرسدس بنز در بوینس آیرس مشغول کار بود. در بوینس آیرس مدت زیادی بدون اینکه کسی متوجه او شود، به زندگی ادامه می داد. حتی مصاحبه اش در سال ۱۹۵۷ با روزنامه نگار هلندی ویلهلم ساسن، که خود از سینه چاکان رژیم نازی بود، عواقبی برای او نداشت. محقق آلمانی روبرت پندورف در سال ۱۹۶۱، یکسال بعد از ربودن آیشمن و انتقال او به اسرائیل، کتابی با عنوان “قاتلان و مقتولان” منتشر نمود و در آن به جزئیات ربودن آیشمن و نیز به یک خطای بسیار بزرگ، خطائی که به معنای واقعی کلمه کار دست آیشمن داد، پرداخت.
بر اساس آنچه که پندورف می نویسد، سرنخ مکان اقامت آیشمن از یک یهودی برزیلی در سال ۱۹۵۹ از بوینس آیرس رسید (پندورف، ۱۹۶۱، صفحات ۱۴-۱۳). موساد به این خاطر یک تیم عملیاتی به بوینس آیرس می فرستد. تیم عملیاتی اعزام شده به بوینس آیرس بزودی منزل آیشمن را پیدا می کند. بزرگ ترین مسئله و بزرگ ترین سئوال این تیم اما اینست، که فردی که شبانه روز او را تحت نظر گرفته است، آیا واقعا آیشمن هست یا نیست؟ اما چرا این سئوال برای این تیم مهم بود؟ بعد از جنگ دوم آیشمن های قلابی بسیاری دستگیر شده بودند. از بین آنان حتی یکی از دستگیرشده گان بجرم آیشمن بودن اعدام شد. در مورد او بعدها کاشف بعمل آمد، که او یک افسر اس اس بنام ولفگانگ باوئر بود، که خود بطور مفصل در کشتار یهودیان در جبهه شرق، یعنی بعد از حمله ارتش آلمان به شوروی سابق شرکت داشت (همانجا، صفحه ۱۵). از آنجا که طرح دولت وقت اسرائیل از همان ابتدا بر ربودن آیشمن، انتقال او به اسرائیل و به محاکمه کشاندن او قرار داشت، باید در رابطه با تشخیص هویت آیشمن بیشترین دقت و وسواس به خرج داده می شد. ربودن یک آیشمن قلابی، انتقال او به اسرائیل و محاکمه او، در صورتی که معلوم می شد، که طرف آیشمن نیست، آبروریزی بزرگی برای دولت اسرائیل در داخل اسرائیل و در سطح بین المللی محسوب می شد. به این خاطر به تیم عملیاتی موساد گفته شده بود، که تنها پس از حصول اطمینان کامل در مورد هویت آیشمن دست بکار شوند. آیشمن اما خود کمک نمود، تا این اطمینان کامل در مورد او بدست آید.
نتیجه مراقبت شبانه روزی آیشمن توسط موساد در مورد زندگی روزمره او این بود، که او هر روز سر یک ساعت معین از خانه بیرون می آمد، با اتوبوس به محل کار خود به نمایندگی مرسدس بنز در بوینس آیرس می رفت، عصرها سر یک ساعت معین محل کارش را ترک می کرد، با اتوبوس به خانه باز می گشت، در مغازه همیشگی سیگار می خرید و به خانه می رفت. ماه های متوالی کار او این بود. تنها یکباردر برنامه روزمره خود دست به تغییری بسیار کوچک زد: در روز ۲۱ ماه مارس سال ۱۹۶۰ آیشمن عصر از محل کار خود بیرون می آید، اما بجای اینکه مستقیم به ایستگاه اتوبوس برود، تا از آنجا عازم منزل شود، مسیری خلاف مسیر ایستگاه اتوبوس در پیش می گیرد و در یک گل فروشی، که در آن نزدیکی ها بود، زیر نظر چشمان مراقب مامورین موساد، که ماه ها سایه به سایه او را تعقیب می کردند، یک دسته گل می خرد (همانجا، صفحه ۱۶). پس از این صحنه و خرید دسته گل مامورین موساد اطمینان حاصل می کنند، که او آیشمن ست و متنی را به تل آویو تلگراف می کنند، که از پیش تعیین شده بود و تلگراف آن تنها باید وقتی صورت می گرفت، که در مورد هویت آیشمن اطمینان کامل حاصل شده باشد: “طرف خودش ست”.
آیشمن در روز ۲۱ ماه مارس سال ۱۹۳۵ با همسرش ازدواج کرده بود. روز ۲۱ ماه مارس سال ۱۹۶۰ سالروز بیست و پنجمین سال ازدواج آنها بود. به این خاطر برای همسرش یک دسته گل خریده بود.
مامورین موساد بعد از ربودن او، او را به خانه ای در بوینس آیرس انتقال می دهند. به مجرد ورود به این خانه همراه او به اطاقی می روند، که اسباب و اثاثیه آن از یک تخت و دو صندلی تشکیل می شدند. یکی از همراهان او به او می گوید، که پیراهنش را در بیاورد. بعد از اینکه آیشمن پیراهنش را درآورده بود، بالاتنه او را با دقت بررسی می کنند و سپس به او می گویند، که می تواند پیراهنش را دوباره بپوشد. آیشمن زمانی که جوان بود، در یک حادثه با موتورسیکلت مجروح شده بود و آثار این حادثه بر بالاتنه او باقی مانده بود. بررسی دقیق بالاتنه او بمنظور کشف آثار همین حادثه انجام گرفت (همانجا، صفحه ۱۹). کسانی که او را ربوده بودند، به احتمال زیاد پرونده پزشکی او را هم در اختیار داشتند.
محاکمه آیشمن در اورشلیم علیرغم همه ایراداتی که هانا آرنت به این محاکمه می گیرد، یک پیروزی سمبلیک تمام عیار بر دشمن بود. هر ملتی برای غلبه بر فجایع تاریخ خود به چنین پیروزی های سمبلیکی نیاز دارد.
نقطه مقابل این محاکمه، تلاش برای پیروزی سمبلیک تمام عیار بر محمد رضا پهلوی بعد از انقلاب بهمن بود، که به بربریت تمام عیار منجر شد. صدها نفر از افسران عالیرتبه ارتش شاه و مقامات بالای دستگاه سیاسی و کشوری او به جوخه های اعدام سپرده شدند، بدون اینکه کوچک ترین فرصت دفاع از خود به آنها داده شود. انتشار تصاویر چهره تیرباران شدگان بعد از تیربارانشان در مطبوعات آنزمان نقطه اوج این بربریت بود. از میان سه وکیلی، که دولت اسرائیل قبل از محاکمه به آیشمن پیشنهاد کرد، او وکیل آلمانی، روبرت سرواتیوس را انتخاب نمود، که تجربه دفاع از متهمان رژیم نازی در جریان محاکمات نورنبرگ را هم داشت. حق الوکالت وکیل آیشمن را هم دولت اسرائیل پرداخت: ۲۰۰۰۰ دلار(https://de.m.wikipedia.org/wiki/Eichmann-Prozess).
- جراحت دوم برنارسیسم بشریت
یکی از اولین اقدامات وزارت آموزش و پرورش دولت بازرگان صدور ابلاغیه ای بود، که بر أساس آن فصل “تکامل”، که به تئوری تکامل داروین اختصاص داشت، از کتب زیست شناسی مدارس حذف می شد. در ماه های اول بعد از انقلاب بهمن فرصتی برای چاپ کتب درسی جدید وجود نداشت، به این خاطر ماجرا شکل صدور یک ابلاغیه را بخود گرفت. نزاع میان “تئوری آفرینش” Creationism و “تئوری تکامل” با دخالت مستقیم قدرت سیاسی به نفع تئوری آفرینش پایان یافت.
در رابطه با “محاکمه میمون” یا “محاکمه اسکوپس” Scopes Monkey Trialنیز، که در سال ۱۹۲۵ در شهر دیتون در ایالت تنسی آمریکا برگزار شد، شاهد چنین نزاعی هستیم. پای قدرت سیاسی مستقیما به این نزاع باز نشد، اما وزیر امور خارجه سابق امریکا در کابینه ویلسون قبل از شروع محاکمه به دیتون سفر کرد، تا بعنوان شاکی و به دفاع از تئوری آفرینش وارد ماجرا شود. دیتون در زمان این محاکمه هزار و هشتصد نفر بیشتر جمعیت نداشت، این محاکمه اما این شهر کوچک را به شهرتی بین المللی رساند. بیش از صد آژانس خبری نمایندگان خود را آنزمان به این شهر آنزمان فرستادند، تا از نزدیک به گزارش در مورد محاکمه بپردازند. این امر زیر ساخت های تکنیکی بسیار محدود این شهر را به بحران کشید. عکس العمل ایجاد بیست و دو خط اضافی تلفن و تلگراف برای غلبه بر این بحران بود. مبلغان فرقه های گوناگون مسیحی شهر را به تصرف خود درآوردند، تا بر علیه تئوری تکامل داروین به دفاع از”سفر آفرینش” بپردازند. از آنجا که جناع مقابل دست روی دست نگذاشته بود، بنظر می رسید، که همه چیز برای وقوع یک جنگ داخلی فرهنگی کوچک آماده باشد. هر دو طرف بعنوان پیش درآمد نبرد، ارتشی از وکلای با تجربه را به میدان فرستادند.
فروید در مقاله ای از سال ۱۹۱۷ با عنوان “یک معضل روانکاوی” از سه جراحت شدید نارسیستی بر پیکر بشریت سخن گفته بود: ۱) جراحت نارسیستی کیهان شناسانه، که حاصل تئورهای کپلر و گالیله است و بر اساس آن خانه بشریت، یعنی کره ای بنام کره زمین، اولا مرکز عالم نیست و دوما چیزی بجز از نقطه ای بسیار کوچک و بی اهمیت در ساختار عمومی کیهان بحساب نمی آید و بشریت بر خلاف تصور همیشگی اش “آقای کیهان” نیست ۲) جراحت نارسیستی بیولوژیک، که تئوری تکامل داروین آن را بر بشریت وارد کرد و نشان داد، که بشریت منشاء بیولوژیک خود را نه در آسمان بلکه بر روی زمین دارد. حاصل این جراحت اشراف بر این نکته بود، که صحبت از “اشرف مخلوقات” افسانه ای بیش نیست و نگاه به بشریت بعنوان “آقای مخلوقات” محلی از اعراب ندارد ۳) و سرانجام جراحت سوم، یعنی کشف چیزی بنام “ناخودآگاه” از سوی تئوری راونکاوی خود فروید، که نشان می داد، که بشریت نه تنها “آقای کیهان” و “آقای مخلوقات” نیست، بلکه حتی در “ خانه روان” خود اوهم آقا کس دیگری ست (فروید، ۱۹۸۸، صفحات ۱۳۸-۱۳۰). بنظر می رسد، که بشریت در مجموع با جراحت اول و جراحت سوم طوری کنار آمده باشد، در رابطه با جراحت شماره دوم اما کنار آمدنی در کار نیست. این جراحت برای بخشی از پیروان ادیان توحیدی هنوز هم کهنه نشده است.
ماجرای محاکمه اسکوپس بر سر جراحت نارسیستی دوم است. در مقطع زمانی این محاکمه تدریس تئوری تکامل داروین در مدارس در سه ایالت امریکا، در اوکلاهوما، فلوریدا و تنسی ممنوع بود. تفاوت ماجرا در تنسی با ماجرا در دو ایالت دیگر اما این ست، که قانونی که در ۲۱ ماه مارس ۱۹۲۵ در تنسی به تصویب رسید، نه تنها تدریس این تئوری در دانشگاه ها، مدارس و غیره را ممنوع می کرد، بلکه کسانی را هم که دست به تدریس آن می زدند، تحت پیگرد قانونی قرار می داد.
به مجرد تصویب این قانون مخالفان آن با تکیه بر اصل آزادی عقیده در قانون اساسی آمریکا دست به سازماندهی مخالفت خود می زنند. تشکیلاتی بنام American Civil Liberties Union در صف اول این مقاومت قرار می گیرد. در شهر دیتون یک معلم زیست شناسی جوان بنام اسکوپس که از نیویورک به آنجا آمده است، حاضر می شود برای به چالش کشیدن ممنوع التدریس بودن تئوری تکامل این تئوری را در مدرسه ای که آنجا مشغول بکار ست، تدریس کند. در ماه آپریل ۱۹۲۵ به وعده اش عمل می کند. به مجرد وعده به عمل از دست او به مقامات قضائی شکایت می کنند. شکایت مهندسی شده است. متهم از ماجرای شکایت مطلع و شاکی خود از هواداران تئوری تکامل است. نیت از شکایت اما نه تنها به چالش کشیدن ممنوعیت تدریس، بلکه به چالش کشیدن یک قانون در کل آن ست. دادستان علیه اسکوپس اعلام جرم می کند. از سوی American Civil Liberties Union تیمی از وکلای درجه اول و شناخته شده در اختیار اسکوپس برای دفاع از خود قرار می گیرد.
محاکمه در روز دهم جولای ۱۹۲۵ شروع می شود. در سالن دادگاه نهصد تماشاچی حضور دارند. اعضای هیئت منصفه از ده دهقان، یک کارگر یک شرکت کشتیرانی و یک مالک مستغلات تشکیل می شوند. دلایل وکلای مدافع دور محور تضمین آزادی عقیده و آزادی علوم از سوی قانون اساسی آمریکا متمرکز اند. طرف مقابل تفسیر دیگری از قانون اساسی دارد. در جلسه پنجم دادگاه وزیر امور خارجه سابق امریکا به دفاع از تئوری آفرینش وارد کار می شود و یک موی سالم بر تئوری داروین باقی نمی گذارد، اما آنچه که می گوید شبیه افاضات سخنرانان پیش از خطبه های نماز جمعه است. پوپولیسم محض بیش نیست و هر کس آنرا جدی بگیرد، تنها خودش را دست انداخته است. در روز ۲۱ یولای ۱۹۲۵ محاکمه بپایان می رسد. اعضای هیئت منصفه برای اتخاذ تصمیم به بیشتر از ۹ دقیقه وقت نیازندارند و معلم جوان را مجرم اعلام می کنند. دادگاه اسکوپس را به صد دلار جریمه نقدی محکوم می کند، که در پایان کار نیازی به پرداخت آن نمی شود، از آنجا که دو سال بعد دادگاه استیناف (تنها) حکم جریمه نقدی را بدلیل یک اشتباه فورمال دادگاه اول لغو می کند. در سال ۱۹۶۳ بنظر می رسد، که ماجرا قصد تکرار شدن را دارد. در شهر ممفیس در ایالت تنسی رئیس یک مدرسه به یک معلم جوان بیولوژی اجازه بحث و صحبت با دانش آموزان خود در مورد تئوری آفرینش و تئوری تکامل را نمی دهد. قضیه به مطبوعات و رسانه ها می کشد و به موضوع بحث روزمره تبدیل می شود، تا اینکه در سال ۱۹۶۷ قانون مصوبه از سال ۱۹۲۵ را یکبار برای همیشه لغو می کنند (اسکاوپی، ۱۹۷۹، ۲۷۲-۲۴۸).
از میان پیروان ادیان توحیدی آنانی که خود را اصحاب “تئولوژی آزادیبخش” می دانستند، در برابر سه جراحت نارسیستی، که فروید از آنها سخن می گفت، متد بی اعتنائی مطلق را برگزیدند. برای تئولوژی آزادیبخش مهم نبود، که آیا خانه بشریت مرکز جهان هست یا نیست. منشاء بیولوژیک بشریت برای او مهم نبود و نیز اینکه آیا در خانه روان خود زمام امور را به دست ندارد یا نه، برای تئولوژی آزادبیخش انسان مهم بود، زیرا این تئولوژی خدای خود را جدی گرفته بود، بیش از هر چیز اما آنچه را که خدای او در “سفر آفرینش” در رابطه با قرابت خود با انسان گفته بود: “…و خدا گفت، آدم را بصورت ما و موافق شبیه ما بسازیم” (باب اول، سطر ۲۶)، “…زیرا خدا انسان را بصورت خود آفرید” (باب نهم، سطر ۶). اگر این شباهت وجود داشته باشد و انسان بصورت خدا آفریده شده است، چطور می توان توضیح داد، که شبیه خداوند و به صورت خداوند همه جا در فقر، در بیچارگی، در تباهی روزگار می گذراند؟ چطور است، که محتاج نان شب است، که به زنجیر کشیده می شود، که اجازه بیان آنچه را که برای گفتن دارد، نمی یابد؟ چطور است، که او را شکنجه می کنند، بدیهی ترین حقوق او را زیر پا می گذارند و در جهل دست و پا می زند؟ چطور است، که رنگ روز خوش نمی بیند؟ تئولوژی آزادیبخش نه به جراحت های نارسیستی بشریت، بلکه به این سئوالات پرداخت. پاسخ تبارشناسانه او به این سئوالات: روابط اجتماعی
هلدر کامارا، کامیلیو تورز، ارنستو کاردینال، هوگو آس مان، گوستاوو گوترش ( کسی که که ترم “تئولوژی آزادیبخش” از او می آید) و سرانجام شاید نام آور ترین آنها، اسکار رومرو Oscar Romero اسقف اعظم سن سالوادر این راه را برگزیدند. انتخاب رومرو به سمت اسقف اعظم سن سالوادر بی دلیل نبود. رومرو از جناع بسیار محافظه کار کلیسای کاتولیک السالوادور می آمد. بنظر می رسید، که انتخاب او بی خطرترین انتخاب برای قدرت سیاسی در السالوادور در دهه هفتم قرن بیستم باشد. تاریخ اما او را دگرگون کرد. تجربه مواجهه با فقر، با سرکوب، با زیر پانهادن حقوق انسان ها به پالایش او انجامید. این پالایش او را به بزرگ ترین مدافع حقوق محرومان و فراموش شده گان، و برای قدرت سیاسی به بزرگ ترین خطری تبدیل کرد، که می شد تصور آنرا نمود. درماه مارس سال ۱۹۸۰ یک جوخه مرگ او را هنگام برگزاری مراسم دعا بقتل رساند. واتیکان در سال ۲۰۱۸ رسمأ مرتبه “قدیس” را به او اهدا نمود.
ناگفته نگذاریم، که ازجمله اسب هائی، که خمینی و اسلام سیاسی بعنوان “اسب ترویا” در انقلاب بهمن به میدان فرستادند، یکی هم اسب ترویای “مستضعفین” و محرومان و فراموش شدگان بود، که در“دیالکتیک روشنگری” انقلاب بهمن تنها ایفای نقش پاروکشان “اودیس شیعی” را بر عهده داشتند، آنگونه که این نقش را از اودیس هومری می شناسیم. فرجام این پاروکشان بعدها به عبوراز میدان های مین ختم شد. این عبور همچنان ادامه دارد.
- سرشت بر جهان آگاه
بودلر هم عصر مارکس بود، به احتمال زیاد اما نه به مارکس اهمیت می داد و نه با تئوری “سرشت از خود بیگانه” مارکس آشنائی داشت. چنین احتمالی را هم می توان در رابطه او با هگل و آنچه که هگل در “پدیدار شناسی روح” به آن “شعور شوربخت” Unglückliches Bewusstsein می گوید، قائل شد. دنیای او دنیای دیگری بود، دنیائی که آنراشاید بتوان با دنیای آن ماهیگیر مقایسه کرد، که او را از داستان مشهورادگار آلن پو “ سقوط در مالستروم” A Descent into the Maelström می شناسیم: کسی ست که در قلب فاجعه با اینکه می داند، که کار او بپایان رسیده است، با دقتی مثال زدنی به ثبت جزئیات ماجرائی می پردازد، که پایان کار او را رقم می زند (بودلر خود از مترجمان آثار آلن پو به زبان فرانسوی ست). سارتر یک مونوگرافی در مورد بودلر نوشت و او را به صلیب اگزیستانسیالیستی کشید. نگاه والتر بنیامین و آدورنو به بودلر اما اینگونه نیست. بنیامین جزء اولین مترجمان “گل های شوم” به زبان آلمانی بود. رساله بلندی در مورد او نوشت و به کرات در آثار خود به این شاعر “خیابان گرد” پرداخت . یک بخش از “پاساژها” به بودلر اختصاص دارد. آدرنو در “تئوری زیبائی شناسی” بارها از بودلر بعنوان شاهد نام می برد. هم برای بنیامین و هم برای آدورنو، بودلر شاعری ست، که راز مگوی انتولوژیک فورماسیون اجتماعی سرمایه داری را، آنطور که در “گل های شوم” می خوانیم، لو داد: “واحه ای از تباهی درکویری از یکنواختی” (بودلر، ۱۹۷۵، صفحه ۳۳۷).
بودلر برای اثر خود “اسپلین ها ی پاریس” بعنوان اولین متن، نثر- شعری با عنوان “غریبه” برگزید:
“- چه کسی را دوست می داری، معما مرد، بگو؟ پدرت، مادرت، خواهر یا برادرت را؟
- نه پدری دارم و نه مادری، نه خواهر و نه برادر
- و دوستانت؟
- واژه ای را بکار می برید، که معنای آن تا به امروز برایم پنهان مانده است
- سرزمین پدریت را؟
- نمی دانم، سرزمین پدریم زیر کدام آسمان قرار دارد
- زیبائی را؟
- چقدر مایل بودم او را دوست بدارم، این نامیرا را، این الهی را.
- طلا را؟
- از طلا متنفرم، آنطور که شما از خدا تنفر دارید.
- پس چه را دوست می داری، ای غریبه عجیب؟
- ابرها را دوست می دارم…ابرها ئی که آنجا، در دورادور می گذرند…ابرهای بی نظیر را”.
(بودلر، ۲۰۰۸، صفحه ۱۱)
اشراف بر جهان بیشتر از این امکان پذیر نیست و غریبه بودن رادیکال ترین شکل نگاسیون جهانی ست، که هیچ چیز اوآن نیست، که بنظر می رسد.
- قدرت سیاسی و هراس
“گویند عبدالله بن عمر بن الخطاب بوقت بیرون رفتن پدرش از دنیا – عمر خطاب رضی الله عنه – پرسید، که ای پدر ترا کی ببینم؟ گفت، بدان جهان. گفت زودتر می خواهم. گفت، شب اول یا دوم یا سوم مرا در خواب بینی. دوازده سال برآمد، که او را بخواب ندید. بعد از دوازده سال او را بخواب دید. گفت، یا پدر، نگفته بودی، که پس سه شب ترا بینم؟ گفت، مشغول بودم، که در سواد بغداد پلی بیران شده بود و گماشتگان تیمار آباد کردن آن نداشته بودند. گوسفندان بر آن می شدند، گوسفندی را بر پل دست بسوراخی فرو شد و بشکست. تا اکنون جواب آن می دادم”
دوازده سال سئوال و جواب، دوازده سال بازپرسی، دوازده سال استنطاق بخاطر دست شکسته یک گوسفند!
این تصور خواجه نظام الملک در “سیرالملوک” در مورد رابطه قدرت سیاسی و هراس از پاسخگوئی ست (سیرالملوک، ۱۳۴۲، صفحه ۱۶). مرجع پاسخگوئی او هنوز یک مرجع الهی، یک مرجع مقدس است؛ مسئولیت برای او تنها در مصاف با خالق به معنی می رسد؛ حقوق زمینی آدم ها را از قدرقدرتی آفرینده کائنات مشتق می کند؛ با این همه هراس این دولتمرد برجسته از اینکه قدرت سیاسی در مورد آنچه که بر سر طبیعت و انسان ها می آورد، روزی روزگاری باید پاسخگو باشد، هراس بی نهایت زیبائی ست.
مهم ترین و بنیادی ترین وظیفه جامعه مدنی شاید تولید بی امان همین هراس از پاسخگوئی باشد. راه دیگری هم، آنطور که می دانیم، وجود ندارد.
- مرغ ریاضی دان
ژیل دولوز در مقدمه کوتاهی که بر کتابش در مورد سینما نوشت، کارگردانان بزرگ سینما مانند روسلینی، ویسکونتی، ولز، فلینی، برگمن، روبرت آلتمن و انبوه دیگری از کارگردانان اینگونه را نه تنها با نقاشان، معماران و موسیقیدانان مقایسه می کند، بلکه نیز با فلاسفه. در مورد مقایسه با فلاسفه می نویسد، که اینان، یعنی فلاسفه، در رسانه مفاهیم، کارگردانان برجسته اما در رسانه تصاویر متحرک و تصاویر زمانی فکر می کنند (دولوز، ۱۹۸۹، صفحه ۱۱). این مقایسه دولوز در مورد دو کارگردان بزرگ سینمای امریکا ، یعنی برادران کوئن The Coen Brothers هم بدون شک صادق است. این دو هم در رسانه تصویر متحرک فکر می کنند و این اقبال بی نظیر را دارند، که حاصل ونتیجه ماجرا را به روی پرده بیاورند و در معرض تماشای همگان قرار دهند. اسید آن چیزی، که هورک هایمر و آدورنو در “دیالکتیک روشنگری” به آن “صنعت فرهنگ” گفته بودند، بر روی این دو کارگر نشد. همه فیلم های این دو (شاید با یک استثناء کوچک و بدون اهمیت)، در کنار سطح بسیار بالای زیبایی شناسانه آنها، نوعی رساله های فشرده فلسفی هستند، بعنوان مثال فیلم No Country for Old Men که بر اساس نوول بسیار زیبای نویسنده برجسته آمریکائی Cormac McCarthy تهیه شد و موضوع آن چیزی بجز از جهان بعنوان “ویران شهر” Dystopie نیست: چه بر سر عالم آمد و ماجرا، اگر اتفاقی نیفتد، به کجا ختم خواهد شد.
آخرین فیلم مشترک این دو برادر „The Ballad Of Buster Scruggs“ فیلمی در اپیزودها است. هر اپیزود این
فیلم می تواند موضوع یک بررسی جداگانه باشد.
اپیزود سوم این فیلم با عنوان “کوپن غذا” Meal Ticket داستان مرد خاموش و کم حرفی ست، که همراه درشکه تئاتر خود و همراه تنها هنرمند این تئاتر در دشت ها و چمنزارها در راه است. به هر آبادی که می رسد، توقف می کند، تا برای اهالی آبادی نمایشی انجام دهد. هنرمند تئاتر او، هاریسون، مرد جوانی ست بدون پا و بدون دست. او را روی یک صندلی جا می دهند و او شروع به نمایش می کند. بعد از پایان هر نمایش، مردی که درشکه تئاتر متعلق به اوست، دست به جمع آوری پول از تماشاگران نمایش می زند. نمایش هریسون نمایش نیست، بلکه دکلمه شعر است. یک شعر از شلی، شعری از سونات شکسپیر، داستان هابیل و قابیل و نیز نطق گتیسبورگ از آبراهام لینکلن جزء دکلمه های او هستند.
در یک آبادی بعد از یک نمایش، که در آن تنها سه تماشاچی حضور دارند و عواید نمایش افتضاح است، مرغی توجه صاحب تئاتر دوره گرد را به خود جلب می کند، که می تواند، مسائل پیش پا افتاده ریاضی را حل کند و به این خاطر تماشاگران بسیار زیادی را دور خود جمع نموده است. او مرغ را از صاحبش می خرد و سوار بر درشکه، همراه مرغ ریاضی دان و هریسون، آبادی را ترک می کند. در بین راه به یک پل می رسد، که زیر آن جویبار خروشنانی جریان دارد. سنگی در آب می اندازد، تا عمق آب دستش بیاید و سپس با لبخندی بسوی هریسون ، که بدون دست و بدون پا در درشکه نشسته است، می رود، تا “کوپن غذا”ی او را باطل کند. در صحنه بعدی او را می بینیم، که با درشکه خود همراه مرغ ریاضی دان، اما بدون هریسون دور می شود.
مارکس را، و “صنعت فرهنگ” در “دیالکتیک روشنگری” را اینطور هم می شود فهمید و نیز انجیل متی را: “آنچه را که بر کوچک ترین برادران من می آورید، بر من می آورید” (۴۰/۲۵ ).
از این بابت باید به برادران کوئن تبریک گفت.
- سیستم هشدار زودهنگام
سیستم هشدار زود گام را می توان ایجاد نمود. برای این کار نیاز به یک سری پیش شروط علمی، تکنیکی و فنی ست. در صورت وجود این پیش شروط می توان دست به ایجاد چنین سیستمی زد، که بتواند در رابطه با وقوع فجایع طبیعی از پیش و بموقع هشدار دهد. این هشدار باعث می شود، که همگان، اگر بعنوان مثال آب لرزه ای (سونامی) در راه باشد، ماجرا را از پیش بفهمند و جان بدر برند.
گاهی اما نیازی به ایجاد این سیستم نیست، زیرا این سیستم خود از قبل و از پیش وجود دارد. چنین پدیده ای را از رفتار جانوران در طبیعت می شناسیم. سیستم هشدار زودگام درونی آنان قبل از وقوع فجایع طبیعی هشدار می دهد. اگر آب لرزه ای در راه باشد، همگان، بدون اینکه لازم باشد، که کسی از بیرون آنان به آنان هشدار دهد، ماجرا را می فهمند و مثلا به جنگل می گریزند وجان بدرمی برند.
بنظر می رسد، که همچون در جهان جانوران، گاهی هم در هنر چنین سیستمی وجود داشته باشد. برخی آثار هنری، “ماریو و ساحر” توماس مان بعنوان مثال، پیش از وقوع برخی فجایع تاریخی و انسانی هشدار می دهند. درست است، که “ساحر” توماس مان در این داستان بلند موسولینی ست و در سال ۱۹۳۰، در سال انتشار “ماریو و ساحر”، سالیانی ست، که در ایتالیا زمام امور را در دست دارد. این هشدار اما سه سال قبل از بقدرت رسیدن رژیم نازی و “ساحر” او در آلمان و ۹ سال قبل از شروع جنگ دوم به بشریت داده می شود.
نیت در رابطه با سیستم هشدار زودهنگام در آثار هنری نوعی شهود نیست، چیزی هم نیست، که در زیبائی شناسی عصر رمانتیک از آن با عنوان خاصیت هنرمند بعنوان “نابغه” Genieästhetik یاد می شد. ادوارد مورگان فورستر در “جنبه های رمان” شش خاصیت برای یک رمان قائل شده بود. خاصیت ششم “پیغمبری” ست (مورگان فورستر، ۱۹۴۹، صفحات ۱۵۵-۱۳۲). نیت پیغمبری هم نیست، بلکه یک نوع حس اسرارآمیز هفتم در برخی آثار هنری ست، که توضیح آن تقریبا میسر نیست.
“مرگ یزگرد” بیضائی در مهرماه سال ۱۳۵۸، یعنی چیزی بیش از چند ماه پس از انقلاب بهمن به روی صحنه آمد. بنظر می رسید، تاریخ تکرار شده باشد. باز پای یزدگردی در میان بود و پای گریز او، اینبار اما در قرن بیستم، اینبار اما نه از برابر بیگانگان و مذهب آنها، بلکه از برابر خودی ها و مذهب بیگانگان، که دیگر خودی شده بود. بیضائی در “مرگ یزدگرد” در ابعاد آلگوریک خارق العاده ای به این تکرار پرداخت. در این نمایشنامه بدون شک دیالوگ ها و عبارات بیشماری وجود دارند، که آدم آنها را همواره با خود حمل می کند:
“چون هزاره به سر رسد دوران میش بشود و دوران گرگ اندر آید؛
و دیویسنان بر کالبد افریشتگان پای کوبند!”
“در سرم آوایی ست. گوئی هزار تبیره می کوبند. در سرم سپاهی به شماره ریگهای صحرایی ست”
“بپرسش ویرانه چرا می سازند؛ آتش چرا می زنند؛ سیاه چرا می پوشند؛ و این خدای که می گویند چرا چنین خشمگین است؟”
“صاعقه در مردمان افتاده است. شنیده ام که مردمان با نان و خرما دشمنان را پیشواز می روند”
“نفرین بر سپهر؛ از این پیشتر زبان آن را که چنین می گفت از حلقوم به در می آوردیم.
جز درآوردن زبان کاش شما را هنر دیگری نیز بود”
سیستم هشدار زودهنگام دراین نمایشنامه اما جائی که می باید، یعنی در آخرین جمله آن خانه کرده است:
“شما را که درفش سپید بود، این بود داوری. تا رای درفش سیاه آنان چه باشد” (بیضائی، ۱۳۵۸، صفحه ۵۹).
“…
باشد هر که این افسانه می خواند
از هزار نیرنگ جهان برهد
…”.
- گریه در بهشت
کازانتاکیس شاگرد برگسون بود و رساله دکترای خود را در فلسفه در مورد نیچه نوشت. به نیچه اما نه تنها بعنوان دانش آموخته فلسفه، بلکه بعنوان هنرمند، بعنوان ادیب هم پرداخت. حاصل این پرداخت رمان “زوربای یونانی” ست، که از آن می توان با عنوان فرم ادبی اثر نیچه “تولد تراژدی از روح موسیقی” یاد نمود.
ماجرای رمان “فرانسیس قدیس” او اما شبیه یک خیابان یکطرفه است. روایت، روایت یک قدیس است و بس. آیا کازانتاکیس در رابطه با ایده نگارش این رمان هم تحت تاثیر نیچه بود؟ شاید آری، شاید نه. در هر صورت نمی توانست با مقاله بلند نیچه “شوپنهاور بعنوان مربی” آشنائی نداشته باشد. نیچه در این مقاله خود به شوپنهاور و تاثیری که او بعنوان معلم و مربی فکری بر نیچه گذاشته بود، می پردازد، در ابتدای مقاله اما می گوید، که وظیفه فرهنگ کمک به ظهور سه گونه آدم در انسان ست: فیلسوف، هنرمند و قدیس (نیچه، ۱۹۹۹، صفحه ۳۸۲). کازانتاکیس برای رمانش گونه سوم را انتخاب نمود.
ماجرای فرانسیس قدیس در این رمان اما اینطور نیست، که کسی روزی از خواب بیدار شده و کشف کرده باشد، که گویا قدیس است، بلکه سر و کار ما در این رمان کازانتاکیس با یک ترانسفورماسیون، با یک دگرگونی ست. این دگرگونی نه از آسمان، بلکه از زمین می آید. تجربه زندگی شخصی و اجتماعی، تجربه برخورد با جهان ست، که یک آدم معمولی را به قدیس تبدیل می کنند. دست کائنات در کار نیست، اگر هم باشد، نقش آن نقش سیاهی لشکری بیش نیست. همه ماجرای رمان را می توان در یک “نه” بزرگ به عالم، آنگونه که این عالم هست، خلاصه کرد. کار فرانسیس بعنوان آدم معمولی با این نفی شروع می شود. جهش کیفی او محصول نگاسیون اوست. از آنجا که نه تنها قدیس طبیعت، بلکه قدیس تهی دستان هم هست، طبیعی ست، که پای تقسیم ثروت اجتماعی هم باید به قضیه باز شود. در یکی از زیبا ترین صحنه های این رمان، یکی از اولین حواریون اولیه او، که پارچه فروش بغایت متمولی ست، همه کالاهای پارچه فروشی خود را بین تهی دستان تقسیم می کند و در حین ماجرا می گوید، “چقدر سبک می شوم” (کازانتاکیس، ۱۹۸۱، صفحه ۱۱۴).
آغاز کار فرانسیس اما یک رویا ست. بر او در خواب قدیسی بنام “سن دومینگو” اشک ریزان ظاهر می شود. فرانسیس از او می پرسد، جریان چیست، چرا گریه می کنی، مگر در بهشت نیستی؟ قدیسی که به خواب او آمده است، سرش را بعلامت تائید تکان می دهد، می گوید، چرا هستم، ولی در بهشت هم گریه می کنند، بر آدم ها، بر آنانی که هنوز در عالم پرسه می زنند (همانجا، صفحه ۴۵).
باید فرض را بر این گذارد، که گریه قدیسان و ساکنان دیگر بهشت بر ما، که زمینیان باشیم، بخاطر آنچه که بر همگان ما می رود، همچنان ادامه دارد.
- رویت تصویر یک آدم در ماه
این معما همچنان به حیات خود ادامه می دهد. گریستن در بهشت بی دلیل نیست.
منابع:
Adorno, Th. W.:
„Traumprotokolle“,
Frankfurt/M, 2005
Adorno, Th.W./Mann, Th.:
„Briefwechsel 1943-1955“
Frankfurt/M, 2002
von Amira, Karl:
„Thierstrafen und Thierprocesse“
Insbruck, 1891
Bächtold – Stäubi, Hans:
„Handwörterbuch des deutschen Aberglaubens Bd.1“
Berlin/New York, 1987
Baudlelaire, Charles:
„Le spleen de Paris
Pariser Spleen“
Stuttgart, 2008
„Blumen des Bösen“
München/Wien, 1975
Deleuze, Gilles:
„Das Bewegungs-Bild
Kino1“
Frankfurt/M, 1989
Fitko, Lisa:
„Mein Weg über die Pyrenäen“
München, 2015
Forster, Edward Morgan:
„Ansichten des Romans“
Frankfurt/M, 1949
Freud, Sigmund:
„Darstellung der Psychoanalyse“
Frankfurt/M, 1988
Friedländer, Saul:
„Das Dritte Reich und die Juden“
München, 2008
Horkheimer, Max:
„Gesammelte Schriften Bd. 13
Nachgelassene Schriften 1949-1972“
Frankfurt/M, 1989
Kazantzakis, Nikos:
„Mein Franz von Assisi“
Hamburg, 1981
Mann, Thomas:
„Die Entstehung des Doktor Faustus
Roman eines Roman“
Frankfurt/M, 1995
Pendorf, Robert:
„Mörder und Ermordete“
Hamburg, 1961
Nietzsche, Friedrich:
„Unzeitgemässe Betrachtungen III
Schopenhauer als Erzieher“
München, 1999
Safranski, Rüdiger:
„Nietzsche“
Frankfurt/M, 2003
„Schopenhauer“
Frankfurt/M, 2004
Schopenhauer, Arthur:
„Die Welt als Wille und Vorstellung I-II“
Zürich, 1988
„Über die vierfache Wurzel des Satzes vom zureichenden Grund“
Kleine Schriften
Zürich, 1988
Skaupy, Walter:
„Angeklagt
Grosse Prozesse der Weltgeschichte“
Frankfurt/M – Berlin – Wien, 1979
Zimmer, Robert:
„Arthur Schopenhauer
Ein philosophischer Weltbürger“
München, 2012
Zweig, Stefan:
„Die Welt von Gestern“
Frankfurt/M, 1970
“سیرالملوک”
به اهتمام هیوبرت دارک
تهران، ۱۳۴۷
بهرام بیضائی
“مرگ یزدگرد”
کتاب جمعه، سال اول
تهران، آبان ۱۳۵۸

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.