نمایش “عاشقانه‌ها”، زن را در سه برهه از حیات فردی و اجتماعی‌اش به تصویر می‌کشد. فرزانه زنی در جامعه‌ای در حال گذار (در مترو) است. 

جامعه‌ای که هنوز اقتدار مردانه تعیین کننده ساحات اجتماعی و حتی وجودی زن است. مردان این جامعه از دو شکل خارج نیستند: یا چنبره در سنت دارند (غلام) و زن را تحت استیلا و بردگی گرفته‌اند و با قدرت وخشونت بر او سلطه می‌رانند و یا اگر ظاهر امروزی دارند (فرزاد)، نقابی از عشق زده‌اند و در واقع، زن را جز ابژه‌ای برای لذت و بازی ِهوس خود به شمار نمی‌آورند. هر دوی این مردان، آزادی و هویت زن را لگدمال سلطه و بالهوسی خویش ساخته‌اند. در این جامعه، زن (فرزانه) در استیصال گذشته‌ای از درد و خشونت، می‌خواهد خود را به خیال آغوشی از امید، عشق و امنیت در امروز پرتاب کند. هرچند که می‌داند امید او رویایی خام است و جایگاه او به عنوان زن، زیر پونز اجتماع است. با اینحال، او تا زمانی که واقعیت تلخ، متوقفش نساخته، در تلاطم درد و امید در تقلاست.

در مسیر این تقلا، سه برهه‌ی حیات عاطفی فرزانه در طول نمایش تصویر می‌شود. او در آغاز با آنکه زخمهای سنت، جان و تنش را آزرده است، شوق و طلب عشق را فریاد می‌زند. عشقی آتشین که همچون شهزاده‌ای سواربر اسب سفید او را از دنیای خشونت و رنج نجات خواهد داد. در اینجا، فرزانه قرمز پوشیده و شادان و رقصان در سودای عشق آواز می‌خواند اما عشق او بهره‌ای از واقعیت ندارد و رویایی شیرین و خام است که با فال و شعر و موهومات ساخته و پرداخته شده است و در پایان هم پوچ بودگی آن مشخص می‌شود.

در مرحله بعد فرزانه پایش بیشتر در واقعیت فرو رفته است. او وارد دنیای کار شده و در کارش موفق است. در دنیای مجازی فعال است و استقلال بیشتری یافته است. لباسش تیره تر شده و رویابافیش کمتر. او به دنبال مردیست که از او حمایت و مراقبت کند. او فرزاد را واقعی تر می‌بیند و بالهوسیهایش را توجیه می‌کند. در عین حال تقابل غلام هم با او شدت بیشتر و عیانتری گرفته است. بطوریکه علنا بخاطر موفقیت کاریش مورد هجوم او (سنت) واقع می‌شود، کتک می‌خورد و اجازه رفتن بسوی زندگی آزاد به او داده نمی‌شود…

در پایان فرزانه‌ی سیاه پوش را میبینیم که رویاها و استقلالش به تمامی توسط سلطه مردانه به یغما رفته است. او لطافت زنانه و عاشقانه‌اش را کاملا از دست داده است زخمت و خشن شده و سیلی واقعیت، او را متوجه جایگاه دونش در جامعه ساخته است‌. اینک فرزانه زنی است که رویاهایش با تجاوز و بیگاری به غارت رفته و پایانی جز از میان برداشتن خود برایش باقی نمانده است.

در یک تحلیل کلی و اجمالی از نمایش باید گفت؛ روایتهای اینگونه مطلق و غیریت ساز از وضعیت زنان و مردان در جامعه خیلی راهگشا نیست. چیزیکه در نمایش با آن مواجهیم دو گانه‌ی تکراری زنانِ قربانی و مردانِ سلطه گر و بالهوس است که در تقابلی همیشگی باهم هستند. درعین حال، اینکه زنی دائما خود را در نسبت با یک مرد، هویت یابی می‌کند عملا تایید ابژه گی ذاتی زن نسبت به مرد است. گویی پیش فرض اصلی متن اینست که زن قرار است با مرد معنا و وجود یابد ولی مرد یا او را به سلطه کشانده یا فریب داده است. این تصویر هم بر انفعالی بودن و قربانی بودن ذاتی هویت زنانه صحه گذاشته است. همچون آن دیالوگ اکبر عبدی در فیلم هنرپیشه که می‌گفت ” زن را خدا زده”. گویی سرنوشت زن، جنس دوم بودن است. بهتر بود نمایش به جای پایانی تراژیک و منفعلانه از زنی بیچاره و قربانی، با تاکید بر عاملیت زنانه، فرزانه‌ای کنشگر و آگاه ترسیم می‌کرد که هویت و جایگاه انسانی و اجتماعی خود را نه در یک مرد بلکه در خود یافته

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)