در فضای سیاسی ایران آنچنان از واژههای دموکراسی و حقوق مردم و موضوعات مشابه با آب و تاب سخن گفته میشود که کمتر شکی را برمیانگیزد که آیا ناقلین چنین سخنانی با مضمون آنها آشنایی دارند یا خیر. دموکراسی یک شیوه حکمرانی سیاسی است که در جوامعی با مناسبات خاص اجتماعی رشد کرده است. شیوه حکمرانی سیاسی در ایران باستان پادشاهی بود اما در آتن دموکراسی و در همان زمان هم مثلاً افلاطون و دیگران مباحثاتی طرح میکردند که کدام شیوه حکمرانی سیاسی «بهتر» است. اما پرسش از «بهتر» بودن شیوههای حکمرانی سیاسی دارای دو وجه است: به عنوان یک پرسش فلسفی مانند آندسته پرسشهایی که مربوط به متافیزیک اخلاق یا عقل است و دیگری مربوط به وجه «عملی» است. متأسفانه این وجه دوم کمتر مورد توجه قرار گرفته است. هیچ کدام از شیوههای پادشاهی یا دموکراسی فینفسه بر دیگری رجحان ندارد بلکه ارجحیت یکی بر دیگری غبرنفسی است، یعنی مربوط به وجه عملی است و منظور از وجه عملی آن است که سازگاری شیوه حکمرانی سیاسی با وضع مناسبات اجتماعی که بازتولید کننده ساخت قدرت در سپهر سیاسی است چگونه است.
جریان چپ در ایران و البته در نقاط دیگر متولی امامزادههای دموکراسی و حقوق زنان و محیط زیست و حقوق کودکان و عدالت اجتماعی و غیره است. در اینکه آیا جریان چپ در تولیت این امامزادهها، حرمت آنها را نگه میدارند البته تردیدهای جدی وجود دارد که فعلاً موضوع این نوشته نیست. در اینجا من از جریان چپ به مثابه ایدئولوژی حرف میزنم و نه افراد چپ که بسیاری از آنها از شایستهترین و پاکبازترین افراد هستند. نکته محوری تحلیل چپ در مبارزه با رژیم پادشاهی گذشته این بود که با تغییر ساخت قدرت در ایران، مسیر برای تغییرات بنیادی در مناسبات اقتصادی و اجتماعی در ایران گشوده خواهد شد. درواقع هندسه سیاسی آنها، یک هندسه عمودی بالا به پایین بود که در آن مناسبات اجتماعی که مناسبات سیاسی و ساخت قدرت در بالا را بازتولید میکند، غایب بود. اکنون نیز مبارزه چپ با رژیم اسلامی حاکم بر ایران از همین هندسه عمودی پیروی میکند، یعنی جانشین کردن یک رژیم سیاسی دموکراتیک به جای رژیم کنونی فعلی بدون توجه به سازوکارهای زیربنایی ساخت، کارکرد و مناسبات اجتماعی. وقتی از ساخت و کارکرد اجتماعی صحبت میکنم منظور فرهنگ عشیرهگی و قبیلگی است که خود را در نهاد خانواده هستهای در ایران بازتولید کرده است و کارکردهای پدرسالارانه و همچنین مردسالارانه را در سطح سازمانها و نهادهای اجتماعی گسترش داده. جریان چپ درواقع کور است -و این نه از بابت توهین است خدای ناکرده- و این کوربودگی ناشی از ایدئولوژی یا موضعی است که جریان چپ در آن قرار دارد که البته از بسیاری جهات برای زندگی مدرن هم ضروری است. رسالت جریان چپ دمیدن انرژی آرمانگرایی است که باعث خیرات بیشمار برای جامعه بشری شده است و بدون دارا بودن چنین آرمانگرایی، نظام سرمایهداری آدمیان را میبلعید. و البته به سبب همین آرمانگرایی است که در ضمن جریان چپ از دیدن واقعیت عملی ناتوان است. آوردن چند مثال ملموس احتمالاً به فهم بیشتر موضوع کمک میکند.
جند سالی پیش از سربرآوردن رضاخان و در دولت علّیه احمدشاه، فرخی یزدی مقالهای در روزنامهای منتشر میکند و شاه جوان را به باد انتقاد میگیرد. خوب مشروطه بود و نسیم آزادی همه جا میوزید. برای اولین بار در تاریخ بلند دو هزارساله پادشاهی در ایران، عوض اینکه شاه دستور فرمایند تا چشم هر آنکس که در انتشار مقاله دست داشته را از حدقه درآورند و پوست نویسنده را زنده زنده بکنند و پر از کاه کنند و دیگر کارهایی که معمول دوران پادشاهی ما بوده، به عدلیه شکایت میبرند و خواستار اعاده حیثیت و اجرای داد میشوند، ای داد و بیداد! این نمونه بینظیری است که در هیچ دوره پادشاهی دیگری مانند ندارد. خوب، اتفاقاً همین دوران مصادف است با زمانی که بیشتر مردمان حسرت گذشته پراقتدار را میخوردند و روشنفکران دست به دعا برداشته تا حاکم مقتدری بر سر کار بیاید و اوضاع بسیار درهم و برهم جامعه را نظم و سامانی بخشد، دعایی که طولی نکشید تا مستجاب شود. در این دوران فرخنده آزادی، البته دموکراسی جایی نداشت و هم نمیتوانست جایی داشته باشد. دموکراسی نیازمند جامعه اتمیزه است و ساخت اجتماعی عشیرهگی و قبیلگی جامعه آنزمان تناسبی با ساخت سیاسی دموکراسی نداشت. چنین بود که مکانیزم تولید ثروت و همچنین حفاظت از امنیت عمومی که از ارکان هر دولت سیاسی است در دوران جناب احمدشاه فشل بود و مردمان دست به آسمان دعا برداشته بودند. دوران شهریور ۲۰ تا ۳۲ نیز از همه نظر مشابه همان دوران بود با این تفاوت که در اثر مساعی رضاشاه اکنون کشور صاحب دولت مدرن شده بود و نهادهای آموزشی شکل گرفته بود و زیرساختهای تاسیس احزاب به وجود آمده بود -نیاز به توضیح ندارد احزاب سیاسی فقط در جامعه سیاسی امکان تاسیس دارد و جامعه سیاسی نیازمند وجود دولت مدرن است و مابقی چیزها که الان حوصله پرداختن به آن را ندارم-
کمی قبل از حمله همه جانبه آمریکا به رژیم بعثی، مقاله در امریکن اینترپرایز ـوابسته به محافظهکاران واشنگتن- منتشر شد که در آن به صراحت اعلام شد که وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق صرفاً یک بهانه است و هدف اصلی، عبارت است از گسترش و رواج دموکراسی در منطقه خاورمیانه. هدف بعدی نیز عربستان و کویت و کشورهای خلیج فارس هستند تا با فشارهای سیاسی، اصلاحاتی را در نظامهای حکمرانی خود به نفع دموکراتیک شدن انجام دهند. تحلیل مقاله کاملاً روشن بود. بنیادگرایی اسلامی در محیطهایی رشد میکند که مخالفین نظام سیاسی صدایی برای رساندن اعتراض خود ندارند. مخالفتهای معترضین سیاسی در این مناطق بسیار مستعد تبدیل شدن به یک بنیادگرایی اسلامی است که هدف آن دیگر دولتهای محلی نیستند بلکه غرب و در راس آن آمریکا است، همانگونه که در جریان یازده سپتامبر مشاهده شد. خوب این نوابغ سیاسی (!) به منطقه لشکر کشیدند تا نظام سیاسی دموکراتیکی را در کشورهایی برقرار کنند که مردم آن برای رأی دادن نیاز به اجازه ریشسفید یا شیخ قبیله دارند. این نوابغ آمریکایی نمیدانستند که دموکراسی نیازمند طبقات اجتماعی است که حاملان فرهنگ دموکراتیک باشند و طبقات اجتماعی الزاماً بعد از اتمیزه شدن جامعه- یعنی بعد از شکسته شدن خانوادههای هستهای به نفع فرد به مثابه عضوی از پیکری بزرگتر یعنی جامعه- است که شکل میگیرد و عراق واجد هیچ یک از این خصوصیات نیست. داستان افغانستان نیز دقیقاً تکرار همان داستان عراق است. اعتراف بایدن برای خارج شدن از افغانستان بسیار آموزنده است: ما تلاش داشتیم نظام سیاسی دموکراتیکی را در کشوری برقرار کنیم که در سابقه تاریخی خود هیچگاه ملت نبوده است. پروژهای که در ایران زمان رضاشاه شکل گرفت کمی مشابه بود با این تفاوت که رضاشاه به درستی دریافت در ابتدا باید یک دولت آمره مدرن پدید آورد -منظور از دولت مدرن، دولتی است که بر حسب سازوکارهای عقل مدرن یعنی بوروکراسی عمل میکند، هدف آن تأمین امنیت عمومی است و غیرطبقاتی است- با ایجاد دولت مدرن، در تلاش شد تا ملت را نیز تاسیس کند و در این راستا نیاز به ایدئولوژی ناسیونالیسم افتاد و باستانگرایی ایرانی و سپس در پی توسعه مکانیزمهای تولید ثروت برآمد. ایجاد این ساختارها بود که بستر تشکیل احزاب سیاسی در ایران را فراهم آورد که عدم درک درست از زمان و شرایط توسعه سیاسی (بنا به اعتراف محمدرضا شاه) باعث هرج و مرج سیاسی در آخر پهلوی دوم شد.
از سپیدهدمان تمدن بشری در منطقه ما، آدمیان گرفتار حلقههای اقتدار متعددی بودند. بنا به اسنادی که از میانرودان باستان و همچنین مصر قدیم در دست است، فرد در ابتدا محصور در حلقه اقتدار پدرسالارانه خانواده بوده است. سپس این اقتدار به حوزه کار و فعالیت اقتصادی او گسترش مییافته و همچنین به اقتدار دولت-شهر. چنین حلقههای اقتداری سوای از حاکمیت بلامنازع خدایان باستان در تمام شئونات زندگی اجتماعی مردمان این منطقه بوده که تا اکنون نیز ادامه یافته است. دموکراسی جدید اما از بنیاد بر عقل مدرن قرار دارد: هرگونه اقتدار، صورت بیرونی یافته خودآگاهی عقل است و قوانینی که او برای خود تنظیم میکند تا خود را در صورتهای عقلانی منظم بازشناسد. قوانین اجتماعی و دولت در دموکراسی مدرن دقیقاً از همین سرچشمه میجوشد، یعنی این آگاهی که هر اقتدار سیاسی، بیرونی شده یا پدیدار بیرونی قواعدی است که عقل خود آنها را منظم ساخته و تولید کرده است. عقل برای اینکه خود را بازشناسد ناچار است تا آشوب اولیه- آن آبهای آشوبناک اولیه یعنی آپسو در تعبیر میانرودانی باستان- را به کمک نیروی عقل-یعنی آبهای شیرین یا انکی در تعبیر میانرودانی- به رشته نظم درآورد و با صورت بیرونی دادن به آنها در جهان طبیعی به مثابه قوانین طبیعی و در جهان جامعه به مثابه قوانین مدنی و کیفری، خود را بازشناسد و در این بازشناسی خود را متحقق کند. به این ترتیب در دموکراسی نوین هر اقتدار سیاسی نه یک اجبار بیرونی تحمیل شده از طرف خانواده، جامعه، دولت، کلیسا یا خدایان بلکه قانونی است که externalize شده اقتدار عقل است. بله، نظام سیاسی دموکراتیک، رعایت موازین حقوق بشر و دیگر مسایلی از این دست چیزهای خوبی برای آرمانگرایی هستند، آرمانهایی که در نهایت باید در افق ایدهآلهای ما قرار گیرند. اما این موارد الزاماً به لحاظ عملی «درست» یا بهترین گزینه نیستند. مشکل بازهم از نظریه حقیقت نشأت میگیرد. آدمیان گمان میکنند چیزی به عنوان حقیقت مستقل از منطق یا پراتیک وجود دارد و اگر حقیقتی به وجه منطقی، یعنی عقلی استنباط شود، به وجه عملی نیز معتبر است. خدایان فرمانروا در دنیای پراتیک،زندگی و عمل آدمیان با خدایان فرمانروا در دنیای منطق، متافیزیک و آرمان مختلفند. در دوران اساطیری راه حل این بود که مجمع خدایانی در آسمان تشکیل میشد (در میانرودان در پیشگاه Anu خدای آسمان متشکل از خدایان آسمان، هوا و زمین) تا حقیقتی را روی زمین اعلان کنند و این راهی بود که آدمیان فرا گرفته بودند تا زندگی خود را به سامان کنند و از پارادوکسهای عقل بگریزند، مجمعی که مدتهاست دیگر تشکیل نمیشود!

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.