موسا کودک بود، کوچک بود که پدر و مادرش در بمباران ِ خانه ی کاهگلیشان در روستایی در افغانستان کشته شدند؛ زمانی که از خانه شان هیچ نماند. رفیع هم کودک بود و خیلی کوچک که پدرش در حمله ای انتحاری در بازار ِ شهر یک پای خود را از دست داد. سبزه گل و وحید هم خیلی کوچک بودند که پدرانشان را دیگر هرگز ندیدند، بعد از بمباران ها و تیراندازی های بی وقفه در شبانه روزهای افغانستان. ماریا، همراه خواهرانش و مادرش بود که پدرش هرگز به خانه بازنگشت.

زهرا، حامله بود، دو یا سه ماهه، زمان ِ دوری نبود، همین سال ۲۰۱۱، در ظهر یک روز ِ وسط ِ هفته، جایی در امنترین نقطه از افغانستان، مرکز ِ شهر هرات. همان روز که حمله ای انتحاری در بازار شد.

همان روز که تیراندازی های پیاپی نفسهامان را در سینه حبس کرده بود. همان روزی که بدتر از صدای لرزیدن شیشه ها و دیدن ِ آن دود ِ سیاه از روی پشت بام، صدایی بدتر و تصویری خشن تر نبود. همان روز که دلهره و ترس، سکوت بینمان را نمی شکست. همان روز زهرا حامله بود.

موسا، رفیع، سبزه گل و ماریا و وحید، بهترین روزهای کودکیشان را در پروشگاه گذراندند و بزرگ شدند. رفیع و وحید نان آور ِ خانواده شدند. موسا بی شناسنامه، سرگردان بین مدرسه و خیابان ها. ماریا و سبزه گل، حبس ِ خانه های کاهگلی تا روزی که اوضاع کمی آرام تر شود.
ناصر، تمیم، رضا، خانم نظری، حبیب، اصیلا، فرید، حیدرهمگی نوجوانی و جوانیشان را فراموش کردند. نوجوانیشان و جوانیشان را مهاجرت کردند، دور شدند، فراموش شدند. راه های تاریک ِ بیابانی را قاچاقی، خمیده، پردلهره پشت سر گذاشتند، به امید ِ مرد ِ قاچاق بر، برای رسیدن به خیابان هایی که هرروز تحقیر شدند تا صدای گلوله و انفجار نشنوند. در زیرزمین های نمور کتاب های کهنه ورق زدند، چاه های فاضلاب ِ تهران را عمیق تر گود کردند، بر فراز برج ها روی داربست ایستادند، در کارگاه های گلدوزی ساعت ها پای چرخ سوزن زدند.

بچه زهرا حالا حتمن دو سال دارد. اگر از حمله ای دیگر جان به در برده باشد. اگر صدای انفجاری دیگر قلب ِ زهرا را به تپش نینداخته باشد. بچه زهرا حتمن دو ساله شده است.

تصویر ِ جنگ، تصویری جز سیاهی، سیاهی و سیاهی بی انتها جلوی چشمان ِ من نمیاورد. صدای لرزش شیشه ها، صدای هیاهو و فریاد آدم ها از ترس، از دلهره ی از دست دادن ِ آشنایی در انفجاری، تصویر ِ جنگ پراز بوی باروت ِ سوخته و دود ِ سیاه در هواست. پر از بچه هایی که زیر ِ میزها قایم شده اند، تصویر جنگ، تانک هاییست که خیابان ها را قرق کرده اند.

تصویر ِ جنگ چیزی جز، نسلی دیگر از موساها و رفیع ها، تمیم ها و حیدر ها و ماریاها جلوی چشمان ِ من نمی سازد. تصویر جنگ برای من، این روزها، کودک ِ زهراست که حتمن دو ساله شده.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)