بهداد دیلمی – پژوهشگر آزاد درحوزه روانشناسی

دردی است در این دل که به درمان نتوان داد
عشقی است در این جان که به صد جان نتوان داد
مستانه در این کوی خرابات فتادیم
این گوشه به صد روضه ی رضوان نتوان داد

بدور از هر نوع مغالطات اجتماعی باید اذعان داشت که انسان از نظر فطری و غریزی یک موجود اجتماعی نیست. بلکه او بخاطر حفظ خود از خطرات مختلف که اورا احاطه کرده بدامان اجتماع پناه میبرد و در این رهگذ رالبته بهای گزافی پرداخت میکند. او آزادیهای خود را به بهای نه چندان عادلانه ای میفروشد و در این معامله ی نابرابر چیزی که عاید او میشودبیشتر یک برچسب ویوغی است که برگردنش آویزان میشود و لحظه به لحظه آزادیهایش را همره با پیچیده تر شدن وگسترش روابط اجتماعی محدودتر و محدودتر میکند. و این پروسه همچنان در طول تاریخ زندگی بشر ادامه داشته و خواهد داشت.
این روند واگذاری آزادی در جوامعی که دچار تنش های شدید وعمیق سیاسی و فرهنگی میشوند به اوج خود میرسد.تا جاییکه این موجود رها کم کم تمام نشانه های آنرا در خود کم رنگترو کم رنگتر دیده و به موجود بیمارگونه ای تبدیل میشود.
آز سوی دیگر انسان همچنین بنا به فطرت خود خواهان سیطره بر محیط زندگی فردی و خانوادگی خود است و این نیز هم بدلیل حفظ وحراست آنها از خطرات اطراف واکناف اوست. او این قدرت را نیزبموازات آزادی بمرور از دست میدهد ودرنهایت این محدودیت روز افزون آزادی و عدم توانایی احاطه و تصمیم گیری بر محیط زندگی فردی و خانوادگی دست بدست هم داده گرایش به قدرت طلبی افراطی رو کم کم در روح اوزنده میکند. قدرت تسلط بر اجتماع خود و یا حتی تمام دنیا. اجتماعیکه غارتگر آزادیهای او بوده واورا هرلحظه از لذات زندگی آزادانه ممانعت میکند. او انسانهای دیگر را بنوعی مانع آزادیهای بی حد وحصر خود میشناسد و شاید بتوان گفت بطور ناخوداگاه و یا حتی گاهی اگاهانه بسوی انتقام از جامعه سوق داده میشود. البته این انحراف فکری درانسانهاییکه به پرورش روح و روان خود پرداخته و همچنین در جامعه ی سالمتری رشد مییابند و دنیا و زندگی چند روزه در آن رو بعنوان فرصتی زیبا ارزیابی میکنند و رابطه ی سالم ودوستانه ای با خودو با انسانهای دیگر وبا طبیعت برقرار میکنند کمتر توان خودنمایی پیدا میکند.
شاید در درجات کمتر رشدیافته تری از این نوع ارتباط متعا لی با خود و جهان اطراف بتوان به پیدایش گروهها واجتماعات مختلف امروزی البته بیشترغیرسیاسی اشاره کرد که انسانها فرصتی برای ابراز خود بیان ازادی خود در چهار چوب این گروها رو پیدا کرده و بر این تضاد بیمارگونه ی واگذاری هرلحظه بیشترآزادی ازخود تا حدودی فایق میایند وکمتر ار این رهگذر دچار اسیب روانی میشوند. البته به اعتقاد من جریانات راست سیاسی رو هم شاید بتوان در این چارچوب قرار داد. جریاناتیکه خواهان آزادیهای اقتصادی افراطی هستند وهمچنین تشکلهاییکه خواهان آزادیهای بیشتر فرهنگی واجتماعی میشوند که نمونه های بسیاری از انها رو میتوان نام برد.
اما بطور قاطع میتوان گفت که هیچ نوع تشکل وگروه مذهبی رو نه بعنوان یک سازمان سیاسی و نه فرهنگی و اجتماعی میتوان قلمداد کرد چرا که در پایه ی این نوع اعتقادات بطور عموم یک نوع ریا و عدم صداقت با خود و دنیای اطراف وجود دارد که در نهایت به بیشتر محدود شدن آزادیهای فردی و اجتماعی منجر میشود ونه بر توسعه ی آنها وبا گروهها و تشکلهای قبلی که بیشتر فطرت آزادی خواهی انسانی که یک سابقه ی تاریخی طولانی دارد پایه و اساس آنها است تقاوت بنیادی دارند. یعنی پیوسته خود انسان است که میبایست ایده الهای خود را پیدا کرده و در جهت دستیابی به آنها درچهارچوب ارزش های پذیرفته شده ی گروهی ویا اجتماعی تلاش کندوباید بر این مهم آگاه باشد که هیچ قانون یا فرمان از پیش نوشته شده ی آسمانی برای هدایت اووجود ندارد ویا امید نجات بواسطه ی ظهورهیچ منجی ویا نایبان از پیش و ازپس او نمیرود.

اگر بخواهیم از بحث خود دور نشویم در دنباله ی صحبت گرایشات آزادیخواهانه ی افراطی و قدرت طلبی انسانها بد نیست به جریانات فاشیستی که در پی بحرانهای سیاسی واجتماعی چند دهه ی اخیر در نقاط مختلف دنیا شاهد آن بودیم اشاره ای بکنیم.همانطور که گفتیم انسانها در رهگذ رتاریخ پرفرازونشیب زندگی خود در جهت اجتماعی شدن دچار انحرافات روحی وروانی زیادی شده اند. درمقابل انسانهای قدرت طلب و زورگوجمع کثیری ازمردم که بنابدلایلی یا قدرت کافی برای ابراز وجود نداشتند و خواهان فرصت بهتری بودند راه تسلیم طلبی رو انتخاب کردندوبا این ترتیب رفته رفته اجتماعات مختلف ازنظرروحی و روانی بطورعموم بدوگروه انسانهای رهبروپیرو تقسیم شدند. این اتفاق مهم البته اولین بار در طول تاریخ تکامل اجتماعی انسان نیست که بروز میدهد والبته آخرین آن نیز نخواهد بود.

مبارزه برای آزادی انسانهای مختلف رو علیرغم عقاید مختلف در طول تاریخ سیاسی واجتماعی کشورمون در کنارهم قرار داده و این انسانها در دوران محدودیت و مبارزه ی خود توانسته اند با هم و همصداو در یک صف علیه زور گویان برای بدست آوردن این امر مهم تلاش و جانفشانی کنند و شخصیتهای قابل ملاحظه و رفتارهای انسانی آزادیخاهانه ی قابل قبولی از خود بروز دهند. ولی زمانیکه بندهاگسسته شده وخود زمام امور رو بدست گرفتند آن کینه وانتقام جویی از اجتماع در روح و خون ایشان غلیان پیدا کرده وآنانیکه ایده و پایه واساس فکری محکمی برای مردمی بودن و باقی ماندن در خط و راستای حرکت مردم رو نداشتند از راه ومسیر خود به انحراف رفته و خود داعیه قدرت طلبی کردندومیکنند.
بررسی اجمالی زندگی ومبارزات سیاسی دو تن ازسران رژیم آخوندی احمد جنتی و علی خامنه ای قبل و بعدازبقدرت رسیدن وانحراف و سواستفاده ی ایشان ازقدرت مثالی رسا و گویا دراین زمینه است . این گرایش وانحراف البته در میان انسانهاییکه تفکرات عقیدتی و مذهبی داشتند و دارند به اوج و فوران خود میرسد چرا که بیش از همه دچار فشارهای اجتماعی و و فرهنگی بوده اند.
همانطورکه میدانیم گرایش به مذهب یک خود فریبی بیش نیست و اجتماعات مختلف بطور فطری از ان گریزان و بیزار بوده اند و منادیان آنهارو جز محدود کننده آزادیهای از پیش محدود شده ی خود نمی دیدند و این منادیان مذاهب در بین مردم وجهه ی خوبی نداشته اند. البته جزدر مواردیکه انسانها دچار نوعی مصیبت شده و در پی تسلی خود بوده اند به ایشان مراجعه کرده و تا حدودی ارامش خاطر کسب میکردند.ولی بهرحال درست همین عدم پذیرش از طرف اجتماع عقده های روانی عمیقی در روح ایشان در طول سالیان دراز بوجود آورده و درست مثل همان گروه از انسانها ییکه منتظر فرصتی برای بدست آوردن قدرت و تسلط بر اجتماع و مردم بوده اند وهستند از خود واکنش نشان داده و سموم عقده های خود روبر پیکراجتماع تزریق میکنند.

علاوه بر آن به اعتقاد من عده ای ازاین باصطلاح علمای مذهبی بخصوص اسلامیون که اثبات اصول عقیدتی ایشان جز از طریق بحثهای نظری وسفسطه و مغللطه وتفاسیرقرانی مختلف میسرنیست بیش از پیروان خودشان اعتقاد به پوچی و بی محتوایی عقاید خود دارند وفقط برای حفظ قدرت از این حربه سود جسته وبرای تداوم هر چه بیشترآن به جهالت بیشترمردم دامن میزنند وعده ای دیگراز این باصطلاح علما البته به نوعی کو ردلی و خود باوری مذهبی گرفتار آمده اندومیایند که دراین حالت نیزشرایط خیلی متفاوت از حالت گروه اول نیست و هیچ نیرویی و قدرتی جلودار ایشا ن نبوده و نیست وایشان نیز همانند قبلی میکشندوغارت میکنند ولی اینان البته بخاطر رضای خدایشان میکشند و سنگسار میکنند و دست و پا قطع میکنندو تبعید میکنندو غیره .
خامنه ای بعنوان مثالی واقعی و زنده از گروه اول خود به اعتقاد من بطوریقین به سستی عقیده ی خود واقف است و فقط بفکر انتقام ازاجتماع واحاد تشکیل دهنده آن و حتی از کسانیکه بانی بقدرت رسیدن او با تمام بی کفایتی مذهبی و سیاسی اش بودند نیزبرآمده است. او با تمام وجود از از دست رفتن قدرتش وحشت دارد و حتی میترسد که آن را با کسان دیگر حتی همکیشانش تقسیم کند.بنابراین با تمام قدرت شیهه زنان بجلو میرود و میکشد و نابو د میکند تا مبادا کسی جرات مخالفت پیدا کرده و نظری مخالف او بدهد واین عقیده و نظر باعث تضعیف قدرت او شود.او مثل یک مبارز بسیارجبون و بی مقدار حتی جرات آنرا ندارد که مبارز دیگری را در میدان ببیند.
جنتی که بواسطه ی کهولت سن و روح ضعیف خود ناتوان از قدرتگرایی مستقل میباشد چون بازوی قدرت عمل کرده و بخاطرحفظ موقعیت خود در مقابل یک قدرت مطلق گرا هرچه بیشتر از محتوی خالی شده و روح و فکر خامنه ای رو در خود هضم میکند و میخواهد با تمام وجود چون خود او عمل کند.

و اما بهرحال این مغلطه ی تاریخی یعنی حکومت اسلامی یا سلطه جویی مذهبی هیچ وجه تمایز و افتراقی مهم با سایر دیکتاتوریهای رنگارنگ دیگر از جمله فاشیسم ندارد و رهبران آن هم نه وجهه ای انسانی تراز آنها!

همانطور که گفتیم انسان بطور فطری بدنبال آزادیهای از دست رفته ی خود است و بهترین شرایط برای وصول نسبی به آنها برپا کردن یک اجتماع سالم با همفکری و کنترل خود احاد تشکیل دهنده ی آن میسر است نه روشی دیگر. و باین طریق میتوان از ببیماریهای اجتماعی مختلفی که دامنگیر اجتماع میشوند کم کم فاصله گرفت و چند صباحی مثل یک انسان ازاده زندگی کردو از بنده و امت ومطیع و… رهایی یافت.

به امید آنروز

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)