امروز فیلم درخت گردو را دیدم. سالهای سال است که فیلمها من را به گریه نمی اندازند. اما درخت گردو از همان اولِ داستان اشکهایم را جاری کرد. 

آه جنگ! چهره ات چقدر کریه است. کودکانی شاد و سرزنده، در روستایی سرسبز و کوهستانی، برای بازی به زیر درخت گردو در کنار رودخانه می روند. چقدر طبیعتِ روستا زیباست. چقدر زندگی در حین دشواری و محرومیت، آرام است. چقدر شادیِ کودکانه شان بر فقر و محرومیت میچربد. آنها از زندگی چه می دانند؟ از زندگی چه می خواهند؟ زندگی برای این کودکان چیزی نیست جز بازی کردن، دنبال همدیگر دویدن، جز ناز کردن بزغاله ها، جز دوست داشتن و دوست داشته شدن. تا بزرگ شوند و در چرخه زندگی راه پدر و مادرانشان ادامه دهند. آنها قرنهاست که ساکن روستای خویش ند. بسیار به ندرت اتفاق می افتد که سری به شهر بزنند. از در کنار هم بودن، شادند. با تمام ساده بودنِ زندگی هاشان، خوشبختند. به ندرت در روستاشان دعوایی اتفاق می افتد، که آن هم با میاجیگریِ ریش سفیدان، به صلح می انجامد. همه همدیگر را می شناسند، اما جنگ را نه. 

آن سوتر، آدمهایی بیمار بر سرِ ایدئولوژیِ کثیفشان، با هم در جنگند. بارها فرصت صلح پیش می آید، اما صدام خونخوار در فکر کسب عنوان رهبرى جهان عرب است و آخوندهای مرتجع، در فکر احداث اتوبانی بودند که از کربلا به اورشلیم میرفت. و اما هیچ کس به فکر آرامش کودکان نبود. هیچ کس تلاشی برای پایان دادن به جنگ نکرد. چرا که مزد گورکن از بهای جانِ آدمی افزون است. 

درد دارد وقتی انسانها قربانی مطامع شخصی و بیمارگونه افرادی دیگر می شوند. درد دارد وقتی بر سر تو خانواده ات بمب ریخته اند و میگویند صدایش را در نیاور. درد دارد وقتی حق شکایت را از تو می گیرند. و بسیار بیشتر درد دارد  وقتی جایی و توانی برای انتقام نیست.

صحنه ای از فیلم برای من فاجعه ای دردناکتر از اصل داستان بود، جایی که پزشک به قادر می گوید که بچه هایش باید به بیمارستانی در تهران منتقل شوند و نگران نباشد چرا که برای انتقال فرزندانش، از او پولی نمی گیرند. باید قادر خوشحال می بود که کودکانِ نازنینش از بمب شیمیایی سوخته اند و اکنون هزینه انتقال با هواپیما و آمبولانس رایگان است و چپ و راست هم به او گوشزد می کنند که از کلمه بمباران شیمیایی استفاده نکند. آخر موضوع امنیتی ست. آه جنگ! چهره ات چقدر کریه است. 

و اما چهره دادستانهای دادگاه لاهه دیدنی است. با تاثر و تاسفی کمرنگ با قادر ابراز همدردی میکنند. به نظر می رسد بیشتر منتظرند که جلسه تمام شود و به پیاده روی با سگشان برسند. آنها درد کهنه قادر را نه درمان کردند و نه حتی فهمیدند. آنها با ژست مدافعان حقوق بشر به دنیا می آیند، زندگی می کنند و در این ژست هم می میرند. 

آه جنگ چهره ات چقدر کریه و زشت است. 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)