به صحرا رو که از دامن غبار غم بیافشانی- به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

به یاد دارم از کودکی در مراسم سیزده‌به‌در اگر نمی‌توانستیم سبزه را به رود بیاندازیم، آنرا به پشت بام خانه پرتاب می‌کردیم. تصورمان این بود که به این ترتیب سبزه خوراک پرندگان خواهد شد. اطمینان ندارم آیا در مناطق دیگر ایران هم چنین رسمی برقرار است یا خیر، اما مقایسه آن با اساطیری که در غرب آسیا رواج داشت،‌ شباهتهای جالبی را آشکار می‌کند. بی مناسبت ندیدم کمی در این باره توضیح دهم. این نوشته حاوی نکته جدیدی نیست و صرفا مروری است بر یکی از بنیادهای آئین‌های سال نو که در غرب آسیا به شمول ایران جریان داشته است.

در ضمن غزلی دلکش با مطلع ز کوی یار می‌آید، نسیم باد نوروزی، حافظ از زدودن غمی صحبت می‌کند که با رفتن به صحرا باید زدوده شود که یادآور یکی از مراسم مهم سال نو در ایران است و همانگونه که خواهیم دید در سراسر غرب آسیا جریان داشته است. در ضمن غزل از میرنوروزی هم یاد می‌کند که

سخن در پرده می‌گویم، چو گل از غنچه بیرون آی- که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

شرح علامه قزوینی از میر نوروزی هم البته بر همگان روشن است و نیازی به توضیح مجدد ندارد. البته باید به خاطر داشت که چنین موضوعی، یعنی کشتن پادشاه یا حاکم بدلی موضوع تحقیق بسیار گسترده جرج فریزر در کتاب شاخه زرین بوده و برخی را این گمان هم در سر است که چنین سنتی در زمان‌هایی در میانرودان در ضمن فستیوال نوروزی zagmuk هم جریان داشته،‌ سنتی که بینندگان ایرانی با تماشای سریال تلویزیونی سلطان و شبان با آن آشنایی دارند. نکته مهم این است که مراسم سیزده‌به‌در را نمی‌توان جدای از مراسم نوزوز دید و همانگونه که در ادامه خواهیم دید احتمال زیادی می‌رود این مراسم با اسطوره خدای شهید شونده (که مضمونی مشترک در اساطیر غرب آسیااست) ارتباط داشته باشد. سمبل خدای شهید در اساطیر ایرانی البته سیاوش است که با اساطیر خدای شهید در میانرودان (سومری، بابلی و آشوری)، آسیای صغیر، سوریه و یونان پیوند نزدیکی دارد. کمتر تردید می‌توان داشت که بازسازی روایت اسطوره‌ای از مرگ حسین، امام سوم شیعیان نیز علی‌الاصول متاثر از اسطوره سیاوش است.

قبل از توضیح بیشتر در این باره ناچارم دو مقدمه‌ را ذکر کنم. جورج فریزر در کتاب شاخه زرین در اوایل سده بیستم نظری را طرح کرد به نام «خدای میرنده و رستاخیز کننده» و سعی کرد این موضوع را به عنوان مضمون مشترک اساطیر هند-اروپایی و خاور نزدیک توجیه کند. در عهد جدید، تصور می‌شد مسیح چنین شخصیتی است و در عهد قدیم نیز مثلا یوسف مشابه این تیپ بود ( به یاد بیاوریم که یوسف به چاه انداخته شد و سپس از چاه عروج کرد و پادشاه مصر شد). اگرچه بعدا استدلال‌های فریزر مورد تردید قرار گرفت اما ایده خدای شهید به عنوان مضمون مشترک در اساطیر ملل مختلف، اعتبار خود را تاکنون حفظ کرد. نکته دیگر هم این است که اسطوره خدای شهید البته با خدای قربانی متفاوت است. به عنوان مثال در ریگ ودا، پروشا خدایی است که به خواست خود قربانی می‌شود و از اعضای بدن او دنیای ما به وجود می‌آید و یا مثلا در اسطوره آفرینش سومری-بابلی، این تیامات است که بعد ازنبرد با مردوک و کشته شدن به دست او، جهان از اجزای بدن او به ساخته می‌شود. این اسطوره که در اوج زیبایی است از چنان اهمیتی برخوردار بوده که هرساله مراسم رسمی سال نو بابلی با خواندن آن در اساگیل، معبد بزرگ مردوک از روز چهارم سال نو آغاز می‌شده است.

اما داستان سیاوش، آنچنان که در شاهنامه آمده به شکل خیلی خلاصه از این قرار است: روزی گیو و توس در بیشه‌زاری به قصد شکار بودند که دختری بی‌نهایت زیباروی می‌بینند. وقتی از او اصل و نسبش را می‌پرسند او می‌گوید که نسب از گرسیوز، برادر نابکار افراسیاب دارد. این نکته مهم است که نامی از این دختر در شاهنامه و متون معتبر دیگر در دست نیست، به این موضوع برمی‌گردم. به هر روی دعوا سر تصاحب دختر بین گیو و توس بالا می‌گیرد و بهتر می‌بینند که دعوا را با مراجعه به کیکاوس حل و فصل نمایند. کیکاوس نیز که از زیبایی دختر به شگفت آمده بود، دختر را به عقد خود در می‌آورد. آن دختر از کیکاوس، سیاوش را باردار می‌شود. در برخی از نسخ شاهنامه آمده که مادر سیاوش بعد از تولد فرزندش می‌میرد. پیش از ادامه داستان، مهم است که معنی کلمه سیاوش را بدانیم. برخی بر این گمانند که سیاوش به معنی دارنده اسب سیاه است- آنچنانکه بهزاد یا شبرنگ بهزاد را نام اسب سیاوش گفته اند- برخی دیگر را گمان بر این است که صورت اوستایی این اسم به معنی دارنده موی سیاه و یا چهره سیاه است. اهمیت آن به این خاطر است که مردمان سومر- مردمان ساکن میانرودان جنوبی از ۳۵۰۰ پیش از میلاد- را نیز سرسیاه می‌گفتند. اهمیت این مسئله در ادامه روشن می‌شود. به هر حال سیاوش در ابتدای نوجوانی توسط رستم به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شود و با او به زابلستان می‌رود. رستم در تربیت او و یاد دادن آئین بزرگی و جنگاوری به سیاوش از چیزی فروگذار نمی‌کند. از طرف دیگر، کیکاوس پادشاه کم‌خرد ایران، به هاماوران می‌رود و سودابه دختر پادشاه هاماوران را به زنی می‌گیرد که بعدا داستان مفصلی که منجر به دخالت رستم و جنگ با هاماوران می‌شود پیش می‌آید. اما سیاوش به مثابه نماد پاکدامنی و زیبایی آنچنان بود که هر کس با دیدنش، دلباخته او می‌شده- مانند یوسف کنعانی-. به این ترتیب سودابه (نامادری سیاوش در شاهنامه) نیز به عشق سیاوش مبتلا شد. به حیله‌های مختلف قصد سیاوش کرد اما سیاوش درخواستهای سودابه را بی‌جواب گذاشت تا اینکه بر اثر توطئه سودابه قرار بر گرفتن آزمون از سیاوش شد. آتشی بزرگ فراهم آورند که باید سیاوش از میان آن عبور می‌کرد (عبور از آتش از انواع سوگندهای زمان باستان بود) به هر حال سیاوش به سلامت از آتش عبور می‌کند. سیاوش که از آزمون روسفید بیرون آمده بود، از کیکاوس خواست تا به شکرانه این امر از کشتن سودابه صرف نظر کند و او خود برای در امان ماندن از مکر بیشتر سودابه، به بهانه جنگ با افراسیاب به سمت مرزهای شمالی ایران حرکت کرد و البته در این نبرد از همراهی رستم نیز برخوردار بود. در اثر نابخردی کیکاوس، سیاوش ایران را ترک کرد و از افراسیاب خواست تا اجازه دهد از سرزمین او عبور نماید و به مناطق دوردست برود. رستم هم به اعتراض، کیکاوس را ترک کرد و به زابلستان برگشت و زیرا کیکاوس ادامه نبرد را به توس سپرده بود. اما پیران ویسه وزیر افراسیاب که از پاکی و برومندی سیاوش با اطلاع بود از او خواست تا در سرزمین توران بماند و دختر خویش را نیز به عقد سیاوش درآورد (فرود پسر سیاوش از این مادر است). همچنین با اطلاع افراسیاب از حضور سیاوش در توران زمین، در گرامیداشت او هیچ کوتاهی نکرد و دختر خود فرنگیس را به او داد،‌ همانی که مادر کیخسرو است که بعد از کیکاوس پادشاه ایران می‌شود و جنگهای او با افراسیاب معروف است. کیخسرو که زنده عروج کرده بود -از نکات رازآمیز شاهنامه- بعدا از کسانی است که به همراه گرشاسپ به زمین برمی‌گردد تا در آخرین نبرد با اهریمن یاور سوشیانس باشد. به هرحال بر اثر سعایت و سخن‌چینی گرسیوز، افراسیاب به سیاوش بدبین می‌شود و مابقی داستان که منجر به کشته شدن سیاوش می‌شود. شایان ذکر است که در اوستا، اشاره‌ای به اینکه سیاوش پسر کیکاوس است نشده و به جای آن سیاوش جزو هشت پادشاه کیانی نام برده شد. اما در بندهش، متن پهلوی جمع‌آوری شده در قرن سوم هجری، تاکید شده که سیاوش پسر کیکاوس بوده و داستان را مشابه آنچه فردوسی آورده نقل کرده است. جالب هم هست که در ریگ ودا یا متون دیگر ودایی نامی از سیاوش دیده نمی‌شود.

سوگ سیاوش

سوگ سیاوش تا چند دهه پیش در نواحی بخارا و سغد رایج بود و بسیاری را گمان بر این بود که در روز کشته شدن سیاوش، خون او تازه از زمین می‌جوشد. در تاریخ بخارا متنی که مربوط به قرن سوم هجری است آمده:

«اهل بخارا را بر کشتن سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش گویند و محمد ابن جعفر گوید که از این تاریخ ۳ هزار سال است والله اعلم». کین سیاوش احتمالا خوانش حزن انگیز داستان مرگ سیاوش است زیرا نظامی در جایی از کین ایرج نیز به همراه کین سیاوش نام برده است. نقش دیواری مربوط به قرن سوم پیش از میلاد نیز وجود دارد که نشان دهنده سوگ سیاوش در نزدیکی سمرقند است. آن تصویر هودجی را نشان می‌دهد که بر دوش مردم حمل می‌شود و فردی شبیه سیاوش در آن خفته است- احتمالا چیزی شبیه تعزیه امروزی در عزای امام سوم شیعیان- اما نکته مهمی وجود دارد که با موضوع این نوشته ارتباط کامل دارد و آن این است که در نقش‌های به دست آمده مربوط به عزاداری سیاوش در لرستان که «سوسیوش» خوانده می‌شود، این زنان هستند که نزدیک مرده‌ای (یا شبیه مرده‌ای) در حال عزاداری هستند. نقش زنان را بعدا در فستیوال سال نو آسیای صغیر هم خواهیم دید که خود ریشه در مراسم سال نو بابلی دارد. ارتباط سیاوش با طبیعت نیز در مرگ سیاوش دیده می‌شود. پرسیاوشان یا خون سیاوشان گیاهی است که می‌گویند وقتی خون سیاوش بر زمین ریخته شد به یکباره از این محل روئید چنانکه فردوسی می‌فرماید

کجا آنکه فرموده بُد تشت خون / گُروی‌زره برد و کردش نگون

به‌ساعت گیاهی از آن خون برست/ جز ایزد نداند که آن چون برست

همچنین سعدی در مرثیه سعد ابن ابوبکر از سیاوش یاد می‌کند که:

غریبان را دل از بهر تو خونست/ دل خویشان نمی‌دانم که چونست

دگر سبزی نروید بر لب جوی/ که باران بیشتر سیلاب خونست

دگر خون سیاووشان بود رنگ/ که آب چشمه‌ها عنابگونست

برخی می‌گویند چاهی که خون سیاوش در آن ریخته شد، هر سال در روز قتل سیاوش خون آلود می‌شود- شبیه باور برخی شیعیان که خون حسین در روز عاشورا در تربتش می‌جوشد- گل لاله باژگون که در بهار می‌روید، از دیدن صحنه قتل سیاوش است که باژگون شد چنانکه فردوسی اشاره کرده است

چو سرو سیاوش نگون‌سار دید/ سراپردهٔ دشت خون‌سار دید

بشد زان سپس لالهٔ واژگون/ بیفکند سر را ز انده نگون

حافظ جان هم که با استادی شگفتی آور خود در غزلی اینگونه از سیاوش و ظلمی که بر او رفته یاد می‌کند

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود/ شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

اما اینکه از خون سیاوش گیاه می‌روید همانگونه که بعدا خواهیم دید اشاره‌ای است به یکی از مهمترین اساطیر میانرودان به نام اسطوره دموزی (یا تموز عبری) و ارتباط آن با رفتن اینانا (ایشتر بابلی، استار عبری، ونوس رومی) به جهان مردگان و اینکه با آمدن دموزی به جهان ما، رستاخیز طبیعت آغاز می‌شود. اما اینکه نامی از مادر سیاوش در شاهنامه فردوسی و یا ترجمه‌ عربی از شاهنامه ابومنصوری نیامده موضوع چالش‌برانگیز دیگری است که قابل توجه است. موضوع این است که شاید افتادن نام مادر سیاوش در شاهنامه ناشی از سهل انگاری نبوده باشد. برخی و از جمله دکتر خالقی مطلق بر این نظر هستند که شاید سیاوش اصلا پسر خود سودابه باشد. اما از آنجا که ارتباط عاشقانه بین مادر و پسر تابو شمرده می‌شده، داستان دیگری ساخته شد که مادر او را از تورانیان معرفی کند. اگرچه استدلالی که جناب خالقی مطلق در این باره ارائه می‌کند چندان محکم به نظر نمی‌رسد، اما تطبیق اسطوره سیاوش با اسطوره آدونیس، چیزهای جالبی را روشن می‌کند زیرا همانگونه که خواهیم دید آدونیس نیز مانند سیاوش شخصیت دگردیسی شده دموزی است.

اجازه دهید کمی در مورد ایشتر یا همان اینانای سومری و رابطه او با دموزی حرف بزنیم. البته توجه می‌کنیم که این اسطوره سابقه‌ای حدود ۲۰۰۰ ساله دارد، یعنی از حدود ۲۵۰۰ پیش از میلاد تا زمان بابل متاخر و حتی پس از آن در زمان هخامنشیان. در نوشته‌ای در باره هابیل و قابیل عهد عتیق، به یکی از ورژن‌های این اسطوره که ورژن متقدم سومری آن بود اشاراتی داشتم. اگرچه فراز و فرودهایی در باره اسطوره ایشتر در زمان‌های مختلف دیده می‌شود- به ویژه بعد از تسلط آشور، مقام ایشتر بسیار افزایش یافت و به گونه‌ای شخصیت دوم بعد از آشور یا همان مردوک بابلی گشت-، اما به هر ترتیب رفتن ایشتر به جهان زیرین یکی از اساطیر بنیادین تمام دوره تمدن میانرودانی محسوب می‌شود. اینانا یا ایشتر -خدای مظهر شهوت، میل جنسی، جنگ و خوشی، معادل افرودیت یونانی- دختر انکی En-ki خدای آبهای شیرین است و انکی خود نماد خرد و حکمت است. به یاد بیاوریم که این انکی بود که به دستور مردوک عهده‌دار طرح آفرینش انسان شد. او در ضمن پدر مردوک خدای خدایان بابلی و اوتو، خدای خورشید هم هست. پدر انکی نیز آنAn، خدای آسمان است. در اساطیر سومری اینانا به جهان زیرین می‌رود تا ارشکگیل، ملکه جهان زیرین که در ضمن خواهر او نیز هست را ملاقات کند. وقتی که به دروازه جهان زیرین می‌رسد توسط نگهبان آنجا متوقف می‌شود و از او خواسته می‌شود تا توضیح دهد به چه خاطر به جهان زیرین آمده است. او می‌گوید برای سوگواری مرگ «گاونر آسمان» که در ضمن همسر ارشکگیل است به آنجا رفته است ( نمی‌دانم ارتباطی بین این شخصیت و گاو نر آسمانی که به خاطر جواب رد گیلگمش به عشق اینانا به اروک فرستاده شد تا آن شهر را نابود کند و همانگونه که می‌دانیم به دست گیلگمش و دوستش انکیدو کشته می‌شود وجود دارد یا خیر) به هر حال اینانا را از هفت دروازه عبور می‌دهند- هفت عدد مقدسی در میانرودان است و و اساسا گاهشماری مبتنی بر هفته از میانرودان وارد فلات ایران شده است- و در هر دروازه قسمتی از متعلقات پادشاهی و ایزدی او از وی جدا می‌شود و در پاسخ به اعتراض اینانا گفته می‌شود: «ساکت! قوانین جهان زیرین کامل و خدشه‌ناپذیرند» در آخر وقتی اینانا به اتاق خواهرش ارشکگیل می‌رسد مورد داوری جهان زیرین قرار می‌گیرد، خواهرش او را با چشمان مرگ می‌نگرد و اینانا مانند جنازه‌ای بر سنگی می‌افتد و می‌میرد. اما اینانا که از قبل این ماجرا را حدس زده بود و انتظار داشت چنین سرنوشتی منتظر او باشد، به وزیر خود نینشوبور گفته بود اگر تا سه روز به جهان بالا نیاید، نزد پدرش انکی برود و از او کمک بگیرد. به این ترتیب انکی مطلع می‌شود و دو دیو را به جهان زیرین می‌فرستند. آنها طی ماجرایی اینانا را از خوراک زمینی می‌خورانند و به این ترتیب اینانا زنده می‌شود و به جهان بالا می‌آید. اما قانون خدشه‌ناپذیر جهان زیرین این است که کسی نمی‌تواند آنجا را ترک کند. به این ترتیب اینانا مجبور می‌شود تا کسی را به جای خود به جهان زیرین بفرستد. طی داستان دیگری در نهایت اینانا همسر زیباروی خود دموزی را تحویل هیولای جهان زیرین می‌دهد. اما گشتینانا خواهر دموزی تهعد می‌کند تا نیمی از سال را به جای دموزی در جهان زیرین بگذراند تا دموزی بتواند نیمی از سال را در جهان بالا باشد. این اسطوره با دانستن شخصیت دموزی معنی اصلی خود را بازمی‌یاید. در واقع بازگشت دموزی از جهان زیرین به معنی چرخش فصول است. در واقع دموزی خدای شبانان است و خواهر او گشتینانا، ایزد بارآوری و حاصلخیزی است. دموزی که بعدا به تموز تغییر نام یافت، ارتباط پیدا می‌کند با تابستان خشک میانرودان و اینک در این زمان دموزی به جهان زیرین رفته است. چنین داستانی در ضمن اشاره به کشت گندم و جو -از غلات اصلی سرزمین سومر- دارد که برای رشد و آمدن به روی زمین ناچار است مدتی را در زیر خاک سپری کند.

این داستان بعدا با آئینی همراه شد که در آن مردمان برای دموزی که مظهر پاکی و بی‌گناهی است، سوگواری می‌کنند. جالب توجه هست که مراسم عزاداری که برای دموزی برقرار می‌شده،‌ عموما یک سنت زنانه بوده که در آن زنان با رویاندن سبزه غلات مانند رازیانه،‌ گندم یا کاهو و سپس گذاشتن آن زیر آفتاب، مرگ دموزی را شبیه می‌کردند. داستان دموزی و اینانا یا ایشتر یکی از سه یا چهار اسطوره اصلی میانرودان است که همانگونه که در پایین می‌بینیم به سوریه، آسیای صغیر و یونان نیز نفوذ کرد و احتمالا از طریق آسیای صغیر به ایران رسید. اما پیش از ردیابی این اسطوره در فرهنگ‌های دیگر لازم است توجه کنیم که به جای آوردن مراسم آئینی واجد معنای مهمی است و خود بخشی از باور اسطوره‌ای را تشکیل می‌دهد. مراسم شبیه یا انجام یک عمل آئینی، صرفا عملی نمایشی برای یادآوری عملی که در زمان اسطوره‌ای انجام گرفته نیست. در واقع، مراسم شبیه بازآفرینی آن واقعه اسطوره‌ای در «اکنون» است، اکنونی که خود به واسطه این مراسم شبیه پیوند خود را با زمان اسطوره‌ای حفظ می‌کند و آن را پایدار نگه می‌دارد. با این ترتیب «اکنون» تحقق واقعه‌ای می‌شود که در زمان اسطوره‌ای رخ داده است زیرا زمان در اندیشه اسطوره‌ای ظرفی نیست که وقایع در آن اتفاق بیافتند، بلکه این وقایع هستند که پدید آورنده زمان می‌شوند. در اندیشه اسطوره‌ای مفهوم «وجود» آنچنانکه مورد درک عقول امروزی است غایب است. واقعه اسطوره‌ای با انجام مراسم شبیه و آئینی است که «هست» می‌شود. به عنوان مثال، چرخه حیات در باورهای مزدیسنی با کشته شدن گاو سفید یکتا آفریده و بارش باران که کمک می‌کند نطفه بارآوری آن به زمین برسد و سپس انجام مراسم آئینی آن توسط مومنین، ممکن می‌شود. به این ترتیب مدخلیت مراسم آئینی خود بخشی از باور اسطوره‌ای می‌شود و نه صرفا بازنمود یک امر از قبل «موجود». با این توضیح برسیم به ردیابی اسطوره دموزی در فرهنگ‌های دیگر.

آدونیس جوانی که در زیبایی بی نظیر است (یادآور سیاوش شاهنامه) معشوق زمینی آفرودیت (ایزد بی بند وبار عشق، شهوت و میل جنسی و همتای ایشتر بابلی) توسط یکی دیگر از معشوق‌های آفرودیت یعنی آرس (خدای جنگ) کشته می‌شود. آفرودیت او را به پرسفونه می‌سپارد و از او قول می‌گیرد تا ۸ ماه از سال را به روی زمین بیاید. از خون آدونیس و اشک آفرودیت گل شقایق در دشتها می‌روید. فستیوال تابستانی مربوط به آدونیس هر ساله در میانه تابستان توسط زنان در یونان برگزار می‌شده و زنان عزادار در سوگ آدونیس به سر و سینه خود می‌کوفتند. در ابتدا، زنان سبد کوچکی از گیاه مانند گندم، جو و یا رازیانه را سبز می‌کردند که به اسم باغچه آدونیس معروف بود (سنت سبزه سبز کردن در سال نو ایرانی را به خاطر می‌آورد) آنها سپس این سبد را روی سقف خانه می‌گذاشتند تا پژمرده شود و سپس در پایان مراسم که تشیع جنازه آدونیس بود، سبزه ها را به رود می‌انداختند (چنین سنتی نیز هنوز در ایران رایج است. در گیلان سبزه ها را یا روی پشت بام می‌انداختند و یا به رود می‌دادند. شاید سبزه پژمرده شده نماد جسد آدونیس بوده که باید خوراک پرندگان می‌شده و یا نصیب ماهیان رود) در مورد تولد آدونیس هم روایتهای مختلفی است اما آنچنانکه اوید آورده، مادر او وقتی خدایان او را به کیفر زنای او با پدرش به شکل درخت صمغ درآوردند، زائید. آفرودیت او را یافت و به پرسفونه داد تا از او مراقبت کند. وقتی آدونیس بزرگ و زیبا شد، اختلاف بین پرسفونه و آفردویت روی داشتن آدونیس شکل گرفت و در نهایت بنا به حکمیت زئوس، او یک سوم عمر خود را پیش پرسفونه و دوسوم را روی زمین نزد آفرودیت گذراند تا اینکه توسط گرازی کشته شد (گرازی که آرس خدای جنگ آن را از سر حسادت برای مرگ آدونیس فرستاد) شباهت بسیار بین آدونیس و سیاوش شاهنامه دیده می‌شود. از آنجا که اسطوره آدونیس از طریق فرنجیهای آسیای صغیر به یونان رسوخ کرده، و فرنجیها کاملا متاثر از امپراطوری آشور و از آن طریق اساطیر بابلی بودند، احتمالا ریشه هر دو شخصیت یعنی آدونیس و سیاوش باید دموزی سومری باشد.

می‌توان گفت آدونیس یونانی شده آتیس فرنجیهاست. در واقع مراسم سوگواری آتیس توسط زنهای آناتولی، به شکلی بعد از توسعه کلونی نشینهای یونانی در این منطقه در قرن ششم قبل از میلاد داخل یونان شد و تغییر شکل پیدا کرد. در ابتدا باید بدانیم که اگدیستیس یک ایزد دوجنسی بود که از همخوابگی خدای آسمان با مادر-زمین متولد شد. خدایان به جهت ترس از وضعیت جنسی او، آلت مردانگی او را بریدند. از آلت مردانگی او درخت بادام رشد کرد. در اثر یک اتفاق، بادامی از این درخت به دامن نانا (دختر خدای رود که می‌توان آن را نیلوفر آبی نیز خواند) افتاد. نانا حامله شد و پسری زیبارو از او متولد شد. از آن طرف، اگدیستیس بعد از ازاله آلت مردانه تبدیل به ایزدبانو کیبالا شد که به نوعی مادر خدایان محسوب می‌شود (اگر خدای آسمان را بر اساس اساطیر یونان اورانوس بگیریم و مادر-زمین را گایا، آنگاه کیبالا باید معادل رئا دانسته شود. البته اوید خدای آسمان را معادل زئوس گرفته است) به هر حال کیبالا عاشق آتیس می‌شود و از او قول می‌گیرد که بکارت خود را هیچگاه از دست ندهد. اما آتیس شیفته دختر دیگر خدای رود می‌شود و به این ترتیب کیبالا به کیفر این خیانت او را دیوانه می‌کند. در حالت دیوانگی، آتیس خود را اخته می‌کند و تصمیم می‌گیرد به حیات خود پایان دهد. کیبالا او را به صورت درخت کاج یا صنوبر درمی‌آورد و پس از آن کاهنان خود را موظف می‌کند تا خود را اخته کنند. مراسم سوگواری آتیس در یونان از ۲۲ مارچ به مدت سه یا پنج روز برگزار می‌شد. روز ۲۲ مارس البته به یادمان مرگ آتیس که زیر پای درخت کاج اتفاق افتاد، اختصاص داشت. در این روز درخت کاجی قطع می‌شد و به آن تزئیناتی آویزان می‌شد. این درخت سپس به معبد آتیس حمل می‌شد. این مراسم در روم از ۱۵ مارس تا ۲۸ مارس به مدت ۱۳ روز برگزار می‌شد. در روز ۲۸ مارس، رستاخیز آتیس به نام هیلاریا برگزار می‌شد که به نوعی به معنی بازگشت آتیس بود، در حالیکه در ورژن قدیمیتر چنین چیزی وجود نداشت.

داستان پرسفونه نیز به موضوع خدای شهید ارتباط پیدا می‌کند. پرسفونه دختر زیبای زئوس و دمتر توسط هادس، خدای زیرزمین دزدیده می‌شود. زئوس پسر کرونوس است و دمتر دختر کرونوس و در نتیجه پرسفونه از باردارشدن دمتر توسط برادرش زاده شد. زئوس را می‌توان معادل مردوک بابلی، انلیل سومری و بعل اوگاریتی در نظر گرفت و از آنجا که دمتر ایزبانوی بارآوری و حاصلخیزی است، باید او را معادل نینگرسو یا همان نینورتای سومری دانست. از آنجا که از این پس پرسفونه ملکه جهان زیرین می‌شود، باید او را معادل ارشکگیل سومری دانست (خواهر بزرگ اینانای سومری یا ایشتر بابلی) البته در اساطیر اولیه سومر، ارشکگیل همه کاره جهان زیرین است و فقط بعدها به همسری نرگیل، خدای جهان زیرین درمی‌آید و به این ترتیب مقام دوم جهان زیرین را پیدا می‌کند. به این ترتیب هادس باید معادل نرگیل گرفته شود. به هر ترتیب، هادس که خواستار پرسفونه است او را با فریبی می‌دزدد و با خود به جهان زیرین می‌برد (برای اینکار از گل نرگس به عنوان هدیه استفاده می‌کند) دمتر همه جا را برای یافتن پرسفونه جستجو می‌کند و سرانجام اطلاع پیدا می‌کند که هادس او را به جهان زیرین برده است. به این ترتیب او از بارورکردن زمین دست می‌کشد و زمینها بایر می‌شوند. زئوس که جریان را اینگونه می‌بیند به هادس فرمان می‌دهد تا پرسفونه را بازگرداند. هادس قبول می‌کند اما اناری را به پرسفونه تعارف می‌کند. طبق قانون (قانونی که حتی زئوس مجبور به تبعیت از آن است) پرسفونه با خوردن چیزی از جهان زیرین مجبور است آنجا اقامت کند (اینجا بسیار شبیه رفتن ایشتر است به جهان زیرین) به این ترتیب نیمی از سال را پرسفونه به روی زمین می‌آید در حالیکه ناچار است تا نیمی دیگر از سال را در جهان زیرین بگذراند. از المانهای مراسم آئینی مربوط به پرسفونه نیز گندم است که نیمی از حیات خود را در زیر خاک و نیمی دیگر را روی زمین سپری می‌کند (اطمینان ندارم اما آنچنان که برخی از مورخین گزارش می‌کنند، سنت زنده به گور کردن دختران، نه تنها بین اعراب جاهلی بلکه نزد فنیقیها و یونانیان هم دیده شده است. خصوصا نزد برخی قبایل، دختر شش ساله را با لباس سفید و تمیز به این سنت وحشیانه …. شباهتی بین این سنت و رفتن ایشتر به جهان زیرین و جریان پرسفونه دیده می‌شود، انگار این عمل وحشیانه نوعی قربانی محسوب می‌شده که کم کم نزد عرب جاهلی فلسفه آن فراموش شده است)
در اینجا بی مناسبت نیست یادی هم از زهره یا ناهید بکنیم. آنچنان که در قصص انبیاء آمده، زهره یا ناهید در واقع زن زیبارویی بود که هاروت و ماروت را فریفت. اما در باره خود هاروت و ماروت هم روایتهای مختلفی وارد شده است. در یک روایت آنها فرشتگان الهی بودند که خداوند آنها را برای آزمون به زمین فرستاد. در هر صورت آنها به دام عشق زهره مبتلا می‌شوند. زهره پیشنهاد می‌کند که آنها به خدا کافر شوند. هاروت و ماروت البته امتناع می‌کنند. بار بعد زهره پیشنهاد میکند تا کودک بیگناهی را بکشند، آنها باز امتناع می‌کنند. بار سوم زهره پیشنهاد می‌کند تا شراب بنوشند و آنها قبول می‌کنند و به این ترتیب هم کودک را میکشند و هم به خدا کفر می‌ورزند (چنین تمی نیز در داستان شیخ صنعان عطار دیده می‌شود) بعد از رفع مستی، آنها توبه می‌کنند و البته قرار می‌شود تا آخر دنیا سرنگون در چاهی عذاب بکشند. از آنجا که زهره از هاروت و ماروت فن جادوگری آموخته بود، خود برای در امان ماندن از عذاب، به آسمان بالا می‌رود و به شکل ستاره زهره درمی‌آید. اگرچه داستان زهره با آفرودیت فرق بسیار دارد اما هنوز می‌توان رگه‌هایی از مشابهت را بین این دو شخصیت پیدا کرد. در واقع زهره همانند آفرودیت سمبل شهوت و میل جنسی است که حتی می‌تواند فرشتگان را نیز گمراه سازد. علاوه بر آن، زندانی شدن هاروت و ماروت ته یک چاه عمیق، یادآور زندانی شدن دموزی در جهان زیرین است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)