گاهی این گذر زمان را از چند سال پیش می بینم، فیس بوک خط زمان دارد، شما هم ببینید. از چند سال پیش، از چند سال پیشی که اینجا جزیی از بودنت بوده و درد و شادی و رابطه و مرگ و زندگی را در آن حک کرده ایم. می بینم همه چیز تکرار شده. تکرار یک فرم که خود نوعی ابَر فرم است. رشد نمی کنیم. شاد و غمگین نمی شویم. مدام در خود تکرار می شویم. در یک بیهودگی همیشگی. حتی وقتی جدی تر زندگی می کنیم. مدرک می گیریم. ازدواج می کنیم. خانه می خریم. یا مدال طلا میاوریم. سرطان می گیریم و باز زنده می مانیم. هیچ تغییری رخ نمی دهد. فقط تغییر فرم داده ایم. مثل بچه قورباغه ای که تغییر فرم می دهد اما همچنان همان قورباغه است که قور قور می کند. شادی همان تناسخ درد است، در فرمی رنگین تر. تناسخ یک توهم. تناسخی نه از دنیای ماورا به دنیای قابل لمس، نه از زندگی پیشین به این زندگی، که از همین لحظه به همین لحظه. از همین نوشته به همین واژه. مثل بیماری که تب و لرز کرده و سرد و گرم می شود. تکرار عمیق ترین مرض بشری است. مرضی بی درمان. همانا نمی دانیم که تغییر کرده ایم، خیال می کنیم عاشق شده ایم، فهمیده ایم، نویسنده شدیم، فمنیست شده ایم، در لحظه زندگی می کنیم، عاقل شده ایم، هنوز جوانیم، یا سرطان گرفته ایم، بدبخت شده ایم یا مفتخریم به چیزی در آن بیرون، اما همه ی اینها تناسخ یک بودن بیمار است در فرم های گوناگون، فقط برای یک چیز. ما از درد کشیدن می ترسیم. برای همین تغییر فرم می دهیم. مثل کَپکی که سر در برف فرو می کند تا شاید تبش فرو نشیند غافل از اینکه در چند لحظه سرما مغز استخوان را می سوزاند و باز باید تغییر فرم دهد .
خدا نمرده است، خدا هم مثل ما در تناسخی لحظه ی ظاهر می شود. از آن دیو و فرشته ای که دین به خوردمان می دهد تا این جعبه های سفید و سیب های گاز زده و لارجر باکس و ودکای روسی و کارت اقامت سبز و آبی و سفید. خداهایی که در لحظه خلق می شوند و در لحظه ای دیگر در فرمی دیگر تصویر می شوند. یک تصویر شفاف به شفافی بهترین تلویزبون های سه بعدی. به قدری که دیگر شعورت قد نمی دهد که رکب خورده ای و در حال تکرار یک تصویری.اگر خدا می مرد شاید این تب و لرز آرام می گرفت. شاید فقط ذره ای می فهمیدیم که فقط تکرار می شویم برای تداوم نفس هایمان. برای ترس از درد کشیدن. برای ترس.
تمام این تناسخ با مرگ معنی پیدا می کند. نقطه ی پایان انسان. مرگ پدیده‌ای یگانه و حتی یگانه‌‌تر از یگانگی پرودگار یگانه پرستان. جایی که انسان معنی پیدا می‌کند دقیقا جایی است که انسان تمام می شود. تناسخ بی انتهای ترس هایش تمام می‌شود. گویا از توهمی سیاه بیرون می‌آید و بیدار می‌شود. وقتی که به خوابی ابدی می‌رود دیگر زمانی برای تناسخ وجود ندارد. دیگر چاره‌ای برای فرار از درد نیست. دیگر نمی شود ترسید.

مرگ غلبه بر این ترس پست است. مرگ تنها لحظه ی واقعی زندگی است و پایانی بر این تناسخ بیهوده ی فرم های بی انتها.
باید مُرد.
از مجموعه مردگان تصویر: فرزاد زمانی

از مجموعه مردگان
تصویر: فرزاد زمانی

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)