بعد از دوسال میخوام از حس‌وحال روزی که حکم اعدام رو گرفتم براتون بنویسم:

صبح جمعه بود، واسه آمار صبحگاهی از خواب بیدار شده بودیم و طبق عادت یه عده بیدار میموندن واسه صرف صبحانه‌ی اعیانی (یک عدد مربا+یک عدد کره+یک عدد نان مخصوص تهران بزرگ)و یک عده برمیگشتن به تخت واسه یه چرت کمابیش کوتاه،غافل از اینکه جمعه روز نظافت بود.

مسئول اتاق گیرِ ما به هیچ عنوان راضی نمیشد یه هفته رو زیر سبیلی رد کنه و بذاره بخوابیم. دومین روز بود که از ابلاغ حکممون میگذشت و یه حسی بهم میگفت این تمام حقیقت نیست، بالاخره من مادرمو میشناختم چهارشنبه کلی گریه کرده بود اما میگفت به خاطره حکم ۱۵سال حبسه !

روز قبلش سه‌شنبه ۲۹/۱۱/۱۳۹۸ شبکه خبر رسانه ملی زیرنویس کرده بود باند امیر آلمانی که در اغتشاشات اخیر آبان نقش گسترده‌ای ایفا کرده بودند دستگیر شدندو چندتن از اعضای این باند در ترکیه شناسایی و دستگیر شدند، تو خبرای تکمیلی هم غلامحسین اسماعیلی گفت که اینا مجرمای خطرناکی هستن که سردستگی اغتشاشات، تخریب و تحریق اموال عمومی، سرقت مسلحانه، تجاوز در پروندشون هست و اراذل و اوباش هستن و از خارج از کشور خط میگرفتن و آرای بدویشون صادر گردیده است.

من با این حجم از اتهامات ۱۵سال واسم عجیب نبود اونم با وضعیتی که دادگاه داشت و همش حرف از محاربه و سوریه‌ی مائده بود! راستش ابد بیشتر تو فکرم بود تا اعدام.

سه‌شنبه بعد از این اخبار زنگ زدم به مادرم خیلی نگران بود، گفت به مریم(دخترعمو و وکیلم گفتن فردا واسه ابلاغ حکم بره دادگاه)

چهارشنبه صبح زنگ زدم مادرم جواب نمیداد، محمد زنگ زد مادرش گریون بود. نزدیکای ظهر بود جوابمو داد مادرم و صداش معلوم بود کل اون ساعتایی که جوابمو نداده زار زده، پرسیدم حکم چیشد؟ به زور صداشو صاف کرد گفت: یه ۱۵سال، یه ۱سال ، یه ۷۴ ضربه شلاق.
گفتم همین ؟!
گفت کمه؟باز زد زیر گریه…گفتم نه عزیزم صدات یه جور گرفته فک کردم خیلی بدتر دادن.

خلاصه یکم دیگه حرف زدیم و قطع کردم.
رفتم و با پویا قبادی و سهیل عربی حکمم رو درمیون گذاشتم، جفتشون گفتن بگو بهت بگن هرکدوم از اتهاماتت چقدر حکم گرفته.

پنجشنبه با مادرم صحبت میکردم گفتم آها مامان راستی اینجوری گفتن رفیقام، احکام رو به تفکیک اتهامات بخون واسم، گفت وای امیر ۲۰صفحه حکمه الانم سرکارم سرم شلوغه! از من اصرار و از مادر پیچایش.

پنجشنبه شبم زنگ زدم خواهر کوچیکم جواب داد و گفت مامان خوابه و منم سردرنمیارم.

دیگه مطمئن بودم دارن یه چیزیو ازم مخفی میکنن.
اینم بگم تو این دوروز اتفاقی صدای بچه‌هارو میشنیدم که میگفتن بابا ما هممون تا عید آزادیم امیرآلمانی و باندش اصل کارین دهنشون سرویسه!

جمعه صبح واسه اینکه یه کم نظافتو بپیچونم زنگ زدم خونه و با توپ پر که باید بهم راستشو بگید. مادرمم انگار بعد از اینکه اتاق خبر منوتو خبر حکم اعداممونو اعلام کرده بود جرأت پیدا کرده بود بهم بگه تا زنگ زدم جواب داد، سرحال تر از همیشه بود نسبت به چهارشنبه به اینور البته، گفتم مامان بر اساس تفکیک اتهامات بگو گفت یه سال واسه خروج غیر قانونیِ سال ۹۴اِته، ۱۵سال و ۷۴ضربه شلاق واسه سرقت مسلحانه‌ی مرقون به آزارته…
مکث کرد…

گفتم خوب ؟ گوشی تو دستم میلرزید، انگار بهم الهام شده بود همون لحظه…با بغض گفت اَشَد…صدام میلرزید، میدونستم جوابم این نیست، عین کسی که در حال غرق شدنه و دنبال یه پاره چوب میگرده گفتم اَبَد؟ گفت نه… سرمو تکیه دادم به تلفن گفتم اعدام؟ زد زیر گریه گفت آره نترسیا حکم وحشته…

بیا اینو گوش کن دیشب منوتو پخش کرد.
گوش کردمش اما اصلا متوجهش نبودم، احساس کردم یه لحظه از کل اون فضا و مکان کنده شدم و معلق شدم تو هوا، انگار جاذبه غیر فعال بود نه صدای کسی رو میشنیدم نه کسی رو میدیدم تا لحظه‌ای که سعید تکونم داد: چته؟ گفتم بیا اینو گوش کن

گفتم مامان بزن از اول، رنگش شد مثل گچ.
به مادرم گفتم بعداً زنگ میزنم، رفتم تو اتاق با چشای پر از اشک از عمو هادی یه نخ سیگار خواستم، چندنفر پرسیدن چیشده جواب ندادم اومدم بیرون. به محمد سعید گفته بود.

من رفتم به پویا قبادی گفتم، گفت متن خبر اتاق خبرو بنویس، زنگ زدم خونه انقد لرزش دست داشتم پویا کاغذ قلمو گرفت خودش نوشت.
دیگه تموم شده بود با این واقعیت روبرو شده بودیم که اعتراضمون توئونش دادنِ جونمونه…
رفتم تو دسشویی دستمو گذاشتم رو دهنم صدای بغضم خفه شه،

اومدم بیرون ببینم واکنش سعید و محمد چیه، دیدم هرکدوم ماتم زده، بهت زده کزکردن یه گوشه دارن سیگار میکشن. منم شروع کردم به قدم زدن با پویا و سهیل و سیگار کشیدن…
این فقط حس من از اون لحظه بود، خواستم بگم بدونید…
مخلصیم…
پایان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)