نبرد بین قائلین به اصلاحات و معتقدین به تغییر ریشه ای در ایران همچنان در جریان است. کسانی از سران موسوم به اصلاح طلب مرتب حرف هایی از نوع کف بازار می زنند و کسانی که می خواهند از اساس حکومت داری ایران تغییر کند بی توجه به سخنان طرفداران اصلاح تنها بر براندازی و بازگشت به گذشته یا رهایی از قید و بند هر سنت و اعتقادی تأکید می ورزند. به راستی اصلاح این حکومت توسط اصلاح طلبان ممکن است؟ آیا حکومتی انقلابی در دوران معاصر وجود داشته است که با جریانی از درون حکومت به اصلاحات تن داده باشد؟ 

 

نگاه تاریخی نشان می دهدکه هیچ حکومت انقلابی اصلاح نشده است. مهمترین نماد انقلاب، حکومت شوروی است. حکومتی که توسط خروشچف ها و برژنف ها اصلاح نشد ونهایتاً اصلاحات گورباچف به مرگ نظام و فروپاشی مملکت منجرشد. حکومتی که اساس هویت و بودنش بر شانه گسترش سرزمین تعریف شده بود و طی یک انقلاب تغییر ساختار داده و همان کشورگشایی مبدل به نفوذ ایدئولوژیک در سراسر عالم شده بود و منطقه اروپای شرقی را پس از سقوط هیتلر به عنوان عمق استراتژیک خود تعریف کردند. وقتی نهاد سیاسی انقلاب و امپراطوری روسی از هم پاشیدند سرزمین هایی که نسبتی با ماهیت و هویت متحد ملی نداشتند از آن جدا شده و یک به یک اعلام استقلال کردند. تنها می شود به بقای حکومتی با ماهیت انقلابی در همچنان تاریخ اعتراف کرد که توسط رهبر بزرگ آن انقلاب اصلاح گردید و از نظام روابط بین الملل تبعیت کرد و پذیرفت در نهادهای بین المللی و اقتصادجهانی ایفای نقش کند و در حقیقت انقلاب را برای حکومت کردن برداشت و برای اعتراض به نظم امپریالیستی بر زمین گذارد. اگر چین هم می خواست بر مسیر قبلی خویش پای بفشارد همچنان مسیر قهقرایی می رفت و زودتر از شوروی ساقط می شد. امروز کار به جایی رسیده که چین می تواند هزینه حضور روسیه در اوکراین را هم بپردازد و بحث برسر احتمال توانایی این سرمایه گذاری چینی در میان است.

اصولاً اصلاح گرانی که داخل سیستم انقلابی برای خودشان یک شاخه مستقل را تشکیل می دهند حیاتشان وابسته به اساس انقلاب است. انقلاب و مدل آن که از هم بپاشد آنها هم از بین خواهند رفت. دلیل آنکه اصلاح طلبان ایران هم مرتب بر سیاست خارجی تأکید می کنند این است که می دانند باید داخل کشور بر مداری بچرخد که از سال ۱۳۶۰ چرخش خود را مستحکم کرده است. اصولا این اصلاح طلبان مولود دولت رجایی هستند که بوجود آمد تا دو موجودیت سیاس انقلابی را از بین ببرد. یکی سازمانی نظامی به نام مجاهدین خلق و دیگری رئیس جمهوری بود که رقیبی در انتخابات نتوانستند برایش بتراشند. آنها در آن دولت گرد هم آمدند تا دست دیگران را از قدرت کوتاه کنند. حال میخواهند همان امور را اصلاح کنند؟ مگر چاقو می تواند دسته خویش را ببرد؟ آنها میدانند اگر اصلاحات به سبک اروپای شرقی صورت گیرد حکومت دموکراتیک میتواند تمام زحمات آنها در چهاردهه قبل برای قبضه حکومت را بر باد دهد. حضور هشت ساله دولت اصلاحات منجر به ظهور کسی طی یک فرآیند انتخاباتی شد که هیچ کس درون حاکمیت نمیخواست او رئیس جمهور شود و سکان دولت را از دست مجموعه ای که بقول ناطق نوری احترام همدیگر را نگه می داشته اند بیرون بیاورد. قطعاً همین امروز هم اگر دولت در دست کسی قراربگیرد که دوباره بخواهد مردم را به مناصب قدرت برساند و با شعارهای مردم محور بخواهد ثروت های زیرزمینی را بین عموم پخش کند،

اصلاح طلبان هجمه ای بیش از چهارسال ۸۴ تا ۸۸ بر سر او خواهند ریخت و دوباره قائله ای بزرگ تر از ۸۸ برای او برپا خواهند کرد. دلیل آنکه دولت روحانی دولت مورد حمایت حتی مصباح یزدی هم بود ماهیت دولت آشتی ملی وی بود که بجای آشتی با ملت، آشتی گروه های داخل حاکمیت انقلابی را به ارمغان آورده بود. چون در زمان اعتدال میشد درون این گروه ها هرچه میخواهیم بر سر هم بزنیم چون نهایتاً گوشت هم را که بخوریم استخوان هم را دور نمی ریزیم. برای مزاح هم شده می توان فرق دو دولت را در حضور همه جماران نشینان از دختر ویلچرنشین خمینی گرفته تا نازلترین پادوهای چماقداری در مراسم تنفیذ روحانی مشاهده کرد که هیچ یک دولت پیشین را از حضور خویش مستفیض نکرده و متبرک نساختند. نتیجه اتحاد انقلابی ها هم این شد که همگی دیدیم و کشتارهای ۹۶ و ۹۸ که به وضوح توسط هر دو دسته حامیان سیاسی دولت و منتقدین آن مورد رهبری و مدیریت قرارگرفت و راه بازگشت نظام به آشتی با ملت را مشابه راه شاه پس از هفده شهریور ۵۷ سدکرد.   

مشکل دوشاخه اصولگرا و اصلاح طلب انقلاب با اشخاص نیست. آنها با مرزهای قدرت کار دارند. ممکن است خودشان دزدی نکرده باشند ولی با بدنه ای که درست کرده اند چنان به تقسیم ثروت و قدرت می پردازند که تفاوت فقیر و غنی کمتر از یک حکومت سلطنتی خاندانی نمیتواند باشد. فرهنگ هم در چنین جامعه ای به این دلیل پایین می آید که مردم فرهنگ تزریقی را در راستای مفهوم سازی برای بقای این دوجناح می بینند. مردم می فهمند و باور می کنندکه  مملکت مال آنها نیست و سهمی در حکومت داری آن ندارند و حتی صاحب یک وجب خاک آن نیستند بنابر این بر فرهنگ های در حال اشاعه می شورند و به نحو تدریجی به یک خیزش وندالیستی و تخریبگر علیه هرچه که رسمیت دارد عادت می کنند. در چنین وضعیتی دیگر نمیتوان گفت اصلاحات ممکن است چون هرکس که مجازباشد دست به اصلاحات بزند از درون حکومت سربرآورده و چون مورد اعتمادست اجازه یافته در حیطه شعار و عمل به اصلاحات بپردازد.

اصلاح راستین زمانی انجام می شود که اصلاً اعتماد حکومت بی معنا باشد. مردم زمانی به مردمسالاری می رسند که اعتمادملی مطرح باشد نه آنکه اعتماد تیم انقلابی هایی مهم باشد که به رهبر معتقدند و انقلاب را دور خودشان جمع کرده اند. وقتی یک عده آنقدر سابقه دارند که می توانند هشت ماه بقول حکومت فتنه برپا کنند و بعد از گرفتن احکام دادگاهی مدتی که گذشت رها شوند و بیایند پست های مدیریت بگیرند و سهم های سیاسی و اقتصادی بردارند ولی مردمی که سه روز در خیابان های دویست شهر کشور برای حداقلی ترین نیازشان شعار میدهند با تیر مستقیم دولتی که حاصل همان فتنه اعتراضی است به دست شکارچیان انسان صید می شوند، این یعنی اعتراض و انتقاد هم در حکومت انقلابی ها به نحو ظالمانه و عدالت ستیزانه ای تقسیم شده است. مردم حتی میتوانند زیرپای خیزش های اصلاح طلبان قربانی شوند ولی احدی از سران حرکت مورد غضب واقع نگردد. به تعبیر سلیس تر، از زمان روی کار آمدن دولت روحانی دیگر چیزی به عنوان تقابل اصلاح طلب و اصولگرا معنا ندارد. مقامی هم که نصیب رئیسی شد بدین خاطر بود که حاضرشد بازی سپاه را در ۹۶ بپذیرد و خود را قربانی انتخاباتی کند که باید روحانی از آن بیرون می آمد تا تحریم ها به اوج نرسند ولی نهایتاً، هم تحریم ها به اوجی تاریخی رسید و هم دست سیاست خارجی انقلابی به عنوان تنها یادگار از پیکرش به خانه بازگشت.

در حقیقت از زمانی که تحریم ها توسط اوباما شروع شد دوجناح در کشور وجود دارند؛ یکی جناح مردم و دیگری جناح انقلاب است. این دومی خود به دو شاخه تقسیم می شود که کارشان تقابل با حکومت مردم با تدوین انواع شعارهاست. فرض کنیم سیاست خارجی هم اصلاح شود که خود خامنه ای بزرگترین پرچمدار اعتدال و ترس عاقلانه در رفتار با عالم است. باز بیعدالتی و فساد در کنار بیرون بودن همیشگی ملت از ساختار و استقرار دائمی پدرخواندگی در تقسیم فرصت ها، موجب استمرار نارضایتی ها خواهد بود و اتفاقا تصمیمات عاقلانه تر و عمیق تر مردمی با تمام شاخه های آن از قبیل زنان، جوانان، فرهیختگان، متدین های غیرانقلابی، فقیران، اقلیت های در فشار و گروه های سرخورده از اجتماع اتخاذ خواهد شد. اصلاحات در نظام های انقلابی زمانی رخ می دهند که انقلابی ها عامل حفظ نظام سیاسی نباشند. چنین چیزی که در نظام ایدئولوژیک ممکن نیست. چون انقلاب مساوی با حرکت بر اساس ایدئولوژی است.

خاصیت اصلی این حلقه های سیاسی هم فساد در هر دو جناح اصلاح طلب و اصولگراست. فسادی که تازه فکر می کنیم فقط دزدی اقتصادی است درحالیکه فساد سیاسی و سوء مدیریت بواسطه انتصابات پدرخوانده های هردو جناح بسیار بیشتر عامل اضمحلال و تولید خشم ملت است. آنچه که می تواند فساد را کنترل کند نظارت است. نظارت یا با قدرت سیاسی منعکس در مدیریت صورت می گیرد یا با سیستم قضایی که مستقل باشد. اشکال سیستم قضایی این نیست که باید مورد تأیید ولی فقیه باشد یا قضاوت اصالتاً از شئون فقیه است تا قانون اسلام جاری شود. مشکل در این است که سیستم قضایی توسط چیزی انتخاب می شود که ولی فقیه نامیده شده ولی در اصل رهبر «انقلابی» است تا انسجام داخلی نیروهای انقلاب حفظ شود و اوضاع از دست این مجموعه به هم چسبیده خارج نشود. چیزی که سعید حجاریان در سال ۹۷ با تمثیل تفاوت دوغ با ماست کیسه ای گفت.

آبدوغ ممکن است زیاد باشد ولی بیشتر آن آب است ولی بقول حجاریان نظام مثل ماست کیسه ای است که کم است ولی منسجم است و آب به آن نبسته اند. این همان چیزی است که رائفی پور در الگوپذیری از مدیریت یک میلیون عضو حزب کمونیست بر یک میلیارد ملت چین ابراز می کند. پس چنین سیستم منسجمی نمیتواند نظام قضایی مستقل داشته باشد. هیچ نظارت مستقل و بی رحمانه هم با چشمانی بسته بر عوامل تبعیض از آن انتظار نخواهد رفت. خصوصاً که قانون موجود هم باید مبتنی بر دینی باشد که قدرتش از ایدئولوژی بیشتر است و نمی شود مقابل آن ایستاد و قانون مستقل و شرف عرف عقلائی مرتب بر سیاهی کارنامه حاکمان مهر مردودی می کوبد. اگر اینها بعنوان اصلاح اتفاق بیفتند مسلماً در گام بعد هرکسی که بیاید و قدرت را ولو در یکی از قوا بدست بگیرد و این دو شاخه که حاصل شجره انقلابند بیرون کند، اتحاد درونی انقلابی ها برای زمین زدنش بازتولید می شود. غربی ها هم برای برهم زدن بازی ملت دوباره ازین فرصت بهره برده و انواع تحریم ها و تحمیل ها را بر سر دولت سرازیر میکنند. نکته مهم در اصلاح ناپذیری انقلابی ها و رهبران ایدئولوژیک این است که آنها سرکوب را «تئوریزه» میکنند. انقلابی ها از همان هفده شهریور ۵۷ با تشکیل سازمان منسجمی به نام مجاهدین انقلاب، گام های خود را برای تئوریزه کردن بحران علیه مخالفین برداشتند و در این امر متخصص شده اند با این تفاوت که شکم گرسنه و بی عدالتی مشهود را با هیچ حقه ای نمیتوان پنهان کرد.  

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)