از وبلاگ “سیب” نوشته نسرین بصیری – 20 سال پیش در همین روز یعنی روز 17 سپتامبر سال 1992 دوستی آلمانی  که زیبا پیانو می نوازد از من دعوت کرد تا با هم به کنسرتی برویم و به کارهای رحمانینف و  چند آهنگساز دیگر که نام هاشان را بخاطر ندارم گوش کنیم. با هم به سالن  قدیمی و مجلل کنسرت واقع در میدان  ژاندارمن مارکت برلین رفتیم. سرخوش،  با ذهنی پر از نواهای رنگارنگ و زیبا، از پله های سنگی ساختمان پائین آمدیم. خیلی وقت بود که “دیتر راینهارد”  این دوست خوب دوران های گذشته را ندیده بودم. شب هنوز به نیمه نرسیده بود و تصمیم گرفتیم سری به کافۀ اپرا که شیرینی های خوشمزه ای دارد بزنیم و از خاطرات خوب گذشته بگوئیم و جویای حال و احوال دوست های مشترک بشویم. “دیتر راینهارد” دوست نزدیک و همکار من در کمپ پناهندگان بود و با هم در سندیکا فعالیت داشتیم و از حقوق کارکنان صلیب سرخ در برابر مدیریت  محافظه کار این نهاد دفاع می کردیم.

من علوم سیاسی خوانده بودم و نسبت به بی عدالتی حساس بودم و دیتر دفاع از حقوق محرومین را برگزیده بود چون پدرش که در اصل دامپزشگ بود به حزب محافظه کار و جانبدار سرمایه و بازار آزاد پیوسته بود. پدر چند دهه بود که در سیاست گزاری های حزب دموکرات مسیحی نقش موثری داشت و نمایندۀ این حزب در پارلمان ایالتی “نورد راین وست فالن” بود. فکر می کنم دیتر عشق به سیاست را از پدر ارث برده  بود و مواضع سیاسی نرم و سبز و عدالت خواه را به رغم پدر دست راستی، برای آرامش وجدان خود برگزیده بود. با اینهمه خودش هم تمایلات اشرافی داشت و کافه ای را که بیشتر با سلیقۀ  خودش جور بود پیشنهاد کرد. آدم های شیک پوش به این کافه رفت و آمد داشتند و محیط پاستوریزۀ آن با سر و قیافۀ من جور در نمی آمد.

صادق شرافکندی و نوری دهکردی یک روز پیش از پایان زندگی در کنگرۀ جهانی احزاب سوسیالیست و سوسیال دموکرات در برلین

 

گذشت زمان را حس نمی کردیم. وقتی از جا بلند شدیم  پاسی از نیمه شب گذشته بود. دوستم را با تویوتای سفید رنگم به خانه اش در “گرفه اشتراسه” واقع در محلۀ کرویتس برگ رساندم و به خانۀ خودم در “اشلانگن بادر اشتراسه”   بازگشتم که روی بزرگراهی در برلین ساخته شده.
از راهروی دل گرفته و بی پنجرۀ ساختمان عبور می کنم و وارد آپارتمان زیبا و دلبازم می شوم که پنجره های بلند سراسری رو به باغ دارد. باغی پر از درختان سرسبز  وبرگ هایی سبز سبز که زیر نور “چراغ برق” می درخشند . یکی دو برگ رو به زردی گذاشته و از پائیز که دور نیست خبر می دهند.
چراغ پیامگیر در تاریکی شب چشمک می زند. نور اندک چراغ های باغ، داخل آپارتمان را کمی روشن کرده. مثل همیشه بی آنکه چراغ را روشن کنم  بسوی پیامگیر می روم و دگمۀ را  فشار می دهم. منتظرم یکی بگوید “نسرین جان… یک سوالی دارم  ….” اما اینبار صدای مهدی تهرانی در اتاق نیمه تاریک طنین می اندازد که از فرانکفورت تماس می گیرد. با صدایی محکم و لحنی نا آشنا می گوید: ” اتفاق بدی افتاده … همین الان برو رستوران میکونوس ببین …” نفر بعدی کریم قسیم  است ؛ از آخن :”نوری …یه اتفاق بدی براش افتاده … برو به داد شهره برس…” نفر بعدی باز مهدی است که می گوید  “کجایی تو دختر…؟”  و پس از چند لحظه سکوت “هر وقت رسیدی خونه یه زنگ به من بزن…”  مات و مبهوت …تک و تنها …میان اتاق ایستاده ام “رستوران میکونوس”  “اتفاق بد”  و ” به داد شهره برس!” را کنار هم می چینم. به دلیل خستگی و یا شوکی که بهم  وارد شده معنای این حرف ها را درست درک نمی کنم. تنها نکته ای که برایم آشناست نگرانی  است که در صداشان موج می زند. همان نگرانی که در مغز استخوان ما  تبیعدیان ریشه دوانده بعد از هر زنگ تلفن و بوق پیامگیر منتظریم  کسی خبر مرگ پدر و مادر و گرفتاری دوستان و اعدام رفیق و یا حتی خبر خوشحال کنندۀ سقوط رژیم  را به ما بدهد.
رابطۀ حرف ها را با هم نمی دانم. فقط یک چیز را می دانم. همین الان باید راه بیفتم … و دوان دوان خودم را به رستوران میکونوس برسانم . از میان کوچه باغی که حالا پرنده در آن پر نمی زند بسوی ماشین می دوم. تق تق کفش هایم که روی سنگفرش کوبیده می شود مرا می ترساند. احساس می کنم کسی دارد تعقیبم می کند. وقتی سوار می شوم هر چهار در را قفل می کنم و بسوی “رستوران عزیز” (عزیز غفاری) می رانم. چند نفر از آشنایانم را جلو رستوران می بینم. برایم کوتاه ماجرای تیراندازی را می گویند و می گویند همه را برده اند بیمارستان . یکی شان آدرس بیمارستانی را می دهد به دستم که ظاهرا دوستم نوری دهکردی در آن بستری است.

رستوران میکونوس یک روز پس از واقعه

حالا بعد از 20 سال نمی دانم چه کسانی را جلو رستوران دیده ام و به کدام بیمارستان رفته ام. شاید بیمارستان نوی کلن. شهره را می بینم که مبهوت میان ورودی بزرگ بیمارستان ایستاده و چشمانش دو دو می زند. همدیگر را بغل می کنیم . با بغض می گوید دیدی چه بلایی سرم آمد. پلیس می آید و با توپ پر از من بازخواست می کند.  که هستی …؟ چه می خواهی…؟ کی به تو گفته به اینجا بیایی؟  و پاسپورت و کارت شناسایی می خواهد. متوجه چشمان اشکبارم که می شود، آرامتر حرف می زند.

خبر اولیه این است ؛ سه تن از رهبران حزب دموکرات کردستان جان شان را از دست داده اند،  نوری دهکردی مجروح شده اما زنده است. ما را به بیمارستان دیگری می فرستند . من و شهره سوار می شویم و به بیمارستان دیگر می رویم .  آنجا متوجه می شویم نوری را با عزیز غفاری اشتباه گرفته اند. کسی که زنده است عزیز غفاری است که چند گلوله به شکمش اصابت کرده .نوری در این بیمارستان نیست . آدرس بیمارستان دیگری را به ما می دهند . باز پلیس و باز سوال که هستید و چه نسبتی دارید و از کجا فهمیده اید. وقتی همه چیز روشن می شود به ما می گویند نوری زنده نمانده و باید تن بی جانش را  در سردخانۀ شناسایی کنیم.
از تن بی جان انسان ها می ترسم. یکبار برای دلداری شیرین همسر دوستی بنام رضا به خانه اش رفتیم. رضا که سرطان ریۀ پیشرفته داشت ، لر ، پناهنده و  روشنفکر بود و در یک مرکز تحقیقی کار می کرد. خیلی دوستش داشتم. با هم و با چند تن دیگر کانون پناهندگان برلین را بنیانگزاری کرده بودیم. حالش  بهم خورده بود و به این دلیل خبرمان کرده بودند . آمبولانس نرسیده بود و وقتی رسیدیم پیکر بیجان رضا در رختخواب  در آغوش همسرش شیرین بود. وقتی با این صحنه مواجه شدم  عقب گرد کردم و از آپارتمان بیرون زدم و دوان دوان از راهروهای پر پیچ و خم خانه گذشتم و به خیابان رسیدم . همچنان می دویدم  تا هر چه بیشتر از این صحنه که آتشم زده بود دور شوم . برادر کوچک شیرین که تمام مدت دنبالم می دوید ، رسید …محکم شانه هایم را گرفت و تکان داد تا انگار از خوابی عمیق بیدار شدم .
حالا باید برای شناسایی تن بی جان دوستم نوری دهکردی،  همراه همسرش که دوست نزدیک من است به سردخانۀ بیمارستان می رفتیم. این بار چاره ای نداشتم . غریزه ام فرمان می داد معطل نکنم واز محل دور شوم. اما نمی توانستم شهره را در این موقعیت تنها بگذارم . در سردخانه را برایمان باز کردند. دست شهره را در دست داشتم. نوری را که پشت شیشه ای بود نمی دیدم. شهره بسوی نوری می شتافت و من که نمی خواستم دستش را رها کنم پشت به شیشه عقب عقب همراه او گام بر می داشتم. وقتی پایش سست شد و خواستم در آغوشش بگیرم ناچار، از گوشۀ چشم نگاهم به پیکر نوری افتاد. سایۀ چهره اش را دیدم که در ناحیۀ دهان حفره ای عمیق داشت. دیدم و ندیدم . نمی خواستم ببینم. نمی توانستم ببینم. شهره را می دیدم که زار می زد و صدای زار زدن خودم را هم می شنیدم. انگار این ما نبودیم ..انگار دو زن غریبه دارند زار می زنند. نمی دانستم بیدارم یا دارم کابوس می بینم!؟  شاید قرار است چند لحظه دیگر با صورتی خیس از اشگ و تنی عرق کرده از خواب بیدار شوم  و خوشحال در رختخواب بنشینم و به خودم بگویم  … خواب بد دیدم!  یا اینکه واقعا  این فاجعه رخ داده و من بیدارم و در بیمارستان هستم ؟! پاهایم می لرزید و تاب تنم را نداشت. پس از ترک سرد خانه شهره را بردند تا به سوالاتی پاسخ بگوید .
ظاهرا رهبران حزب دموکرات کردستان ایران بنا به دلایل امنیتی با پاسپورت هایی به آلمان آمده بودند که بنام خود ایشان نبود. دست کم اینطور بخاطر دارم. شهره سران حزب را به چهره می شناخت چون یکی دو شب پیش از آن همین گروه  شام میهمان خانواده دهکردی- بدیعی بودند. او را برای شناسایی  این سه نفر به سردخانه بردند. باز سرد خانه رفتیم و باز شناسایی . شهره هر سه را شناسایی کرد و حالا نوبت کارهای اداری می رسید. ماموران خواستند تا پاسپورت نوری دهکردی را به بیمارستان ببریم.  باید می رفتیم خانه و دنبال پاسپورت می گشتیم.
پاهایم تاب رفتن ندارد. رانندگی که دیگر جای خود دارد. ماشین را همانجا می گذاریم و حالا که کم کم صبح از راه می رسد با تاکسی روانۀ خانۀ نوری و شهره می شویم.
شهره وقتی خبر را شنیده بود به یکی از دوستانش گفته بود بیاید خانه شان تا سارای 9 سالۀ تنها نماند. اولین باری بود که شهره وارد آپارتمانی می شود که تا صبح  همانروز با همسرش در آن به خوبی و خوشی  زندگی کرده و حالا دیگر می داند که نوری هرگز به آن باز نمی گردد. اولین بار چهرۀ دخترش را که خواب است می بیند و می داند دخترش که با احساس امنیت به خواب رفته وقتی چشم باز کند پدرش را نخواهد دید.
در را که باز کردیم پ گفت هیس …سارا خواب است. شهره آنقدر هیجان داشت که قادر نبود پاسپورت را در میان انبوهی از کاغذ ها بیابد و با دستی لرزان بسته ای پر از مدرک را به دستم داد . مدارک را اشک ریزان زیر و رو می کردیم . احساس کردم وضع من هم چندان بهتر از شهره نیست. هر جوری بود پاسپورت را یافتیم و باز روانۀ بیمارستان شدیم.
پلیس از همۀ کسانی که به بیمارستان آمده بودند سوالاتی می کرد؛ از من هم. پلیس امنیتی آلمان پیش از این برایم مردان و زنانی بودند با سپر و کلاهی نقاب دار و جلیقه های باد کرده. کسانی بار ها در تظاهرات خیابانی  علیه راسیسم و یا برای آزادی و حقوق بشر در ایران با ایشان روبرو شد ه بودم و برایم در همه حال چهرۀ خشنی داشت. اولین بار بود که به پلیس آلمان به چشم حامی نگاه می کردم و به سوالاتش با میل پاسخ می دادم.
پس از واقعۀ میکونوس در طول دادگاه با شریف ترین انسان های آلمان آشنا شدم، با رئیس دادگاه زنده یاد آقای کوبش که علیرغم تهدید ها، با فروتنی و زیرکی و تحمل و مدارا،  کار خودش رامی کرد و نقش موثری در یافتن حقیقت داشت و آقای یوست دادستان آلمان که سرسخت و خستگی ناپذیر مصمم بود جا نزند و واقعیت را علیرغم تهدید ها  از زیر سنگ هم که شده بیرون بکشد .  روزنامه نگارانی که با انتشار به هنگام مدارک محرمانۀ دولتی پرده از پنهان کاری های دولت برداشتند و ولفگانگ ویلاند وکیل دعاوی و نمایندۀ مجلس آلمان که به عنوان وکیل شاکی خصوصی شهره بدیعی  در بر ملا شدن پشت پرده ها نقش  پررنگی داشت.
آشنایی دیرینه ای با ولفگانگ ویلاند داشتم. به همین دلیل تنها وکیلی دعاوی معتبری بود که شماره تلفن خانه اش را داشتم.  فردا یا پس فردای واقعه میکونوس، آخر شب شهره سراغ وکیل خوب را از من گرفت. به تنها کسی که می توانستم در آن روز تعطیل و آن وقت شب زنگ بزنم ولفگانگ ویلاند بود. زنگ زدم تا صلاح و مشورت کنم و ببینم چه کسی را برای وکالت شهره  پیشنهاد می کند. با گرفتاری هایی که به عنوان وکیل مجلس و عضو موثر کانون وکلای آلمان داشت و تلاش های علیه سازمان های راسیستی و نئو نازی های آلمان،  گمان نمی کردم حاضر باشد چنین باری را به دوش بکشد. اما با نا باوری شنیدم می گوید خودم وکالت را قبول می کنم. بگو دوستت  فردا بیاید پیشم.
روز های بعد از فاجعه تعداد زیادی از دوستان، گاهی ده نفر می شدیم گاهی بیست یا سی نفر صبح را در خانۀ شهرۀ بدیعی و دهکردی شب می کردیم. مازیار برادر کوچک نوری هم بود . چهره اش شباهت زیادی به نوری داشت ، همانطور سبزه رو،  با چشمانی گیرا و موهای مشگی پر کلاغی . نگاه کردن به او داغ ما را تازه می کرد. بیش از همه نگران سارا بودیم که رابطۀ عاشقانه ای با پدرش داشت و آنقدر بچه بود که معنای دشمنی میان آدمیان را نمی فهمید و نمی دانست چرا پدرش را ترور کرده اند و دیگر به خانه بر نمی گردد. نمی شد هم ماجرا را طوری برایش تعریف کرد که کاملا بفهمد. حرفهای سارا را که گاهی بهانه می گرفت و بی تابی می کرد و گاهی خیالبافی هایش را به زبان می آورد در آن روز ها یادداشت کردم و کناری گذاشتم، اما تا امروز جرئت نکرده ام به یادداشت ها نگاه کنم.
گاهی با باز و بسته شدن دری ، ورود تازه وارد و دیر آشنایی، با حرفی…کلامی یا حضور بی هنگام سارا درجمع،   کسی بلند آه می کشید و ناله  می کرد و بقیه دنباله اش را می گرفتند   و هق هق عزاداران بلند می شد. گاهی هم  شهره در حالی که بدنش به چپ و راست تاب می خورد زبان می گرفت و شکوه می کرد  و به خاطر می آورد روز حادثه  وقتی نوری از در بیرون می رفته به او چه ها گفته است.خانۀ شهره و نوری از میهمانانی که از راه دور می آمدند، پر و خالی می شد . میهمانان فرانکفورت… هامبورگ …آخن ….و آمستردام همگی دور تا دور اتاقی که پنجره هایش رو به زندانی گشوده می شد که بعد ها کاظم دارابی سازمانده عملیات تروریستی میکونوس در یکی از سلول های آن به بند کشیده شد، می نشستند و با ناباوری و چشم تر و یا گلوله اشگی که گاهی برگونه  جاری می شد، در سکوت به روبرو زل می زدند.
انتخاب تابوت و گل هایی که قرار بود بر تابوت بنشانند … پیدا کردن موسسه ای رسمی و “اینکاره”  که ترتیب بردن پیکر نوری از سردخانۀ  بیمارستان به گورستان را بدهد  و باقی ماجرا را سازماندهی کند ضروری بود. سر و کله زدن با مسئولان گورستان که همان ابتدای کار  آب پاکی را روی دستم ریختند هم کار آسانی نبود…در پاسخ سوالم گفتند ؛ بله!  البته می شود در گورستان “فریدریشس فلده” که معروف است به “گورستان سوسیالیست” ها او را دفن کنید . اما قطعه ای که برای زنده نگهداشتن یاد جان باختگان راه آزادی و عدالت درست شده پر است و نمی شود کسی را کنار “روزا لوکزامبورگ” و “کارل لیب کنشت” دفن کرد. می گفتند آن تکه جزو میراث فرهنگی است و نمی شود دست به ترکیب آن زد. گفت و گو و چانه زنی با مدیر گورستان و نمایندگان یکی دو حزب آشنا نتیجه نداد. پس از مشورت کوتاهی با دست اندر کاران گورستان قرار شد نوری را در نزدیکترین قطعۀ ممکن به مزار روزا لولزامبورک و لیب کنشت دفن کنیم .جای من در آشپز خانه بود. نه برای ریختن چای وپذیرایی از میهمانان… که کسی صرافت این چیز ها نبود و اگر بود بیاد ندارم. سر میزآشپزخانه با دفتر تلفن و گوشی و کوهی از یادداشت ها نشسته بودم تا خواهش شهره را بر آورده کنم؛ پیدا کردن آرامگاهی برای پیکر بی جان نوری تا  شانه به شانۀ کسانی که مثل او برای آزادی جان باخته بودند آرام بگیرد.
“گورستان سوسیالیست ها”  در قعر برلین شرقی  قرار دارد و به اقامتگاه هیچکدام از ایرانیان که بیشتر در نواحی غرب برلین زندگی می کنند نزدیک نیست. اما شهره مصمم بود نوری در همان گورستان در نزدیکی جان باختگان راه آزادی بخاک سپرده شود .
برنامه ریزی مراسم با دوستان نوری بود و من در آن روز کذایی پس از حمل “زندگینامۀ”  نوری از درون ماشین وظایفم پایان یافت و توانستم برای اولین بار به سبک خودم عزاداری کنم. جایی بایستم که کسی خلوتم را بر هم نزند… و از دور خاموش از زیر پرده ای اشگ جمعیت عزا دار را نظاره کنم … شهره را ببینم که “زبان گرفته” و حاضران را برای مظلومیت همسرش شاهد می گیرد، به حکومت بد و بیراه می گوید و قاتلان را سرزنش می کند. زنی عاشق و از خود بیخود، که همسرش را ناغافل از آغوشش جدا کرده اند. حالا دیگر رابطۀ نزدیکی با او ندارم، اما می دانم که تا امروز بی عشق زیسته است.حل مسائل مالی به عهدۀ دیگران بود و دخالت زیادی در آن نداشتم . از نمایندۀ شرکتی که مراسم تدفین را سازمان می داد  آلبومی گرفته بودم که عکس انواع تابوت ها و بهای آن  و گل هایی که می شد تابوت را با آن تزئین کنند را در صفحاتش گذاشته بودند. در میان اشک و آه  و سلام و احوالپرسی با میهمانان آلبوم را ورق می زدیم و تلاش می کردیم تابوت و گل هایی را که قرار بود روی آن نصب کنند را انتخاب کنیم. این کار که پایان گرفت به سراغ نوشتن زندگینامۀ کوتاه نوری رفتم که به دو زبان روز خاک سپاری میان شرکت کنندگان پخش شد.
از نوری به یاد دارم

مردی باریک اندام، بلند بالا، خوش چهره و با هوش. سخنران خوبی بود. وقتی در نشستی شروع به حرف زدن می کرد…

صدا در ابتداء از زیر سبیل سیاه رنگ او  زمزمه وار خارج می شد طوری که خودش و در نهایت سه چهار نفر دور و برش حرف ها را می شنیدند. کسانی دور و بر او می گفتند “بلند تر!” …. “یه کم بلند تر!”وقتی اعتراضات را می شنید لحظه ای سکوت می کرد …لبخندی می زد و می گفت “صبر کنید!”  می دانست حالا یا  آنی دیرتر به هیجان می آید و صدایش اوج می گیرد.  وقتی با دل و جان سخن می گفت صدایش طنینی داشت که انگاری بلند گویی را قورت داده است.
عاشق دور هم جمع کردن آدم ها بود. حلیم می پخت و سفره روی زمین پهن می کرد و بیست سی نفر را در خانه غذا می داد و به کسانی که از دستپختش تعریف می کردند و نمی دانستند حلیم را با کدام “ح” می نویسند به تفصیل می گفت آنرا با چه گوشتی پخته و شعلۀ اجاق چه اندازه باید باشد و چه مدت زمانی باید بر بار  بماند تا مثل حیلم او هنگام در کاسه ریختن کش بیاید. کباب هایش هم حرف نداشت. گوشت چرخ شده را با پیاز خرد شده  و مخلفات در کیسه پلاستیکی می ریخت و در همان کیسه هم صاف و مرتب می کرد و بعد با کارد می برید و به این صورت کباب ها مرتب و هم شکل شبیه کباب چلوکبابی ها می شد و آنرا در فر می گذاشت و چه مزه ای می داد. دستپختش حرف نداشت.

لوح میکونوس که با هماهنگی شهرداری در محل نصب شده است

گاهی هم غذا هایی را ابداع می کرد که هیچکس نمی شناخت و آنرا با تعریف و تمجید به خورد ما می داد.

با خانوادۀ بدیعی- دهکردی پیش از آنکه تشکیل شود آشنایی داشتم .  شهره که  در آن روز ها دوستی کمرنگی با او  داشتم نزد من آمد و از احساسش به نوری و ابراز علاقۀ او گفت و صلاح و مشورت کرد. شماری از ایرانیان برلین در آن روز ها  نظر خوشی در مورد نوری نداشتند و به شهره هشدار هایی داده بودند.  نوری مردی خوش چهره و با هوش بود. برخی مردها به اینجور افراد رشک می برند، چون  مورد توجه همگان و بخصوص زنان واقع می شوند و برخی زنها چنین مردانی را  به این دلیل نمی پسندند که  خود مورد توجه شان قرار نمی گیرند. شهره از دوستی  نزدیک من و نوری آگاه بود و آمد تا نظر مرا بپرسد و بداند آیا شایعاتی که شنیده  پایه و اساسی دارد یا خیر. آنچه را می دانستم به او گفتم . نوری مرد مهربانی است و این شایعه صحت ندارد که زن ها برایش بازیچه ای بیش نیستند و زود ترک شان می کند. آنقدر تعریف کردم از نوری که دلش آرام گرفت و بعد ها که با هم زندگی کردند دوستی من و شهره پر رنگ تر شد و بیش از دو دهه یکی از نزدیکترین دوستان من در زندگی بود. سارا را هم به طرز ویژه ای دوست دارم. مرا به یاد پدرش می اندازد. با هوش …توانا و مهربان است.  اشک هایی که وقتی بچه تر بود به یاد نوری در آغوش هم ریختیم هم ما را پیوند می دهد.
نوری پدری سختگیر اما سخت مهربان بود. گاهی سارا دوان دوان درمیانۀ بازی با همسن و سال هایش می آمد و هیجان زده می پرسید اجازه دارم ده دقیقه فلان بازی را به زبان آلمانی بکنم؟  دلم کباب می شد و وقتی سارا می رفت با او دعوا می کردم که چکارش داری بچه را… خوب اینجا کودکستان می رود و برایش سخت است این مقرراتی که تو برایش گذاشتی “تو خونه باید فقط فارسی حرف بزنی!”
به گردش که می رفتیم سارای سه چهار ساله یک لحظه دست او را رها نمی کرد و همه اش شیرین زبانی که با با … بابا…. اینو ببین و هر چوبدستی و تکه سنگی که سر راهشان بود از زمین بر می داشت و به پدر نشان می داد و بلبل زبانی می کرد.  یکبار نوری را حسابی کلافه کرد و نوری که مشغول بحث کردن بود به شوخی گفت انگار این بچه کس و کار دیگری ندارد…
وقتی شهره بار دار شد نوری تحت پیگرد قرار داشت و به کردستان رفته بود و هرگز بارداری همسرش را ندید. وقتی سارا نوزاد بود هم هنوز برنگشته بود … حالا دخترش  انگار داشت تلافی جدایی ها را در می آورد.در دورانی که نوری تازه از کردستان به برلین آمده بود حدود سالهای 1363 و 1364 دوستان من و شهره،  فریدۀ دیزجی و میهن روستا با بچه های کوچک شان به برلین آمده بودند. پدر سعید، رضا عصمتی آن روز ها  زندان بود و بیست سال محکومیت داشت . او بعد ها در سال 67 در کشتار های جمعی همراه چند هزار زندانی دیگراعدام شد . پدر فعاد،  رستم بهمنی را همان سال اول انقلاب اعدام کرده بودند.
خبر فوت مادر فریده دیزجی را که پس از خروج فریده از ایران از دنیا رفته بود دوستانش از ایران به من دادند و در اینجا به او گفتیم . هر دو بر اساس موقعیت و شرایط شان  وضعیت روحی و روانی به سامانی نداشتند. نوری گاهی به ما می گفت بروید بیرون سرتان بادی بخورد و خودش خانه می ماند و دختر خودش سارا و سعید و فعاد را سر گرم می کرد. کم کم برای ما عادت شده بود یکی دو روز در هفته را بی بچه ها بیرون برویم و فیلمی ببینیم و یا در تولد یکی از دوستانمان، یا یک نشست فرهنگی به  ساز و سنتور هنرمندی گوش بسپاریم. نوری  فدا کاری نمی کرد. بچه ها را و خانه را و تنهایی را دوست داشت. وقتی بچه ها خواب می رفتند می نشست و به صدای دلکش و مرضیه و داریوش گوش می داد و در همان حال کتابی را ورق می زد و مقاله ای می نوشت و کاغد هایش را مرتب می کرد و دستی به سر و گوش درختچه های ژاپنی خود می کشید و آب شان می داد.
عاشق گل و گیاه بود و وقتی خانوادگی همه با هم به گردش و بیرون شهر می رفتیم یک بیلچه کوچک و کیسه پلاستیکی همراه می آورد و هر جا در جنگل گیاه نازکی می دید که خیلی زیبا بنظر می رسید آنرا از ریشه در می آورد و در بالکن خانه می کاشت.
 پروژه ای داشتیم که هر گز عملی نشد. من و شهره  و نوری می خواستیم  با دوستان و آشنایان نزدیکمان پنج شش خانواده با هم خانه ای را که  حیاط دارد و چندین آپارتمان در آن است را اجاره کنیم. هر کدام از ما آپارتمانی در آن داشته باشیم اما در نهایت کنار هم و نزدیک هم زندگی کنیم. هیچکدام از ما بطور جدی دنبالش نمی رفتیم اما حرف زدن در این باره یکی از لذت های زندگی مان شده بود و آنرا خیلی جدی می گرفتیم.گاهی شب دیر وقت که ما چهار زن از جایی به خانه بر می گشتیم می دیدیم که دارد با  صدای  دلکش و داریوش به کار دستی می پردازد . از چوب تخته نرد درست می کرد و خانه های تخته نرد را با سیاه قلم طرح های زیبایی می زد و “لولا”  کار می گذاشت و خلاصه تخته نرد های بی نظیری می ساخت. بسکه از تخته نرد هایش تعریف کردم یکبار روز تولدم یکی از این تخته نرد ها نصیبم شد. و حالا …هر که می آید خانه مان و تخته نرد بازی می کند با آیفون یک عکس یاد گاری از آن می گیرد و در فیس بوک می گذارد.
در یک کلام نوری عاشق دوستی وعاشق زندگی بود
 پی نوشت: این روایت کاملا شخصی و خصوصی من است از واقعۀ میکونوس. آگاهم به اینکه نوری دهکردی در صحنۀ سیاسی بازیگر اصلی حادثه نبود و نقش اول را نداشت. صادق شرافکندی دبیر کل حزب دموکرات کردستان ایران، همایون اردلان نمایندۀ حزب دموکرات کردستان در آلمان  و فتاح عبدلی نمایندۀ حرب دموکرات کردستان ایران در اروپا از بازیگران اصلی واقعه در صحنۀ سیاسی بودند.  نوری دهکردی دوست و یار حزب دموکرات کردستان ایران بود و تلاشگر سیاسی و آزادیخواهی جانبدار حقوق بشر و کارمند صلیب سرخ و مشاور پناهندگان. با اینهمه اگر این نوری دهکردی  در برلین ساکن نبود و خانواده و یارانی در تمامی عرصه های اجتماعی آلمان نداشت که دلسوزانه برای بر ملا شدن  پشت پرده ها پیگیرانه تلاش کنند، شاید هرگز پشت پرده های این ترور بر همگان آشگار نمی شد و دادگاه رای دیگری صادر می کرد.
 سارا دهکردی دختر زنده یاد نوری دهکردی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)