یاری اندر کس نمی‌بینیم چه گویم رخش  را چه شد ، آن گل پژمرده  کی بباغ آمد  چه شد ؟

آب چشمم  تیره گون و شاخه کلدان من درهم شکست  ، خون چکید از شاخ گل نازفریبا  را چه شد؟

کس نمی‌گفت  که گلبرگ های گل تشنه شهد حیات  ، ساقه گل خشک شده در غم تنهائی و درد و فراق ، واه  چه شد؟

برای دریافت روی این تصویر کلیک کنید.

 

لعلی ازلب را نداشتم  سال ها تشنه لبی در انتظار،تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهرغربت  بود و خاک سوخته بر این دیار ، گل امید باغبانی تا  سر آید باغ گل  را چه شد؟

باغ گل «اونیکی»  نفرین شده ، شهد گل خشکیده بود  ، عاقبت تدبیررا درنگر ، مارا چه شد؟

صدهزاران گل شکفت و باغبانی برنخاست ، آن گل پژمرده  را چه پیش آمد فریبا  را چه شد؟

ناگهان عودی بسوخت در منبر گل لاله ها   ،من نداشتم هیچ کسی آن میگساران را چه شد ؟

 

گل بگفت  اسرار الهی کس نمی‌داند خموش ، از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟ 

سالیانی اثنی عشر دستی به زلف درآرزو ، بر گناه بی کسی فریاد نیامد گل را چه شد ؟

اگر به سالی گل همی شاخه به زد برروی باغ  ،آنچه او بر اشتیاق ناز گل فریاد زد ،ولی آخر چه شد؟

بارها در خلوت دل بگفت الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ، ولی آخر چه شد؟

هرشبی در خلوت دل فسون با افشان موی ، من گلی در بستر خار مغیلان، ولی آخرچه شد ؟

کس نمی دانست چه غوغاست در درون خسته گلبرگ من ، گل خموش  ولاله اش بود در فغان،  آخر چه شد؟.

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﺍفتاد ، باغ گل شعله به زد ، باغبانی سرزده  آمد بباغم ، واه چه شد؟.

 باغبان آمد دیارم گل را بدید ، شاخک آن سرونازم لاله زد ، آخرچه شد ؟

آن سفر کرده که صد قافله دل همره او ، چشم او در ساق گل  خیره بشد ، آخر چه شد ؟

آه از آن نرگس جادو که چه فتنه بفروخت ، آه ازآن شهدگلی تشنه به لب،  آخر چه شد.؟ 

 عطر گل ازتن سیمین  درآن پرده راز ،می طراوید اندرون باغبان دل نگار ، ولی آخر چه کرد؟

  

  

او زگل  جام می‌ام داد که نگارنده غیب ، نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد؟

گل مست هوس که برنقش زند دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد؟

فکر گل آتش غم در دل باغبان زد و سوخت ، گل آشفته  ببیند که با او  چه کرد؟

چندگاهی به برون شد باغبان را زگل ، گل همی گلبرگ خود آلاله کرد

 

بازآمد  عطر گل از درون سینه اش ، من گلم آلاله ام  آتش ز وصل باغبان

کی توانم باغبان را در بر آلاله ام در برکشم ، شاخه های گل ز بوته سر زند.  

گلبرگ ها اندرون سرخی و رنگین کمان ، کاسبرگ ها در جنون آن زمان 

باغبان اندر درون فکرخود می گفت همی ، زلف او دام است و خالش دانه آن دام بود

من چرا باید بر امید دانه‌ای افتاده‌  در دام گلی ، سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام گل ، بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق

میل من سوی وصال و قصد او سوی خیال   ، ترک کام خود گرفتم تا برآید کام گل اندرکمال 

آن شبی آمد که گل بالش گشود  ، باغبان را بر سر گلبرگش ستود 

 

  

یاد باد ان روزگاران یاد باد ،  از من ایشان را هزاران یاد باد

باغبان گرچه نمی دانست  منزلگه گل در کجاست ، ناگهان  ناله شنید زگلدان گلش

فرگلی  برگ گلی خوش رنگ در گلدان  داشت ، و اندر ان برگ و نوا خوش ناله‌های‌ زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ، گفت رخساره ام فریاد توست گلبرگ نازم آتش است

باغبان پنجه ز گل اندر نمود ، تا که گلبرگ گلش را بازنمود

  

 

آن یکی آلاله و چون لاله هایش را زدود ، تا که گل از باغبان وحشت نکرد

یاد آورد آن شبی که ناکسی  اندردرون باغ گل ، تا سحر هرس می نمود  گلدان گل

گل زخود دیوانه بود پرپربشد ، بوته گل آتش زدند غارت بشد 

گل بیندیشید که آن باغبان  قصد طمع  ، نکند بوته گل  را تش زند !

 نکند او طمع وصل گلش ، برود صبح دگر  بار دگر !

 

فکر باغبان همه آن بود که گل شود یاردلش  ،گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ، پیرهن چاک و غزل خوان و صبوح  در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسون کنان ، نیم شب گل بخفت در  برباغبان  به امان   

سر فرا گوش او  آورد به آواز حزین ، گفت ای باغبان گل  من ، یادت هست

شب درید آن پرده حجب  وحیا را زبجا ، گل  ز باغبان وجود  تشنه  بادصبا

گل زخجالت درید . برتن خود پیرهن  ، دست بدامان گل باغبان بر شرم  چمن 

 

 

چو دید لاله گلدان گل . باغبان از شرم  خود، بانگ براورد دهل  

نیمه شب گل در برآن باغبان ، خودرها کرد و لب ازهم بگشود

سالیانی چون اثنی عشری ، گل ز گلدان گلش آبی نبود

لاله های گل زخود آلاله شد ، کاسبرگ و گلبرگ نهان دیوانه بود

باغبان آرام کشید دستی زگلدان گلش ، چون که یافت آن گل  همی اندر عطش  

جوی نهر اندر گلش جاری بشد ، ساقه گل باغبان درهم فشرد

باغبان همچون دماوند ستبر، لاله های گل فشرد اندرتنش

 

 

 

آن چه او ریخت باغبان  پیمانه کرد ، گرچه  از خمر بهشت  وگر می سرشت

کاسبرگ و هردوغنچه  تنش آتش به زد ، خمره گلدان گل شعله به زد

شعله های آتش وصل جنون ، روشنی بخش آن شب تا کنون

گل زخود دیوانه بود، کاسبرگ خوددرهم کشید ، هردو گلبرگ تنش درهم کشید

گل زبیداد اندر غم اثنی عشر ؛ اوزیاد بردآن غم تنهائی وآن بی کسی

تافراموش سازد روزگاری لاله اش  تشنه بود ،  ولی آلاله اش شهدی نداشت    

تا که ناگاه سربرآورد  روزگاری باغبانی ، شاخه اش را او نچید از گلدان  گل

باغبان گل را درون باغ گل همچون نهال  ، گل زخاک بوته ها میزد جمال

 

 

 

باغبان پنجه گشود در ناز گل ، چنگ می زدهردو غنچه  تنش با شهد گل

کاسبرگ و هردوگلبرگ گلش دردست اوی ، عطرگل پیچیده بود درهردوسوی  

فرگلی ، سیمین تنی  مدهوش گل ، باغبان داس درو برگل نمود

رایحه عطر گل انگیخته بود  ، باغبان درهم فشرد اندام گل

تا به صبح او سرنهاد برگلبرگ گل ، مهرگل بر قلب او چون شهد زلال

در پسین روز دگر درپی  ناقوس کلیسای ارس ، بوسه غسل تعمیدی به زد همچون  روناس   

باغبانا چون نفس در بوی فرناز تمنا می کند   ، باغبان بیرون مرو داغم نما با همنفس

گل کجا ودست گل چیدن کجا ، ای باغبان ، ناله بلبل مرا آورده است اینجا چرا

باغ خرم ، باغبان آسوده  . گل در آشیان ، عمر گل ضد بوته دیگر بزد

  

 

باغبان دیدم ندائی ازتو که نشنیدست بسی  ، بلکه این شهد گلم را نچشیدست کسی

هر کسی . محنت عشق گل کشیده است هرکسی   ، آنچه گل از باغبان آموخت  نفهمید کسی

وحی آمد از سوی رب جهان  ، باغبان باغ گلش سیراب  کن

باغبان لب بنه برمعبد  گلبرگ گل ، تاسحر می نوش و نیک بنگردر جمال

باغبانا گرسرودی شعرگل ، یادآور سخن آن فریبا پیکر فرنازگل

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)