اندکی پس از فروپاشی بلوک شرق که تمام ناظرین و اندیشمندان را مبهوت کرده بود و پس لرزههای آن هنوز نیز آرام نگرفته، تحلیلگرانی برای توصیف و همچنین پیشبینی تحولات آتی دست به قلم شدند. همزمان تنشهایی نیز در شرق دور در حال مشاهده بود. از میان این نظریات، چند نظریه شاخص را میشد تشخیص داد. اول آنکه دوران پس از فروپاشی پس از دوران گذاری کم و بیش پر خطر به سمت یک همگرایی منطقهای پیش خواهد رفت، اتحادیه اروپا و همچنین افریقا، همکاریهای منطقهای شرق دور و همچنین خاورمیانه تقویت خواهد شد و این گروهای منطقهای خواهند بود که بازیگر اصلی در مناسبات بینالملل خواهند شد. این نظریه البته به ناپایداری سیستم تک قطبی مبتنی بود و اگرچه امریکا را هنوز مهمترین قدرت جهانی از منظر اقتصادی و اجتماعی میدید اما ظهور قدرتهای جدید در امریکای جنوبی، جنوب و شرق آسیا و همچنین افریقا را در کنار قدرتهای کلاسیک اروپایی نویدگر یک نظم چندقطبی میدانست. نظریه دیگر که از آن پرفسور هانتیگتون بود، به زیبایی توضیح میداد که خطوط گسل جهانی اکنون نه ایدئولوژیک بلکه تمدنی است. او با تعیین هفت تمدن جهانی بزرگ که الزاما با مرزهای جغرافیایی همپوشانی ندارند، نتیجهگیری کرد که برخوردهای آتی روی خطوط گسل تمدنی روی خواهد داد و ایالات متحده خود را باید برای چنین وضعیتی آماده کند. مفروض اصلی هانتیگتون این بود که با پایان عصر ایدئولوژی، آنچه مولفه هویتبخش اصلی است، میراث تمدنی خواهد بود و همگرایی تمدنی تقویتکننده این بنیان هویتبخش است که احتمالا ناسیونالیزم به عنوان یک ایدئولوژی را نیز تضعیف خواهد کرد. او دلایل بسیاری در دست داشت که چرا نه ایدئولوژی رقیب لیبرالیزم و نه ناسیونالیزم نمیتوانند همگرایی در سطح بینالمللی ایجاد کنند و البته او به روشنی توضیح نداد چرا تعلقات تمدنی میتواند چنین نقش مهمی را بر عهده گیرد. همکار ژاپنیتبار او یعنی دکتر فوکویاما را نظر دیگری در سر بود که غالبا به غلط به عنوان رقیب نظریه هانتیگتون معرفی میشد، تا آنجا که خود هانتیگتون هم دچار این مغالطه شد. در واقع نظریه فوکویاما مبنی بر پایان تاریخ که از قرائت کوژوی هگل وام گرفته شده بود، نظریهای در سطح فلسفه سیاسی بود در حالیکه نظریه برخورد تمدنی در سطح نظریهپردازی سیاسی. در بنیان فلسفی، نظریه پایان تاریخ چیزی جز واگویی خوانشی از هگل نبود. نزد هگل، تاریخ جهانی چیزی نیست جز تاریخ عقل، و این تاریخ در صورت فلسفی خود با او و در پدیدارشناسی روح او به پایان میرسد- به همین مناسبت هم بود که کوژو بعد از یک دور تدریس فلسفه هگل در فرانسه، این زمینه را کنار گذاشت و کار دفتری در اتحادیه اروپا دست و پا کرد- برای فوکویاما، تاریخ با صورت لیبرالیسم خود به پایان رسیده بود- نه اینکه مثلا تحولات سیاسی- اجتماعی متوقف شده باشند و یا اینکه دوران جنگ در دنیا سرآمده باشد- فوکویاما البته بعدا تجدید نظرهای اساسی در تزهای خود انجام داد که موضوع این نوشته نیست. شرح و بیان همه تزهایی که بعد از فروپاشی بلوک شرق عنوان شده هم در حیطه تخصص و کار من نیست.
موضوع این است که «جهانی شدن» از اساس فرایندی در حوزه تکنولوژی است بدون اینکه همزمان بسترهای معرفتشناسانه آن و همچنین نظامهای ارزشی، هنجارها و نرمهای آن گسترش یافته باشد. علیالاصول گمان میرفت لیبرالیسم آنچنان توانمند است که پایهای برای نظامهای ارزشی محلی بر پایه قوانین مبادلات آزاد و همچنین حقوق بنیادین بشر پدید آورد. این دید خوشبینانه با چندین چالش مواجه شد. اولین و مهمترین آن ارائه مدل رقیبی است که اگرچه استانداردهای مبادلات آزاد اقتصادی را میپذیرد اما در ضمن نوعی تمرکزگرایی در اقتصاد، سیاست و فرهنگ اعمال میکند که فاصله زیادی با مبانی لیبرالیسم دارد. فوکویاما از اساس نگران ژاپن بود زیرا بنا به قواعد، این کشور بدون پایبندی به مبانی لیبرالیسم یا صورت غربی دموکراسی، خود را به رتبه دوم اقتصاد جهانی ارتقاء داده بود. اما اکنون این چین است که نظرات را متوجه خود کرده آنچنانکه واکنش چهرههای زیادی از کسینجر گرفته تا سارکوزی را باعث شده است. دومین منبع چالش بازسازی روسیه بر اساس مدل غیرغربی رشد است. پوتین اگرچه در حوزه رشد اقتصادی چندان موفق نبود اما با توسل به ناسیونالیزم روسی میزانی از ثبات سیاسی را در کشور خود ایجاد کرد که از پشتیبانی قابل قبولی برخوردار شد. او توانست این ظرفیت را ایجاد کند که در مناطق مختلفی از خاورمیانه تا شرق مدیترانه تا شرق اروپا تاثیرگذار باشد. چالش سوم مسئله بنیادگرایی اسلامی است که غرب هنوز به راهحل مورد اتفاقی برای مبارزه با آن دست پیدا نکرده است. اینکه سیاستمداران غربی اساسا نالایق، بیکفایت و کمهوش هستند موضوع این نوشته نیست بلکه مسئله اصلی توجه به این نکته مهم است که هر سه این چالشها معلول فرایند جهانیشدنی است که بنیان ارزشی و معرفتشناسانه درستی ندارد. توجه کنیم که دوران روشنگری که کم و بیش همزمان بود با رشد علوم دقیق، شاهد حضور فیلسوفانی سترگ و نمونه بود در حالیکه امروز فلسفه به نفع «پراکسیس» از میان رفته است. منظور از پراکسیس در اینجا فرایندهای مادی است که البته با تاخیر تاملات فلسفی را به دنبال دارد بدون اینکه خود همزمان معلول سوژه و عامل آن باشد. نزد مارکس پراکسیس نوعی همآمیزی ذهن و عین بود که از منطق دیالکتیک هگلی پیروی میکرد در حالیکه پراکسیس امروزی تنها با خودش وارد تعامل میشود و ذهن با تاخیر از آن متولد میگردد بدون اینکه کنترلی بر آن داشته باشد. به این ترتیب است که پراکسیس جدید حتی سوژه خود را- سوژه منتقد و نقاد خود را- خود تولید میکند بدون اینکه خود به لحاظ وجودشناسانه مشروط بر این نقد باشد. توجه کنیم انسان به آن جهت که خود را موضوع اندیشیدن خود میکند، به لحاظ وجودشناسانه موجودی نقاد است، یعنی انسان حیوان نقادی است که خود را در فرایند تامل به خویش و با نقد خویش تولید میکند. پراکسیس امروزی از این جهت هیج ارتباطی با این وجه دیالکتیک پراکسیس مارکسی ندارد.
به نظر میرسد نه هانتیگتون و نه فوکویاما توجهی به این وجه از جهانی شدن نداشتند. تعارضی که امروزه در صحنه مناسبات جهانی در حال مشاهده هستیم در واقع تعارضی است که از جهانی شدن در حوزه تکنولوژی و نظام ارزشی که با آن تناسبی ندارد، ناشی میشود. این عدم تعادل باید به گونهای حل و فصل شود اما به نظر میرسد تکنولوژی خود را آنچنان از تاملات سوژه منفک کرده و شکل عقل منفصل به خود گرفته است که ایجاد تعادل بین این دو حوزه به غایت دشوار است. البته دیر یا زود نظام ارزشی چه در سطح جهانی و چه سطح محلی بالمآل خود را با سیستم تکنولوژیک متعادل میکند، اما این امر مشروط به آن است که شاهد وضعیتهایی نباشیم که ادامه نسل انسان بر روی زمین را با تهدید مواجه کنند. به نظر میرسد نه آنچنان که فوکویاما تصور میکرد به جهانیسازی فرم لیبرالیسم نزدیک شدهایم و نه آنچنان که هانتیگتون تصور میکرد خطوط گسل روی حوزههای تمدنی بنا شده است و نه شاهد همگرایی منطقهای هستیم، آنچه بیشتر شاهد آن هستیم همگرایی شر جهانی است- چه در شکل بنیادگرایانه مذهبی، چه در شکل اولیگارشی روسی، چه جهانخوارگی چینی و چه پوپولیسم چپ کمونیستی- که خطوط گسل خود را با کشورهای جهان آزاد روز به روز عمیقتر میکنند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.